ویرایش‌ها

شهید حسین قاینی‌

۱۷۴ بایت اضافه‌شده، ‏۶ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۳۷
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = حسین قاینی
|تصویر = حسین‌قاینی‌.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|خانواده =نام پدر [[احمد ]]
}}
==خاطرات==خبر شهادتموضوع خبر شهادتراوی فاطمه عبیدی زادهمتن کامل خاطره
* در جریان عملیات والفجر 3 شنیدم حسین قاینی مجروح شده است. ولی به دلیل اینکه در طول عملیات مسئولیت داشتم نتوانستم خودم را به او برسانم سه چهار روز بعد از عملیات در فکه مخابرات ایلام آقای عربی را دیدم که مشغول تلفن زدن است. چون می دانستم شهید قاینی مجروح شده است جلو رفتم و از ایشان سئوال کردم: حسین آقای قاینی کجاست؟ می خواهم او را ببینم. آقای عربی به یک باره گفت: حسین شهید شد. چون ما گاهی اوقات با همدیگر شوخی می کردیم و این اصطلاحات را به کار می بردیم فکر کردم که آقای عربی به خاطر رابطه دوستی و نزدیکی من با حسین بهر حال دارد شوخی می کند. دوباره گفتم: آقای عربی من خودم می دانم که حسین مجروح شده، اما می خواهم بدانم الان او کجاست تا هر چه سریعتر او را ببینم. دومرتبه ایشان گفت: قاینی شهید شد. من باور نکردم. برای سومین بار و چهارمین بار هم سئوال کردم که در نهایت آقای عربی با تأکید و جدیت گفت: عرض کردم که حسین شهید شد و جنازه اش را هم به عقب بردند. گفتم: راست می گویید. گفت: بله. آن لحظه سخت ترین و تلخترین لحظه زندگیم بود چون بعد از 15 سال صمیمی ترین دوستم را از دست دادم.لحظه و نحوه شهادتموضوع خبر لحظه و نحوه شهادتراوی سید حسین حسینیمتن کامل خاطره
در جریان عملیات والفجر 3 شنیدم منطقة مهران معاون گردانی بنام حسین قاینی مجروح شده استقائنی از بیرجند بود . ولی به دلیل اینکه در طول عملیات مسئولیت داشتم نتوانستم خودم را به او برسانم سه چهار روز بعد از عملیات در فکه مخابرات ایلام نام گردانش نازعات و فرماندة گردانش آقای عربی را دیدم بود که مشغول تلفن زدن است. چون می دانستم شهید قاینی مجروح شده است جلو رفتم و در یکی از ایشان سئوال کردم: حسین آقای قاینی کجاست؟ می خواهم او را ببینم. آقای عربی به یک باره گفت: حسین عملیّاتها شهید شد. چون ما گاهی اوقات با همدیگر شوخی دشمن در حالیکه پاتک می کردیم کرد و این اصطلاحات سعی داشت از بچّه های ما مهمّات بگیرد و روحیّه شان را به کار می بردیم فکر کردم که آقای عربی به خاطر رابطه دوستی تضعیف کند و نزدیکی من با حسین بهر حال دارد شوخی مانوری که می کندداد می خواست مهمّات بچّه ها را از آنها بگیرد . دوباره گفتم: آقای عربی من خودم می دانم که حسین مجروح شده، اما به طوریکه در فاصلة دورتری می خواهم بدانم الان او کجاست ایستاد تا هر چه سریعتر او بچّه ها شلّیک کنند و مهمّاتشان را ببینماز دست بدهند آنجا دشمن یکی از تانکها را رها کرد و به طرف خاکریز فرستاد . دومرتبه ایشان گفت: قاینی شهید شدقائنی و یکی دیگر از بچّه ها بالا رفتند و فکر کردند که توی تانک کسی هست . من باور نکردمرفتنتد تا اسیر بگیرند . برای سومین بار تانک آمد و به خاکریز خورد و چهارمین بار ایستاد . اینها هم سئوال کردم بر روی تانک رفتند تا اسیر بگیرند که در نهایت آقای عربی با تأکید دیدند کسی نیست دشمن هم برنامة گاز و جدیت گفت: عرض کردم دندة تانک را طوری میزان کرده بود که حسین آهسته می آمد و آنموقع که بچّه ها روی تانک بودند . دشمن یک توپ مستقیم زد و این بندة خدا شهید شد و جنازه اش را تانک هم از بین رفت و فهمیدم که به عقب بردندما کلک زده اند . گفتم: راست می گویید. گفت: بله. آن لحظه سخت ترین و تلخترین نحوه شهادتموضوع لحظه زندگیم بود چون بعد از 15 سال صمیمی ترین دوستم را از دست دادم.و نحوه شهادتراوی فاطمه عبیدی زادهسید حسین حسینیمتن کامل خاطره
