ویرایش‌ها

شهید محمد کاظم قبیدیان‌

۷۰ بایت اضافه‌شده، ‏۶ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۴۰
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = محمد کاظم قبیدیان
|تصویر =محمدکاظم‌قبیدیان‌.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
}}
==خاطرات==تشییع جنازهشموضوع تشييع جنازهراوی مهدی قبیدیانمتن کامل خاطره
* من چون آن زمان که پدرم به شهادت رسیده بود بچه بودم و معنای شهادت را نمی فهمیدم. خیلی در فراق پدرم و از اینکه دیگر پدر ندارم گریه می کردم. دایی ام مرا دلداری می داد، موقعی که پدرم را در تابوت گذاشتند و می خواستند او را به خاک بسپرند به من گفتند: بیا و روی پدرت را ببوس، من چون سر پدرم خونی بود ترسیدم رویش را ببوسم، ولی پاهایش را بوسیدم و این آخرین وداع من با پدرم بود.عشق به جهادموضوع تشييع جنازهعشق به جهادراوی جعفر قبیدیانمتن کامل خاطره
من چون آن زمان که پدرم به شهادت رسیده مریض بود بچه بودم و معنای شهادت را نمی فهمیدمحالش وخیم. خیلی در فراق پدرم و محمد که جهت آموزش نظامی به تهران رفته بود از اینکه دیگر پدر ندارم گریه می کردماین موضوع خبر نداشت. دایی ام مرا دلداری می داد، موقعی که پدرم را در تابوت گذاشتند من از طریق تلفن با ایشان تماس گرفتم و می خواستند او موضوع را به خاک بسپرند به من گفتنداطلاع او رساندم و گفتم: سریع بیا و روی پدرت تا پدر را ببوس، من چون سر ببینی. اما متأسفانه وقتی ایشان آمد پدرم خونی فوت کرده بود ترسیدم رویش را ببوسم، ولی پاهایش را بوسیدم و این آخرین وداع . در تشییع جنازه شرکت کرد تا مراسم سوم پیش ما بود بعد گفت: من با پدرم بود.می خواهم بروم، ما گفتیم: برای مراسم هفتم هم باشید بعد از چند روز خبر شهادت ایشان به ما رسیداعتقاد به ولایتموضوع اعتقاد به ولايتراوی مهدی قبیدیانمرضیه داورزنیمتن کامل خاطره
* موضوع عشق یکی از همرزمان محمد تعریف می کرد: یکبار که باهم در منطقه غرب بودیم، رفتیم تا برای بچه ها آب بیاوریم. در بین راه عکس امام را دیدیم که افتاده بود. محمد عکس را برداشت و بوسید و گفت: من نمی توانم این عکس را ببینم که روی زمین افتاده است. به جهادمن گفت: تا شما ظروف را آب می کنی من فکری به حال این عکس می کنم. و رفت عکس را بین سنگها پنهان کرد تا در بین دست و پا نباشد و بعد گفت: حالا خیالم راحت شد.همت در رفع مشکل دیگرانموضوع همت در رفع مشکل ديگرانراوی مرضیه داورزنیمتن کامل خاطره
پدرم مریض بود و حالش وخیم. محمد که جهت آموزش نظامی به تهران رفته بود از این موضوع خبر نداشت. من از طریق تلفن با ایشان تماس گرفتم و موضوع را به اطلاع او رساندم و گفتم: سریع بیا تا پدر را ببینی. اما متأسفانه وقتی ایشان آمد پدرم فوت کرده بود. در تشییع جنازه شرکت کرد تا مراسم سوم پیش ما بود بعد گفت: من می خواهم بروم، ما گفتیم: برای مراسم هفتم هم باشید بعد از چند روز خبر شهادت ایشان به ما رسید.راوی جعفر قبیدیان * موضوع اعتقاد به ولايت یکی از همرزمان محمد تعریف می کرد: یکبار که باهم در منطقه غرب بودیم، رفتیم تا برای بچه ها آب بیاوریم. در بین راه عکس امام را دیدیم که افتاده بود. محمد عکس را برداشت و بوسید و گفت: من نمی توانم این عکس را ببینم که روی زمین افتاده است. به من گفت: تا شما ظروف را آب می کنی من فکری به حال این عکس می کنم. و رفت عکس را بین سنگها پنهان کرد تا در بین دست و پا نباشد و بعد گفت: حالا خیالم راحت شد.راوی مرضیه داورزنی * موضوع همت در رفع مشکل ديگران من مادر بزرگی داشتم که در مشهد زندگی می کرد. یک مرتبه به من گفت: دوست داشتم یک تلوزیون داشته باشم. تا اوقات خودم را با آن سپری کنم. شوهرم برای او یک تلوزیون خرید و برایش برد.راوی مرضیه داورزنی
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16527 یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>
==نگارخانه تصاویر==<gallery>Image:محمدکاظم‌قبیدیان‌.jpg</gallery>
== رده‌ها ==
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد_کاظم_قبیدیان}}
مدیر
۱٬۸۴۲
ویرایش