کد شهید: 6123108 تاریخ تولد : نام : محمدرضا محل تولد : قایننام خانوادگی : قاسمزاده تاریخ شهادت : 1361/02/16نام پدر : غلام مکان شهادت :
تحصیلات نام خانوادگی : نامشخص قاسمزاده نام پدر : منطقه غلام محل تولد : قاین تاریخ شهادت : 1361/02/16شغل : یگان خدمتی تحصیلات : نامشخص
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : مبلغ(تبلیغات)
گلزار :
خاطرات
عشق شهادت
موضوع عشق شهادت
راوی خدیجه شوری
متن کامل خاطره
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : مبلغ(تبلیغات) ==خاطرات==* موضوع عشق شهادت به یاد دارم زمانی که فرزندم محمدرضا خواست به جبهه برود بیست نفر از دوستانش را راضی کرده بود که با همدیگربه جبهه بروند. زمانیکه ماشین برای انتقال اینها به جبهه آمده بود و همة دوستانش کمی ناراحت و استرس داشتند اما ایشان با روحیهی شاد و خندان سوار ماشین شد که همه میگفتند فرزندم دیگر بر نمیگردد بدلیل اینکه روحیهی بسیاری شاد و خندانی دارد و بسیار عاشق شهادت و عاشق امام هست. و بعد رفتند و حدود یک ماه و چند روز بعد خبر شهادتش را آوردند.راوی خدیجه شوری دوران تحصیل* موضوع دوران تحصيل بعد از سپری کردن دوران راهنمایی فرزندم محمدرضا به مدت چهار سال در مدرسه علمیهی قائن زیر نظر حاجی آقا اصفهانی امام جمعهی محترم قائن مشغول تحصیل بود و حاج آقای اصفهانی برای من نقل میکرد: رحمت به شیری که شما به این پسر دادهاید من شجاعت و دلیری این پسر را تحسین میکنم. گفت: ایشان را یک روز داخل خیابان امام خمینی دیده بوده است که پسر حاج آقای حائری که ضد انقلاب بود با ماشین به همراه یک نفر دیگر دنبال ایشان میرفتند و ایشان را تعقیب میکردند که ایشان با آجر شیشهی ماشینش را میشکند و فرار میکند. به او گفتم: دنبال این کارها نرو تو را آخر میکشند. ایشان به من گفت: من از امام و فرمان امام و ناموسم دفاع میکنم و عاشق شهادت هستم و اگر لایق شهادت باشم به شهادت میرسم.راوی خدیجه شوریعباس خرمیمتن کامل خاطره* موضوع لحظه و نحوه شهادت به یاد دارم که محمدرضا وضو گرفته بود و روحیهی بسیار شاداب و خندان داشت و هنگام رفتن به سنگر و پست نگهبانی خمپاره جلوی ایشان فرود میآید و بر اثر اصابت ترکش خمپاره به قلب ایشان مجروح و در راه بیمارستان به فیض شهادت میرسد.راوی عباس خرمی * موضوع پيش بيني شهادت
بعد از سپری کردن دوران راهنمایی شبی که آموزشی فرزندم محمدرضا به مدت چهار سال در مدرسه علمیهی قائن زیر نظر حاجی آقا اصفهانی امام جمعهی محترم قائن مشغول تحصیل اتمام رسیده بود از بجنورد به خانه آمد. دو شب پهلوی ما بود، یک شب در کنار من نشست و حاج آقای اصفهانی برای به من نقل میکردگفت: رحمت به شیری این بار آخری است که کنار شما نشستهام به او گفتم این پسر دادهاید من شجاعت و دلیری این پسر حرفها را تحسین میکنمنزن که ناراحت میشوم. گفت: ایشان را یک روز داخل خیابان امام خمینی دیده بوده است باید افتخار بکنید که پسر حاج آقای حائری فرزندتان در راه خدا و دفاع از ناموس شهید میشود. گفت: موقعی که ضد انقلاب بود با ماشین جنازهام را میآورند و در بین راه شعار میدهند این گل پرپر از کجا آمده- از سفر کرببلا آمده. صبح که خواست برود به همراه یک نفر دیگر دنبال ایشان میرفتند من گفت: در سوگ من ننشینید و لباس سیاه بر تن نکنید. به ایشان را تعقیب میکردند که ایشان گفتم من هم با آجر شیشهی ماشینش را میشکند و فرار میکندشما به مشهد میآیم، گفت: شما نیایید اگر بابا میخواهد بیاید میتواند با من تا مشهد بیاید. وقتی رفت چند ساعت بعد راه افتادم و رفتم به او قائن آنها را در پایگاه مقاومت بسیج سازماندهی میکردند به آنها گفتم: دنبال این کارها نرو تو پسرم محمدرضا قاسمزاده را آخر میکشندکار دارم. گفتند: در حال نوشتن وصیتنامهاش است. وقتی بیرون آمد و گفت: مادر جان چرا اینجا آمدهاید، گفتم: آمدهام شما را ببینم، موقعی که با او خداحافظی کردم و ایشان به من نگاه میکرد و گفت: من مادر جان دیگر بر نمیگردم. تا میتوانی مرا نگاه کن که دیگر مرا نمیبینی.