* موضوع لحظه در منطقة مهران معاون گردانی بنام حسین قائنی از بیرجند بود . نام گردانش نازعات و نحوه فرماندة گردانش آقای عربی بود که در یکی از عملیّاتها شهید شد . دشمن در حالیکه پاتک می کرد و سعی داشت از بچّه های ما مهمّات بگیرد و روحیّه شان را تضعیف کند و با مانوری که می داد می خواست مهمّات بچّه ها را از آنها بگیرد . به طوریکه در فاصلة دورتری می ایستاد تا بچّه ها شلّیک کنند و مهمّاتشان را از دست بدهند آنجا دشمن یکی از تانکها را رها کرد و به طرف خاکریز فرستاد . شهید قائنی و یکی دیگر از بچّه ها بالا رفتند و فکر کردند که توی تانک کسی هست . رفتنتد تا اسیر بگیرند . تانک آمد و به خاکریز خورد و ایستاد . اینها هم بر روی تانک رفتند تا اسیر بگیرند که دیدند کسی نیست دشمن هم برنامة گاز و دندة تانک را طوری میزان کرده بود که آهسته می آمد و آنموقع که بچّه ها روی تانک بودند . دشمن یک توپ مستقیم زد و این بندة خدا شهید شد و تانک هم از بین رفت و فهمیدم که به ما کلک زده اندعشق شهادتموضوع عشق شهادتراوی حسن قاینیمتن کامل خاطره
در منطقة مهران معاون گردانی بنام آخرین مرتبه ای که برادرم حسین قائنی از بیرجند بود . نام گردانش نازعات و فرماندة گردانش آقای عربی بود که در یکی از عملیّاتها شهید شد . دشمن در حالیکه پاتک قاینی می کرد و سعی داشت از بچّه های ما مهمّات بگیرد و روحیّه شان خواست به جبهه برود همسرش چندین بار به ایشان گفت : حسین آقا ، زمینی را تضعیف کند و با مانوری که می داد می خواست مهمّات بچّه ها را از آنها بگیرد . جهت ساختن خانه گرفته ایم حداقل به طوریکه در فاصلة دورتری می ایستاد تا بچّه ها شلّیک کنند و مهمّاتشان را از دست بدهند آنجا دشمن یکی از تانکها را رها کرد پوشش برسان و به طرف خاکریز فرستاد اصطلاح یک خانه ای برای خودمان درست کنیم . شهید قائنی و یکی دیگر از بچّه ها بالا رفتند و فکر کردند که توی تانک کسی هست ایشان در جواب گفت : الان وقت خانه درست کردن نیست . رفتنتد تا اسیر بگیرند . تانک آمد و ما باید به خاکریز خورد و ایستاد فکر درست کردن خانه ای در آخرت باشیم . اینها هم بر روی تانک رفتند تا اسیر بگیرند که دیدند کسی نیست دشمن هم برنامة گاز و دندة تانک را طوری میزان کرده بود که آهسته شما دعا کن من شهید شوم خانه ای در آنجا برایت ساخته می آمد و آنموقع که بچّه ها روی تانک بودند . دشمن یک توپ مستقیم زد و این بندة خدا شهید شد و تانک هم از بین رفت و فهمیدم که به ما کلک زده اند شود .عشق شهادتموضوع عشق شهادتراوی سید حسین حسینیربابه جعفریمتن کامل خاطره
* موضوع لحظه دومین مرتبه ای که همسرم (حسین قاینی ) از ناحیه سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت و نحوه مجروح شد، وقتی دوستانش به دیدارش آمدند ، شدیداً اشک می ریخت و می گفت : چرا من لیاقت شهادتنداشتم . ای کاش این ترکش یک ذره پایین تر خورده بود و من شهید می شدم و به آرزویم می رسیدم .آخرین وداع با خانوادهموضوع آخرين وداع با خانوادهراوی ربابه جعفریمتن کامل خاطره
