6209338 {{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = اسماعیل دادی|تصویر =|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد = [[بیرجند]] ، [[خراسان]]|شهادت = [[الگو:شهدای 28آبان|1362/08/28]]|وفات = |مرگ = |محل دفن =|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمتها = |جنگها = |نشانهای لیاقت = |عملیات = |فعالیتها = |تحصیلات = |تخصصها = |شغل = |خانواده =}}
نام : اسماعیل
نام خانوادگی : دادی ==خاطرات==
نام خواب پدر شهید فرزندم وقتی مفقود شده بود یک شب در خواب دیدم . کنار گودالی است، درون گودال نشستم و به او گفتم بنشین گفت : محمدعلی خجالت می کشم . گفتم : برای چی خجالت می کشی؟ در جواب گفت : سر و صورتم خونی است گفتم : خجالت ندارد . در راه خداست می خواستم صورت او را ببوسم، دیدم سجده گاه صورتش خونی است و من در عالم خواب محل زخم را بوسیدم . بیدار شدم و به بچه ها گفتم اسماعیل شهید شده است، حالا چه جور شهید شده، کجا شهید شده، نمی دانم ولی یقین دارم که به شهادت رسیده است . دیگر او از جبهه برنگشت و هیچ خبری از او نیامده تا اینکه بعد از مدتها خبر مفقود شدن او را آوردند و بعد از 14 سال پیکر او را تشییع کردیم .
محل تولد: بیرجند تاریخ تولد: تاریخ شهادت : 1362/08/28 مکان شهادت: تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است . نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : خاطرات: خواب پدر شهید فرزندم وقتی مفقود شده بود یک شب در خواب دیدم . کنار ؟؟؟ گودالی است، درون گودال نشستم و به او گفتم بنشین گفت : خجالت می کشم . گفتم : برای چی خجالت می کشی؟ در جواب گفت : سر و صورتم خونی است گفتم : خجالت ندارد . در راه خداست می خواستم صورت او را ببوسم، دیدم سجده گاه صورتش خونی است و من در عالم خواب محل زخم را بوسیدم . بیدار شدم و به بچه ها گفتم اسماعیل شهید شده است، حالا چه جور شهید شده، کجا شهید شده، نمی دانم ولی یقین دارم که به شهادت رسیده است . دیگر او از جبهه برنگشت و هیچ خبری از او نیامده تا اینکه بعد از مدتها خبر مفقود شدن او را آوردند و بعد از 14 سال پیکر او را تشییع کردیم . پدر شهید وقتی که می خواست به جبهه برود به او گفتم درس بخوانی بهتر است . گفت : نه امام فرموده حضور در جبهه واجب کفائی من می خواهم به جبهه بروم . اگر رضایت ندهید و نگذارید که بروم، فردای قیامت باید جواب بدهید . وقتی شهامت و اصرار او را برای رفتن به جبهه دیدم، سکوت کردم . او رضایت من را جلب کرد و بعد از دیدن آموزش به جبهه اعزام شد . و بعد از 14 سال که مفقود بود پیکر پاکش به خاک سپرده شد .<ref>[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8507|سایت یاران رضا]]</ref>
==پانویس==
<references />