ویرایش‌ها

شهید علی قدیمی دوین

۴۰۴ بایت حذف‌شده، ‏۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۱۳
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی کد شهید: 6123525 تاریخ تولد : |نام فرد = علی قدیمی دوین|تصویر = jpg12 KBInsert link |توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]| علی‌ محل تولد = [[: شیروان ]]|نام خانوادگی : قدیمی‌دوین‌ تاریخ شهادت = [[۱۳۶۱: 1361/۴04/۲۴]]24|وفات = |مرگ = |محل دفن = |مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمت‌ها = بهداری|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشان‌های لیاقت = |عملیات‌ = |فعالیت‌ها = |تحصیلات = نامشخص|تخصص‌ها = |شغل = |خانواده = نام پدر [[عید محمد ]] }} ==خاطرات==: عیدمحمد مکان شهادت :
* تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : بهداری‌گلزار : خاطرات عشق به ائمه اطهارموضوع عشق به ائمه اطهارراوی علی اکبر حمیدیمتن کامل خاطره
یک شب در منطقه نشسته بودیم و دعای می خواندیم که یکدفعه علی روبه من کرد و گفت همین الان آقا امام زمان (عج) را دیدم ،ایشان در کنارم نشسته بود نمی دانم چگونه این اتفاق افتاد ولی به شدت هم گریه می کرد وزار می زد و می گفت الان آقا را دیدم . خواب و رویای دیگران درمورد شهیدموضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيدراوی علی اکبر حمیدیعید محمد قدیمیمتن کامل خاطره
* موضوع چندین بار پسرم علی را در یک باغ زیبا و سرسبز خواب دیدم یکبار در خواب به او گفتم اینجا چه کار می کنی و روياي ديگران درمورد شهيدبعد کجا می روی ؟ گفت : پدر جان من می روم مشهد من جایم در مشهد است آن زمان به او گفتم مگر تو نمردی ؟ گفت : نه بابا من نمردم من و دوستانم در مشهد هستیم . پیش بینی شهادتموضوع پيش بيني شهادتراوی رقیه سلطان برزومتن کامل خاطره
چندین بار پسرم قبل از اینکه علی را در به منطقه برود یک باغ زیبا روز رفته بود و سرسبز خواب دیدم یکبار در خواب عکسش را بزرگ کرده و آورده بود و آن را به او گفتم اینجا چه کار می کنی من داد و بعد کجا می روی ؟ گفت : پدر مادر جان من می روم مشهد من جایم در مشهد است این عکسم را بزرگ کردم که بعد از شهادتم آن زمان به او گفتم مگر تو نمردی ؟ گفت : نه بابا من نمردم من و دوستانم را در مشهد هستیم موقع تشییع جنازه ام جلوی جنازه ام بگیرد . فکاهی وقایع خنده دارموضوع فکاهي وقايع خنده دارراوی عید محمد قدیمیستاره محبیمتن کامل خاطره
* علی یک روز به خانه ما آمد و از او سئوال کردم چه می خوری که درست کنم گفت : دوغ رفتم دوغ گرم درست کردم و روغن زرد بسیار ی هم در آن زدم بعد که آوردم همگی بخوریم من ظرف را که گذاشتم ایشان رو به من کرد و گفت زن عمو این طرف بشنید ،من گفتم نه همین جا خوب است اما اسرار کرد و من نشستم زمانیکه غذا تمام شد دیدم علی می خندد پرسیدم برای چه می خندی ؟ گفت زیرا من به این خاطر به شما گفتم آن طرف بشنید که روغن زرد کمتری داشت و این طرف بیشتر داشت و من با این کلک روغن زرد بیشتری می خوردم خواب و رویای شهادتموضوع پيش بيني خواب و روياي شهادتراوی غلام خالقیمتن کامل خاطره
قبل از اینکه علی به منطقه برود یک روز رفته که شبش عملیاتی انجام شد ناهار را دیر آوردند یعنی حدود ساعت 30/5 الی 6 بعدظهر ناهار آوردند من به علی گفتم مثل اینکه خبری است که ناهار این موقع آوردند ،بعد از اینکه ناهار را آوردند نوبت من بود که ظرفها را بشویم ،وقتی رفتم که ظرفها را بشویم دیدم که ایشان آمدند و عکسش به اسرار ظرفها را بزرگ کرده گرفت که بشوید وگفت می خواهم این را بشوییم تا هر دفعه آمدی ظرف بشویی یاد من بیفتی و آورده بود بگویی خدا بیامورزدش و آن را به من داد هم شروع به شوخی با او کردم که برگشت و گفت : مادر جان این عکسم من خودم خواب دیدم شهید می شوم و فردا شب هم پیش امام حسین (ع) هستم و سلامتان را بزرگ کردم به امام حسین (ع) می رسانم . داخل سنگر اینقدر خوشحال بود که اینگار دوست داشت برقصد و به همه می گفت : سلامتان را به امام حسین می رسانم و بعد از شهادتم آن را نماز صبح که عملیات شروع شد در موقع تشییع جنازه ام جلوی جنازه ام بگیرد همان اوایل کار شهید شد . پیش بینی شهادتموضوع پيش بيني شهادتراوی رقیه سلطان برزوغلام خالقیمتن کامل خاطره