در منطقة مهران معاون گردانی بنام حسین قائنی از بیرجند بود . نام گردانش نازعات و فرماندة گردانش آقای عربی بود آخرین مرتبه ای که در یکی از عملیّاتها شهید شد . دشمن در حالیکه پاتک می کرد و سعی داشت از بچّه های ما مهمّات بگیرد و روحیّه شان را تضعیف کند و با مانوری که می داد همسرم (حسینی قاینی) می خواست مهمّات بچّه ها را از آنها بگیرد به جبهه اعزام شود . به طوریکه وقتی در فاصلة دورتری می ایستاد میدان امام جلو رفتم تا بچّه ها شلّیک کنند و مهمّاتشان با او خداحافظی کنم دیدم یک چیزی را از دست بدهند آنجا دشمن یکی از تانکها را رها کرد جیبش در آورد و به طرف خاکریز فرستاد من داد . شهید قائنی نگاه کردم دیدم عکس من و یکی دیگر از بچّه ها بالا رفتند و فکر کردند که توی تانک کسی هست بچه هاست . رفتنتد تا اسیر بگیرند . تانک آمد و گفتم: چرا این عکس را به خاکریز خورد و ایستاد . اینها هم بر روی تانک رفتند تا اسیر بگیرند که دیدند کسی نیست دشمن هم برنامة گاز و دندة تانک را طوری میزان کرده بود که آهسته من می آمد و آنموقع که بچّه ها روی تانک بودند . دشمن یک توپ مستقیم زد و دهی ؟ گفت : می ترسم اگر این بندة خدا شهید شد و تانک هم از بین رفت و فهمیدم که عکس را با خود ببرم مانع رفتنم به ما کلک زده اندخط مقدم بشود .پس از مدتی خبر شهادتش را آوردند .خاطرات سیاسیموضوع خاطرات سياسيراوی سید حسین حسینیمحمد علی ذاکریانیمتن کامل خاطره
* یک روز از طرف خیابان شهید منتظری فعلی شروع به راهپیمایی به سمت سینما قدس فعلی (سینما پارس سابق) که آن زمان فروشی کلّی شهر و مرکز فساد هم بود ، کردیم . وقتی به آنجا رسیدیم درب قفل بود . هنوز در حال فکر کردن بودیم که به چه نحوی ردب را باز کنیم که یک دفعه حسین قاینی جلو رفت و قفل را گرفت بعد هم به بقّیة بچّه ها گفت : بیایید این قفل را بگیرید تا درب را درآوریم . پس از اینکه درب را درآوردند تمام شیشه ها را شکستیم و مشروبات را هم بیرون ریختیم و آنجا را هم نیروهای انقلاب در اختیار گرفتندخاطرات سیاسیموضوع عشق شهادتخاطرات سياسيراوی احمد قنبریمتن کامل خاطره
آخرین مرتبه ای که برادرم زمانیکه در دبیرستان روستای درخشش با حسین قاینی می خواست همکلاس بودم . روز جشن 2500 سالة شاهنشاهی مسئولین دبیرستان به جبهه برود همسرش چندین بار به ایشان گفت : حسین آقا ، زمینی گفتند : یک بلندگو برای مراسم امروز لازم داریم بروید و بلندگوی مسجد را بیاورید . حسین گفته بود که جهت ساختن خانه گرفته ایم حداقل من اطّلاع ندارم بلندگوی مسجد کجاست . حسین بلافاصله به پوشش برسان نزد من آمد و به اصطلاح یک خانه ای برای خودمان درست کنیم . ایشان در جواب گفت : الان وقت خانه درست کردن نیست . ما باید احمد ، مسئولین دیبرستان می خواهند از بلندگوی مسجد برای مقاصد خودشان استفاده کنند ، اگر به فکر درست کردن خانه ای در آخرت باشیم . شما دعا کن هم گفتند بلندگوی مسجد را بیاورید به آنها بگوئید من شهید شوم خانه ای در آنجا برایت ساخته خبر ندارم بلندگوی مسجد کجاست ! چون اینها از بلندگوی مسجد که هر روز اذان و قرآن پخش می شود می خواهند ترانه های مختلف و مبتذل پخش کنند .زشت است با بلندگوی مسجد چنین کارهایی را بکنند .تقید به انجام کامل ماموریتموضوع تقيد به انجام کامل ماموريتراوی حسن قاینیمحسن عباسیمتن کامل خاطره
