{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = محمد کاظم قبیدیان
|تصویر =16527.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
}}
==خاطراتتشییع جنازهشموضوع تشييع جنازهراوی مهدی قبیدیانمتن کامل خاطره==
من چون آن زمان که پدرم به شهادت رسیده بود بچه بودم و معنای شهادت را نمی فهمیدم. خیلی در فراق پدرم و از اینکه دیگر پدر ندارم گریه می کردم. دایی ام مرا دلداری می داد، موقعی که پدرم را در تابوت گذاشتند و می خواستند او را به خاک بسپرند به من گفتند: بیا و روی پدرت را ببوس، من چون سر پدرم خونی بود ترسیدم رویش را ببوسم، ولی پاهایش را بوسیدم و این آخرین وداع من با پدرم بود.عشق به جهاد* موضوع عشق به جهادراوی جعفر قبیدیانمتن کامل خاطرهتشييع جنازه
من چون آن زمان که پدرم مریض به شهادت رسیده بود بچه بودم و حالش وخیممعنای شهادت را نمی فهمیدم. محمد که جهت آموزش نظامی به تهران رفته بود خیلی در فراق پدرم و از این موضوع خبر نداشتاینکه دیگر پدر ندارم گریه می کردم. من از طریق تلفن با ایشان تماس گرفتم دایی ام مرا دلداری می داد، موقعی که پدرم را در تابوت گذاشتند و موضوع می خواستند او را به اطلاع او رساندم و گفتمخاک بسپرند به من گفتند: سریع بیا تا پدر و روی پدرت را ببینی. اما متأسفانه وقتی ایشان آمد ببوس، من چون سر پدرم فوت کرده خونی بود. در تشییع جنازه شرکت کرد تا مراسم سوم پیش ما بود بعد گفت: ترسیدم رویش را ببوسم، ولی پاهایش را بوسیدم و این آخرین وداع من می خواهم بروم، ما گفتیم: برای مراسم هفتم هم باشید بعد از چند روز خبر شهادت ایشان به ما رسیداعتقاد به ولایتموضوع اعتقاد به ولايتبا پدرم بود.راوی مرضیه داورزنیمتن کامل خاطرهمهدی قبیدیان
یکی از همرزمان محمد تعریف می کرد: یکبار که باهم در منطقه غرب بودیم، رفتیم تا برای بچه ها آب بیاوریم. در بین راه عکس امام را دیدیم که افتاده بود. محمد عکس را برداشت و بوسید و گفت: من نمی توانم این عکس را ببینم که روی زمین افتاده است. * موضوع عشق به من گفت: تا شما ظروف را آب می کنی من فکری به حال این عکس می کنم. و رفت عکس را بین سنگها پنهان کرد تا در بین دست و پا نباشد و بعد گفت: حالا خیالم راحت شد.همت در رفع مشکل دیگرانموضوع همت در رفع مشکل ديگرانراوی مرضیه داورزنیمتن کامل خاطرهجهاد
پدرم مریض بود و حالش وخیم. محمد که جهت آموزش نظامی به تهران رفته بود از این موضوع خبر نداشت. من از طریق تلفن با ایشان تماس گرفتم و موضوع را به اطلاع او رساندم و گفتم: سریع بیا تا پدر را ببینی. اما متأسفانه وقتی ایشان آمد پدرم فوت کرده بود. در تشییع جنازه شرکت کرد تا مراسم سوم پیش ما بود بعد گفت: من می خواهم بروم، ما گفتیم: برای مراسم هفتم هم باشید بعد از چند روز خبر شهادت ایشان به ما رسید.راوی مهدی قبیدیان * موضوع اعتقاد به ولايت یکی از همرزمان محمد تعریف می کرد: یکبار که باهم در منطقه غرب بودیم، رفتیم تا برای بچه ها آب بیاوریم. در بین راه عکس امام را دیدیم که افتاده بود. محمد عکس را برداشت و بوسید و گفت: من نمی توانم این عکس را ببینم که روی زمین افتاده است. به من گفت: تا شما ظروف را آب می کنی من فکری به حال این عکس می کنم. و رفت عکس را بین سنگها پنهان کرد تا در بین دست و پا نباشد و بعد گفت: حالا خیالم راحت شد.راوی مرضیه داورزنی * موضوع همت در رفع مشکل ديگران من مادر بزرگی داشتم که در مشهد زندگی می کرد. یک مرتبه به من گفت: دوست داشتم یک تلوزیون داشته باشم. تا اوقات خودم را با آن سپری کنم. شوهرم برای او یک تلوزیون خرید و برایش برد.راوی مرضیه داورزنی
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16527 یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>
==نگارخانه تصاویر==<gallery>Image:16527.jpg</gallery>
== ردهها ==
{{ترتیبپیشفرض:محمد_کاظم_قبیدیان}}