* زمانیکه عملیات می خواست شروع بشود و برویم خط ،علی آمد و به من گفت : غلام می شود یک سطل آب رویم بریزی ؟ می خواهم غسل شهادت کنم من هم در جواب گفتم که نوکرت هم هستم علی جان بالاخره بعد از اینکه غسل کرد گفت فقط خواهش می کنم از شما که بعد از شهادتم مواظب باشید که جنا زه ام به دست دشمن نیفتد و قول بدهید جنازه ام را به عقب دهید جنازه ام را به عقب بر گر دانید . تولد و کودکیموضوع فکاهي وقايع خنده دارتولد و کودکيراوی علی اکبر زراعتکارمتن کامل خاطره
پدر ومادر علی یک روز به خانه ما آمد و از او سئوال کردم چه می خوری که درست کنم گفت : دوغ رفتم دوغ گرم درست کردم و روغن زرد بسیار ی هم در آن زدم بعد زمان ازدواجشان تا 7 الی 8 سال بچه دار نشدند ، خیلی این طرف وآنطرف رفتند اما فایده ای برایشان نداشت تا اینکه نذر کردند که آوردم همگی بخوریم من ظرف را که گذاشتم ایشان رو به من کرد و گفت حرم امام حسین علیه السلام بروند تا خداوند بچه ای به آنها بدهد بعد این زن عمو این طرف بشنید ،من گفتم نه همین جا خوب است اما اسرار کرد وشوهر با پای پیاده رفتند کربلا وقتی از زیارت برگشتند بعد از گذشت مدتی خداوند تبارک و من نشستم زمانیکه غذا تمام شد دیدم تعالی بچه ای به نام علی می خندد پرسیدم برای چه می خندی ؟ گفت زیرا من به این خاطر به شما گفتم آن طرف بشنید که روغن زرد کمتری داشت آنان عنایت کرد . خواب و این طرف بیشتر داشت رویای شهادتموضوع خواب و من با این کلک روغن زرد بیشتری می خوردم.روياي شهادتراوی ستاره محبیعلی اکبر حمیدیمتن کامل خاطره
* موضوع یک شب در منطقه من ساعت یک نیمه شب ایشان را بیدار کردم و گفتم علی جان بلند شو می خواهیم هندوانه ای گذاشته بودیم در کلمن تا حسابی سرد بشود را با دیگر بچه ها بخوریم قبل از اینکه دیگران به او تک بزنند بعد با خنده گفتم هر چند که قابل دیگران را ندارد اگر آنها بخورند انگار ما خوردیم اما حیف است خلاصه علی بیدار شد اما دیدم ناراحت است وبه من گفت : ای کاش من را از خواب بیدار نمی کردی تا بقیه خوابم را ببینم ،پرسیدم مگر چه خوابی می دیدی گفت : خواب می دیدم در حال خواندن دعا هستم و روياي بعد رسیدم خدمت ابا عبد الله امام حسین علیه السلام و از امام حسین (ع) در خواست کردم که به کربلا بروم و از یاران امام حسین بشوم ودر کربلا شهید شوم که یکدفعه شما مرا از خواب بیدار کردی . عشق شهادتراوی علی اکبر حمیدیمتن کامل خاطره
شب عملیات علی یک روز که شبش عملیاتی انجام شد ناهار مقداری درد داشت چون تازه آپاندیسش را دیر آوردند یعنی حدود ساعت 30/5 الی 6 بعدظهر ناهار آوردند عمل کرده بود من به علی گفتم مثل اینکه خبری است که ناهار این موقع آوردند ،بعد وچند تن از اینکه ناهار را آوردند نوبت من بود که ظرفها را بشویم ،وقتی رفتم که ظرفها را بشویم دیدم که ایشان آمدند و به اسرار ظرفها را گرفت که بشوید وگفت می خواهم این را بشوییم تا دوستان هر دفعه آمدی ظرف بشویی یاد من بیفتی و بگویی خدا بیامورزدش و من هم شروع چه به شوخی با او کردم اسرار کردیم که برگشت و نیا گفت : نه من خودم خواب دیدم شهید می شوم و فردا شب هم پیش امام حسین (ع) باید به عملیات بیایم زیرا من عاشق هستم ،اگر امشب پیروز شدیم و سلامتان سالم برگشتم که هیچ ولی اگر شید شدم سلامم را به امام حسین (ع) می رسانم . داخل سنگر اینقدر خوشحال بود که اینگار دوست داشت برقصد خا نواده ام برسانید و به همه می گفت : سلامتان را آنها بگوئید که علی به امام حسین می رسانم آرزویش رسید . ایثار و بعد از نماز صبح که عملیات شروع شد در همان اوایل کار شهید شد .فداکاریموضوع ايثار و فداکاريراوی غلام خالقیعلی اکبر حمیدیمتن کامل خاطره
* موضوع پيش بيني شهادتشب عملیات به ستون یک به طرف دشمن در حال حرکت بودیم که ناگهان بارانی از گلوله بر سر ما ریخت و به شدت در زیر آتش دشمن گیر کردیم که یکدفعه علی از من رد شد و رفت به طرف جلوی ستون پرسیدم کجا میروی تو عقب تر از منی اما علی گفت : خودم می دانم ولی میروم در جلوی ستون حرکت کنم که اگر تیری به سمت بچه ها آمد به من اثابت کند و دوستانم زخمی نشوند.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16622 یاران رضا]</ref>
زمانیکه عملیات می خواست شروع بشود و برویم خط ،علی آمد و به من گفت : غلام می شود یک سطل آب رویم بریزی ؟ می خواهم غسل شهادت کنم من هم در جواب گفتم که نوکرت هم هستم علی جان بالاخره بعد از اینکه غسل کرد گفت فقط خواهش می کنم از شما که بعد از شهادتم مواظب باشید که جنا زه ام به دست دشمن نیفتد و قول بدهید جنازه ام را به عقب دهید جنازه ام را به عقب بر گر دانید .راوی غلام خالقی
 
