==زندگینامه==
هم دانشگاه می رفت، هم کار می کرد؛ توی یک شرکت تأسیساتی. اوایل کارش بود که گفت: برای مأموریت باید برم خرم آباد.
خبر آوردند دست گیر شده. با دو نفر دیگر اعلامیه پخش می کردند. آن دو تا زن و بچه داشتند. احمد همه چیز را گردن گرفته بود تا آن ها راخلاص کند.
بچه ها از شرایط بدی که توی پادگان داشتیم مریض شده بودند.
یک بار حاجی رفت سراغ یکی از خلبان ها و گفت: بچه های ما روببرید عقب.
اعتنا نکردند یا گفتند: نمی کنیم.
حاجی اشاره کرد، چند نفر دور هلی کوپتر پخش شدند. ضامن نارنجک را کشید و گفت: اگه بچه های ما رو نبرید، هلی کوپتر روهمین جا منفجر می کنیم.
ـ رفتیم، ولی فقط یه ایفا گیرمون اومد.
ـ دوباره برید. من کار ندارم. خودتون می دونید. هرچی مهمات دارید، باید همون شب اول حمله مصرف کنید.
بچه های توپ خانه هیچ چیز برای شلیک نداشتند. مرحله ی دوم هم قرار بود شروع شود. یک گروهان را فرستاد توپ خانه ی عراق راگرفتند. با خنده آمد سراغ بچه ها.
ـ برین هرچی مهمات لازم دارین، بردارین.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 67
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 84
موضوع : متفرقه ، هوشمندی
منبع : <ref>نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا</ref>==پانویس==<references/>== ردهها ====کدگزاری== jabegallery