ویرایش‌ها

شهید حسن باقری متولد فردوس

۱٬۷۸۸ بایت اضافه‌شده، ‏۶ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۴۱
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد =حسن باقری
|تصویر =شهید حسن باقری متولد فردوس.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[ فردوس]]
|شهادت = [[پاسگاه زید، 9/11/1365]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت = [[لشگر 5 نصر]]
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها = [[تخریبچی]]
|جنگ‌‌ها =
|نشان‌های لیاقت =
|عملیات‌ =
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات =
|تخصص‌ها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:رمضان
}}
 
 
 
شهید حسن باقری
==خاطرات : صبح روز 9/ 11 / 1365 در ادامه عملیات کربلای 5 وقتی می خواستیم از قرارگاه تاکتیکی در نزدیکی شهر دوعیجی عراق به سمت پاسگاه شلمچه و بعدأ خرمشهرحرکت کنیم . یادم هست موقعی که چند تا از برادران می خواستند سوار ماشین شوند شهید باقری گفت : امروز هرکس با ما بیاید شهید خواهد شد . به هر حال دو تا از برادران به همراه بنده که راننده بودم سوار ماشین شدیم ،هنوز چند متری بیشتر دور نرفته بودیم که کنار ماشین خمپاره ای به زمین خورد بعد از اینکه گرد و خاک فرو نشست و بنده توانستم اطراف را ببینم دیدم هر دوی آنها به درجة رفیع شهادت نائل شدند ( محمد عابدینی )==
* صبح روز 9/ 11 / 1365 در ادامه عملیات [[کربلای 5 ]] وقتی می خواستیم از قرارگاه تاکتیکی در نزدیکی شهر [[دوعیجی]] [[عراق]] به اتمام رسیده بود سمت پاسگاه [[شلمچه]] و بچه ها بعدأ [[خرمشهر]] حرکت کنیم . یادم هست موقعی که چند تا از نظر جسمی و روحی خسته شده بودند و من از این قاعده مستثنی نبودم البته من قصد گرفتن ترخیصی داشتم . برادران می خواستند سوار ماشین شوند [[شهید حسن باقری زمانیکه از تصمیم من برای این کار آگاه شد به من گفت نرو . از او اصرار بود و از من انکار . راستش آن موقع دلیل این همه پافشاری او را درک نمی کردم، هر چند، حال هم نمی توان ادعای اشراف کامل بر منظورش را داشت، آنقدر که من به نیتم و هدفم تأکید کردم که با مرخصی گرفتن من موافقت کرد و ]] گفت : پس حالا که این قدر مصری، مرخصی بگیر و برگرد و بعد از والفجر 10 امروز هرکس با راحتی و آسودگی خیال برو . شنیدن نام آن عملیات والفجر 10 در آن موقعیت و با توجه به اینکه از لحاظ نظامی نام و زمان انجام هیچ عملیات حتی مدت ها بعد از عملیات نیز فاش نمی شود، برایم عجیب و خنده دار بود . چون کاملاً برایم ناآشنا بود کلامش . درک کلام او برایم سنگین بود و نتوانستم در عمق کلامش نفوذ کنم تا دریابم چه می گوید ما بیاید شهید خواهد شد . به هر حال من که اصلاً متوجه نبودم دو تا از او جدا شدم و ترخیصی گرفتم . عملیات پیروزمندانه والفجر 10 یکی از آخرین عملیات های بزرگ بود برادران به همراه بنده که بعد از آن نیز قطعنامه پذیرفته شد . راننده بودم سوار ماشین شدیم ،هنوز چند متری بیشتر دور نرفته بودیم که کنار ماشین [[خمپاره]] ای خدا آخر اگر حسن یک انسان معمولی بود چگونه از عملیاتی که هنوز انجام نشده بود، برایم اسم برد و گفت به زمین خورد بعد از آن با خیال راحت برو مگر یک شخص معمولی قدرت بینش او را می توانست داشته باشد، ای بسا که شهدای عزیز قبل از شهادت حرفها داشتند، برای گفتن . اینکه گرد و چون نمی یافتند کسی را که برای او بیان کنند خاک فرو نشست و بقیه بنده توانستم اطراف را نیز عاجز از درک آن می دانستند، در سینه هایشان نگاه می داشتند و فقط خون دل می خوردند و طلب ببینم دیدم هر دوی آنها به درجة رفیع شهادت می کردند نائل شدند ( ذبیح الله خلیلی اول محمد عابدینی )