* در میانه پاتک تعدادی از برادران ارتشی به کمک ما آمده بودند و دلیل آن هم این بود که مانیروی کمی داشتیم . وقتی که پاتک دشمن شدت یافت و پاتکهای بعدی شروع شده بود ، برادران ارتشی به خدمت ایشان که معاون گردان بودند آمدند و گفتند که به ما دستو داده شده است . که برگردیم و عقب نشینی کنیم . شهید بسیار تند با آن برخورد کرد و گفت : در اینجا من مسئول هستم و تنها من دستور می دهم و از هیچ کس دیگری دستور نمی گیرم . مادام که پاتک دشمن تمام دفع نشده ،هیچکس به هیچ عنوان حق ترک منطقه و عقب نشینی را ندارد . این بود که آنان هم به محل پست های خود برگشتند و جنگ تا غروب همان روز ادامه داشت و شهید قاینی در آخرین لحظات آن روز به خدا پیوست . لیکن ما به مدد استقامت ها و رشادت های ایشان پاتکهای دشمن را دفع کردیم و برای اولین بار در طول جنگ پنج دستگاه تانک تی 72 دشمن را در آنجا غنیمت گرفتیم .عشق به جهادموضوع عشق شهادتبه جهادراوی سید حسین محتشمیمتن کامل خاطره
دومین مرتبه در سال 61 بعد از اینکه عملیات مسلم بن عقیل تمام شد . نیروها خودشان را برای پاتکها ی احتمالی دشمن آماده می کردند . در آن زمان من تازه به عنوان نیروی بسیجی از شهرستان بیرجند به خط مقدم اعزام شده بودم . منطقه ای که همسرم برادران در جریان عملیات به تصرف در آورده بودند درست مقابل نفت شهر بود و نیروی عراقی در تپه های شهر (حسین قاینی نفت شهر ) از ناحیه سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت مستقر بودند و مجروح شد، وقتی دوستانش ما کلاً در تیررس آنها قرار داشتیم . دشمن آتش سنگینی را بعد از عملیات بر روی نیروهای ما تدارک دیده بود بطوریکه در آن روز با توجه به دیدارش آمدند ، شدیداً اشک می ریخت گرد و می گفت : چرا من لیاقت شهادت نداشتم خاک زیاد از انفجارات قادر نبودیم که اطراف خودمان را بخوبی ببینیم . ای کاش این در همین هنگام دیدم برادر حسین قاینی از سنگر فرماندهی خارج شد که به قسمتهای دیگر سرکشی کند . اما ناگهان ترکش یک ذره پایین تر خورده بود به سر ایشان اصابت نمود و من شهید می شدم برادران کمک کردند و ایشان را سریع به آرزویم می رسیدم بیمارستان قرارگاه منتقل نمودند.چیزی نگذشت دیدم ایشان مجدداً به خط برگشت.شجاعت و شهامتموضوع شجاعت و شهامتراوی ربابه جعفریحسن قاینیمتن کامل خاطره
* موضوع آخرين وداع با خانوادههمزمان برادرم حسین قاینی تعریف می کردند که در آخرین لحظات قبل از شهادتش تانکهای دشمن در حال پیشروی بودند و حسین هم نیروهای گردان را هدایت می کرد. یکی از تانکها به سنگر بچه های ما نزدیک شده بود. حسین لحظه شماری می کرد تا تانک هر چه بیشتر به سنگر نزدیک شود. در همین هنگام حسین بالای تانک پریده و درب تانک را باز کرد و بلافاصله نارنجک را داخل تانک انداخت. در لحظات آخر قبل از شهادت هم حسین می گفت: (السلام علیک یا ابا عبدا...) و بعد هم به فیض عظیم شهادت نائل شد.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16510 یاران رضا]</ref>
آخرین مرتبه ای که همسرم (حسینی قاینی) می خواست به جبهه اعزام شود . وقتی در میدان امام جلو رفتم تا با او خداحافظی کنم دیدم یک چیزی را از جیبش در آورد و به من داد . نگاه کردم دیدم عکس من و بچه هاست . گفتم: چرا این عکس را به من می دهی ؟ گفت : می ترسم اگر این عکس را با خود ببرم مانع رفتنم به خط مقدم بشود . پس از مدتی خبر شهادتش را آوردند .راوی ربابه جعفری
 
