کد {{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = اسماعیل دامغانی|تصویر =شهید اسماعیل دامغانی.jpg|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده: 6514194 پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد = [[مشهد]] ، [[خراسان رضوی]]|شهادت = [[الگو:شهدای 24 دی| 1365/10/24]]|وفات = |مرگ = |محل دفن =بهشترضا|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمتها = |جنگها = |نشانهای لیاقت = |عملیات = |فعالیتها = |تحصیلات = |تخصصها = |شغل = |خانواده =}}
نام : اسماعیل
نام خانوادگی : دامغانی ==خاطرات==
نام پدر - یک شب جمعه ای بعد از شهادتش در خواب دیدم که می گوید مادر [[شهید]] بیاید و شهید را ببیند وقتی رفتم دیدم اسماعیل بلند شد و به سوی آسمان پرواز کرد . اما متوجه شدم که اسماعیل سر در بدن ندارد و گفت : علیاکبر مادر ناراحت نباش من پیش [[امام حسین (ع)]] رفتم .
تاریخ تولد: محل تولد: - اسماعیل یک ساله بود که ما به [[مشهد تاریخ شهادت: 1365/10/24 مکان شهادت: شلمچه تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی ]] مقدس آمدیم و در هتلی مستقر شدیم . اتاقی که ما در آن بودیم طبقه چهارم بود و به علت غفلت اسماعیل از پنجره به طرف حیاط پرت شده و بیهوش شد . تمام زائران به محل حادثه آمدند و می خواستند کمک کنند ولی پدرش اجازه ندادند و همه را از اتاق بیرون کردند و حتی به من اجازه ندادند فرزندم را به بیمارستان ببرم حال اسماعیل بسیار وخیم بود و صورتش کبود شده بود و پدر ایشان با کمال خونسردی خوابیدند و من امیدم از همه جا قطع شد و متوسل به [[امام رضا (ع)]] شدم . موقع [[نماز]] خواندن فرا رسید و من برای این شهید ثبت نشده نماز اول وقت حاضر شدم . بعد از خواندن نماز به خواب رفتم که ناگاه صدای اسماعیل را شنیدم که از خواب پریدم . دیدم اسماعیل به طرف من آمده است ولی هیچ اثری از کبودی و بی حالی در بدنش نبود و امام رضا او را شفا داده بود . نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : بهشترضا ==خاطرات==
- یک شب جمعه بیادماندنی ترین خاطره ای بعد از شهادتش که در خواب دیدم ذهنم است . آن زمانی است که می گوید مادر شهید بیاید و شهید را ببیند وقتی رفتم دیدم خبر [[شهادت]] اسماعیل بلند شد و را به سوی آسمان پرواز کرد من داده اند در آن شب همه همسایگان ودوستان اطلاع داشتند . اما متوجه شدم که به جز من آن شب با اینکه خبری از اسماعیل سر در بدن ندارد نداشتم . ولی خوابم نمی برد ودر حیاط و گفت : مادر ناراحت نباش من پیش امام حسین (ع) رفتم کوچه قدم می زدم و از خداوند صبر مسئلت می کردم .
- اسماعیل یک ساله یکی از همرزمان او می گفت : هنگامی که قرار بود که ما به مشهد مقدس آمدیم و در هتلی مستقر شدیم . اتاقی خط را تحویل دهیم تا نیروی تازه نفس جایگزین شوند اسماعیل را دیدم که ما در آن بودیم طبقه چهارم بود با چشمی اشک آلود و با پایی برهنه به علت غفلت اسماعیل از پنجره به طرف حیاط پرت شده سوی دفتر فرماندهی راه افتاده است و بیهوش شد . تمام زائران به محل حادثه آمدند و می خواستند کمک کنند ولی پدرش اجازه ندادند و همه ما را از اتاق بیرون کردند و حتی نیز تشویق به من اجازه ندادند فرزندم را به بیمارستان ببرم حال اسماعیل بسیار وخیم بود و صورتش کبود شده بود و پدر ایشان با کمال خونسردی خوابیدند و من امیدم اینکار کرد ما هم از همه جا قطع شد او تبعیت کردیم و متوسل به امام رضا (ع) شدم . موقع نماز خواندن فرا رسید و من برای نماز اول وقت حاضر شدم . بعد از خواندن نماز به خواب رفتم که ناگاه صدای اسماعیل همان کار را شنیدم انجام دادیم که از خواب پریدم . دیدم اسماعیل بعداً به طرف من آمده است ولی هیچ اثری از کبودی و بی حالی در بدنش نبود و امام رضا او را شفا داده بود گروهان پابرهنه ها معروف شدیم .