ما حدود هشت نفر بودیم که قرار شد با دو دستگاه ماشین تویوتا به عقب برگردیم . قبل از اینکه حرکت کنیم شهید باقری را دیدم که داشت لباس بادگیر خودش را در می آورد و رویش لباس فرم سپاه می پوشید من در یک لحظه جذب چهره ایشان شدم . لحظه ای خیلی شیرین و تماشایی بود . در این حال ایشان به من گفت : آقای محمدثی التماس دعا داریم . بعد من هم خداحافظی کردم و در هنگام خداحافظی معانقه نمودم خلاصه خیلی لحظه عجیبی بود و بعد سوار تویوتا شدم و به مقر شهید حلوائی رفتم و بعد خبر رسید که مطیعی و باقری به شهادت رسیدند ( محدثی )
* عملیات [[کربلای 5]] به اتمام رسیده بود و بچه ها از نظر جسمی و روحی خسته شده بودند و من از این قاعده مستثنی نبودم البته من قصد گرفتن ترخیصی داشتم . [[شهید حسن باقری]] زمانیکه از تصمیم من برای این کار آگاه شد به من گفت نرو . از او اصرار بود و از من انکار . راستش آن موقع دلیل این همه پافشاری او را درک نمی کردم، هر چند، حال هم نمی توان ادعای اشراف کامل بر منظورش را داشت، آنقدر که من به نیتم و هدفم تأکید کردم که با مرخصی گرفتن من موافقت کرد و گفت : پس حالا که این قدر مصری، مرخصی بگیر و برگرد و بعد از [[والفجر 10]] با راحتی و آسودگی خیال برو . شنیدن نام آن عملیات [[والفجر 10]] در آن موقعیت و با توجه به اینکه از لحاظ نظامی نام و زمان انجام هیچ عملیات حتی مدت ها بعد از عملیات نیز فاش نمی شود، برایم عجیب و خنده دار بود . چون کاملاً برایم ناآشنا بود کلامش . درک کلام او برایم سنگین بود و نتوانستم در عمق کلامش نفوذ کنم تا دریابم چه می گوید . به هر حال من که اصلاً متوجه نبودم از او جدا شدم و ترخیصی گرفتم . عملیات پیروزمندانه [[والفجر 10]] یکی از آخرین عملیات های بزرگ بود که بعد از آن نیز قطعنامه پذیرفته شد . ای خدا آخر اگر حسن یک انسان معمولی بود چگونه از عملیاتی که هنوز انجام نشده بود، برایم اسم برد و گفت بعد از آن با خیال راحت برو مگر یک شخص معمولی قدرت بینش او را می توانست داشته باشد، ای بسا که شهدای عزیز قبل از شهادت حرفها داشتند، برای گفتن . و چون نمی یافتند کسی را که برای او بیان کنند و بقیه را نیز عاجز از درک آن می دانستند، در سینه هایشان نگاه می داشتند و فقط خون دل می خوردند و طلب شهادت می کردند ( ذبیح الله خلیلی اول )
در عملیات کربلای 5 من همراه ایشان بودم عملیات * ما حدود هشت نفر بودیم که با موفقیت تمام قرار شد ایشان زنگ زدن مشهد و با حاج آقای ما صحبت کردند دو دستگاه ماشین تویوتا به ایشان گفته بودند : که هر چه زودتر ترتیبی بدهند که من ازدواج کنم عقب برگردیم . برای بنده هم مرخصی نوشتندوخودش هم امضاءکرد که بنده به مشهد رفته وازدواج کنم . من به مشهد آمدم روز جمعه ای بود و بچه های تخریب بعد قبل از نماز جمعه جلوی حرم قرار گذاشته بودیم اینکه حرکت کنیم [[شهید باقری]] را دیدم که همگی همدیگر داشت لباس بادگیر خودش