ویرایشها
==خاطرات==* خاطره از زبان مادر شهيد:شهید
چند سال قبل از این که بهادر به جبهه برود اداره ثبت احوال به آتش کشیده شد و مقداری مدارک سوخت از جمله شناسنامه بهادر، و او چندین سال شناسنامه نداشت.
روزی من و پدرش گفتیم: تو که شناسنامه نداری، می توانی به خدمت نروی چون کسی تو را نمی شناسد، اما بهادر گفت: نه پدر، این درست نیست و قبل از رسیدن وقت سربازي، سربازی، شناسنامه المثنی گرفت و داوطلبانه در کنار دیگر همرزمانش به دفاع از میهن پرداخت.
قبل از رفتن بهادر به جبهه، نگرانش بودم، هر چه اصرار کردم که نرو فایده ای نداشت، او تصمیم خود را گرفته بود، زمان رفتن فرا رسید به همه اقوام، آشنایان و دوستان سر زد و از آنان حلالیت طلبید، می گفت: شاید این آخرین دیدار ما باشد همه با چشمانی پر از اشک او را بدرقه می کردیم اما او فقط می خندید. گفت: مادر، گریه نکن دعا کن که بر دشمن غاصب پیروز شویم و با سربلندی، ملتمان را از چنگال جنایتکاران برهانیم.
مادر! مردن من و امثال من تضمین حیات یک ملت است، من باید از فرمان رهبرم برای نجات کشورم اطاعت کنم. مادر! من تنها متعلق به تو نیستم، متعلق به تمام مادرانی هستم که آرزو داشتند فرزندی داشته باشند، تا با جان و دل لباس رزم را بر تن آن بپوشانند تا با دشمن بجنگد، من متعلق به خواهرانی هستم که آرزو دارند برادری داشته باشند.
با اين این حرف ها لبخندی بر لبم نشست، او را در آغوش گرفتم و را بوسیدم و گفتم: برو مادر، خدا به همراهت. بعد از مدتی تماس گرفت و صحبت کردیم و پدرش به وی گفت: اگر می توانی مرخصی بگیر و به فسا بیا.اما بهادر گفت: پدر! تا خدمتم تمام نشود به فسا نمی آیم. هم من، هم پدرش خیلي خیلی اصرار کردیم تا این که قبول کرد تا سه روز بعد به مرخصی بیاید، درست سه روز بعد پیکر بهادر را برایمان آوردند.منبع<ref>[http://navideshahed.com/fa/news/427582 سایت نویدشاهد]</ref>==پانویس==<references/>==نگارخانه تصاویر==<gallery> Image:بهادر گل کش۱.jpgImage:بهادر گل کش.jpg </gallery>== ردهها =={{ترتیبپیشفرض:بهادر گلکش پایینی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان فارس]][[رده: شهدای شهرستان فسا]]