- بیادماندنی ترین خاطره ای یک روز به اسماعیل پول دادم تا برای پدربزرگشان که در ذهنم است سرما خورده بودند شیر بگیرند . آن زمانی است بعد از مدتی که خبر شهادت اسماعیل را به ایشان برگشتند ، شیر نخریده بودند و من داده اند در آن شب همه همسایگان ودوستان اطلاع داشتند . به جز من آن شب با اینکه خبری از اسماعیل نداشتم علت را پرسیدم متوجه شدم که پول را گم کرده است . ولی خوابم نمی برد ودر حیاط و کوچه قدم می زدم و بعد از خداوند صبر مسئلت می کردم مدتی فهمیدم که پول را گم نکرده بلکه آنرا به بچه ای که پولش را گم کرده است داده بود .
- یکی از همرزمان او می گفت : هنگامی که قرار بود ما خط را تحویل دهیم تا نیروی تازه نفس جایگزین شوند برای انتخاب رئیس جمهور رأی بدهیم و من به بنی صدر رأی دادم . اسماعیل وقتی این موشوع را دیدم که با چشمی اشک آلود فهمید خیلی ناراحت شد وبه من گفت : چرا این کار را کردی و با پایی برهنه چرا به سوی دفتر فرماندهی راه افتاده است و حرفهای امام گوش نکرده اید وپیام امام را نشنیده گرفته اید ومن از ایشان خواستم در کار بزرگ تر ها دخالت نکنند ولی ایشان باز هم حرفشان این بود که ما را نیز تشویق نباید به اینکار کرد بنی صدر رأی دهیم وبنی صدر رئیس جمهورخوبی برای ما هم از نمی شود وما گول ظاهر وصحبتهای او تبعیت کردیم و همان کار را انجام دادیم خورده ایم وبعد فهمیدیم که بعداً به گروهان پابرهنه ها معروف شدیم اسماعیل درست می گفت .
- یک روز به اسماعیل پول دادم تا برای پدربزرگشان حدوداً در سن پانزده سالگی بود که سرما خورده بودند شیر بگیرند . بعد روزی از مدتی مدرسه برگشت دیدم کاپشن نویی که ایشان برگشتند ، شیر نخریده یکی از اقوام برایش هدیه آورده بودند و من علت بسیار قشنگ بود در تن او نیست علّت را پرسیدم متوجه جویا شدم که پول را گم کرده است . ولی بعد از مدتی فهمیدم که پول او در جواب گفت : در مدرسه برای جبهه ها کمک جمع می کردند و من کاپشن را گم نکرده بلکه آنرا به بچه ای که پولش را گم کرده است داده بود جبهه ها کمک کردم <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8554 سایت یاران رضا] </ref>
- قرار بود برای انتخاب رئیس جمهور رأی بدهیم و من به بنی صدر رأی دادم . اسماعیل وقتی این موشوع را فهمید خیلی ناراحت شد وبه من گفت ==نگارخانه تصاویر==[[File: چرا این کار را کردی و چرا به حرفهای امام گوش نکرده اید وپیام امام را نشنیده گرفته اید ومن از ایشان خواستم در کار بزرگ تر ها دخالت نکنند ولی ایشان باز هم حرفشان این بود که ما نباید به بنی صدر رأی دهیم وبنی صدر رئیس جمهورخوبی برای ما نمی شود وما گول ظاهر وصحبتهای او را خورده ایم وبعد فهمیدیم که شهید اسماعیل درست می گفت دامغانی.jpg]]
- اسماعیل حدوداً در سن پانزده سالگی بود که روزی از مدرسه برگشت دیدم کاپشن نویی که یکی از اقوام برایش هدیه آورده بودند و بسیار قشنگ بود در تن او نیست علّت را جویا شدم . او در جواب گفت : در مدرسه برای جبهه ها کمک جمع می کردند و من کاپشن را به جبهه ها کمک کردم <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8554 سایت یاران رضا] </ref>
==پانویس==
<references />
== ردهها ==
{{ترتیبپیشفرض:شهید اسماعیل دامغانی }}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]]
[[رده: شهدای شهرستان مشهد ]]