را ببینیم وقتی بچه ها آمدند همگی آنها یکی یکی در می آمدند آورد و روی شانه من رویش لباس فرم [[سپاه]] می زدند پوشید من در یک لحظه جذب چهره ایشان شدم . لحظه ای خیلی شیرین و می گفتند : خوش تماشایی بود . در این حال ایشان به حالت من گفت : آقای محدثی التماس دعا داریم . برادر تو بعد من هم رفت . بنده ابتدا متوجه نمی خداحافظی کردم و در هنگام خداحافظی معانقه نمودم خلاصه خیلی لحظه عجیبی بود و بعد سوار تویوتا شدم بعدش پرسیدم چه شده گفتند : حسن و به مقر شهید شد حلوائی رفتم و بعد خبر رسید که مطیعی و باقری به شهادت رسیدند ( امین داوطلب محدثی )
قبل از انقلاب زمانی که در طبس زلزله آمده بود ،شهید به همراه یکی دیگر از دوستانش بنام آقای رضا رنجبر، روی چادرهایی که زده بودند ،شعار می نوشتند، روی بیشتر چادر ها « مرگ بر شاه » نوشته بودند ( صغری باقری )
* در عملیات [[کربلای 5]] من همراه ایشان بودم عملیات که با موفقیت تمام شد ایشان زنگ زدن مشهد و با حاج آقای ما صحبت کردند به ایشان گفته بودند : که هر چه زودتر ترتیبی بدهند که من ازدواج کنم . برای بنده هم مرخصی نوشتند و خودش هم امضاء کرد که بنده به مشهد رفته و ازدواج کنم . من به مشهد آمدم روز جمعه ای بود و بچه های [[تخریب]] بعد از نماز جمعه جلوی حرم قرار گذاشته بودیم که همگی همدیگر را ببینیم وقتی بچه ها آمدند همگی آنها یکی یکی می آمدند و روی شانه من می زدند . و می گفتند : خوش به حالت . برادر تو هم رفت . بنده ابتدا متوجه نمی شدم بعدش پرسیدم چه شده گفتند : حسن شهید شد ( امین داوطلب )
یک بار * قبل از انقلاب زمانی که ایشان از جبهه بر گشته در طبس زلزله آمده بود ،چون ایشان زیاد ،شهید به جبهه همراه یکی دیگر از دوستانش بنام آقای رضا رنجبر، روی چادرهایی که زده بودند ،شعار می رفت ،بنده به ایشان گفتم : من به شما صد هزارتومان می دهم که شما به جبهه نروید . با این که آن موقع صد هزار تومان پول خیلی زیادی بود ،ایشان از حرف من خیلی ناراحت شد و هیچ جوابی نداد .نوشتند، روی بیشتر چادر ها « مرگ بر شاه » نوشته بودند ( حسین صغری باقری )
* یک بار روز عید غدیر که ایشان از جبهه بر گشته بود که شهید آمد و ،چون ایشان زیاد به من گفت : بیا تا جبهه می رفت ،بنده به همدیگر عقد اخوت را ببندیم . ما چون زیاد با هم شوخی داشتیم فکر کردم که ایشان شوخی می کند ولی ایشان گفت گفتم : نه من جدی به شما صد هزار تومان می گویم دهم که شما به جبهه نروید . بنده گفتم : حسن آقا با اینکه همیشه دقیق عمل می کنی اینبار اشتباه کردی و تیرت به خطا خورد . من اصلاً نمی دانم عقد اخوت یعنی چه ؟ می ترسم در ادامه کار نتوانم ادامه بدهم . به هر حال اگر شهادت نصیبمان شد این که بهتر . ولی اگر زنده ماندم شاید نتوانستم آن مسائلی را که مربوط به عقد اخوتمان است را رعایت کنم . ایشان گفت : مشکلی نیست اگر هم اینطور موقع صد هزار تومان پول خیلی زیادی بود شما ضرر نمی کنید ،ایشان از حرف من خیلی ناراحت شد و هیچ جوابی نداد . بعد هم مفاتیح راآورد و برای بنده همه این مسائل را توضیح داد ( امین داوطلب حسین باقری )
عد از عملیات کربلای 1 بنده چون مجروح شده بودم لیاقت آن را پیدا نکرده که به اتفاق بچه ها به دیدار حضرت امام ( ره ) برویم ، ولی بچه ها تعریف می کردند که در حضور حضرت امام ( ره ) که بودند شهید باقری از اول تا آخر جلسه به صورت امام خیره شده بود و مدام گریه می کرد ( امین داوطلب )