بعد ایشان را بدرقه کردم و سوار ماشین شد و عازم مشهد گردیدند که از آنجا به پابوس حضرت امام رضا (ع) رفتند و فرمان امام یکی از همرزمانش برایم نقل میکرد که چهرهای ایشان اینقدر نورانی و ناموسم دفاع میکنم و عاشق شهادت هستم و اگر لایق شهادت باشم شاداب شده بود که بچهها همه به شهادت میرسمایشان میگفتند شما شهید میشوید. بعد از چهل روز برایم خبر شهادتش را آوردند. لحظه و نحوه شهادتموضوع لحظه و نحوه شهادتراوی عباس خرمیمتن کامل خاطرهخدیجه شوری
به یاد دارم که محمدرضا وضو گرفته بود و روحیهی بسیار شاداب و خندان داشت و هنگام رفتن به سنگر و پست نگهبانی خمپاره جلوی ایشان فرود میآید و بر اثر اصابت ترکش خمپاره به قلب ایشان مجروح و در راه بیمارستان به فیض شهادت میرسد. پیش بینی شهادت* موضوع پيش بيني شهادتراوی خدیجه شوریمتن کامل خاطرهشجاعت و شهامت
شبی که آموزشی برایم نقل کرده بودند: یک روز فرزندم محمدرضا به اتمام رسیده بود در حال گریز از بجنورد به خانه آمد. ساواکیها بوده است که دو شب پهلوی ما بود، یک شب نفر ضد انقلاب در کنار من نشست و به من گفت: این بار آخری است که کنار شما نشستهام به خیابان امام قاین با ماشین او گفتم این حرفها را نزن که ناراحت میشومتعقیب میکنند. گفت: باید افتخار بکنید که فرزندتان در راه خدا و دفاع بعد از ناموس شهید میشود. گفت: موقعی که جنازهام اینکه او را میآورند و در بین راه شعار میدهند این گل پرپر از کجا آمده- از سفر کرببلا آمده. صبح که خواست برود به من گفت: در سوگ من ننشینید و لباس سیاه بر تن نکنید. به ایشان گفتم من هم محاصره میکنند با شما آجر به مشهد میآیم، گفت: شما نیایید اگر بابا میخواهد بیاید میتواند با من تا مشهد بیاید.وقتی رفت چند ساعت بعد راه افتادم سوی آنها حملهور میشود و رفتم به قائن شیشهی اتومبیل آنها را در پایگاه مقاومت بسیج سازماندهی میکردند به آنها گفتم: پسرم محمدرضا قاسمزاده را کار دارم. گفتند: در حال نوشتن وصیتنامهاش است. وقتی بیرون آمد میشکند و گفت: مادر جان چرا اینجا آمدهاید، گفتم: آمدهام شما را ببینم، موقعی که با او خداحافظی کردم و ایشان به من نگاه میکرد و گفت: مادر جان دیگر بر نمیگردمفرار میکند. تا میتوانی مرا نگاه کن که دیگر مرا نمیبینی.بعد ایشان را بدرقه کردم و سوار ماشین شد و عازم مشهد گردیدند که از آنجا به پابوس حضرت امام رضا (ع) رفتند و یکی از همرزمانش برایم نقل میکرد که چهرهای ایشان اینقدر نورانی و شاداب شده بود که بچهها همه به ایشان میگفتند شما شهید میشوید. بعد از چهل روز برایم خبر شهادتش را آوردند. شجاعت و شهامتموضوع شجاعت و شهامتراوی خدیجه شوریمتن کامل خاطره
برایم نقل کرده بودند: یک روز فرزندم محمدرضا در حال گریز از ساواکیها بوده است که دو نفر ضد انقلاب در خیابان امام قاین با ماشین او را تعقیب میکنند. بعد از اینکه او را محاصره میکنند با آجر به سوی آنها حملهور میشود و شیشهی اتومبیل آنها را میشکند و فرار میکند. نوجوانی و جوانی* موضوع نوجواني و جوانيراوی خدیجه شوریمتن کامل خاطره
فرزندم محمدرضا شانزده سال بیشتر نداشت که یکشب به پدرش گفت: میخواهم به جبهه بروم. پدرش گفت: شما هنوز کوچک هستی و نمیتوانی به جبهه بروی و توان رویاروئی با دشمن را نداری. ایشان گفت: من میخواهم به جبهه بروم چون میدانم که شهید میشوم وگرنه به جبهه نمیرفتم.راوی خدیجه شوری.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16345 یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>
==رده==
{{ترتیبپیشفرض: محمد_رضا_قاسم_زاده}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]]
[[رده: شهدای شهرستان قاین]]