* موضوع تولد و کودکي
 
پدر ومادر علی در زمان ازدواجشان تا 7 الی 8 سال بچه دار نشدند ، خیلی این طرف وآنطرف رفتند اما فایده ای برایشان نداشت تا اینکه نذر کردند که به حرم امام حسین علیه السلام بروند تا خداوند بچه ای به آنها بدهد بعد این زن وشوهر با پای پیاده رفتند کربلا وقتی از زیارت برگشتند بعد از گذشت مدتی خداوند تبارک و تعالی بچه ای به نام علی به آنان عنایت کرد .راوی علی اکبر زراعتکار
* موضوع خواب و روياي شهادت
 
یک شب در منطقه من ساعت یک نیمه شب ایشان را بیدار کردم و گفتم علی جان بلند شو می خواهیم هندوانه ای گذاشته بودیم در کلمن تا حسابی سرد بشود را با دیگر بچه ها بخوریم قبل از اینکه دیگران به او تک بزنند بعد با خنده گفتم هر چند که قابل دیگران را ندارد اگر آنها بخورند انگار ما خوردیم اما حیف است خلاصه علی بیدار شد اما دیدم ناراحت است وبه من گفت : ای کاش من را از خواب بیدار نمی کردی تا بقیه خوابم را ببینم ،پرسیدم مگر چه خوابی می دیدی گفت : خواب می دیدم در حال خواندن دعا هستم و بعد رسیدم خدمت ابا عبد الله امام حسین علیه السلام و از امام حسین (ع) در خواست کردم که به کربلا بروم و از یاران امام حسین بشوم ودر کربلا شهید شوم که یکدفعه شما مرا از خواب بیدار کردی .راوی علی اکبر حمیدی
 
* راوی علی اکبر حمیدی
 
شب عملیات علی یک مقداری درد داشت چون تازه آپاندیسش را عمل کرده بود من وچند تن از دوستان هر چه به او اسرار کردیم که نیا گفت نه من باید به عملیات بیایم زیرا من عاشق هستم ،اگر امشب پیروز شدیم و سالم برگشتم که هیچ ولی اگر شید شدم سلامم را به خا نواده ام برسانید و به آنها بگوئید که علی به آرزویش رسید .راوی علی اکبر حمیدی
 
* موضوع ايثار و فداکاري
 
شب عملیات به ستون یک به طرف دشمن در حال حرکت بودیم که ناگهان بارانی از گلوله بر سر ما ریخت و به شدت در زیر آتش دشمن گیر کردیم که یکدفعه علی از من رد شد و رفت به طرف جلوی ستون پرسیدم کجا میروی تو عقب تر از منی اما علی گفت : خودم می دانم ولی میروم در جلوی ستون حرکت کنم که اگر تیری به سمت بچه ها آمد به من اثابت کند و دوستانم زخمی نشوند .راوی علی اکبر حمیدی <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16622 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />==رده=={{ترتیب‌پیش‌فرض: علی‌_قدیمی‌دوین‌}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان شمالی]][[رده: شهدای شهرستان شیروان]]
۴۴۶
ویرایش