* موضوع خاطرات سياسي
 
یک روز از طرف خیابان شهید منتظری فعلی شروع به راهپیمایی به سمت سینما قدس فعلی (سینما پارس سابق) که آن زمان فروشی کلّی شهر و مرکز فساد هم بود ، کردیم . وقتی به آنجا رسیدیم درب قفل بود . هنوز در حال فکر کردن بودیم که به چه نحوی ردب را باز کنیم که یک دفعه حسین قاینی جلو رفت و قفل را گرفت بعد هم به بقّیة بچّه ها گفت : بیایید این قفل را بگیرید تا درب را درآوریم . پس از اینکه درب را درآوردند تمام شیشه ها را شکستیم و مشروبات را هم بیرون ریختیم و آنجا را هم نیروهای انقلاب در اختیار گرفتند.راوی محمد علی ذاکریانی
 
* موضوع خاطرات سياسي
 
زمانیکه در دبیرستان روستای درخشش با حسین قاینی همکلاس بودم . روز جشن 2500 سالة شاهنشاهی مسئولین دبیرستان به حسین گفتند : یک بلندگو برای مراسم امروز لازم داریم بروید و بلندگوی مسجد را بیاورید . حسین گفته بود که من اطّلاع ندارم بلندگوی مسجد کجاست . حسین بلافاصله به نزد من آمد و گفت : احمد ، مسئولین دیبرستان می خواهند از بلندگوی مسجد برای مقاصد خودشان استفاده کنند ، اگر به شما هم گفتند بلندگوی مسجد را بیاورید به آنها بگوئید من خبر ندارم بلندگوی مسجد کجاست ! چون اینها از بلندگوی مسجد که هر روز اذان و قرآن پخش می شود می خواهند ترانه های مختلف و مبتذل پخش کنند . زشت است با بلندگوی مسجد چنین کارهایی را بکنند .راوی احمد قنبری
 
* موضوع تقيد به انجام کامل ماموريت
 
در میانه پاتک تعدادی از برادران ارتشی به کمک ما آمده بودند و دلیل آن هم این بود که مانیروی کمی داشتیم . وقتی که پاتک دشمن شدت یافت و پاتکهای بعدی شروع شده بود ، برادران ارتشی به خدمت ایشان که معاون گردان بودند آمدند و گفتند که به ما دستو داده شده است . که برگردیم و عقب نشینی کنیم . شهید بسیار تند با آن برخورد کرد و گفت : در اینجا من مسئول هستم و تنها من دستور می دهم و از هیچ کس دیگری دستور نمی گیرم . مادام که پاتک دشمن تمام دفع نشده ،هیچکس به هیچ عنوان حق ترک منطقه و عقب نشینی را ندارد . این بود که آنان هم به محل پست های خود برگشتند و جنگ تا غروب همان روز ادامه داشت و شهید قاینی در آخرین لحظات آن روز به خدا پیوست . لیکن ما به مدد استقامت ها و رشادت های ایشان پاتکهای دشمن را دفع کردیم و برای اولین بار در طول جنگ پنج دستگاه تانک تی 72 دشمن را در آنجا غنیمت گرفتیم .راوی محسن عباسی
 
* موضوع عشق به جهاد
 
در سال 61 بعد از اینکه عملیات مسلم بن عقیل تمام شد . نیروها خودشان را برای پاتکها ی احتمالی دشمن آماده می کردند . در آن زمان من تازه به عنوان نیروی بسیجی از شهرستان بیرجند به خط مقدم اعزام شده بودم . منطقه ای که برادران در جریان عملیات به تصرف در آورده بودند درست مقابل نفت شهر بود و نیروی عراقی در تپه های شهر (نفت شهر ) مستقر بودند و ما کلاً در تیررس آنها قرار داشتیم . دشمن آتش سنگینی را بعد از عملیات بر روی نیروهای ما تدارک دیده بود بطوریکه در آن روز با توجه به گرد و خاک زیاد از انفجارات قادر نبودیم که اطراف خودمان را بخوبی ببینیم . در همین هنگام دیدم برادر حسین قاینی از سنگر فرماندهی خارج شد که به قسمتهای دیگر سرکشی کند . اما ناگهان ترکش به سر ایشان اصابت نمود و برادران کمک کردند و ایشان را سریع به بیمارستان قرارگاه منتقل نمودند. چیزی نگذشت دیدم ایشان مجدداً به خط برگشت.راوی سید حسین محتشمی
 
* موضوع شجاعت و شهامت
 
همزمان برادرم حسین قاینی تعریف می کردند که در آخرین لحظات قبل از شهادتش تانکهای دشمن در حال پیشروی بودند و حسین هم نیروهای گردان را هدایت می کرد. یکی از تانکها به سنگر بچه های ما نزدیک شده بود. حسین لحظه شماری می کرد تا تانک هر چه بیشتر به سنگر نزدیک شود. در همین هنگام حسین بالای تانک پریده و درب تانک را باز کرد و بلافاصله نارنجک را داخل تانک انداخت. در لحظات آخر قبل از شهادت هم حسین می گفت: (السلام علیک یا ابا عبدالله) و بعد هم به فیض عظیم شهادت نائل شد.راوی حسن قاینی
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16510 یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:حسین‌قاینی‌.jpg
</gallery>
==رده==
{{ترتیب‌پیش‌فرض: حسین‌_قاینی‌}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]]
[[رده: شهدای شهرستان بیرجند]]
مدیر
۱٬۸۴۲
ویرایش