کد شهید: 6123485 تاریخ تولد : {{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = جهانبخش قدوسیان|تصویر = |توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده: جهانبخش محل پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد : = [[بجنورد]]نام خانوادگی : قدوسیان تاریخ |شهادت : 1361 = [[۱۳۶۱/01۱۰/09۹]]|وفات = |مرگ = |محل دفن = |مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمتها = رزمنده|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشانهای لیاقت = |عملیات = |فعالیتها = |تحصیلات = نامشخص|تخصصها = |شغل = |خانواده = نام پدر : غلامحسن مکان شهادت : [[غلامحسین ]] }} ==خاطرات==
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : محصل یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمندهگلزار : خاطرات لحظه و نحوه شهادت* موضوع لحظه و نحوه شهادتراوی محمد صفریمتن کامل خاطره
در یکی از ورزها بطور ناگهانی متوجه حجم زیاد آتش دشمن شدم . با خود گفتم چه خبر شده بالای تپه رفتم نگاهی به خط انداختم مشاهده کردم از تپه کوچکی که در جلو خاکریز قرار داشت در یک لحظه تعداد 6 گلوله آرپی چی از یک نقطه به سمت دشمن شلیک شد عراقی ها هم گرای آنجا را گرفته و باشد آنجا را زیر آتش خمپاره 60 گرفته بودند با سرعت سعی کردم خودم را به بچه ها برسانم تا به آنها بگویم از یک نقطه اینقدر پشت سر هم شلیک نکنید بلکه پص از هر شلیک جای خودتان را عوض کنید و همچنین همگی از یک نقطه شلیک نکنید اما متأسفانه زمانی که من به نزدیک آنها رسیدم یک گلوله خمپاره 60 به وسط آنها خورد و اولین نفر از گروهان ما برادر بسیجی مخلص جهانبخش قدوسیان از بچه های راز بود که به شهادت رسید و بقیه دوستانش هم مجروح شدند اینها چند گلوله آرپی چی را باهم آماده می کردند شمارش می دادند یک دو سه و بعد همزمان باهم شلیک می کردند روحیه بسیجی ها و کادر خیلی بالا بود همه نیروها مخلص و عاشق شهادت بودند دعاها و زمزمه های شبانه خط را معطر کرده بود. ایثار و فداکاریموضوع ايثار و فداکاريراوی غلامحسین قدوسیانمتن کامل خاطرهمحمد صفری
به خاطر دارم زمانی که فررندم جهانبخش در بجنورد تحصیل می کرد. در کلاس درس نشسته بود که ناگهان خانومی درمانده با صدای لرزان وارد کلاس درس شد و به دانش آموزان گفت: پسر بچه من در بیمارستان بستری است و احتیاج به خون دارد محض رضای خدا هم که شده کمک کنید. سکوتی کلاس را فرا گرفته بود ناگهان شهید سکوت را می شکند و همراه با آن خانوم نیازمند به بیمارستان می رود و خون اهدا می کند و برای اینکه کسی نفهمد و ریا نشود به کسی حرفی نزده بود. که بعدها از برادرش شنیدیم. خواب و رویای شهادت* موضوع خواب ايثار و روياي شهادتراوی مجید خسرویمتن کامل خاطرهفداکاري
به یاد خاطر دارم خوابی زمانی که شهید فررندم جهانبخش در مورد شهادتش دیده بجنورد تحصیل می کرد. در کلاس درس نشسته بود را اینگونه نقل کردکه ناگهان خانومی درمانده با صدای لرزان وارد کلاس درس شد و به دانش آموزان گفت: خواب دیدم که پسر بچه من در باغی هستم بیمارستان بستری است و جویبارهای قشنگ و درختان سرسبز وزیبایی احتیاج به خون دارد محض رضای خدا هم که شده کمک کنید. سکوتی کلاس را فرا گرفته بود ناگهان شهید سکوت را می شکند و یکی از همرزمان شهیدم نیز آنجاست که همراه با هم آن خانوم نیازمند به بحث بیمارستان می رود و گفتگو پرداختیم که همرزمم ازمن درخواست کرد که نزد آنها بیایم خون اهدا می کند و من هم قبول کردم وگفتم: حتماً خواهم آمد. که همانگونه هم شد برای اینکه کسی نفهمد و ایشان ریا نشود به درجه رفیع و والای شهادت نائل گردیدندکسی حرفی نزده بود.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldierکه بعدها از برادرش شنیدیم.aspx?SID=16596 یاران رضا]</ref>راوی غلامحسین قدوسیان
* موضوع خواب و روياي شهادت
به یاد دارم خوابی که شهید جهانبخش در مورد شهادتش دیده بود را اینگونه نقل کرد: خواب دیدم که در باغی هستم و جویبارهای قشنگ و درختان سرسبز وزیبایی دارد و یکی از همرزمان شهیدم نیز آنجاست که با هم به بحث و گفتگو پرداختیم که همرزمم ازمن درخواست کرد که نزد آنها بیایم و من هم قبول کردم وگفتم: حتماً خواهم آمد. که همانگونه هم شد و ایشان به درجه رفیع و والای شهادت نائل گردیدند.راوی مجید خسروی
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16596 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>==رده=={{ترتیبپیشفرض: جهانبخش_قدوسیان}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان شمالی]][[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]