ویرایشها
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = محمدهادی عباسیمقدم
|تصویر =محمدهادیعباسیمقدم.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[ سبزوار]]
|شهادت = [[1365/10/20]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =[[بهشتشهدا]]
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمتها =
|جنگها =
|نشانهای لیاقت =
|عملیات =
|فعالیتها =
|تحصیلات =
|تخصصها =
|شغل =
|خانواده =نام پدر:رمضانعلی
}}
کد شهید: 6524359 تاریخ تولد :
نام : محمدهادی محل تولد : سبزوار
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : تخریب
گلزار : بهشتشهدا
==خاطرات==
هیچ وقت یادم نمی رود وقتی به حج رفتیم . بعد از محرم شدن در مسجد شجره و آمدن به مکه قرار شد تا زمانی که کاروان مستقر می شود ، ساعتی استراحت کرده و بعد به مسجد الحرام برویم . وقتی که به اتاق رفتم ، همین که خوابیدم شهید هادی عباسی مقدم را در عالم خواب دیدم . به من گفت : بدون خداحافظی می روی . بلند شدم و یقه اش را گرفتم و گفتم : آخر تو کجایی که من از تو خداحافظی کنم ؟ خندید و دستم را از یقه اش جدا کرد و گفت : شوخی کردم . هنوز می خواستم بگویم هادی کجائی ؟ که از من فاصله گرفت با فریادی از خواب پریدم . برادرهائی که من در اتاق بودند از صدای فریاد من بلند شدند . وقتی که خوابم را تعریف کردم یکی از برادرها گفت : وقتی به طواف خانه خدا می روی یادی از شهید هادی بکن . استقامت و پایداریموضوع استقامت و پايداريراوی حسین صبورمتن کامل خاطره
در مدت 15 روز که در فاو بودیم به جرات می توانم بگویم که 15 دقیقه نخوابید چشمانش بسته بود و راه می رفت . وقتی به داخل سنگر رسید هنوز کمتر از یک دقیقه نگذشته بود که خوابیده یکی از بچه ها با هادی کار داشت آمد داخل سنگر هنوز نگفته بود برادرهائی را که من با انگشت اشاره کردم که تازه خوابیده اما ناگهان متوجه شدم که هادی گفت : بله واقعا جای تعجب بود. در حالی که خواب بود حضورش در بین بچه ها بود.راوی حسین صبور * موضوع بدون موضوع یادم می آید در عملیات کربلای 4 که لشگر 5 نصر از محور شلمچه شروع کرده به سمت جاده شهید صبوری پیش می رفت . خط شکست و دشمن هر چه خمپاره و کاتیوشا و توپ داشت در سمت همان خاکریزی که بچه ها زده بودند و شکسته بود می ریخت . آنچه باعث تجب ما شده بود این بود که آن شب هادی اصلا ننشست و با شهامت می دوید و بچه ها را جمع می کرد . حاجی آخوندی فرمانده تخریب می گفت : در شب عملیات از هادی سستی و ضعف ندید .راوی حسین صبور حالات معنوی قبل از شهادت* موضوع حالات معنوي قبل از شهادتراوی حسین صبورمتن کامل خاطره
هادی از سه روز قبل از شهادتش می دانست که شهید می شود . 2 روز قبل از شهادت من با او شوخی کردم به این نحو که وقتی رفتم داخل سنگر هادی خواب بود . به او گفتم هادی چرا خوابیده ای ؟ بلند شد نیروهایت را خط ببر . هادی بلند شد از اینکه ماشین برای تخریب نفرستاده بودند ناراحت شد . تماس گرفت و گفت : چرا ماشین نفرستادید . آنها هم گفته بودند که امشب تخریب نیست .سپیده دم صبح که من برای شستن دست و صورتم از سنگر بیرون آمدم گفتند آقای عباسی با تو کار دارد . با خود گفتم حتما از شوخی دیشب ناراحت شده است . وقتی نزد هادی رفتم گفتم به خاطر شوخی دیشب با من کار داری ؟ هادی در حالیکه تعجب کرده بود گفت : شوخی دیشب ؟ در چه موردی داری صحبت می کنی ؟ آن وقت فهمیدم من کجا و هادی کجا . حال و هوای ما در بوی پرواز داشت . عشق چشمانش را نورانی کرده بود . نگاهش غریب ، صدایش نزدیک شده ، خنده هایش بوی پرواز پرستوهای پائیزی را می داد . گفت : دو سفارش دارم . گفتم : وصیت می کنی ؟ من هیچ کاری انجام نمی دهم . هدی با لبخندی پر از صبر به من فهماند حاجی باید بروم . بعد از شهادتش همان سفارش ها را در دفتر یاداشت دیدم .
یکدفعه دیگر هم وقتی مرخصی آمده بود دیدم صورت محمد هادی سوخته است . پرسیدم صورتت چه شده است . نمی دانم کشتی گرفته ایم . یا با بچه ها شوخی کرده ایم . اصلا وانمود نمی کرد که مجروح شده است . خاطرات بعد از مجروحیتموضوع خاطرات بعد از مجروحيتراوی رمضانعلی عباسی مقدممتن کامل خاطره
مرتبه آخری که می خواست به جبهه برود دستش را روی سر همسرش گذاشته بود و گفته بود که خدا به شما صبر بدهد. بعدا این موضوع را عروسم برایم تعریف کرد که محمد هادی چنین کاری کرد . من به ایشان گفتم : می خواستی به من بگوئی . بعد عروسم گفت : می خواستی چه کار کنی . مثل اینکه به هادی الهام شده بود که این سری که برود شهید می شود .راوی فاطمه آهنگر..<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14373 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
==رده==
{{ترتیبپیشفرض:محمدهادی محمد هادی عباسی مقدم}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]