عد از شهادت شهید حسن باقری زنی از اهالی روستا، * یک بار روز عید غدیر بود که شهید آمد و به من گفت : بیا تا به همدیگر عقد اخوت را در خواب می بیند ببندیم . ما چون زیاد با هم شوخی داشتیم فکر کردم که ایشان شوخی می گوید کند ولی ایشان گفت : نه من جدی می گویم . بنده گفتم : زن برادرم که حامله است، پسری خواهد داشت، نام او را حسن بگذارید آقا با اینکه همیشه دقیق عمل می کنی اینبار اشتباه کردی و تیرت به خطا خورد . ( زمان خواب 4-5 ماه قبل از تولد ) ما سعی کردیم این خواب نقل نشود من اصلاً نمی دانم عقد اخوت یعنی چه ؟ می ترسم در ادامه کار نتوانم ادامه بدهم . اتفاقاً رؤیای شهید صادق بود وخداوند به فرد مذکور پسری داد هر حال اگر شهادت نصیبمان شد که بهتر . ولی اگر زنده ماندم شاید نتوانستم آن مسائلی را که مربوط به عقد اخوتمان است را رعایت کنم . ایشان گفت : مشکلی نیست اگر هم اینطور بود شما ضرر نمی کنید . بعد هم مفاتیح را آورد و نامش برای بنده همه این مسائل را حسن گذاشتند توضیح داد ( محمد باقری امین داوطلب )
* بعد از شهادت حسن، همسر برادرم که در عملیات [[کربلای 1]] بنده چون مجروح شده بودم لیاقت آن موقع باردار بودند ،شهید را خواب می بیند پیدا نکرده که به ایشان می گوید : فرزندتان پسر خواهد بود، و اتفاق بچه ها به برادرم بگویید که نام او را حسن بگذارند . وقتی ایشان این قضیه را برایم دیدار حضرت امام ( ره ) برویم ، ولی بچه ها تعریف می کردند ،من گفتم تا موقعی که بچه متولد نشده این قضیه را به کسی نگوئید . بعد در حضور حضرت امام ( ره ) که بودند [[شهید باقری]] از چند روزی که بچه متولد شد ،من اول تا آخر جلسه به برادرم این قضیه را گفتم واز همانجا ایشان را به مزار شهدا بردم . برادرم اسم این بچه راحسن گذاشتند صورت امام خیره شده بود و مدام گریه می کرد ( حسین باقری امین داوطلب )
* بعد از شهادت [[شهید حسن باقری]] زنی از اهالی روستا، شهید را در خواب می بیند که می گوید : زن برادرم که حامله است، پسری خواهد داشت، نام او را حسن بگذارید . ( زمان خواب 4-5 ماه قبل از تولد ) ما سعی کردیم این خواب نقل نشود . اتفاقاً رؤیای شهید صادق بود و خداوند به فرد مذکور پسری داد و نامش را حسن گذاشتند ( محمد باقری )
منبع * بعد از شهادت حسن، همسر برادرم که در آن موقع باردار بودند ،شهید را خواب می بیند که به ایشان می گوید : فرزندتان پسر خواهد بود، و به برادرم بگویید که نام او را حسن بگذارند . وقتی ایشان این قضیه را برایم تعریف کردند ،من گفتم تا موقعی که بچه متولد نشده این قضیه را به کسی نگوئید . بعد از چند روزی که بچه متولد شد ،من به برادرم این قضیه را گفتم و از همانجا ایشان را به مزار شهدا بردم . برادرم اسم این بچه را حسن گذاشتند ( حسین باقری .)<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3618سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />==نگارخانه تصاویر==<gallery>Image:شهید حسن باقری متولد فردوس.jpg</gallery>== رده‌ها =={{ترتیب‌پیش‌فرض:حسن_باقری}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]][[رده: شهدای شهرستان فردوس]]
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش