شهید محمد چمنی: تفاوت بین نسخهها
Hejazi9708 (بحث | مشارکتها) |
|||
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| + | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی | ||
| + | |نام فرد = محمدچمنی | ||
| + | |تصویر =6290.jpg | ||
| + | |توضیح تصویر = | ||
| + | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | ||
| + | |شهرت = | ||
| + | |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] | ||
| + | |تولد =[[تربت جام،1336/01/01]] | ||
| + | |شهادت = [[شلمچه،1365/10/26]] | ||
| + | |وفات = | ||
| + | |مرگ = | ||
| + | |محل دفن =[[بهشتنبی تربت جام]] | ||
| + | |مفقود = | ||
| + | |جانباز = | ||
| + | |اسارت = | ||
| + | |نیرو = | ||
| + | |یگانهای خدمت = [[سپاه پاسداران]] | ||
| + | |طول خدمت = | ||
| + | |درجه = | ||
| + | |سمتها =[[جانشین گردان]] | ||
| + | |جنگها = [[جنگ ایران و عراق]] | ||
| + | |نشانهای لیاقت = | ||
| + | |عملیات = | ||
| + | |فعالیتها = | ||
| + | |تحصیلات =دیپلم | ||
| + | |تخصصها = | ||
| + | |شغل = | ||
| + | |خانواده = نام پدر:حسین | ||
| + | }} | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
تاریخ تولد : 1336/01/01 | تاریخ تولد : 1336/01/01 | ||
نام : محمد محل تولد : تربت جام | نام : محمد محل تولد : تربت جام | ||
| سطر ۱۸: | سطر ۵۱: | ||
با توجه به اینکه شهید چمنی در زندان گروه معارض کرد زیاد شکنجه می شد. اما با نگهبانان زندان رابطه عاطفی بسیار خوبی برقرار کرده بود و این ارتباط را گسترش داد تا جاییکه توانست با بالاترین رده زندانبانان و فرماندهان گروه معارض این ارتباط را ارتقاء بخشد و در مواردی هم با آنها به گفتگو می پرداخت. سرانجام تصمیم می گیرند که شهید چمنی را آزاد کنند. شهید چمنی وقتی می خواست آزاد شود. با سران گروههای معارض مذاکره می کند و می گوید: من می توانم این امکان را برای شما فراهم کنم که به آغوش نظام جمهوری اسلامی برگردید. وقتی از زندان آزاد می شود و پس از گذشت یک سال و اندی به جای اینکه به شهر و خانه اش برگردد و به ملاقات پدر و مادرش برود مستقیماً با قرارگاه حمزه سیدالشهداء ارتباط برقرار می کند و با تأمین جانی معارضین به منطقه برمی گردد تا آنها را به آغوش گرم ملت ایران برگرداند که متوجه می شود چند روز قبل طی یک درگیری که با رزمندگان اسلام داشته اند به کشور عراق فرار می کنند. | با توجه به اینکه شهید چمنی در زندان گروه معارض کرد زیاد شکنجه می شد. اما با نگهبانان زندان رابطه عاطفی بسیار خوبی برقرار کرده بود و این ارتباط را گسترش داد تا جاییکه توانست با بالاترین رده زندانبانان و فرماندهان گروه معارض این ارتباط را ارتقاء بخشد و در مواردی هم با آنها به گفتگو می پرداخت. سرانجام تصمیم می گیرند که شهید چمنی را آزاد کنند. شهید چمنی وقتی می خواست آزاد شود. با سران گروههای معارض مذاکره می کند و می گوید: من می توانم این امکان را برای شما فراهم کنم که به آغوش نظام جمهوری اسلامی برگردید. وقتی از زندان آزاد می شود و پس از گذشت یک سال و اندی به جای اینکه به شهر و خانه اش برگردد و به ملاقات پدر و مادرش برود مستقیماً با قرارگاه حمزه سیدالشهداء ارتباط برقرار می کند و با تأمین جانی معارضین به منطقه برمی گردد تا آنها را به آغوش گرم ملت ایران برگرداند که متوجه می شود چند روز قبل طی یک درگیری که با رزمندگان اسلام داشته اند به کشور عراق فرار می کنند. | ||
محمد در آخرین بار که به مرخصی آمده بود هنگام بازگشت به جبهه بنا به درخواست یکی از دوستانش دو بیت شعری به عنوان یادگاری در دفترش می نویسد که این دو بیت شعر شخصیت فکری ایشان را به خوبی به ما شناساند. قبای زندگانی چاک تاکی چون مردان زیستن در خاک تاکی به پرواز آی و شاهینی بیاموز پی روزی طلب در خاک تاکی | محمد در آخرین بار که به مرخصی آمده بود هنگام بازگشت به جبهه بنا به درخواست یکی از دوستانش دو بیت شعری به عنوان یادگاری در دفترش می نویسد که این دو بیت شعر شخصیت فکری ایشان را به خوبی به ما شناساند. قبای زندگانی چاک تاکی چون مردان زیستن در خاک تاکی به پرواز آی و شاهینی بیاموز پی روزی طلب در خاک تاکی | ||
| − | + | «خاطرات اسارت» ... مسلماً موقعی که اسیر می گرفتند (دمکراتها) از او بازجویی به عمل می آوردند و اینان راههای مختلفی را از شکنجه های جسمی و روحی برای کسب اطّلاعات به کار می بردند ، قسمتی از این شکنجه هایی را که به ایشان داده اند را اینگونه تعریف نموده اند : زمانیکه یکی از افراد ضدّ انقلاب با چوب می زد چون یک پایم مجروح بود به زمین می خوردم و دوباره بلند می شدم ، موقعی که خوب خسته شد به او گفتم شما فکر می کنید که من اسیر شمایم ، حال آنکه این جسم من است که در اسارت شماست و من خودم آزادم ، موقعی که این سخن را شنید ، آنقدر عصبانی شد ، که دیگر طاقت نیاورد . چوب را محکم به زمین زد و از اطاق خارج شد برای اینکه بتوانند روحیّة مرا خراب کنند به انواع حیله ها و شکنجه ها دست می زدند مثلاً مرا بردند درد یک دخمه تاریک و نمناک انداختند تا مدّتی هیچکس نیامد سری بزند ، بعد از مدّتی مقداری کمی نان خشک بعنوان غذا برایم آوردند که متوجّه شدم که هدفشان اینست که مراشکنجة روحی کنند نان را گرفتم تا روز بعد چیزی نیاوردند ، روز بعد باز همان مقدار نان خشک برایم آوردند که من از همان نان کم هم استفاده نمی کردم ، چند روزی به همین شکل گذشت ، یک روز موقعی که زندانبان نان آورد . نانهایی را که در طول این چند روز جمع کرده بودم ، همه را به او دادم و گفتم : چه خبر است ، اینهمه غذا می آورید ، اینها مانده اضافه است ، بگیر ، ببر ، اینجا اسراف می شود که زندانبان متعجّب شد خبر به آنها که رسیده بود ، دیدند به این طریق هم نمی شود به هدفشان برسند آمدند و طرح دوستی ریختند ، زندان را عوض کردند ، اطاق بهتری بود در این زندان موقعی که با همان کسی که برای بازجویی می آمد صحبت می کردم که خیلی آدم خبیثی بود . به امام توهین کرد . (آنگونه که محمّد تعریف می کرد ... مشخّص نبود . منظور حضرت علی (ع) بود یا حضرت امام خمینی بوده) ، خیلی ناراحت شدم و اعلام کردند به ایشان که تا بحال هرگونه شکنجه ای را تحمّل کردم ولی این یکی برای منن قابل تحمّل نیست و پاسخ مناسب را به شما خواهم داد در این موقع طرح فرار از زندان را کشیدم (ضمناً محمّد اوّلین زندانی این گروه بوده) ، دو نفر در آنجا بودند که از دیگران ساده تر بودند با اینها شروع به صحبت کردم و از آنها اطّلاعاتی بدست آوردم ، که من در کجا هستم و شهرهای نزدیک منطقه چه شهرهایی است و راه نیز از کدام طرف است ، مثلاً به اینها می گفتم که شما از هیچ جا خبر ندارید ، به هیچ کجای ایران سفر نکرده اید ، من به همه جا رفته ام در تهران زندگی کرده ام ولی شما فقط در همین روستا بزرگ شده اید و از هیچ جا خبر ندارید ، اگر خبر می داشتید با اینها همکاری نمی کردید ، آنها در جواب می گفتند ما به همه جا رفته ایم ما به شهر سقّز و سردشت رفته ایم ، به این طریق فهمیدم که من در منطقه ای اطراف سردشت و سقّز هستم ، به آنها می گفتم ، که خوب از اینجا تا سقّز که راهی نیست می گفتند :خیلی راه است باید با ماشین نیم ساعت در راه باشیم ، می گفتم سردشت که همین نزدیکی است ، می گفتند سردشت دورتر است . باید با ماشین چند ساعت در راه باشیم به این طریق راه را پیدا کردم و تصمیم به فرار از راه سردشت را گرفتم ، با خود گفتم اگر من امشب از اینجا به طرف سقّز بروم مسلّماً اینها خواهند فهمید و به دنبال من راه می افتند و تا سقّز هم راهی نیست و حتماً فکری می کنند که چون راه سقّز نزدیکتر است من به طرف سقّز رفته ام و اگر به طرف سردشت بروم تا موفعی که بفهمند من خودم را به شهر رسانده ام ، در آن شب که خواستم فرار کنم دو نفر نگهبان داخل اطاق بودند و یک نفر بیرون اطاق بودند و یک نفر بیرون اطاق نگهبانی به اطاق می آید . به این ساعت نگاه می کند ، فهمیدم که این یک تله است . (محمّد کاغذی را که مطالبی نوشته بود و در آن از آیات قرآن نیز استفاده کرده بود و آن کاغذ را برای مسئولین گروهک خبّات نوشته بود در اطاق می گذارد که این مطالب نوشته شده بر جلال حسنی که مسئول سازمان بوده خیلی اثر گذاشته بود). موقعی که وقت را مناسب دیدم کارم را شروع کردم اوّل دست بردم و از پشت کوک ساعت را گرفتم ، بعد ساعت را بلند کردم و پایین آوردم ، خیلی آهسته کوک ساعت را شل کردم می خواهد بچرخد ، فهمیدم که این ساعت را برای چه آنجا گذاشته اند ، از ظرف زباله ای که کنار اطاق بود یک کاغذ برداشتم و در قسمت بین کوک و بدنة ساعت ، گذاشتم که کوک ساعت نتواند بچرخد ، بعد هم ساعت را در همان ظرف زباله انداختم بعد کارتنها را را پایین گذاشتم و از پنجره بیرون را نگاه کردم ، نگهبان داشت قدم می زد ، با شمارش ، زمان رفت و برگشت نگهبان را تعیین کردم ، منلاً فهمیدم از زمانی که به پنجره می رسد تا موقعی که به آخر ساختمان میرود و بر می گردد ، چند ثانیه طول می کشد و من باید در این زمان تمام کارهایم را انجام دهم ، زمان را معیّن کردم ولی فاصلة بین زمین و پنجره را نمی دانستم ، پوتین ها را به انگشت شصت پایم بوسیلة بندهای پوتین بستم و از پنجره خودم را به بیرون آویزان کردم ، متوجّه شدم که پوتین ها به زمین می خورد و فهمیدم فاصله زیاد نیست و اگر خودم را بیاندازم صدای انداختنم نگهبان را متوجّه نمی کند خودم را انداختم پایین و در نزدیکی دیوار درختی بود ، خودم را به کنار درخت رساندم و در آنجا مخفی در این زمان نگهبان دیگر برگشته بود و رو به من می آمد وقتی که به نزدیکم رسید دیدم که متوجّه جریان نشده است و در هنگامی که دوباره باز پشت نگهبان به من شد من آهسته شروع به راه رفتن کردم تا از منطقه دور شدم یک مرتبه یادم آمد که پنجره باز است و جون هوا خیلی سرد بود و باد می آمد ممکن بود افراد داخل اطاق زود بیدار شوند ، لذا برگشتم و بوسیلة عصایی که در دست داشتم (به خاطر مجروح بودن پایش از چوبهای جنگل برای خود عصایی ساخته بود) پنجره را بستم و به طرف جادّه راه افتادم ، هوا خیلی سرد بود ، برف به همراه باد سرد می آمد با خودم گفتم شاید از سردی هوا از بین بروم به پیشانیم دست زدم ، دیدم گرم است ، خودم را دلداری دادم نه چنین چیزی نیست ، من سالم به شهر می رسم ، از کنار جادّه راه افتادم در وسط راه بودم که از دور نوری را دیدم فکر کردم ماشین است دارد به این طرف می آید ، تصمیم گرفتم خودم را در کنار جادّه در یک جائی مخفی کنم باز با خودم گفتم از چند متری جادّه حرکت می کنم ، هنگامی که ماشین به نزدیکی ام رسید خودم را در میان برفها می اندازم به راه ادامه دادم ، به نزدیکی نور که رسیدم دیدم که این نور ماشین نیست ، بلکه دو نفر از سردی در جادّه آتش روشن کرده اند و دارند گرم می شوند از کنار آنها هم عبور کردم ، هیچ کدامشان متوجّه نشدند در بین راه به یکی از قهوه خانه های بین راه رسیدم ، رفتم از شکاف در درون قهوه خانه را نگاه کنم ، کسی در آنجا هست یا نه که ناگاه سرم به در خورد و در مقداری باز شد و صدا کرد ، قهوه خانه چی متوجّه شد کسی در پشت در است بلافاصله همانجا روی زمین دراز کشیدم و با خود گفتم : اگر متوجّه نشد که به راه ادامه می دهم و چنانچه که متوجّه شد از همین درّة کنار جادّه که شیب نسبتاً زیادی هم داشت به طرف پایین غلت خواهم زد ، قهوه خانه چی آمد در را باز کرد در نزدیکی من ایستاد و اطراف را یک نگاهی کرد و متوجّة من نشد و دوباره به درون قهوه خانه حرکت کرد و من به راهم ادامه دادم ، دیگر نزدیکیهای صبح بود که می خواست هوا روشن شود به یک روستا رسیدم ، با خود اندیشیدم که اگر از کنار روستا عبور کنم و پاهایم که زخمی است نمی توانم تند بروم . مسلّماً اهالی روستا صبح برای انجام کارهایشان بیرون می آیند و من را خواهند دید ، ضمناً از محلّی که پایم زخمی شده بود خون زیادی آمده بود که تمام لباسهایم خونی شده بود در پشت سنگی خودم را مخفی کردم ، حالا دیگر هوا روشن شده بود به اطراف نگاه کردم دیدم ، در آن نزدیکی پل خیلی کوچکی است و آب هم از آن عبور می کند ، با خود گفتم که اگر در زیر این پل خودم را مخفی کنم کسی متوجّه نمی شود ، از پشت سنگ حرکت کردم و به طرف پل . در همین حال ... پیرمردی برای دستشویی بیرون آمده بود از پشت سنگ حرکت کرده و شروع به صحبت با من کرد کهمن متوجّه نشدم که چه می گوید ؟ با دست به طرف منزلش اشاره کرد و من هم که دیگر راهی نداشتم دیدم متوجّه شده است و به دیگر مردم روستا هم خواهد گفت . خلاصه قضیّه دیگر لو رفته بود و به ناچار به طرف منزل ایشان حرکت کردم مرا به اطاقش راهنمایی کرد و من به اطاق او وارد شدم . او به بیرون رفته و برایم صبحانه آورد . مدّتی که گذشت دیدم شخصی مسلّح وارد منزل آن پیرمرد شد و با پیرمرد شروع به ضحبت کردن نمود و سپس وارد اطاقی که من در آن بودم گردید . و ما را با آن وضعی که داشتم دید و با زبان کردی به من گفت که بلند شو و بیا برویم (در آن روستا گروهکهای متفاوت مقر داشتند و مردم روستا مجبور بودند که تمام نیازهای آنها را برآورده کنند . چه نیازها مادّی باشد و چه از نظر جهات دیگر باشد . آن گونه که خود محمّد می گفت یک روز ما را در این اواخر برای کار کردن از زندان بیرون آورده بودند و ما مشغول جمع آوری هیزم (برای آتش کردن و گرم نمودن آنان) بودیم . دو نفر از روستائیان باهم کردی صحبت می کردند ، البتّه فکر می کردند که ما کردی نمی فهمیم یک نفرشان گفت فلانی دیشب دمکراتها در منزل فلان کس رفته بودند دیگری می گفت که «فلانی» که دختر ندارد . دیگری می گفت : ... آن مرد آمده بود که از منزل پیرمرد برای مقرّ این روستا که در دست گروهک دمکرات بود ، نان ببرد ، با او به راه افتادم ، او در جلو حرکت می کرد و منهم از پشت سر ، منطقه خلوت بود . با خود گفتم با همین عصا از پشت به سرش بزنم ، بعد اندیشیدم خوب بعدش چه ؟ اینها همه چیز را فهمیدند به مقر رسیدیم وارد مقر شدیم و داخل یکی از اطاقها رفتیم ، چند نفری هم نشسته بودند یکی از این افراد مسئول گروه بود ، از من پرسید ، تو که هستی ؟ گفتم : خودت می بینی ! این لباسم و این هم وضعیّت بدنم و این هم زبانم ، خلاصه صحبت شروع شد ، یک بحث شدیدی بین من و مسئول گروه در گرفت ، در بین بحث یکی یکی افراد را از اطاق بیرون کرد تا اینکه از آخر ماندیم دو نفری ، سوالات زادی را برای او مطرح کردم ، و در پاسخ می گفت : باشد جوابش برای بعد . هنگامی که دو نفری شدیم گفتم : تمامش شد بعد ، برای حالا چه داری ؟ او جوابی نداد . و یکی از افراد را صدا زد و گفت او را ببرید به زندان ، مرا بردند به یک اطاق خیلی کوچک ، که چند نفر درون آن اتاق بودند ، اتاق بقدری کوچک بود که بچّه ها حتّی نمی توانستند پاهایشان را دراز کنند ، همه زانوهایشان را بغل گرفته بودند وقتی که من وارد اتاق شدم ، یک مقداری خودشان را جمع و جور کردند ، مقداری جا باز شد ، من هم نشستم و چون دیدم اینها خیلی در فشار روحی هستند یک مقداری برایشان صحبت کردم ، از فرار گفتم ، صحبتهایی که برایشان تقویّت روحیّه باشد . البتّه این زندان یک زندان موقّتی بود و قرار بود تمام افراد بعد از جمع آوری به زندان دیگری منتقل گردند در این مدّت با زندان بان که آدم جوانی بود صحبت می کردم و توانستم تا حدودی در او اثر بگذارم ، و او بعضی خبرها را برای من می آورد از جمله می گفت که تو چرا با اینها اینگونه برخورد می کنی اینها می خواهند تو را اعدام کنند و حکم اعدام هم صادر شده ولی احتمالاً در اینجا حکم را اجرا نمی کنند و می برند در زندان دوله تو ، مثلاً می گفت : ... که محمّد تو چرا ریشت را نمی زنی ، می گفتم : چون شما می گویید بزن نمی زنم چند روزی به این ترتیب گذشت ، تا روزی که می خواستنند حکم اعدام را پاجرا نمایند ، با همة زندانیان خداحافظی کردم ، هنگامی که به در زندان رسیدم ، برگشتم . دیدم تمامشان دارند گریه می کنند ، گفتم : شهادت که گریه ندارد ، شما نگران نباشید ، ان شاء الله آزاد خواهید شد ، و من به آرزویم می رسم ، سپس هنگامی که می خواستند مرا اعدام نمایند ، یکی از افراد گروه خبّات رسید و گفت : محمّد تو اینجا چکار می کنی ؟ ، چند روزی است که دنبال تو می گردم و همه جا را گشته ام و رفت با مسئول گروهک صحبت کرد و سریع برای گروهک خبّات هم خبر برده بود که محمّد دست دمکراتهاست ، با توجّه به اینکه روابط بین دمکراتها و خبّات خوب نبود ولی باهم توافق کردند که مرا تحویل آنها بدهند و این کار ار هم کردند . هنگامی که مرا آنجا بردند یک پذیرائی آنچنانی کردند و بنا بود که مرا اعدام کنند ، ولی همان نوشته ای که در آنجا برای شیخ گذاشته بودم در او خیلی اثر کرده بود و همین باعث شد که فعلاً حکم اعدام را اجرا نکنند . با توجّه به شرایط خیلی سخت زندان که ضدّ انقلاب برای ایشان و دیگر زندانیان فراهم کرده بود ، محمّد در شرایط روحی خیلی عالی این شرایط را سپری کرده بود . | |
بگونه ای که محمد نقل می کرد. در طول مدت اسارت فراز و نشیبهای زیادی را گذرانده بود. بعضی مواقع به گونه ای که قبلا مختصری از آن ذکر شد شرایط خیلی سخت و در بعضی مواقع فشار آنچنان زیاد بوده و همچنین ایشان می گفتند: در میان ما علاوه بر کسانی که از جمهوری اسلامی دفاع می کردند و به اسارت این گروه می افتادند از گروههای ضد انقلاب دیگر کردستان هم در آنجا اسیر بودند و در این اواخر که فشار نسبت به من کمتر شده بود بعضی شبها شیخ با افراد گروههای دیگر در محل اقامتش و یا مسجد می نشستند و مشغول مباحثه می شدند (درباره مسائل مذهبی) که شیخ دنبال من می فرستاد و می رفتم و با افرادی که طرز تفکر مادی داشتند به بحث می نشستیم و اسلام را به آنها می شناساندیم. (البته خود شیخ نسبت به اسلام و تسننی که داشت تعصب زیادی داشت). و نیز برای افراد شیخ قرآن تفسیر می کردم. شیخ جلال بارها به من اصرار می کرد برای خانواده ات نامه بنویس تا شاید از این طریق بتواند در من تأثیری بگذارد ولی من می گفتم پدر و مادر من رضایت داشته اند که من عازم جبهه شده ام و آمدن من به اینجا با موافقت آنها بوده است، پس آنها نیازی به نامه ندارند و این حرفها علی رغم قول شیخ بود که نامه ات را باز نخواهم کرد به هر حال این جمله شیخ هم مؤثر نیفتاد. | بگونه ای که محمد نقل می کرد. در طول مدت اسارت فراز و نشیبهای زیادی را گذرانده بود. بعضی مواقع به گونه ای که قبلا مختصری از آن ذکر شد شرایط خیلی سخت و در بعضی مواقع فشار آنچنان زیاد بوده و همچنین ایشان می گفتند: در میان ما علاوه بر کسانی که از جمهوری اسلامی دفاع می کردند و به اسارت این گروه می افتادند از گروههای ضد انقلاب دیگر کردستان هم در آنجا اسیر بودند و در این اواخر که فشار نسبت به من کمتر شده بود بعضی شبها شیخ با افراد گروههای دیگر در محل اقامتش و یا مسجد می نشستند و مشغول مباحثه می شدند (درباره مسائل مذهبی) که شیخ دنبال من می فرستاد و می رفتم و با افرادی که طرز تفکر مادی داشتند به بحث می نشستیم و اسلام را به آنها می شناساندیم. (البته خود شیخ نسبت به اسلام و تسننی که داشت تعصب زیادی داشت). و نیز برای افراد شیخ قرآن تفسیر می کردم. شیخ جلال بارها به من اصرار می کرد برای خانواده ات نامه بنویس تا شاید از این طریق بتواند در من تأثیری بگذارد ولی من می گفتم پدر و مادر من رضایت داشته اند که من عازم جبهه شده ام و آمدن من به اینجا با موافقت آنها بوده است، پس آنها نیازی به نامه ندارند و این حرفها علی رغم قول شیخ بود که نامه ات را باز نخواهم کرد به هر حال این جمله شیخ هم مؤثر نیفتاد. | ||
صحبتهائی از ایشان است در مجالس مختلف دربارة وضعیت زندانیان بیان کرده است: د رابتدا محلی به عنوان زندان نداشتند، دخمه ای بود که ما را در رون آن می بردند. امُا بعد از مدتی ما را مجبور کردند که خودمان چند اتاق ساختیم ، که از آن زندان استفاده می کردند برای ساختن زندان که کلاًٌ از سنگ ساخته شده بود مجبور بودیم از کوه سنگ بیاوریم و برای چیدن سنگها روی هم نیاز به ساختن گل هم بود بچه ها زیاد اذیت می شدند از جهت اینکه بچه ها رنج کمتری ببرند و محلی که ساخته می شود برای آنها یک محل مستحکم وبا دوامی نباشد و نیز به خاطر ضربه زدن به روحیه دشمن با توجه به تمام مسائلی که برای اسیران ایجاد کرده بودند زندان خیلی سریع ساخته شود، طرحی را اجرا کردم که طرح محمد مشهور شده بود و آن بدین شکل بود ، هنگامی که نگهبان مقدار کمی از محل دور می شد ، یا حواسش از بچه ها پرت می شد ، سریع چند نفر از بچه ها روی دیوار خاک می ریختند و بعضی دیگر روی خاک آب می ریختند و عدة دیگر سنگها را سریع می چیدند به صورتی که آنها اصلاً متوجه این قضیه نشده بودند و تعجب کرده بودند که این سرعت بنا سر پا شده بود. در محلهایی که بعنوان زندان استفاده می کردند، کلاً شرایط خیلی نامساعدی وجود داشت به صورتی که به خاطر عدم مسائل بهداشتی پر از موش و عقرب بود بچه ها خیلی اذیت می شدند به صورتی که دست وپای مرا عقرب نیش زده بود (عقربهایی که در آنجا بودند عقربهای سیاه بودند و احتمال اینکه افراد مصدوم با نیش چنین عقربهایی زنده بمانند کم است). موقعی که انگشت دستم را عقرب نیش زده بود، چون در زندان کمکهای اولیه نبود ابتدا بالاتر از محل نیش عقرب را محکم گرفته و سپس با تکه شیشه ای که پیدا کردم محل زخم را بریدم و بعد با فشار دادن محل نیش عقرب سعی در بیرون کردن زهر آن نمودم و چون موادی برای ضد عفونی کردن وجود نداشت از نفت چراغ که برای روشنایی داشتیم برای ضد عفونی کردن محل زخم استفاده کردم . یک روز هم صبح زود برای نماز بلند شدم در میان اتاق راه می رفتم، چون تاریک بود، متوجه نشدم و عقرب را که کب اتاق بود لگد کردم، چون پایم روی سر عقرب قرار گرفته بود، عقرب هم با تمام قدرتش نیشش را به پاشم برو کرد که درد آن از درد تیری که خورده بودم شدیدتر بود و برای اینکه روحیه بچه ها ضعیف نشود و همچنین دشمن خوشحال نشود، درد آنرا تحمل می کردم ، و به خودم نمی آوردم ، برای اینکه بچه ها از شرّ عقربها راحت شوند به فکر چاره ای افتادم با پارچه هایی که از که از گوشه و کنار پیدا کرده بودم ، حصاری به دور اتاق کشیدم و آن پارچه را آغشته به نفت کردم تا بوی نفت نگذارد عقربها از آن حصار به این طرف بیایند، موشها نیز بچه ها را خیلی اذیت می کردند، برای از بین بردن موشها نیز بوسیله قوطی کنسرو که از بیرن پیدا کرده بودم تله ای ساختم که بوسیله آن موشها را می گرفتم و از پنجره به بیرون می انداختم. کلاً از عصر که بچه ها برای مدت کمی جهت انجام امور شخصی بیرون از زندان می آوردند تا روز بعد به هیچ وجه به کسی اجازة خروج نمی دادند و اگر چنانچه شب کسی برای بیرون رفتن احتیاج پیدا می کرد به او اجازه نمی داد، بعضی مواقع کسی به دستشویی احتیاج پیدا می کرد، از درد و ناراحتی به خودش می پیچید. ولی به هیچ وجه اجازه بیرون رفتن به او داده نمی شد. کیفیت غذا در سطح بسیار پایین بود و مقدار آن نیز بیش از حد کم و اکثراً مقدار کمی نان و کاسه ای پر از آب بود که در ته آن چند عدد لوبیا بچشم می خورد، بطوریکه در بین اسرا پیرمردی بود که بعلت کمی نان چون برای جمع آوری نانها نرم با انگشتش به سفره کشیده بود سفره که رنگی بود رنگهای آن پاک شده بود. با توجه به تمام شرایطی که برای زندانیان ایجاد شده بوده است محمد در وضعیت روحی اعلائی به سر می برده است ، چنانچه در مطالبی که از ایشان نقل شده است این وضعیت را به خوبی می توان دریافت. | صحبتهائی از ایشان است در مجالس مختلف دربارة وضعیت زندانیان بیان کرده است: د رابتدا محلی به عنوان زندان نداشتند، دخمه ای بود که ما را در رون آن می بردند. امُا بعد از مدتی ما را مجبور کردند که خودمان چند اتاق ساختیم ، که از آن زندان استفاده می کردند برای ساختن زندان که کلاًٌ از سنگ ساخته شده بود مجبور بودیم از کوه سنگ بیاوریم و برای چیدن سنگها روی هم نیاز به ساختن گل هم بود بچه ها زیاد اذیت می شدند از جهت اینکه بچه ها رنج کمتری ببرند و محلی که ساخته می شود برای آنها یک محل مستحکم وبا دوامی نباشد و نیز به خاطر ضربه زدن به روحیه دشمن با توجه به تمام مسائلی که برای اسیران ایجاد کرده بودند زندان خیلی سریع ساخته شود، طرحی را اجرا کردم که طرح محمد مشهور شده بود و آن بدین شکل بود ، هنگامی که نگهبان مقدار کمی از محل دور می شد ، یا حواسش از بچه ها پرت می شد ، سریع چند نفر از بچه ها روی دیوار خاک می ریختند و بعضی دیگر روی خاک آب می ریختند و عدة دیگر سنگها را سریع می چیدند به صورتی که آنها اصلاً متوجه این قضیه نشده بودند و تعجب کرده بودند که این سرعت بنا سر پا شده بود. در محلهایی که بعنوان زندان استفاده می کردند، کلاً شرایط خیلی نامساعدی وجود داشت به صورتی که به خاطر عدم مسائل بهداشتی پر از موش و عقرب بود بچه ها خیلی اذیت می شدند به صورتی که دست وپای مرا عقرب نیش زده بود (عقربهایی که در آنجا بودند عقربهای سیاه بودند و احتمال اینکه افراد مصدوم با نیش چنین عقربهایی زنده بمانند کم است). موقعی که انگشت دستم را عقرب نیش زده بود، چون در زندان کمکهای اولیه نبود ابتدا بالاتر از محل نیش عقرب را محکم گرفته و سپس با تکه شیشه ای که پیدا کردم محل زخم را بریدم و بعد با فشار دادن محل نیش عقرب سعی در بیرون کردن زهر آن نمودم و چون موادی برای ضد عفونی کردن وجود نداشت از نفت چراغ که برای روشنایی داشتیم برای ضد عفونی کردن محل زخم استفاده کردم . یک روز هم صبح زود برای نماز بلند شدم در میان اتاق راه می رفتم، چون تاریک بود، متوجه نشدم و عقرب را که کب اتاق بود لگد کردم، چون پایم روی سر عقرب قرار گرفته بود، عقرب هم با تمام قدرتش نیشش را به پاشم برو کرد که درد آن از درد تیری که خورده بودم شدیدتر بود و برای اینکه روحیه بچه ها ضعیف نشود و همچنین دشمن خوشحال نشود، درد آنرا تحمل می کردم ، و به خودم نمی آوردم ، برای اینکه بچه ها از شرّ عقربها راحت شوند به فکر چاره ای افتادم با پارچه هایی که از که از گوشه و کنار پیدا کرده بودم ، حصاری به دور اتاق کشیدم و آن پارچه را آغشته به نفت کردم تا بوی نفت نگذارد عقربها از آن حصار به این طرف بیایند، موشها نیز بچه ها را خیلی اذیت می کردند، برای از بین بردن موشها نیز بوسیله قوطی کنسرو که از بیرن پیدا کرده بودم تله ای ساختم که بوسیله آن موشها را می گرفتم و از پنجره به بیرون می انداختم. کلاً از عصر که بچه ها برای مدت کمی جهت انجام امور شخصی بیرون از زندان می آوردند تا روز بعد به هیچ وجه به کسی اجازة خروج نمی دادند و اگر چنانچه شب کسی برای بیرون رفتن احتیاج پیدا می کرد به او اجازه نمی داد، بعضی مواقع کسی به دستشویی احتیاج پیدا می کرد، از درد و ناراحتی به خودش می پیچید. ولی به هیچ وجه اجازه بیرون رفتن به او داده نمی شد. کیفیت غذا در سطح بسیار پایین بود و مقدار آن نیز بیش از حد کم و اکثراً مقدار کمی نان و کاسه ای پر از آب بود که در ته آن چند عدد لوبیا بچشم می خورد، بطوریکه در بین اسرا پیرمردی بود که بعلت کمی نان چون برای جمع آوری نانها نرم با انگشتش به سفره کشیده بود سفره که رنگی بود رنگهای آن پاک شده بود. با توجه به تمام شرایطی که برای زندانیان ایجاد شده بوده است محمد در وضعیت روحی اعلائی به سر می برده است ، چنانچه در مطالبی که از ایشان نقل شده است این وضعیت را به خوبی می توان دریافت. | ||
| سطر ۲۸: | سطر ۶۱: | ||
در تابستان سال 1360 دوباره عازم جبهه های نبرد شد و این با ر راهی کردستان شد تا علیه گروهکهای ضد انقلاب که جنگ داخلی راه انداخته بودند مبارزه کند. هنگامی که جمعی از دوستانش برای بردرقه او رفته بودند، به یکی از آنها چنین اظهار داشته بود که صبح موقعی که از خانه بیرون بیایم قرآن را باز کردم، خداوند به من وعده بهشت داد و مدتی در جبهه مبارزه با ضد انقلابیون بود که پس چند ماهی که از این ماجرا گذشت بود خبر اسارت ایشان را آوردند و مدت اسارت ایشان 27 ماه طول می کشد. | در تابستان سال 1360 دوباره عازم جبهه های نبرد شد و این با ر راهی کردستان شد تا علیه گروهکهای ضد انقلاب که جنگ داخلی راه انداخته بودند مبارزه کند. هنگامی که جمعی از دوستانش برای بردرقه او رفته بودند، به یکی از آنها چنین اظهار داشته بود که صبح موقعی که از خانه بیرون بیایم قرآن را باز کردم، خداوند به من وعده بهشت داد و مدتی در جبهه مبارزه با ضد انقلابیون بود که پس چند ماهی که از این ماجرا گذشت بود خبر اسارت ایشان را آوردند و مدت اسارت ایشان 27 ماه طول می کشد. | ||
در میان ما یک نفر دانشجوی پزشکی که از عراق فرار کرده بود و به ایران آمده بود، وجود داشت. مسئولین گروهک به او امر کردند که باید تیر را از پای من درآورد، با توجه به اینکه هیچ گونه داروی بی حس کننده ای در دسترس آنها وجود نداشت، محل زخم نیز تا حدودی بهبود یافته بود وی از این کار خودداری می کرد، و چون به خاطر اینکار او را بسیار اذیت می کردند به او گفتم تو پای من را جراحی کن و من درد آن را تحمل می کنم. البته چون او زبان فارسی را نمی فهمید و من هم نمی توانستم به عربی با او صحبت کنم، با اندکی که دو نفری انگلیسی بلد بودیم، می توانستیم منظورمان را به هم بفهمانیم، او مشغول جراحی کردن پای من شد که البته با درد خیلی شدید توأم بود. به طوریکه یکی از ناظرین حین انجام عمل جراحی بیهوش شد و بر زمین افتاد، ولی من همچنان درد آنرا تحمل می کردم. تا اینکه دکتر نیز نتوانست این وضع را تحمل نماید و از ادامه عمل منصرف شد، و من از این فرصتها استفاده کردم و به او فهماندم که اینها نیز همچون صدام هستند که نتیجتا آن دکتر از گروه نجات نیز فرار کرد. از گفتار و کردار محمد اینگونه می توان برداشت کرد که ایشان تحمل رنج و مشقت را موجب تکامل بشر می دانست. | در میان ما یک نفر دانشجوی پزشکی که از عراق فرار کرده بود و به ایران آمده بود، وجود داشت. مسئولین گروهک به او امر کردند که باید تیر را از پای من درآورد، با توجه به اینکه هیچ گونه داروی بی حس کننده ای در دسترس آنها وجود نداشت، محل زخم نیز تا حدودی بهبود یافته بود وی از این کار خودداری می کرد، و چون به خاطر اینکار او را بسیار اذیت می کردند به او گفتم تو پای من را جراحی کن و من درد آن را تحمل می کنم. البته چون او زبان فارسی را نمی فهمید و من هم نمی توانستم به عربی با او صحبت کنم، با اندکی که دو نفری انگلیسی بلد بودیم، می توانستیم منظورمان را به هم بفهمانیم، او مشغول جراحی کردن پای من شد که البته با درد خیلی شدید توأم بود. به طوریکه یکی از ناظرین حین انجام عمل جراحی بیهوش شد و بر زمین افتاد، ولی من همچنان درد آنرا تحمل می کردم. تا اینکه دکتر نیز نتوانست این وضع را تحمل نماید و از ادامه عمل منصرف شد، و من از این فرصتها استفاده کردم و به او فهماندم که اینها نیز همچون صدام هستند که نتیجتا آن دکتر از گروه نجات نیز فرار کرد. از گفتار و کردار محمد اینگونه می توان برداشت کرد که ایشان تحمل رنج و مشقت را موجب تکامل بشر می دانست. | ||
| − | + | «فروردین 61 حدودأ پنج ماه بعد از اسارت» از آن برادران درجه دارمان که تا صبح نخوابیدند ، تا صبح باهم صحبت می کردند و صبح آمدند پیش من و گفتند : ما حاضر نیستیم برویم . گفتم : چطور حاضر نیستید بروید ؟ گفتند که ما اینجا می مانیم ، تا هر موقع که تو اینجا هستی ما می مانیم . یا اعدام می شویم ، و یا همه باهم می رویم ، درست نیست یک نفر از ما را اینجا نگهدارند و ما را آزاد کنند ، با آنها صحبت کردم که شما الان دارید ، تحت تأثیر احساسات کار می کنید و منطقی نیست ، اعلام این حرف شما باعث می شود ، که خیلی از مسائل ما بازهم لو می رود ، الان شما را به عنوان دشمنان من می شناسند و انتظار دارند شما رفتید بیرون علیه من تبلیغ کنید و از آنها دفاع کنید و این مسئله نه تنها فرقی به حال من نمی کند بلکه باعث می شود که شما نیروهایتان را از دست بدهید و باعث شود چند نفر نیروی خوب ما ، نیروی جوان و مؤمن ما بیخود و بی جهت اینجا بماند ، گفتند : پس چرا خودت اینطور برخورد نمی کنی که بیرون بیایی ، مسئله تقیّه است ، گفتم مسئلة تقیّه اینجا برای شما کاملاً ضرورت دارد ، یعنی الان ماندن شما اینجا با اعلام این حرف شما هیچ ارزشی ندارد ، درست است که شما از روی احساسات حرف می زنید ، من به شما اطمینان دارم ولی این حرفتان در صورتی درست بود که اینجا نفعی برای ما داشت ، ولی الان بعد از این مدّت همة دهات این اطراف توجّه شان به این مسئله جلب شده است و تک تک افرادشان با کنجکاوی این مسئله را دنبال می کنند . که کار این پاسدار به کجا کشید ؟ قانع شد یا نشد ! بنابراین اینجا من اگر بگویم مسئله تقیّه است و بخواهم پیش اینها ضعف نشان دهم و اظهار عجز کنم می بینم که بعد در تمام نمی توانم این اشتباه را جبران کنم در اینجا ضربه ای بر من وارد می شود ولی این مسئله برای شما مطرح نیست و خیلی راحت می توانید بروید ، قبول نمی کردند ، بالاخره هرطور بود قانعشان کردم که شما باید بروید آنها می گفتند که اگر ما بیرون برویم به اینجا بر می گردیم و حتّی یکی از آنها می گفت می روم ، این بی شعورها را می آورم و اینجا توی زندانشان می اندازند و من گفتم : نه این کار شما اشتباه است ، یعنی گرفتن مقرّ آنها برای ما خیلی راحت است و می توانیم از داخل زندان هم بگیریم ولی من شماها را به این خاطر نگه داشته ام و می دانید که فرار من از اینجا هیچ کاری ندارد ، خیلی راحت می توانم بیایم ، بنابراین ، ماندن من همین جا لازم است . بگذار یک نفر اینجا بمانم ، چون ارزش دارد ، بیرون باشم ، چه خدمتی می توانم بکنم ، احتمالاً به عنوان یک سرباز می توانم خدمت کنم و هرکار کنم از همین جا مفیدتر نمی توانم باشم ، بگذار آینده هرچه می خواهد پیش بیاید ، شما می گویید معتقد به شهادت هستید بنابراین این هم خدمت است ، پس جای هیچ نگرانی نیست شما می روید ، سرکارتان و هرطور که خودتان تشخیص دادید ، زندگی تان را ادامه می دهید ، نتیجه اش این شد که آن سرباز قزوینی مان از بانه آن طرفش نرفته بود ، درجه دارهایمان هم در سقّز مانده بودند و آن سرباز قزوینی خدمة 25 بود و مستقیم بغل مقرّ اینها را می زد ، یکی این طرف و یکی آن طرف و شیخ با خبر شده بود ، یک روز آمد و گفت : می بینی این سربازها را آنقدر بهشان احترام گذاشته ایم حالا دارند به ما هشدار می دهند ، یکی این طرف مقرّمان را می زنند و یکی آن طرف ، گفتم ، می دانی قضیّه چیست ، گفت : نه ، گفتم : آن دارد به تو می گوید که می توانم سربی را در وسط مقرّت بزنم ولی نمی زنم ، آیا متوجّه این حرفش هستی ؟ گفت : خوب چرا نمی زند ؟ گفتم : چرا نمی زند ! احتمالاً برنامة دولت است ، یک چیزی هست که به خودش مربوط است و این به تو ثابت می کند ، که یک مسذله نظامی است ، اگر ما نخواهیم نظامی عمل کنیم ، این سرباز قادر است ، مقر شما را خراب کند ولی خود به خود این کار را نمی کند ، نه این که فکر کنید ارتش ما روحیه ندارد و ضعیف است ، گفت : بله بلخ می دانم ، این سرباز ما هم به ما خیانت کردند ، صبح زود که اینها را آزاد کرد ، توی زندان تنها من بودم ، صبح زود اینها را فرستاد و بدرقه کرد و رفتند ، و بعد از ظهر دو مرتبه آمد و در زد و گفت : بلند شو بیا ، رفتم و دیدم که شیخ ایستاده و دو ردیف هم از افرادش ایستاده اند با غروری ، فکر کرده بود ، بزرگترین ضربه را به یک فرد زندانی وارد کرده ، چون مشکل است که همه آزاد شوند و یک فرد بماند ، تقریباً غیر قابل تحمل است ، وقتی چشمش به من افتاد : گفت : ما چطوری ؟ اینجا بود که باز هم به لطف خدا به زبانم آمد و گفتم به لطف خدا خیلی خوبم. از دست و زبان که برآید کز عهده شکرش به در آید او انتظار این را نداشت ، احتمالاً خیلی چیزهای می خواسته بگوید و برنامه داشته است و همینطوری هاج و واج . یک مقداری ایستاد و به این طرف و آن طرف نگاه می کرد ، گفت : خوب ما هم که هستیم ، حتماً به لطف خداست که زنده ایم ، برگردو برو ، برگشتم توی زندان و در را بستند ، پس فردای آنم روز دو مرتبه مسئول کمیته قضایی آمد و در را باز کرد . ولی این دفعه با احترام گفت : می خواهی زودتر نجات پیدا کنی ؟ گفتم نه ، گفت من حس می کنم تو یک مسلمان هستی ، ما هم مسلمانیم ، احتمالاً ما را به مسلمانی قبول داری ، ما برادر هستیم ، مسلمانها همه برادرند ، ما نباید کینه داشته باشیم . ضمناً از حالا به بعد ما تو را ، بعنوان یک زندانی نمی شناسیم ، فقط دوست داریم ، اینجا باشی و بیشتر باهم صحبت کنیم ، عقاید هم را بهتر درک کنیم ، تو برای ما صحبت کنی و ما هم برای تو از وقایع کردستان صحبت کنیم ، تبادل نظر داشته باشیم ، تا به هم نزدیک شویم ، البتّه الان هم نزدیک هستیم و سوء تفاهم است که ما را از هم جدا کرده است . زخم پایم تقریباً خوب شده بود ، البتّه چون شرایط بد بود ، زیاد طول کشید ، مثلاً با آن کارهایی که می کردیم ، دوباره زخم می شد ، ولی نشان آنها نمی دادم البتّه با فیلتر سیگارهایی که برادران سیگاری با غیر سیگاری دریافت می کردند ، (فیلترهایش را می بریدیم) ، بعد از بریدن فیلتر از سیگارت پنبه درست می کردیم ، یکی برای مسواک استفاده می کرد و یکی هم برای پانسمان زخم پایم خوب شده بود و راه می رفتم ، ولی به صورت لنگ لنگان . خلاصه صحبت هایش را کرد و رفت ، و بعد شیخ آمد و گفت : که بله ما تا حالا نمی دانستیم ، فکر می کنم تو یک مسلمان باشی ، افراد ما به ما گفتند که اینها که آمدند اینجا (اسیران دیگر) نماز می خوانند ، ولی بعد از یک مدتی که با تو (محمّد) برخورد کردند ، نماز خوان شدند (منظورشان از اسلام بود) گفتم همچنین مسئله ای نیست ، اینها از اول نماز هم می خواندند ، شاید شما دقت نکردید ، نه اینکه در برخورد با من نماز خوان شده باشند ، از اول هم نماز خوان بودند ، گفت :نه فکر می کنم حرفها تو یک مقدار روی اینها تأثیر داشته و ما هم اینجور افراد داریم ، افرادی که یک مقدار آگاهی شان کمتر است ، نماز نمی خوانند و فقط دوست داریم ، اینجا باشی به این خاطر که به عنوان یک وظیفه شرعیروی اینها کار کنی نه به عنوان یک زندانی ، ضمناً هر هر چی که لازم داشته باشی ما در اختیار تو می گذاریم ، که احساس نکنی اینجا زندانی هستی . کیفیت برخوردشان عوض شده بود ، چون خودشان به این نتیجه رسیده بودند که با آن برخورد به جایی نمی رسند ، ضمناً مسئله اعدام منتفی شده بود چون این مسئله عوارض بعدی را برای آنها پیش می آورد ، همان اول آنطور که پیش بینی می کردیم باید خیلی راحت اعدام می کردند ولی تحت تأثیر چند تا روحانی محل این کارش را به عقب می انداخت ، یعنی حکم اعدام را هم صادر کرده بودند ، بعد از این جریان دمکرات ها و همه افراد این سوال را دنبال می کردند که شما نتیجه کارتان با این به کجا رسید ، و اینها حس می کردند که برای خودشان خیلی ضروری است ،به هر طریقی که شده و به خاطر افراد خودشان و به خاطر جلب نظر مردم منطقه . یک ماهی گذشت البته کم و بیش فکر می کردم که اطراف زندان کمین گذاشته اند ، در زندان را باز می گذاشت ، می رفت و می خواستند که عکس العمل چیست ؟ البته ما این در را باز می گذاریم ، هر جا که خواستی بروی نه به عنوان زندانی ، گفتم: این یک واقعیت است شما هم می دانید ، اگر تنها مسئله زندان باشد بلکه به این صورت روز اول به شما گفتم : آن دفعه هم هشدار دادم ، گفتم چون شما به مقدسات ما اهانت می کنید ، این برای من غیر قابل تحمل است از آن مسئله گذشته مسئله جسمی است . شما می گویید زندان ، ولی من زندانی نیستم ، من اینجا افکارم آزاد است و در اختیار خودم می باشد و اگر فکر می کنید که یک روز با من به توافق می رسید ، اینطور نخواهد بود . و من بر سر عقیده ام خواهم ماند و حاضر هستم که بیست و چهار ساعته مرتب با شما بحث کنم تا هر چه زودتر به توافق برسیم و مسئله زندان هم برایم مطرح نیست ، شما در زندان را ببندید . و خیلی هم خاطر جمع باشید ، ولی مطمئن باشید ، تا زمانی که مسائل قبلی مطرح نشود و اهانتها مطرح نشود ، من به عنوان شخصی خودم هیچ اقدامی نمی کنم و آنهم بخاطر شخص خودم می باشد . برای من آنچه که مهمتر است عقیده ام می باشد ، و خیلی هم دوست دارم که با شما بحث کنم و تبادل نظر داشته باشیم و اگر ببینیم که شما بر خق هستید ، مطمئنم که تعصب ندارم و حرف شما را می پذیرم . از این جریان یکی دو ماهی گذشت و رفتارشان عوض شد ، به طوری که به هیچ وجه کلمه خمینی به زبان اینها نمی آمد ، سپس برخوردهایی پیش آمد ، سپس مسئله مذهب ، مثلاً سر وضو گرفتن ، یک روز داشتم وضو می گرفتم . یکی از افراد آنها ایستاده بود که او ملای یکی از دهات اطراف بود . البته مسئله ای که باعث شده اینها یک مقداری از گروهکهای دیگر خطرناک تر بر ما جلوه کنند و یک مقدار اهمیت داشته باشند ، با توجه به اینکه روحانیت کردستان تأثیر مستقیم روی قشر مردم دارند ، وجود ملاهای زیادی توی سازمان اینها است . این باعث می شد که اینها اهمیت پیدا گنند و به خاطر وجود این ملاها پشتیبانی یک عده از مردم را هم بدنبال داشت ، ولی در مورد کومله و دمکرات این مشکل را نداشتیم ، خیلی راحت اینها را تشویق میکردم ، ولی در مورد اینها می گفت : که این ماموشا فلان است ، چطور اشتباه می کند ،چط.ر اشتباه می کند ، این خودش قرآن خوان است ، خلاصه داشتم می گفتم : یک روز مشغول وضو گرفتن بودم . آن فرد گفت که شما چرا اینطوری وضو می گیرید ؟ گفتم : که شما چرابدین صورت وضو می گیرید ؟ گفت : خوب درستش همین طور است ، فتم : نه منظورم این نیست که شما از پیش خود این روش وضو گرفتن را یاد گرفته اید یا کسی به شما یاد داده است ؟ گفت : خوب دستور همینطور است ، گفتم : دستور آنست که توی قرآن آمده ، از جایدیگر نمی توانیم آورده باشیم ، فکری می کرد و گفت : نه مسلماً دستور آنست که توی قرآن آمده ، گفتم : خیلی خوب ، من هم اینطور وضو می گیرم و این را از قرآن یاد گرفته ام ، با توجه به اینکه رهبر من آنکسی است که تخصصش در این رشته است ، این مسئله برای من تشریح کرده است . من عقلم به تفسیر آیه قرآن نمیرسد ، بنابراین پیروی از کسی می کنم که این را برای من تفسیر کند ، گفت : پس شما مقلد می شوید اسلام تقلیدی قبول نیست ، گفتم نه در اصول و اعتقاداتمان معتقد هستیم ، خودمان تحقیق می کنیم و کسبش می کنیم ، مقلد مسی نمی شویم ، ولی در احکام فروع دینمان کیفیت اجرای این مسائل را از فقیهمان می پرسیم تا مانند شما به این مسائل گرفتار نشویم ، گفت : مگر ما گرفتار هستیم ، گفتم : بله . و اذا کنتم الی الصلاه فغسلوا وجوهکم و ایدیکم الی الموافق به روئسکم و ادخلکم الی الکعبین . این عین آیه قرآن است و ما طبق این آیه وضو میگیریم ، حالا شما طبق کدام آیه اینگونه وضو می گیرید ؟ مرا توجیه کنید ؟ یک مقدار فکر کرد و انتظار نداشت ، البته آیه صبح همان روز به طور اتفاقی به چشم من خوده بود ، از قرآنی که بعد از جریان فروردین اینها به خاطر اینکه ثابت کنند که واقعاً دوسا دارند . آزاد باشم ، در اختیار من گذاشته بودند و بعد از آن باعث شد هر کس می آمد کوچکترین صحبتی کند خود اینها حس می کردند و از اطراف می گفتند، هیچی نگو و اشاره می کردند که وارد بحث نشو ، یکی دو ماه گذشت ، دو حادثه اتفاق افتاد ، اولاً خدمتتان عرض کنم ، طایفه ای در کردستان زندگی می کنند که درویشند ، درویشهای قدری ، که نفوذ زیادی روی مردم منطقه دارند ، یعنی تقریباً همه با احترام از آنها یاد می کنند ، در این منطقه (کردستان ) رهبری دارند به نام شیخ باقی که همه پیش دولت ایران دارای اخترام است ، از آن طرف هم صدام به او کاری ندارد ، زیارت کربلا می رود ، ضمناً کومله و دمکرات به خاطر اینکه نفوذ زیادی روی مردم دارد و عده زیادی درویش دارد ، بیشتر از افرادی که آنها پیشمرگ دارند و درویشهای او هم جان فدای او هستند ، بنابراین می تواند نقش مهمی داشته باشد ، ولی طبق فلسفه ای که دارند این درویشها در هیچ سیاستی دخالت نمی کنند و فقط یک بار دخالت کرده بودند ، آنهام چهل نفر از روحانیت کردستان آمده بودند نزد امام و در برگشتن ماشینشان به دست دمکراتها افتاده بود ، اینجا شیخ باقی نامهای نوشته بود ، که اینجا شما با اسلام درگیر هستید و اینها علمای مردم هستند و اگر قرار باشد شما اینها را نگه دارید کار به جاهای دیگر می کشد و اعتراض کرده بود ، صرفاً اعتراض او باعث شده بود که دمکرات این چهل نفر را آزاد کند ، اینچنین نفوذی در منطقه داشت ، ولی همانطور که عرض کردم دخالتی در ساست ندارد ، طبق آن فلسفه شان سرشان به کار خودشان بند است یکی از درویشها اتفاقی گذرش به آنجا افتاد و پدر آن درویش پیشمرگ آنان بود ،پیر مردی که پیش شیخ بود و در آن موقع مسئول زندان در مرخصی بود ، در این مدت موفتاً این پیر مرد مسئولیت زندان را که یک زندانی در آن بود را بر عهده داشت ، پسرش آمده بود ، دیدن پدرش ، گفته بود که چکار می کنی ؟ گفته بود : که این زندان دست من است و اینها هم چون کارشان از روی عاطفه بود ، گفته بود : برو پس اجازه بدهید بروم این زندانی را ببینم ، احتمالاً دلجویی کنم و آمد توی زندان و گفت : ناراخت نباشی و فلان و... با او شروع به صحبت کردم ، آدم فهمیده ای بود ، یک ساعتی که با او صحبت کردم ، درویش حالتش عوض شده گفت: که من تعجب می کنم ، ترا به چه دلیلی زندانی کرده اند ؟ گفتم : خوب عقیده من با شما فرق می کند ، شما دخالت نمی کنید ، از اجتماع بیرون هستید ولی ما حس می کنیم چیزی را که می دانیم ، در مقابلش تعهدی هم برای اجرای آن داریم و آن همان است که با اینها به تضاد رسیدیم و از آنجا سر در آورده ایم ، گفت : خوب این شیخ که ادعای مسلمانی می کند پس چطور تو را زندانی کرده ؟ گفتم : خوب اسلامی که من می شناسم با اسلام او فرق می کند ، من اسلام او را نمی پذیرم ، این عملکرد او را نمی پذیرم ، البته یکسری از کارهای اینها را خود اینها می دانستند ، بعدها فهمیدم که این شیخ را (شیخ جلال حسینی ) به نام شیخ شیطان می شناسند و این شخص برگشته بود پیش شیخ باقی ، صحبت کرده بود ، حالا چه گفته بود ، نمی دانم ، که جریان اینطوری گردید . یک نفری اینجا هست و اینها به اسم زندانی نگه داشته اند و متعاقب آن نامه ای بود که از شیخ باقی برای اینها اینجا آمده بود و برای من چند جلد کتاب و شیرینی فرستاده بود و یک سری مسائل دنباله اش مطرح کرده بود که ناراحت نباش ، مستقیماً به اینها تفهیم نکرده بود ، والا به من گفته بود که ناراحت نباش ، زندان مسئلهای نیست ، اشاره کرده بود که حضرت یوسف زندان بوده و کنایه به اینها و ... آخرش چه شد ؟ بالاخره آنها خودشان تصمیم می گرفتند که آزاد کنند یا پیشروی شد ؟ ولی از طرف دولت فشار بر آنها وارد می شد ، از این طرف آمدند ، از آن طرف هم آمدند ، اینها وسط ماندند ، هم بن بست نظامی هم بن بست سیاسی ، یک بن بست هم شده بود بن بست محمد ، محمد را چکار کنیم ، این وسط سال گذشته یک گروه داشتیم ، اگر ضربه آن را نخورده بودیم سازمان خبات نمانده بود ، شیخ و دارو دسته اش تمام شده بود ، نمی دانم شاید باز تقدیر بود ولی بی نتیجه هم نبود ، با اینکه ما ضربه خوردیم ولی باعث شد از دوازده نفر کادر اصلی ، نه نفرشان از سازمان بیرون بروند ، که از این نه نفر چهار نفرشان برگشتند پیش دولت، پنج نفرشان در منطقه ماندند ولی بی طرف که آنهم ضعف خودمان بود ، اشتباه خودمان شد نه از داخل ، از داخل یک ضربه خوردیم ، همزمان با آن از خارج هم یک ضربه خوردیم پس شد دو ضربه، هفتاد و پنج نفر داشتیم که سی نفرشان قرار بود با اسلحه سازمانی بیایند و خودشان را تسلیم کنند . ولی متأسفانه جریانی صورت گرفت که باعث شد به ما نپیوندند و کسی به من جواب نداد که چرا اینطور شده است 7 البته البته هفتاد و پنج نفر از سازمان بیرون رفتند که تقریباً پنجاه درصد به نفع ما شد ولی هفتاد و پنج نفر بایستی برمی گشتند و جزو نیروهای ما می شدند تا افراد ما به 150 نفر می رسید ، ولی این نشد و فقط 75 نفر از اینها جدا شدند و بن بستی دیگر باعث شد که چند نفرشان (چند نفرشان ) برگردند ، باز هم بخاطر کارهای خودمان ، ولی یک مسئله بود ، یک جناح به نفع مادر سازمان پیدا شده بود ،در کادر اصلی سان اگر آنها نبودند گذشته از سال 60 که شش ماه زیر اعدام بودیم (یعنی حکم اعدام صادر گردیده بود ) سال 61 حتماً اعدام می شدیم ، دوباره در سال 62 فشار از همه طرف یک بن بست شدیدتر برایشان درست شد و دیگر هر چی که از دستمان بر می آمد ، حتی فشار آنقدر زیاد شد که ما تصمیم گرفتیم نظامی عمل کنیم ، این دوستمان بیاید برای شما توضیح می دهد که می خواستیم چطور عمل کنیم ، اگر خود شیخ را آنجا می گرفتیم نظامی عمل کنیم ، این دوستمان بیاید برای شما توضیح می دهد که می خواستیم چگونه عمل کنیم ، اگر خود شیخ را آنجا می گرفتیم ، شاید دو سه نفرمان از بین می رفتیم ولی شیخ هم از بین می رفت . این دوست ما یک مقدار شک داشت می گفت محمد مطمئنی که موقعیت درست است، می گفتم : فکر می کنم دیگر سیاست تمام شده است اینجا حالا در خاک عراق هستیم ، دیگر مردم اطرافمان نیستند که بخواهیم صحبت کنیم ، گفتم راهش همین است و یک نقشه خوب داشتم ، آن لحظه که می خواستیم شروع کنیم ، متأسفانه ما افراد نداشتیم دو نفر را از قبل با آنها صحبت کرده بودیم یکی را آنها آورده بودند که می شد سه نفر دو نفر هم ما بودیم که در کل می شدیم پنج نفر در عین حال اگر کوچکترین مسئله ای می شد حکم اعدام برای هر پنج نفر صادر می شد ، ولی گفتیم ارزش دارد با اینکه زیاد به آنها اطمینان نداشتیم ولی قبول کردیم که با ما باشند ، اینها فقط کافی بود شروع کنند بعد ما دیگر به آنها کاری نداشتیم ، برنامه ما شروع شد دو نفر کافی بود شروع کنند بعد ما دیگر به آنها کاری نداشتیم ، برنامه ما شروع شد دو نفر کافی بود ، آن لحظه ای که قرار بود شروع کنیم آنها خودشان را کنار کشیدند و باز ما شدیم دو نفر و بادو نفر هم نمی شد این عمل را شروع کنیم البته بعداً که کارهایتان را جمع بندی کردیم باز هم به نفع ما شد ، اگر نظامی عمل می کردیم به نفع آنها می شد ، شاید شیخ را می توانیژستیم از بین ببریم ولی نهایتش به نفع آنها می شد ، در منطقه از نظر وجه سیاسی کیفیتشان بی مانند و شاید بالاتر هم می رفت شاید یک قهرمان ملی می شدند ، روز عید ماه رمضان آمد ، آنجا نماز خواند و بعد زندانی ها را می آوردند و دستش را می بوسیدند، البته من همیشه می رفتم جلویش می ایستادم ولی آن روز خیلی ناراحت شد و پیش این زندانی ها دوست نداشت که این گونه برخورد کنم و آن طرفدارهای ما هم که در سازمان بودند بعد پیغام دادند که محمد تو چرا اینگونه برخورد کردی ، چرا تو نرفتی پیش اینها بایستی ؟ چرا احترام نگذاشتی ؟ چرا دستش را نبوسیدی ؟ بد شد تو اگر این کار را می کردی والا ما یک کاری می کردیم که تو هم آزاد شوی ، من هم می خندیدم و می گفتم من آزادی نمی خواستم والا سال 60 آزاد می شدم . بعدها کم کم فشار بررویشان زیاد گردید و براثر فشارهای بسیار مانده بودند که چه کار کنند ، آنها که دوست ما بودند واسطه شدند ، ضمناً سه جناح در سازمان آنها بودند ، یک جناح به اسم جناح خودمان دیگر جناح طرفداران عراقی و جناح میانه که تمایل به دولت داشتند ، در نهایت پیش بینی می شد که اگر فشارها بر روی این سازمان افزایش یابد ، آن وقت یکی می گفت می رویم اینجا ، آن دیگری می گفت : می رویم آنجا و در نهایت از یکدیگر جدا می شدند . هر موضع گیری که به نفع حزب بعث می کرد آنها شدیداً پشتیبانی می کردند وهر موضع گیری که به نفع دولت ایران می کرد اینهای دیگر پشتیبانی می کردند ، خودشان تضاد داشتند و بهترین کاری که به نفع ما شد کار خوبی بود که ما کردیم آن بود که دو تن از سران جناح طرفداران حزب بعث را جذبشان کردیم . یکی یکی کادرشان آمدند ، مسئول کمیته قضایی ، شورای مرکزی که مخفیانه از هم به طور خصوصی پیغام آوردند که مسئله اینطور است ، شیخ مردد مانده بود اگر یک مقدار کوتاه بیایی تمام شده ، پیش آنها هم خندیدم ،گفتم : حالا جای ما خوب است ، چرا می خواهی ما را بیرون کنی و روز آخر یک نفرشان آمد گفت : محمد شاید تو دوست داری اینجا بمانی ، ولی ما دیگر خسته شدیم دوست نداریم ، من هم پیش همه زندانی ها خندیدم ، گفتم : من نمی روم ، گفت چرا نمی روی گفتم : شما باید جواب عمر مرا بدهی ، باید نتیجه بگیریم کجا برویم ، شما باید مرا قانع کنید ، اگر قانع کردید ، پیش شما می مانم شما می گویید سازمان ، اساسنامه ات را بگذار ، سر سازمان صحبت کن ، با یک آدم مسئول برای من بیاور . من دو نفر جذب ما شدند . البته یکی از آنها خیلی حرف می زد و غلو می کرد ، حتی اسم مرا گذاشته بود ماموستا ، به شیخ شان می گفت : ماموستا و به من هم می گفت ما موستا (به استاد مذهبیشان ماموستا می گویند ) در سال 61 یک عامل سر سخت که خیلی به ضرر ما عمل کرد همین فرد بود . امسال از کارهای پارسالی پشیمان شد ، به خاطر اینکه خودش جبران کند رفته بود پیش شیخ ، اینطرف و آنطرف گفته بود که ما داریم ضرر می کنیم ، محمد اینجا مانده فردا آبروی ما می رود ، شیخ باقی و همه خبر دادند نمی توانیم او را اعدام کنیم یعنی شکست خوردیم ، آن هم مرتب پیغام می داد که من یک مقدار کوتاه بیایم که بگوید محمد تسلیم شد و آزاد شد ، و هدف ما را قبول کرد ، من گفتم : نه تا بحث نکنیم صحبت نشود ، از آزادی صحبت نکن ، من الان هم آزادم ، فکر من تا وقتی در اختیار خودم باشد آزادم ، شما می توانید مرا اعدام کنید ولی فکر مرا که نمی توانید اعدام کنید و از من بگیرید من هم حالا آزادم ، همین زندانی که تو اسمش را گذاشته ای زندان ، من همین را به جای بهشت قبول دارم ، بهشت من همین است ، دو سه نفر فرستادند از مسئولاتشان که بیایند صحبت کنند ، از همان اول خیلی جدی با آنها برخورد می کردم ، حتی لحظه ای با اینها برخورد می کردم ، حتی لحظه ای به آنها محلت نمی دادم ، حتی کوچکترین اشتباهشان را دو سه نفر آمدند و رفتند ، یکی گفت : در صلاحیّت من نیست ، یکی می گفت : می کشد به مذهب باید شیخ جواب بدهد ، یکی می گفت : می کشد به سیاست ، مسئول سیاسی باید جواب بدهد ، نهایت همه پاس می دادند به خود شیخ ، که خود شیخ جواب من را بدهد ، خود شیخ هم که آن شب نشستیم و صحبت کردیم ، به او گفتم که شما راهتان اشتباه است ، او گریه اش گرفته بود و می گفت : شما راست می گویید ، ما اشتباه کردیم ، ما دچار غرور شدیم ، و برادر من هم (شیخ عزالدّین حسینی) اشتباه کرده است ، حالا چه باید بکنیم ، و در آنجا من به او گفتم : اگر بخواهید من می روم پیش دولت و برای شما تقاضای پناهندگی می کنم . | |
| − | پس از آغاز جنگ تحمیلی از طرف رژیم جنایتکار عراق، او که از دلباختگان مکتب امام حسین (ع) بود همیشه می گفت: ما که زیارت عاشورا می خوانیم و همیشه آرزو می کنیم که ای کاش در روز عاشورا در صحنه عاشورا می بودیم و امام حسین را یاری می کردیم، اینکه این گوی و این میدان و جبهه کربلاست و امام و رهبر ما نیز پیرو امام حسین (ع) است. پس باید به جبهه برویم و امام زمانمان را یاری کنیم، امروز است که پیروان واقعی امام حسین (ع) مشخص می شوند، امروز روز آزمایش ما مسلمانهاست تا صداقت و | + | پس از آغاز جنگ تحمیلی از طرف رژیم جنایتکار عراق، او که از دلباختگان مکتب امام حسین (ع) بود همیشه می گفت: ما که زیارت عاشورا می خوانیم و همیشه آرزو می کنیم که ای کاش در روز عاشورا در صحنه عاشورا می بودیم و امام حسین را یاری می کردیم، اینکه این گوی و این میدان و جبهه کربلاست و امام و رهبر ما نیز پیرو امام حسین (ع) است. پس باید به جبهه برویم و امام زمانمان را یاری کنیم، امروز است که پیروان واقعی امام حسین (ع) مشخص می شوند، امروز روز آزمایش ما مسلمانهاست تا صداقت و ایمانمان را نشان دهیم. محمد جنگ را مهمترین مسئله برای یک کشور می دانست و عقیده داشت تا زمانی که جنگ باشد وظیفه اصلی ما حضور در جبهه نبرد است و هنگامی که از جانب دوستانش به وی پیشنهاد می شد که شما اگر به دانشگاه برگردید بهتر می توانید به اسلام و مسلمین خدمت کنید می گفت: تا زمانی که جنگ باشد در اینجا در پشت جبهه هر چه کار کنیم عاقبت تمام رشته های ما پنبه می شود. با توجه به این نظراتی که داشت در همان اوایل جنگ به جبهه های نبرد جنوب شتافت و در مدت هفت ماه در گروه شهید چمران به مبارزه علیه کافران بعثی پرداخت که دوباره به دانشگاه برگشت. در آن زمان که اوج فعالیت گروهکها در دانشگاه بود در محیط دانشگاه به مبارزه علیه گروهکهای ضد انقلاب پرداخت و در عین حال در جهاد دانشگاهی نیز فعالیت می نمود و با آغاز انقلاب فرهنگی که دانشگاهها تعطیل شد، مدتی از طرف جهاد دانشگاهی در جهاد شهرستان مشغول خدمت به محرومین بود. او که از معتقدان به اسلام اصیل امام بود روزها با تلاش و پیگیر خود جهت تحقق اهداف انقلاب فعالیت می کرد و شبها را به عبادت خداوند سپری می کرد. به رهنمودهای امام که در چند شماره نشر شده بود عمل می کرد و بر طبق آن همیشه روزهای دوشنبه و پنجشنبه روزه داشت از جمله برنامه های عبادی که برای خود داشت هر روز صبح قبل از اذان با دوچرخه به کوه اطراف روستای صومعه که حدود ده کیلومتر با شهر فاصله داشت می رفت و در آنجا مشغول عبادت بود و پس از طلوع آفتاب دوباره به شهر باز می گشت. |
| − | + | ||
...« یکی از دوستانش چنین نقل می کرد : هنگامی که محمود از اسارت آزاد شده بود و به جبهة جنوب آمده بود ، یک روز از روزهای گرم تابستان به محل گردان عبدالله رفتم ، دیدم کسی از بچه های گردان آنجا نیست داخل یکی از چادر ها شدم ، دیدم مثل اینکه چیزی گذاشته اند . و چند عدد پتو روی آن انداخته اند ، هوای گرم اهواز و درون چادر که انسان تحمل کردن هوای آن برایش مشکل بود و به همین خاطر کسی درون چادر نمانده بود و همه رفته بودند که در سایه درختها استراحت کنند ، با خودم گفتم که این چیست اینها گذاشته اند ، پتوها را را کنار زدم ، دیدم محمد است ، آنجا خوابیده ، بلند شد ، خیس عرق بود ، از او معذرت خواهی کردم و از او سؤال کردم که چرا اینکار را کرده ای گفت می خواستم مقاومت خود را بسنجم . محمد این سؤال را مطرح می کرد که آیا تا به حال فکر کرده اید که چرا حضرت ابوالفضل در روز عاشورا به نهر آب میرسد کفی آب برمی دارد تا جلوی دهانش می برد ولی آنرا به درون نهر می_ ریزد از لحاظ عقلی اگر ایشان آب را می خوردند . بهتر می توانستند بجنگند و شاید می توانستند آب را به خیام برسانند تا آنهایی که باقی مانده بودند نیز بهتر بتوانند بجنگند ولی ایشان آب را نمی خوردند تا نهایت رنج را برای خدا بکشند تا در قیامت نیز خدا بالاترین درجات را به او بدهد . » | ...« یکی از دوستانش چنین نقل می کرد : هنگامی که محمود از اسارت آزاد شده بود و به جبهة جنوب آمده بود ، یک روز از روزهای گرم تابستان به محل گردان عبدالله رفتم ، دیدم کسی از بچه های گردان آنجا نیست داخل یکی از چادر ها شدم ، دیدم مثل اینکه چیزی گذاشته اند . و چند عدد پتو روی آن انداخته اند ، هوای گرم اهواز و درون چادر که انسان تحمل کردن هوای آن برایش مشکل بود و به همین خاطر کسی درون چادر نمانده بود و همه رفته بودند که در سایه درختها استراحت کنند ، با خودم گفتم که این چیست اینها گذاشته اند ، پتوها را را کنار زدم ، دیدم محمد است ، آنجا خوابیده ، بلند شد ، خیس عرق بود ، از او معذرت خواهی کردم و از او سؤال کردم که چرا اینکار را کرده ای گفت می خواستم مقاومت خود را بسنجم . محمد این سؤال را مطرح می کرد که آیا تا به حال فکر کرده اید که چرا حضرت ابوالفضل در روز عاشورا به نهر آب میرسد کفی آب برمی دارد تا جلوی دهانش می برد ولی آنرا به درون نهر می_ ریزد از لحاظ عقلی اگر ایشان آب را می خوردند . بهتر می توانستند بجنگند و شاید می توانستند آب را به خیام برسانند تا آنهایی که باقی مانده بودند نیز بهتر بتوانند بجنگند ولی ایشان آب را نمی خوردند تا نهایت رنج را برای خدا بکشند تا در قیامت نیز خدا بالاترین درجات را به او بدهد . » | ||
هنگام شروع نماز ظهر بود ، به کنار جوی آب رفتیم ، داشتیم وضو می گرفقیم ، دیدیم شهید چمنی در زیر لباسهای بسیجی اش تریکوی سبز رنگی که لباسهای بسیار گرمی هم بود پوشیده بود . این بلوز و شلوار را به رزمنده ها می دادند . بعد از مشاهده این لباسها به شهید طالبیان گفتم : با توجه به این گرمای فوق العاده پوشیدن این لباسها مشکل است ، دلیلش چیست ؟ شهید طالبیان گفت : شهید چمنی این لباسها را می پوشد تا به خودش بقبولاند که گرمای جهنم یعنی چه ؟ دوزخ یعنی چه ؟ وارد شدن به دوزخ یعنی چه ؟ ایشان این لباسها را می پوشد تا آتش دوزخ را بر خودش هموار کند . و هر روز بر این نفس اماره اش نهیت می زند . | هنگام شروع نماز ظهر بود ، به کنار جوی آب رفتیم ، داشتیم وضو می گرفقیم ، دیدیم شهید چمنی در زیر لباسهای بسیجی اش تریکوی سبز رنگی که لباسهای بسیار گرمی هم بود پوشیده بود . این بلوز و شلوار را به رزمنده ها می دادند . بعد از مشاهده این لباسها به شهید طالبیان گفتم : با توجه به این گرمای فوق العاده پوشیدن این لباسها مشکل است ، دلیلش چیست ؟ شهید طالبیان گفت : شهید چمنی این لباسها را می پوشد تا به خودش بقبولاند که گرمای جهنم یعنی چه ؟ دوزخ یعنی چه ؟ وارد شدن به دوزخ یعنی چه ؟ ایشان این لباسها را می پوشد تا آتش دوزخ را بر خودش هموار کند . و هر روز بر این نفس اماره اش نهیت می زند . | ||
| − | یادم هست که در تابستان سال 64 قبل از اینکه شهید چمنی به شهادت برسد به اتفاق شهید سید | + | یادم هست که در تابستان سال 64 قبل از اینکه شهید چمنی به شهادت برسد به اتفاق شهید سید عبداالله طالبیان، شهید خشنودان، شهید سید احمد عابدی و شهید صادقی و سایر همرزمان که در گردان عبدالله بودند، به لشکر 5 نصر رفتیم تا به شهید چمنی خدا قوتی بدهیم و احوالی بپرسیم. در منطقه ای که در کنار کارون حد فاصل اهواز حمیدیه روستای متروکه ای به نام رحمانیه بود. وقتی به اتفاق شهید طالبیان شهید چمنی را دیدیم که بیل به دست داشت یک پمپ آب را تعمیر کرده بود. آب کارون را به نهر آبی که برای آبیاری درست کرده بود هدایت می کرد. نخلهای خرمایی که به دلیل شرایط جنگ و رفتن مردم از آن منطقه احتیاج به آب داشتند آبیاری می کرد. شهید چمنی می گفت : نباید این نخلهای خرما خشک شود. این اسراف و گناه است و ما باید این نخلها را زنده نگه داریم. در آن گرمای طاقت فرسای مرداد ماه در خوزستان شهید چمنی بیل به دست این طرف و آن طرف می دوید و آب را به نخلها می رساند.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6290 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references /> | |
| − | + | ==نگارخانه تصاویر== | |
| + | <gallery> | ||
| + | Image:6290.jpg | ||
| + | </gallery> | ||
| + | ==رده== | ||
| + | {{ترتیبپیشفرض: محمد_چمنی}} | ||
| + | [[رده: شهدا]] | ||
| + | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
| + | [[رده: شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی]] | ||
| + | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| + | [[رده: شهدای استان خراسان رضوی]] | ||
| + | [[رده: شهدای شهرستان تربت جام]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۵:۴۱
| محمدچمنی | |
|---|---|
![]() | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | تربت جام،1336/01/01 |
| شهادت | شلمچه،1365/10/26 |
| محل دفن | بهشتنبی تربت جام |
| یگانهای خدمت | سپاه پاسداران |
| سمتها | جانشین گردان |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| تحصیلات | دیپلم |
| خانواده | نام پدر:حسین |
تاریخ تولد : 1336/01/01 نام : محمد محل تولد : تربت جام نام خانوادگی : چمنی تاریخ شهادت : 1365/10/26 نام پدر : حسین مکان شهادت : شلمچه تحصیلات : دیپلم منطقه شهادت : جنوب غرب شغل : یگان خدمتی : سپاه پاسداران گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان - سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : جانشین گردان گلزار : بهشتنبی تربت جام
زندگینامه
خوب نگاه کنید، سیر نمی شوید از این نگاهِ نجیب، از این چشمهای زلال، از این دهان خاموش که در پشت آن نگاه و آن چشم ها و آن دهان روزی روزگاری دلی گرم و نجیب می تپید به گرمی زندگی، به گرمی ایمان، به گرمی خدمت. آغاز این گرمی سال ۱۳۳۶ بود. «محمد» قدم نورسیده ی زندگیِ «حسین علی چمنی» شد. سومین فرزندی که به دامن همسرِ «حسین علی» ـ «زهرا ابراهیمی» ـ ماند و نشست و شیر نجابت خورد. «محمد» خیلی زود لب شیرین کرد و پسرِ شیرین زبانِ خانواده شد. او آخرین فرزند بود و برای مادر و پدر مهری دیگر داشت. کودکِ مهربانِ کوچه های هیأت علوی بانماز و تسبیح و جانماز مادر خو گرفت و همدم مهربانی ها و صداقت ها و آرزوهای پدر شد. وقتی به مدرسه رفت با همسالان بر نیمکت های صمیمیِ یاران دبستانی نشست و کوچه های باصفای کودکی را رفت و رفت و رفت تا درس را به گواهی دیپلم رساند. هنوز می خواست راه دانشگاه را بر دلِ پر آرزوی مادر هموار کند،که ناگهان پدر بر جای نشست و زمین گیر شد و دل «محمد» دیگر هوایی درس نشد و رفت تا سپاه دانشی شود. نسیم انقلاب وزید و «محمد» که فرزند نان حلال و شیر نجابت بود جوان پرشور راهپیمایی ها شد . مشت های گره کرده اش از دور شناخته می شد. انقلاب که شد او هم سرباز بی ریای انقلاب بود و هر سنگری برای خدمت او آغوش گشوده بود. و چه سنگری بهتر از تعلیم و تربیت و امور تربیتی. آخر او الگویی از وقار و خدمت و صداقت بود. جنگ خوشه های آتش خود را بر غرب می ریخت که فرزندان «حسین علی چمنی» هر سه پوتین های مردی را به پا داشتند. «غلام حسین» در آبادان،«علی» در سومار و «محمد» در کوه های شرف و غیرتِ غرب و مادر چشم در راه! روزی محمد آمد و مادر او را به خواستگاری دختری از قبیله ی نجابت برد . تا روزگار پلک زد «محمد» شادی را غافلگیر کرد و در هیأت ابوالفضلی به سادگی لبخند و صداقت بر سفره ی دامادی نشست. «محمد» دل در گرو شرف داشت و با خاکریزهای غیرت و شهامت عهدی دیرین بسته و شلمچه قرارِ بی قراری داشت. کربلای پنج رسید و «محمد» در شب بیست و ششم دیماه۶۵ مسافر آسمان شد.چند روز بعد «محمد» بر شانه های شرف جام دست به دست می شد و به گوشه ی قلب جام می رفت.«ثارالله» بغض کرده بود و بهانه ی بابا را می گرفت و «سوده» چشم هایش بارانی بود. هوا سرد بود و اشک های دخترک گرم
خاطرات
پس از آزاد شدن از اسارت در جلسات مختلفی که با دوستان نشسته بودند با اصرار زیاد دوستان نحوة اسارت و آزاد شدن و نیز قسمتی از جریانها را که در آنجا به پیوسته اینچنان بیان نموده اند: یک روز که به مأموریتی که به ما داده شده بود به منطقه رفتیم به کمین نیروها ضد انقلاب به گروهک خبات برخورد کردیم ، در آنجا با فرمانده گروه صحبت کردم نباشد که بچه ها را از منطقه درگیری دور کنیم، من گفتم می روم روی این تپه و نیروهای دشمن را سرگرم می کنم و شما نیرو ها را از این منطقه بیرون ببرید(در همین درگیری نیری به پای ایشان اصابت می کند). به بالای تپه خودم را سریع رساندم و در پشت چند تخته سنگی که بود سنگر گرفتم ، چون پایم مجروح شده بود و خونریزی می کرد پایم را بصورت دراز روی سنگی که از قسمتی که نشسته بودم مقداری بلندتر بود گذاشتم تا از قسمت فوق زخم فوق کمتری بیاید و به طرف نیروهای دشمن مشغول تیراندازی کردن شدم 7 و از این فرصت فرمانده گروه استفاده کرد و نیروها را از منطقه درگیری خارج کرد. در همین حال گروه ضد انقلاب که تعداد آنها در آن حدود شصت یا هفتاد نفر به نظر می رسید به دو گروه شدند ، یک گروه از آنها تپه را دور زده بودند و از پشت به سمت بالا تپه به پیش می آ مدند، موقعی که متوجه از پشت نیز در محاصره قرار گرفتم، نیروهای دشمن به بالا مشغول پیشروی بودند، خواستم سریع بر گردم که به طرف آنها تیر اندازی کنم، چون یک پایم مجروح بود روی سنگی که نشسته بودم خیلی ناهمواری بود و ارتفاع سنگ نیز نسبتاً زیاد بود و من چون سریع می خواستم برگردم بعلت مجروح بودن پایم و ناهمواری محلّی که به عنوان سنگر انتخاب کرده بودم به طرف پائین غلطیدم و سرم به سنگی خورد و بیهوش افتادم وفتی که بهوش آمدم در دست ضد انقلابیون خودم را ااسیر دیدم. (من به همه چیز فکر می کردم به جز اسارت) هر زمانی که برای عملیات بیرون می رفتم با خودم دو عدد نارنجک چهل تکه بر می داشتم، نارنجکها را برای آن لحظه آخر که اگر در محاصره قرار بگیرم و با مهماتمان تمام شده باشد و بنا باشد به اسارت در بیائیم در آن موقع از اینها استفاده کنیم که حداقل چند نفری از نیروهای دشمن را به جهنم بفرستیم ولی تقدیر خداوند اینگونه بود که مدتی اسیر باشیم، البته گروه همراه وی می خواهند جهت کمک به ایشان اقدام نمایند ولی بعلت نیروی کم و در محاصره در آمدن تپه توسط دشمن موفق به نجات ایشان نمی شود. با توجه به اینکه شهید چمنی در زندان گروه معارض کرد زیاد شکنجه می شد. اما با نگهبانان زندان رابطه عاطفی بسیار خوبی برقرار کرده بود و این ارتباط را گسترش داد تا جاییکه توانست با بالاترین رده زندانبانان و فرماندهان گروه معارض این ارتباط را ارتقاء بخشد و در مواردی هم با آنها به گفتگو می پرداخت. سرانجام تصمیم می گیرند که شهید چمنی را آزاد کنند. شهید چمنی وقتی می خواست آزاد شود. با سران گروههای معارض مذاکره می کند و می گوید: من می توانم این امکان را برای شما فراهم کنم که به آغوش نظام جمهوری اسلامی برگردید. وقتی از زندان آزاد می شود و پس از گذشت یک سال و اندی به جای اینکه به شهر و خانه اش برگردد و به ملاقات پدر و مادرش برود مستقیماً با قرارگاه حمزه سیدالشهداء ارتباط برقرار می کند و با تأمین جانی معارضین به منطقه برمی گردد تا آنها را به آغوش گرم ملت ایران برگرداند که متوجه می شود چند روز قبل طی یک درگیری که با رزمندگان اسلام داشته اند به کشور عراق فرار می کنند. محمد در آخرین بار که به مرخصی آمده بود هنگام بازگشت به جبهه بنا به درخواست یکی از دوستانش دو بیت شعری به عنوان یادگاری در دفترش می نویسد که این دو بیت شعر شخصیت فکری ایشان را به خوبی به ما شناساند. قبای زندگانی چاک تاکی چون مردان زیستن در خاک تاکی به پرواز آی و شاهینی بیاموز پی روزی طلب در خاک تاکی «خاطرات اسارت» ... مسلماً موقعی که اسیر می گرفتند (دمکراتها) از او بازجویی به عمل می آوردند و اینان راههای مختلفی را از شکنجه های جسمی و روحی برای کسب اطّلاعات به کار می بردند ، قسمتی از این شکنجه هایی را که به ایشان داده اند را اینگونه تعریف نموده اند : زمانیکه یکی از افراد ضدّ انقلاب با چوب می زد چون یک پایم مجروح بود به زمین می خوردم و دوباره بلند می شدم ، موقعی که خوب خسته شد به او گفتم شما فکر می کنید که من اسیر شمایم ، حال آنکه این جسم من است که در اسارت شماست و من خودم آزادم ، موقعی که این سخن را شنید ، آنقدر عصبانی شد ، که دیگر طاقت نیاورد . چوب را محکم به زمین زد و از اطاق خارج شد برای اینکه بتوانند روحیّة مرا خراب کنند به انواع حیله ها و شکنجه ها دست می زدند مثلاً مرا بردند درد یک دخمه تاریک و نمناک انداختند تا مدّتی هیچکس نیامد سری بزند ، بعد از مدّتی مقداری کمی نان خشک بعنوان غذا برایم آوردند که متوجّه شدم که هدفشان اینست که مراشکنجة روحی کنند نان را گرفتم تا روز بعد چیزی نیاوردند ، روز بعد باز همان مقدار نان خشک برایم آوردند که من از همان نان کم هم استفاده نمی کردم ، چند روزی به همین شکل گذشت ، یک روز موقعی که زندانبان نان آورد . نانهایی را که در طول این چند روز جمع کرده بودم ، همه را به او دادم و گفتم : چه خبر است ، اینهمه غذا می آورید ، اینها مانده اضافه است ، بگیر ، ببر ، اینجا اسراف می شود که زندانبان متعجّب شد خبر به آنها که رسیده بود ، دیدند به این طریق هم نمی شود به هدفشان برسند آمدند و طرح دوستی ریختند ، زندان را عوض کردند ، اطاق بهتری بود در این زندان موقعی که با همان کسی که برای بازجویی می آمد صحبت می کردم که خیلی آدم خبیثی بود . به امام توهین کرد . (آنگونه که محمّد تعریف می کرد ... مشخّص نبود . منظور حضرت علی (ع) بود یا حضرت امام خمینی بوده) ، خیلی ناراحت شدم و اعلام کردند به ایشان که تا بحال هرگونه شکنجه ای را تحمّل کردم ولی این یکی برای منن قابل تحمّل نیست و پاسخ مناسب را به شما خواهم داد در این موقع طرح فرار از زندان را کشیدم (ضمناً محمّد اوّلین زندانی این گروه بوده) ، دو نفر در آنجا بودند که از دیگران ساده تر بودند با اینها شروع به صحبت کردم و از آنها اطّلاعاتی بدست آوردم ، که من در کجا هستم و شهرهای نزدیک منطقه چه شهرهایی است و راه نیز از کدام طرف است ، مثلاً به اینها می گفتم که شما از هیچ جا خبر ندارید ، به هیچ کجای ایران سفر نکرده اید ، من به همه جا رفته ام در تهران زندگی کرده ام ولی شما فقط در همین روستا بزرگ شده اید و از هیچ جا خبر ندارید ، اگر خبر می داشتید با اینها همکاری نمی کردید ، آنها در جواب می گفتند ما به همه جا رفته ایم ما به شهر سقّز و سردشت رفته ایم ، به این طریق فهمیدم که من در منطقه ای اطراف سردشت و سقّز هستم ، به آنها می گفتم ، که خوب از اینجا تا سقّز که راهی نیست می گفتند :خیلی راه است باید با ماشین نیم ساعت در راه باشیم ، می گفتم سردشت که همین نزدیکی است ، می گفتند سردشت دورتر است . باید با ماشین چند ساعت در راه باشیم به این طریق راه را پیدا کردم و تصمیم به فرار از راه سردشت را گرفتم ، با خود گفتم اگر من امشب از اینجا به طرف سقّز بروم مسلّماً اینها خواهند فهمید و به دنبال من راه می افتند و تا سقّز هم راهی نیست و حتماً فکری می کنند که چون راه سقّز نزدیکتر است من به طرف سقّز رفته ام و اگر به طرف سردشت بروم تا موفعی که بفهمند من خودم را به شهر رسانده ام ، در آن شب که خواستم فرار کنم دو نفر نگهبان داخل اطاق بودند و یک نفر بیرون اطاق بودند و یک نفر بیرون اطاق نگهبانی به اطاق می آید . به این ساعت نگاه می کند ، فهمیدم که این یک تله است . (محمّد کاغذی را که مطالبی نوشته بود و در آن از آیات قرآن نیز استفاده کرده بود و آن کاغذ را برای مسئولین گروهک خبّات نوشته بود در اطاق می گذارد که این مطالب نوشته شده بر جلال حسنی که مسئول سازمان بوده خیلی اثر گذاشته بود). موقعی که وقت را مناسب دیدم کارم را شروع کردم اوّل دست بردم و از پشت کوک ساعت را گرفتم ، بعد ساعت را بلند کردم و پایین آوردم ، خیلی آهسته کوک ساعت را شل کردم می خواهد بچرخد ، فهمیدم که این ساعت را برای چه آنجا گذاشته اند ، از ظرف زباله ای که کنار اطاق بود یک کاغذ برداشتم و در قسمت بین کوک و بدنة ساعت ، گذاشتم که کوک ساعت نتواند بچرخد ، بعد هم ساعت را در همان ظرف زباله انداختم بعد کارتنها را را پایین گذاشتم و از پنجره بیرون را نگاه کردم ، نگهبان داشت قدم می زد ، با شمارش ، زمان رفت و برگشت نگهبان را تعیین کردم ، منلاً فهمیدم از زمانی که به پنجره می رسد تا موقعی که به آخر ساختمان میرود و بر می گردد ، چند ثانیه طول می کشد و من باید در این زمان تمام کارهایم را انجام دهم ، زمان را معیّن کردم ولی فاصلة بین زمین و پنجره را نمی دانستم ، پوتین ها را به انگشت شصت پایم بوسیلة بندهای پوتین بستم و از پنجره خودم را به بیرون آویزان کردم ، متوجّه شدم که پوتین ها به زمین می خورد و فهمیدم فاصله زیاد نیست و اگر خودم را بیاندازم صدای انداختنم نگهبان را متوجّه نمی کند خودم را انداختم پایین و در نزدیکی دیوار درختی بود ، خودم را به کنار درخت رساندم و در آنجا مخفی در این زمان نگهبان دیگر برگشته بود و رو به من می آمد وقتی که به نزدیکم رسید دیدم که متوجّه جریان نشده است و در هنگامی که دوباره باز پشت نگهبان به من شد من آهسته شروع به راه رفتن کردم تا از منطقه دور شدم یک مرتبه یادم آمد که پنجره باز است و جون هوا خیلی سرد بود و باد می آمد ممکن بود افراد داخل اطاق زود بیدار شوند ، لذا برگشتم و بوسیلة عصایی که در دست داشتم (به خاطر مجروح بودن پایش از چوبهای جنگل برای خود عصایی ساخته بود) پنجره را بستم و به طرف جادّه راه افتادم ، هوا خیلی سرد بود ، برف به همراه باد سرد می آمد با خودم گفتم شاید از سردی هوا از بین بروم به پیشانیم دست زدم ، دیدم گرم است ، خودم را دلداری دادم نه چنین چیزی نیست ، من سالم به شهر می رسم ، از کنار جادّه راه افتادم در وسط راه بودم که از دور نوری را دیدم فکر کردم ماشین است دارد به این طرف می آید ، تصمیم گرفتم خودم را در کنار جادّه در یک جائی مخفی کنم باز با خودم گفتم از چند متری جادّه حرکت می کنم ، هنگامی که ماشین به نزدیکی ام رسید خودم را در میان برفها می اندازم به راه ادامه دادم ، به نزدیکی نور که رسیدم دیدم که این نور ماشین نیست ، بلکه دو نفر از سردی در جادّه آتش روشن کرده اند و دارند گرم می شوند از کنار آنها هم عبور کردم ، هیچ کدامشان متوجّه نشدند در بین راه به یکی از قهوه خانه های بین راه رسیدم ، رفتم از شکاف در درون قهوه خانه را نگاه کنم ، کسی در آنجا هست یا نه که ناگاه سرم به در خورد و در مقداری باز شد و صدا کرد ، قهوه خانه چی متوجّه شد کسی در پشت در است بلافاصله همانجا روی زمین دراز کشیدم و با خود گفتم : اگر متوجّه نشد که به راه ادامه می دهم و چنانچه که متوجّه شد از همین درّة کنار جادّه که شیب نسبتاً زیادی هم داشت به طرف پایین غلت خواهم زد ، قهوه خانه چی آمد در را باز کرد در نزدیکی من ایستاد و اطراف را یک نگاهی کرد و متوجّة من نشد و دوباره به درون قهوه خانه حرکت کرد و من به راهم ادامه دادم ، دیگر نزدیکیهای صبح بود که می خواست هوا روشن شود به یک روستا رسیدم ، با خود اندیشیدم که اگر از کنار روستا عبور کنم و پاهایم که زخمی است نمی توانم تند بروم . مسلّماً اهالی روستا صبح برای انجام کارهایشان بیرون می آیند و من را خواهند دید ، ضمناً از محلّی که پایم زخمی شده بود خون زیادی آمده بود که تمام لباسهایم خونی شده بود در پشت سنگی خودم را مخفی کردم ، حالا دیگر هوا روشن شده بود به اطراف نگاه کردم دیدم ، در آن نزدیکی پل خیلی کوچکی است و آب هم از آن عبور می کند ، با خود گفتم که اگر در زیر این پل خودم را مخفی کنم کسی متوجّه نمی شود ، از پشت سنگ حرکت کردم و به طرف پل . در همین حال ... پیرمردی برای دستشویی بیرون آمده بود از پشت سنگ حرکت کرده و شروع به صحبت با من کرد کهمن متوجّه نشدم که چه می گوید ؟ با دست به طرف منزلش اشاره کرد و من هم که دیگر راهی نداشتم دیدم متوجّه شده است و به دیگر مردم روستا هم خواهد گفت . خلاصه قضیّه دیگر لو رفته بود و به ناچار به طرف منزل ایشان حرکت کردم مرا به اطاقش راهنمایی کرد و من به اطاق او وارد شدم . او به بیرون رفته و برایم صبحانه آورد . مدّتی که گذشت دیدم شخصی مسلّح وارد منزل آن پیرمرد شد و با پیرمرد شروع به ضحبت کردن نمود و سپس وارد اطاقی که من در آن بودم گردید . و ما را با آن وضعی که داشتم دید و با زبان کردی به من گفت که بلند شو و بیا برویم (در آن روستا گروهکهای متفاوت مقر داشتند و مردم روستا مجبور بودند که تمام نیازهای آنها را برآورده کنند . چه نیازها مادّی باشد و چه از نظر جهات دیگر باشد . آن گونه که خود محمّد می گفت یک روز ما را در این اواخر برای کار کردن از زندان بیرون آورده بودند و ما مشغول جمع آوری هیزم (برای آتش کردن و گرم نمودن آنان) بودیم . دو نفر از روستائیان باهم کردی صحبت می کردند ، البتّه فکر می کردند که ما کردی نمی فهمیم یک نفرشان گفت فلانی دیشب دمکراتها در منزل فلان کس رفته بودند دیگری می گفت که «فلانی» که دختر ندارد . دیگری می گفت : ... آن مرد آمده بود که از منزل پیرمرد برای مقرّ این روستا که در دست گروهک دمکرات بود ، نان ببرد ، با او به راه افتادم ، او در جلو حرکت می کرد و منهم از پشت سر ، منطقه خلوت بود . با خود گفتم با همین عصا از پشت به سرش بزنم ، بعد اندیشیدم خوب بعدش چه ؟ اینها همه چیز را فهمیدند به مقر رسیدیم وارد مقر شدیم و داخل یکی از اطاقها رفتیم ، چند نفری هم نشسته بودند یکی از این افراد مسئول گروه بود ، از من پرسید ، تو که هستی ؟ گفتم : خودت می بینی ! این لباسم و این هم وضعیّت بدنم و این هم زبانم ، خلاصه صحبت شروع شد ، یک بحث شدیدی بین من و مسئول گروه در گرفت ، در بین بحث یکی یکی افراد را از اطاق بیرون کرد تا اینکه از آخر ماندیم دو نفری ، سوالات زادی را برای او مطرح کردم ، و در پاسخ می گفت : باشد جوابش برای بعد . هنگامی که دو نفری شدیم گفتم : تمامش شد بعد ، برای حالا چه داری ؟ او جوابی نداد . و یکی از افراد را صدا زد و گفت او را ببرید به زندان ، مرا بردند به یک اطاق خیلی کوچک ، که چند نفر درون آن اتاق بودند ، اتاق بقدری کوچک بود که بچّه ها حتّی نمی توانستند پاهایشان را دراز کنند ، همه زانوهایشان را بغل گرفته بودند وقتی که من وارد اتاق شدم ، یک مقداری خودشان را جمع و جور کردند ، مقداری جا باز شد ، من هم نشستم و چون دیدم اینها خیلی در فشار روحی هستند یک مقداری برایشان صحبت کردم ، از فرار گفتم ، صحبتهایی که برایشان تقویّت روحیّه باشد . البتّه این زندان یک زندان موقّتی بود و قرار بود تمام افراد بعد از جمع آوری به زندان دیگری منتقل گردند در این مدّت با زندان بان که آدم جوانی بود صحبت می کردم و توانستم تا حدودی در او اثر بگذارم ، و او بعضی خبرها را برای من می آورد از جمله می گفت که تو چرا با اینها اینگونه برخورد می کنی اینها می خواهند تو را اعدام کنند و حکم اعدام هم صادر شده ولی احتمالاً در اینجا حکم را اجرا نمی کنند و می برند در زندان دوله تو ، مثلاً می گفت : ... که محمّد تو چرا ریشت را نمی زنی ، می گفتم : چون شما می گویید بزن نمی زنم چند روزی به این ترتیب گذشت ، تا روزی که می خواستنند حکم اعدام را پاجرا نمایند ، با همة زندانیان خداحافظی کردم ، هنگامی که به در زندان رسیدم ، برگشتم . دیدم تمامشان دارند گریه می کنند ، گفتم : شهادت که گریه ندارد ، شما نگران نباشید ، ان شاء الله آزاد خواهید شد ، و من به آرزویم می رسم ، سپس هنگامی که می خواستند مرا اعدام نمایند ، یکی از افراد گروه خبّات رسید و گفت : محمّد تو اینجا چکار می کنی ؟ ، چند روزی است که دنبال تو می گردم و همه جا را گشته ام و رفت با مسئول گروهک صحبت کرد و سریع برای گروهک خبّات هم خبر برده بود که محمّد دست دمکراتهاست ، با توجّه به اینکه روابط بین دمکراتها و خبّات خوب نبود ولی باهم توافق کردند که مرا تحویل آنها بدهند و این کار ار هم کردند . هنگامی که مرا آنجا بردند یک پذیرائی آنچنانی کردند و بنا بود که مرا اعدام کنند ، ولی همان نوشته ای که در آنجا برای شیخ گذاشته بودم در او خیلی اثر کرده بود و همین باعث شد که فعلاً حکم اعدام را اجرا نکنند . با توجّه به شرایط خیلی سخت زندان که ضدّ انقلاب برای ایشان و دیگر زندانیان فراهم کرده بود ، محمّد در شرایط روحی خیلی عالی این شرایط را سپری کرده بود . بگونه ای که محمد نقل می کرد. در طول مدت اسارت فراز و نشیبهای زیادی را گذرانده بود. بعضی مواقع به گونه ای که قبلا مختصری از آن ذکر شد شرایط خیلی سخت و در بعضی مواقع فشار آنچنان زیاد بوده و همچنین ایشان می گفتند: در میان ما علاوه بر کسانی که از جمهوری اسلامی دفاع می کردند و به اسارت این گروه می افتادند از گروههای ضد انقلاب دیگر کردستان هم در آنجا اسیر بودند و در این اواخر که فشار نسبت به من کمتر شده بود بعضی شبها شیخ با افراد گروههای دیگر در محل اقامتش و یا مسجد می نشستند و مشغول مباحثه می شدند (درباره مسائل مذهبی) که شیخ دنبال من می فرستاد و می رفتم و با افرادی که طرز تفکر مادی داشتند به بحث می نشستیم و اسلام را به آنها می شناساندیم. (البته خود شیخ نسبت به اسلام و تسننی که داشت تعصب زیادی داشت). و نیز برای افراد شیخ قرآن تفسیر می کردم. شیخ جلال بارها به من اصرار می کرد برای خانواده ات نامه بنویس تا شاید از این طریق بتواند در من تأثیری بگذارد ولی من می گفتم پدر و مادر من رضایت داشته اند که من عازم جبهه شده ام و آمدن من به اینجا با موافقت آنها بوده است، پس آنها نیازی به نامه ندارند و این حرفها علی رغم قول شیخ بود که نامه ات را باز نخواهم کرد به هر حال این جمله شیخ هم مؤثر نیفتاد. صحبتهائی از ایشان است در مجالس مختلف دربارة وضعیت زندانیان بیان کرده است: د رابتدا محلی به عنوان زندان نداشتند، دخمه ای بود که ما را در رون آن می بردند. امُا بعد از مدتی ما را مجبور کردند که خودمان چند اتاق ساختیم ، که از آن زندان استفاده می کردند برای ساختن زندان که کلاًٌ از سنگ ساخته شده بود مجبور بودیم از کوه سنگ بیاوریم و برای چیدن سنگها روی هم نیاز به ساختن گل هم بود بچه ها زیاد اذیت می شدند از جهت اینکه بچه ها رنج کمتری ببرند و محلی که ساخته می شود برای آنها یک محل مستحکم وبا دوامی نباشد و نیز به خاطر ضربه زدن به روحیه دشمن با توجه به تمام مسائلی که برای اسیران ایجاد کرده بودند زندان خیلی سریع ساخته شود، طرحی را اجرا کردم که طرح محمد مشهور شده بود و آن بدین شکل بود ، هنگامی که نگهبان مقدار کمی از محل دور می شد ، یا حواسش از بچه ها پرت می شد ، سریع چند نفر از بچه ها روی دیوار خاک می ریختند و بعضی دیگر روی خاک آب می ریختند و عدة دیگر سنگها را سریع می چیدند به صورتی که آنها اصلاً متوجه این قضیه نشده بودند و تعجب کرده بودند که این سرعت بنا سر پا شده بود. در محلهایی که بعنوان زندان استفاده می کردند، کلاً شرایط خیلی نامساعدی وجود داشت به صورتی که به خاطر عدم مسائل بهداشتی پر از موش و عقرب بود بچه ها خیلی اذیت می شدند به صورتی که دست وپای مرا عقرب نیش زده بود (عقربهایی که در آنجا بودند عقربهای سیاه بودند و احتمال اینکه افراد مصدوم با نیش چنین عقربهایی زنده بمانند کم است). موقعی که انگشت دستم را عقرب نیش زده بود، چون در زندان کمکهای اولیه نبود ابتدا بالاتر از محل نیش عقرب را محکم گرفته و سپس با تکه شیشه ای که پیدا کردم محل زخم را بریدم و بعد با فشار دادن محل نیش عقرب سعی در بیرون کردن زهر آن نمودم و چون موادی برای ضد عفونی کردن وجود نداشت از نفت چراغ که برای روشنایی داشتیم برای ضد عفونی کردن محل زخم استفاده کردم . یک روز هم صبح زود برای نماز بلند شدم در میان اتاق راه می رفتم، چون تاریک بود، متوجه نشدم و عقرب را که کب اتاق بود لگد کردم، چون پایم روی سر عقرب قرار گرفته بود، عقرب هم با تمام قدرتش نیشش را به پاشم برو کرد که درد آن از درد تیری که خورده بودم شدیدتر بود و برای اینکه روحیه بچه ها ضعیف نشود و همچنین دشمن خوشحال نشود، درد آنرا تحمل می کردم ، و به خودم نمی آوردم ، برای اینکه بچه ها از شرّ عقربها راحت شوند به فکر چاره ای افتادم با پارچه هایی که از که از گوشه و کنار پیدا کرده بودم ، حصاری به دور اتاق کشیدم و آن پارچه را آغشته به نفت کردم تا بوی نفت نگذارد عقربها از آن حصار به این طرف بیایند، موشها نیز بچه ها را خیلی اذیت می کردند، برای از بین بردن موشها نیز بوسیله قوطی کنسرو که از بیرن پیدا کرده بودم تله ای ساختم که بوسیله آن موشها را می گرفتم و از پنجره به بیرون می انداختم. کلاً از عصر که بچه ها برای مدت کمی جهت انجام امور شخصی بیرون از زندان می آوردند تا روز بعد به هیچ وجه به کسی اجازة خروج نمی دادند و اگر چنانچه شب کسی برای بیرون رفتن احتیاج پیدا می کرد به او اجازه نمی داد، بعضی مواقع کسی به دستشویی احتیاج پیدا می کرد، از درد و ناراحتی به خودش می پیچید. ولی به هیچ وجه اجازه بیرون رفتن به او داده نمی شد. کیفیت غذا در سطح بسیار پایین بود و مقدار آن نیز بیش از حد کم و اکثراً مقدار کمی نان و کاسه ای پر از آب بود که در ته آن چند عدد لوبیا بچشم می خورد، بطوریکه در بین اسرا پیرمردی بود که بعلت کمی نان چون برای جمع آوری نانها نرم با انگشتش به سفره کشیده بود سفره که رنگی بود رنگهای آن پاک شده بود. با توجه به تمام شرایطی که برای زندانیان ایجاد شده بوده است محمد در وضعیت روحی اعلائی به سر می برده است ، چنانچه در مطالبی که از ایشان نقل شده است این وضعیت را به خوبی می توان دریافت. «از هر فرصتی که پیش می آمد جهت هدایت افراد چه زندانیان و چه پیش مرگهای خبات استفاده می کردم و به این شکل توانستم جمع زیادی از پیش مرگهای خبات را به شهر بفرستم که خودشان را تسلیم دولت جمهوری اسلامی کنند و بعضی از آنها در منطقة بی طرف ماندند . اوضاع به صورتی شده بود که شیخ به من گفت : محمّد تو افرادم را از من گرفتی و من به او گفتم که تو هم با آنها صحبت کن و اگر راهت درست است آنها را نگه دار . یک روز شیخ به من گفت : محمّد من به بن بست رسیده ام باید چکار کنم به او گفتم : من دو سال قبل به تو گفتم که آخر به بن بست می رسی . ... «به عنوان نمونه ایشان برای ضربه زدن به روحیه دشمن کارهایی انجام می داده است که قسمتی از آنچه را که ما از آن اطلاع داریم به این شرح است : روزی یکی از اعضای گروهک به زندان آمده بود با او بحثم شد ، پتو را کنار زدم و زیر پپتو را که از رطوبت و علف سبز شده بود و نیز سنگهایی را که حتی برای راحتی خود آنها را کنار نزده بودم به او نشان دادم و با این کار به او دو مطلب را فهماندم یکیک اینکه ما کسی نیستیم که از این شکنجه های شما خسته شویم ، و دیگر اینکه اینست وضعیت زندان شما . در زمستان هوای منطقه خیلی سرد بود و به ما وسیله ای برای گرما نمی دادند و به این شکل می خواستند ما را تحت فشار قرار دهند . لذا در مقابل این عمل آنها با زیر پیراهنی از زندان بیرون می رفتیم و یخها را می شکستم و در آب آن وضو می گرفتم و دوباره به زندان برمی گشتم . و چون حمام نداشتیم در زمستان در رودخانه آب تنی می کردم بطوری که تمام موهایم یخ می بست و این گونه کارها مرا اصلاً ناراحت نمی کرد ، هر روز ما را جهت کار کردن از زندان بیرون می آوردند و از بالای کوها هیزم و سنگ جع می کردیم ، موقعی که برای جمع کردن هیزم ما را می بردن برای اینکه برای بچهد ها روحیه بدهم و همچنین به ضد انقلابیون که می خواستن روحیه ما را ضعیف کنند ، ضربه ای زده باشم به بچه ها می گفتم که سریع کار کنید و نیز برای بچه ها لطیفه می گفتم ، با صدای بلند می خندیدند و شیخ از این کار ما بسبار عصبانی شد و به نگهبان می گفت : آنها را به زندان باز گردان چون در حال کار کردن نیز شاد هستند ، با این گونه برخوردها که با آنها می کردیم ، همیشه کارهای آنها برایشان نتیجه معکوس داشت . » عاقبت پس از مجاهدتها دریافت که محمد آزاد می شود و دوباره به جبهه می رود آخرین بار که به مرخصی آمده بود به دیدار تمام دوستان و خویشان رفته و از همه حلالیت می طلبد و در لحظات آخر می خواست با مادرش خدا حافظی کند چنین گفت: در خواب دیدم که در میان جمعی از رزمندگان هستم و امام امت آمده اند . با من رو بوسی نمودند. گفتم: چرا از بین همه مرا بوسیدید؟ ایشان گفتند: من مأمور هستم که پیشانی تو را ببوسم. او برای آخرین بار راهی جبهه شد. در جبهه دوستانش بخصوص فرمانده گردانشان شهید سید احمد عابدی از او می خواهند که به دانشگاه برگردد و ادامه تحصیل بدهد. آنگونه که خود محمد می فرمودند: با خود اندیشیدم که نکند از آن جهت من از این محیط خوشم می آید در اینجا ایستاده ام و شاید وظیفه من چیز دیگری باشد به همین خطر به پشت جبهه بر می گردد و به حضور استاد محمد تقی جعفری می رسد و مسائلشان را از نظر طرز تفکر موقعیتشان در جبهه و کارشان در دانشگاه و مسائلی را که در مدت اسارت کشیده اند و به مسائل معنوی که دست یافته اند برای تشریح می کنند که مدت حدود 2 ساعت با ایشان گفتگو می کنند و استاد او را راهنمائی می فرمایند که در آخر خود استاد می گوید بیا تا استخاره کنیم. برای رفتن به دانشگاه استخاره می گیرند که خوب می آید و برای رفتن به جبهه استخاره می گیرند همین که استاد قرآن را باز می کند می گوید به به و می فرماید رفتن به به جبهه بهتر است. اگر در دانشگاه بمانی فقط دنیا داری ولی اگر به جبهه بروی هم دنبا داری و هم آخرت. او هم راهی جبهه می شود و سرانجام در عملیات میمک شرکت می کند و در عملیات از قسمت پا وصورت مجروح می شود که از او می خواهند که به عقب برو، او قبول نمی کند تا اینکه محل گردان به تصرف رزمندگان در می آید. تیر باری همراه داشته در بلندای قلٌه کار می گذارد تا اگر دشمن خواست پا تک بزند جلو نیروهای پیاده او را بگیرند، نزدیکیهای غروب که در همان اطراف گشت می زده با خمپاره ای که دشمن در آن منطقه می زند ترکشی به قلبش می خورد و زندان تن را رها می کند و سه ملکوت اعلی اوج می گیرد. روزی شیخ پیش من آمد و گفت: پدر و برادرت برای آزادی تو به منطقه آمده اند و به دست دموکراتها اسیر شده اند و من به او گفتم: اگر آنها برای آزادی من آمده اند، اگر جنازه آنها را ببینم، بهتر از آن است که آنها را از نو ببینم. شیخ گفت: محمد چه می گویی؟ گفتم: همین که می شنوی و این نقشه شیخ هم مؤثر نیفتاد. «محمّد تصمیم داشته که اگر بتواند شیخ را که نفوذ زیادی در منطقه داشته و از رهبران کردها محسوب می شده بیاوردش و او خودش را تسلیم جمهوری اسلامی کند و به اعمال خلاف خودش و باطل بودن راهش که تاکنون رفته دیگران نیز رفته و دارند می روند و همچنین حقّانیّت جمهوری اسلامی را اعتراف کند تا وسیله ای شود برای اینکه فکر و راهش پس از او دربین مردم باقی نماند که سرانجام او با تحمّل سختی ها و شکنجه ها راه را بر شیخ بسته و همیشه بر مباحثاتش شیخ را محکوم می کند . شیخ جلال حاضر می شود که تسلیم دولت جمهوری اسلامی شود و محمد را آزاد می کند و پس از آزاد شدن چون چند اسیر دیگر در محلی دیگر زندانی بودند محمد پشیمان می شود که چرا آنها را آزاد نکرده و به همین جهت دوباره پیش شیخ بر می گردد و به او می گوید که آنها را آزاد کن چون هم به نفع تو و هم به نفع من است . شیخ نیز آنها را آزاد می کند . ایشان نقد می کردند موقعی که آزاد شده بودم و دوباره به آنجا برگشته بودم حدود یک ماه طول کشید شیخ از تعجب نمی توانست حرفی بزند و گفت : محمد تو برگشتی من اصلاً احتمال هم نمی دادم با مصیبتهایی که ئدر این جا کشیده ای دوباره برگردی من به او گفتم دیدی که برگشته ام . محمددوباره برمی گردد و برای دولت خبر ببرد و به مقصود خود برسد تا اینکه یک روز هنگامی که در حال برگشت از نخست وزیری بوده از عملیاتی که در آن منطقه انجام گرفته مطلع می شود و به موجب همین عملیات روستاهایی را که در محل اقامت خبات بوده به تصرف رزمندگان اسلام در می آید و شیخ نیز به عراق فرار می کند . محمد یک ماه پس از آزاد شدن به خانه برمی گردد و هنگامی که از طریق تلفن از او سوال می شود که چرا به خانه برنمی گردی پاسخ می دهد می خواهم آنچه را که کاشته ام درو کنم . هنگام آزاد شدن محمد چون مردم منطقه به وسیله افرادی که با او در زندان بوده اند و آزاد شده بودند از وجود چنین فردی در زندان مطلع بودند و نیز بخاطر معروفیت و محبوبیت خاصی که محمد در منطقه پیدا کرده بود مردم از آزادی او بسیار خوشحال شده و شیرینی پخش می کنند . » در تابستان سال 1360 دوباره عازم جبهه های نبرد شد و این با ر راهی کردستان شد تا علیه گروهکهای ضد انقلاب که جنگ داخلی راه انداخته بودند مبارزه کند. هنگامی که جمعی از دوستانش برای بردرقه او رفته بودند، به یکی از آنها چنین اظهار داشته بود که صبح موقعی که از خانه بیرون بیایم قرآن را باز کردم، خداوند به من وعده بهشت داد و مدتی در جبهه مبارزه با ضد انقلابیون بود که پس چند ماهی که از این ماجرا گذشت بود خبر اسارت ایشان را آوردند و مدت اسارت ایشان 27 ماه طول می کشد. در میان ما یک نفر دانشجوی پزشکی که از عراق فرار کرده بود و به ایران آمده بود، وجود داشت. مسئولین گروهک به او امر کردند که باید تیر را از پای من درآورد، با توجه به اینکه هیچ گونه داروی بی حس کننده ای در دسترس آنها وجود نداشت، محل زخم نیز تا حدودی بهبود یافته بود وی از این کار خودداری می کرد، و چون به خاطر اینکار او را بسیار اذیت می کردند به او گفتم تو پای من را جراحی کن و من درد آن را تحمل می کنم. البته چون او زبان فارسی را نمی فهمید و من هم نمی توانستم به عربی با او صحبت کنم، با اندکی که دو نفری انگلیسی بلد بودیم، می توانستیم منظورمان را به هم بفهمانیم، او مشغول جراحی کردن پای من شد که البته با درد خیلی شدید توأم بود. به طوریکه یکی از ناظرین حین انجام عمل جراحی بیهوش شد و بر زمین افتاد، ولی من همچنان درد آنرا تحمل می کردم. تا اینکه دکتر نیز نتوانست این وضع را تحمل نماید و از ادامه عمل منصرف شد، و من از این فرصتها استفاده کردم و به او فهماندم که اینها نیز همچون صدام هستند که نتیجتا آن دکتر از گروه نجات نیز فرار کرد. از گفتار و کردار محمد اینگونه می توان برداشت کرد که ایشان تحمل رنج و مشقت را موجب تکامل بشر می دانست. «فروردین 61 حدودأ پنج ماه بعد از اسارت» از آن برادران درجه دارمان که تا صبح نخوابیدند ، تا صبح باهم صحبت می کردند و صبح آمدند پیش من و گفتند : ما حاضر نیستیم برویم . گفتم : چطور حاضر نیستید بروید ؟ گفتند که ما اینجا می مانیم ، تا هر موقع که تو اینجا هستی ما می مانیم . یا اعدام می شویم ، و یا همه باهم می رویم ، درست نیست یک نفر از ما را اینجا نگهدارند و ما را آزاد کنند ، با آنها صحبت کردم که شما الان دارید ، تحت تأثیر احساسات کار می کنید و منطقی نیست ، اعلام این حرف شما باعث می شود ، که خیلی از مسائل ما بازهم لو می رود ، الان شما را به عنوان دشمنان من می شناسند و انتظار دارند شما رفتید بیرون علیه من تبلیغ کنید و از آنها دفاع کنید و این مسئله نه تنها فرقی به حال من نمی کند بلکه باعث می شود که شما نیروهایتان را از دست بدهید و باعث شود چند نفر نیروی خوب ما ، نیروی جوان و مؤمن ما بیخود و بی جهت اینجا بماند ، گفتند : پس چرا خودت اینطور برخورد نمی کنی که بیرون بیایی ، مسئله تقیّه است ، گفتم مسئلة تقیّه اینجا برای شما کاملاً ضرورت دارد ، یعنی الان ماندن شما اینجا با اعلام این حرف شما هیچ ارزشی ندارد ، درست است که شما از روی احساسات حرف می زنید ، من به شما اطمینان دارم ولی این حرفتان در صورتی درست بود که اینجا نفعی برای ما داشت ، ولی الان بعد از این مدّت همة دهات این اطراف توجّه شان به این مسئله جلب شده است و تک تک افرادشان با کنجکاوی این مسئله را دنبال می کنند . که کار این پاسدار به کجا کشید ؟ قانع شد یا نشد ! بنابراین اینجا من اگر بگویم مسئله تقیّه است و بخواهم پیش اینها ضعف نشان دهم و اظهار عجز کنم می بینم که بعد در تمام نمی توانم این اشتباه را جبران کنم در اینجا ضربه ای بر من وارد می شود ولی این مسئله برای شما مطرح نیست و خیلی راحت می توانید بروید ، قبول نمی کردند ، بالاخره هرطور بود قانعشان کردم که شما باید بروید آنها می گفتند که اگر ما بیرون برویم به اینجا بر می گردیم و حتّی یکی از آنها می گفت می روم ، این بی شعورها را می آورم و اینجا توی زندانشان می اندازند و من گفتم : نه این کار شما اشتباه است ، یعنی گرفتن مقرّ آنها برای ما خیلی راحت است و می توانیم از داخل زندان هم بگیریم ولی من شماها را به این خاطر نگه داشته ام و می دانید که فرار من از اینجا هیچ کاری ندارد ، خیلی راحت می توانم بیایم ، بنابراین ، ماندن من همین جا لازم است . بگذار یک نفر اینجا بمانم ، چون ارزش دارد ، بیرون باشم ، چه خدمتی می توانم بکنم ، احتمالاً به عنوان یک سرباز می توانم خدمت کنم و هرکار کنم از همین جا مفیدتر نمی توانم باشم ، بگذار آینده هرچه می خواهد پیش بیاید ، شما می گویید معتقد به شهادت هستید بنابراین این هم خدمت است ، پس جای هیچ نگرانی نیست شما می روید ، سرکارتان و هرطور که خودتان تشخیص دادید ، زندگی تان را ادامه می دهید ، نتیجه اش این شد که آن سرباز قزوینی مان از بانه آن طرفش نرفته بود ، درجه دارهایمان هم در سقّز مانده بودند و آن سرباز قزوینی خدمة 25 بود و مستقیم بغل مقرّ اینها را می زد ، یکی این طرف و یکی آن طرف و شیخ با خبر شده بود ، یک روز آمد و گفت : می بینی این سربازها را آنقدر بهشان احترام گذاشته ایم حالا دارند به ما هشدار می دهند ، یکی این طرف مقرّمان را می زنند و یکی آن طرف ، گفتم ، می دانی قضیّه چیست ، گفت : نه ، گفتم : آن دارد به تو می گوید که می توانم سربی را در وسط مقرّت بزنم ولی نمی زنم ، آیا متوجّه این حرفش هستی ؟ گفت : خوب چرا نمی زند ؟ گفتم : چرا نمی زند ! احتمالاً برنامة دولت است ، یک چیزی هست که به خودش مربوط است و این به تو ثابت می کند ، که یک مسذله نظامی است ، اگر ما نخواهیم نظامی عمل کنیم ، این سرباز قادر است ، مقر شما را خراب کند ولی خود به خود این کار را نمی کند ، نه این که فکر کنید ارتش ما روحیه ندارد و ضعیف است ، گفت : بله بلخ می دانم ، این سرباز ما هم به ما خیانت کردند ، صبح زود که اینها را آزاد کرد ، توی زندان تنها من بودم ، صبح زود اینها را فرستاد و بدرقه کرد و رفتند ، و بعد از ظهر دو مرتبه آمد و در زد و گفت : بلند شو بیا ، رفتم و دیدم که شیخ ایستاده و دو ردیف هم از افرادش ایستاده اند با غروری ، فکر کرده بود ، بزرگترین ضربه را به یک فرد زندانی وارد کرده ، چون مشکل است که همه آزاد شوند و یک فرد بماند ، تقریباً غیر قابل تحمل است ، وقتی چشمش به من افتاد : گفت : ما چطوری ؟ اینجا بود که باز هم به لطف خدا به زبانم آمد و گفتم به لطف خدا خیلی خوبم. از دست و زبان که برآید کز عهده شکرش به در آید او انتظار این را نداشت ، احتمالاً خیلی چیزهای می خواسته بگوید و برنامه داشته است و همینطوری هاج و واج . یک مقداری ایستاد و به این طرف و آن طرف نگاه می کرد ، گفت : خوب ما هم که هستیم ، حتماً به لطف خداست که زنده ایم ، برگردو برو ، برگشتم توی زندان و در را بستند ، پس فردای آنم روز دو مرتبه مسئول کمیته قضایی آمد و در را باز کرد . ولی این دفعه با احترام گفت : می خواهی زودتر نجات پیدا کنی ؟ گفتم نه ، گفت من حس می کنم تو یک مسلمان هستی ، ما هم مسلمانیم ، احتمالاً ما را به مسلمانی قبول داری ، ما برادر هستیم ، مسلمانها همه برادرند ، ما نباید کینه داشته باشیم . ضمناً از حالا به بعد ما تو را ، بعنوان یک زندانی نمی شناسیم ، فقط دوست داریم ، اینجا باشی و بیشتر باهم صحبت کنیم ، عقاید هم را بهتر درک کنیم ، تو برای ما صحبت کنی و ما هم برای تو از وقایع کردستان صحبت کنیم ، تبادل نظر داشته باشیم ، تا به هم نزدیک شویم ، البتّه الان هم نزدیک هستیم و سوء تفاهم است که ما را از هم جدا کرده است . زخم پایم تقریباً خوب شده بود ، البتّه چون شرایط بد بود ، زیاد طول کشید ، مثلاً با آن کارهایی که می کردیم ، دوباره زخم می شد ، ولی نشان آنها نمی دادم البتّه با فیلتر سیگارهایی که برادران سیگاری با غیر سیگاری دریافت می کردند ، (فیلترهایش را می بریدیم) ، بعد از بریدن فیلتر از سیگارت پنبه درست می کردیم ، یکی برای مسواک استفاده می کرد و یکی هم برای پانسمان زخم پایم خوب شده بود و راه می رفتم ، ولی به صورت لنگ لنگان . خلاصه صحبت هایش را کرد و رفت ، و بعد شیخ آمد و گفت : که بله ما تا حالا نمی دانستیم ، فکر می کنم تو یک مسلمان باشی ، افراد ما به ما گفتند که اینها که آمدند اینجا (اسیران دیگر) نماز می خوانند ، ولی بعد از یک مدتی که با تو (محمّد) برخورد کردند ، نماز خوان شدند (منظورشان از اسلام بود) گفتم همچنین مسئله ای نیست ، اینها از اول نماز هم می خواندند ، شاید شما دقت نکردید ، نه اینکه در برخورد با من نماز خوان شده باشند ، از اول هم نماز خوان بودند ، گفت :نه فکر می کنم حرفها تو یک مقدار روی اینها تأثیر داشته و ما هم اینجور افراد داریم ، افرادی که یک مقدار آگاهی شان کمتر است ، نماز نمی خوانند و فقط دوست داریم ، اینجا باشی به این خاطر که به عنوان یک وظیفه شرعیروی اینها کار کنی نه به عنوان یک زندانی ، ضمناً هر هر چی که لازم داشته باشی ما در اختیار تو می گذاریم ، که احساس نکنی اینجا زندانی هستی . کیفیت برخوردشان عوض شده بود ، چون خودشان به این نتیجه رسیده بودند که با آن برخورد به جایی نمی رسند ، ضمناً مسئله اعدام منتفی شده بود چون این مسئله عوارض بعدی را برای آنها پیش می آورد ، همان اول آنطور که پیش بینی می کردیم باید خیلی راحت اعدام می کردند ولی تحت تأثیر چند تا روحانی محل این کارش را به عقب می انداخت ، یعنی حکم اعدام را هم صادر کرده بودند ، بعد از این جریان دمکرات ها و همه افراد این سوال را دنبال می کردند که شما نتیجه کارتان با این به کجا رسید ، و اینها حس می کردند که برای خودشان خیلی ضروری است ،به هر طریقی که شده و به خاطر افراد خودشان و به خاطر جلب نظر مردم منطقه . یک ماهی گذشت البته کم و بیش فکر می کردم که اطراف زندان کمین گذاشته اند ، در زندان را باز می گذاشت ، می رفت و می خواستند که عکس العمل چیست ؟ البته ما این در را باز می گذاریم ، هر جا که خواستی بروی نه به عنوان زندانی ، گفتم: این یک واقعیت است شما هم می دانید ، اگر تنها مسئله زندان باشد بلکه به این صورت روز اول به شما گفتم : آن دفعه هم هشدار دادم ، گفتم چون شما به مقدسات ما اهانت می کنید ، این برای من غیر قابل تحمل است از آن مسئله گذشته مسئله جسمی است . شما می گویید زندان ، ولی من زندانی نیستم ، من اینجا افکارم آزاد است و در اختیار خودم می باشد و اگر فکر می کنید که یک روز با من به توافق می رسید ، اینطور نخواهد بود . و من بر سر عقیده ام خواهم ماند و حاضر هستم که بیست و چهار ساعته مرتب با شما بحث کنم تا هر چه زودتر به توافق برسیم و مسئله زندان هم برایم مطرح نیست ، شما در زندان را ببندید . و خیلی هم خاطر جمع باشید ، ولی مطمئن باشید ، تا زمانی که مسائل قبلی مطرح نشود و اهانتها مطرح نشود ، من به عنوان شخصی خودم هیچ اقدامی نمی کنم و آنهم بخاطر شخص خودم می باشد . برای من آنچه که مهمتر است عقیده ام می باشد ، و خیلی هم دوست دارم که با شما بحث کنم و تبادل نظر داشته باشیم و اگر ببینیم که شما بر خق هستید ، مطمئنم که تعصب ندارم و حرف شما را می پذیرم . از این جریان یکی دو ماهی گذشت و رفتارشان عوض شد ، به طوری که به هیچ وجه کلمه خمینی به زبان اینها نمی آمد ، سپس برخوردهایی پیش آمد ، سپس مسئله مذهب ، مثلاً سر وضو گرفتن ، یک روز داشتم وضو می گرفتم . یکی از افراد آنها ایستاده بود که او ملای یکی از دهات اطراف بود . البته مسئله ای که باعث شده اینها یک مقداری از گروهکهای دیگر خطرناک تر بر ما جلوه کنند و یک مقدار اهمیت داشته باشند ، با توجه به اینکه روحانیت کردستان تأثیر مستقیم روی قشر مردم دارند ، وجود ملاهای زیادی توی سازمان اینها است . این باعث می شد که اینها اهمیت پیدا گنند و به خاطر وجود این ملاها پشتیبانی یک عده از مردم را هم بدنبال داشت ، ولی در مورد کومله و دمکرات این مشکل را نداشتیم ، خیلی راحت اینها را تشویق میکردم ، ولی در مورد اینها می گفت : که این ماموشا فلان است ، چطور اشتباه می کند ،چط.ر اشتباه می کند ، این خودش قرآن خوان است ، خلاصه داشتم می گفتم : یک روز مشغول وضو گرفتن بودم . آن فرد گفت که شما چرا اینطوری وضو می گیرید ؟ گفتم : که شما چرابدین صورت وضو می گیرید ؟ گفت : خوب درستش همین طور است ، فتم : نه منظورم این نیست که شما از پیش خود این روش وضو گرفتن را یاد گرفته اید یا کسی به شما یاد داده است ؟ گفت : خوب دستور همینطور است ، گفتم : دستور آنست که توی قرآن آمده ، از جایدیگر نمی توانیم آورده باشیم ، فکری می کرد و گفت : نه مسلماً دستور آنست که توی قرآن آمده ، گفتم : خیلی خوب ، من هم اینطور وضو می گیرم و این را از قرآن یاد گرفته ام ، با توجه به اینکه رهبر من آنکسی است که تخصصش در این رشته است ، این مسئله برای من تشریح کرده است . من عقلم به تفسیر آیه قرآن نمیرسد ، بنابراین پیروی از کسی می کنم که این را برای من تفسیر کند ، گفت : پس شما مقلد می شوید اسلام تقلیدی قبول نیست ، گفتم نه در اصول و اعتقاداتمان معتقد هستیم ، خودمان تحقیق می کنیم و کسبش می کنیم ، مقلد مسی نمی شویم ، ولی در احکام فروع دینمان کیفیت اجرای این مسائل را از فقیهمان می پرسیم تا مانند شما به این مسائل گرفتار نشویم ، گفت : مگر ما گرفتار هستیم ، گفتم : بله . و اذا کنتم الی الصلاه فغسلوا وجوهکم و ایدیکم الی الموافق به روئسکم و ادخلکم الی الکعبین . این عین آیه قرآن است و ما طبق این آیه وضو میگیریم ، حالا شما طبق کدام آیه اینگونه وضو می گیرید ؟ مرا توجیه کنید ؟ یک مقدار فکر کرد و انتظار نداشت ، البته آیه صبح همان روز به طور اتفاقی به چشم من خوده بود ، از قرآنی که بعد از جریان فروردین اینها به خاطر اینکه ثابت کنند که واقعاً دوسا دارند . آزاد باشم ، در اختیار من گذاشته بودند و بعد از آن باعث شد هر کس می آمد کوچکترین صحبتی کند خود اینها حس می کردند و از اطراف می گفتند، هیچی نگو و اشاره می کردند که وارد بحث نشو ، یکی دو ماه گذشت ، دو حادثه اتفاق افتاد ، اولاً خدمتتان عرض کنم ، طایفه ای در کردستان زندگی می کنند که درویشند ، درویشهای قدری ، که نفوذ زیادی روی مردم منطقه دارند ، یعنی تقریباً همه با احترام از آنها یاد می کنند ، در این منطقه (کردستان ) رهبری دارند به نام شیخ باقی که همه پیش دولت ایران دارای اخترام است ، از آن طرف هم صدام به او کاری ندارد ، زیارت کربلا می رود ، ضمناً کومله و دمکرات به خاطر اینکه نفوذ زیادی روی مردم دارد و عده زیادی درویش دارد ، بیشتر از افرادی که آنها پیشمرگ دارند و درویشهای او هم جان فدای او هستند ، بنابراین می تواند نقش مهمی داشته باشد ، ولی طبق فلسفه ای که دارند این درویشها در هیچ سیاستی دخالت نمی کنند و فقط یک بار دخالت کرده بودند ، آنهام چهل نفر از روحانیت کردستان آمده بودند نزد امام و در برگشتن ماشینشان به دست دمکراتها افتاده بود ، اینجا شیخ باقی نامهای نوشته بود ، که اینجا شما با اسلام درگیر هستید و اینها علمای مردم هستند و اگر قرار باشد شما اینها را نگه دارید کار به جاهای دیگر می کشد و اعتراض کرده بود ، صرفاً اعتراض او باعث شده بود که دمکرات این چهل نفر را آزاد کند ، اینچنین نفوذی در منطقه داشت ، ولی همانطور که عرض کردم دخالتی در ساست ندارد ، طبق آن فلسفه شان سرشان به کار خودشان بند است یکی از درویشها اتفاقی گذرش به آنجا افتاد و پدر آن درویش پیشمرگ آنان بود ،پیر مردی که پیش شیخ بود و در آن موقع مسئول زندان در مرخصی بود ، در این مدت موفتاً این پیر مرد مسئولیت زندان را که یک زندانی در آن بود را بر عهده داشت ، پسرش آمده بود ، دیدن پدرش ، گفته بود که چکار می کنی ؟ گفته بود : که این زندان دست من است و اینها هم چون کارشان از روی عاطفه بود ، گفته بود : برو پس اجازه بدهید بروم این زندانی را ببینم ، احتمالاً دلجویی کنم و آمد توی زندان و گفت : ناراخت نباشی و فلان و... با او شروع به صحبت کردم ، آدم فهمیده ای بود ، یک ساعتی که با او صحبت کردم ، درویش حالتش عوض شده گفت: که من تعجب می کنم ، ترا به چه دلیلی زندانی کرده اند ؟ گفتم : خوب عقیده من با شما فرق می کند ، شما دخالت نمی کنید ، از اجتماع بیرون هستید ولی ما حس می کنیم چیزی را که می دانیم ، در مقابلش تعهدی هم برای اجرای آن داریم و آن همان است که با اینها به تضاد رسیدیم و از آنجا سر در آورده ایم ، گفت : خوب این شیخ که ادعای مسلمانی می کند پس چطور تو را زندانی کرده ؟ گفتم : خوب اسلامی که من می شناسم با اسلام او فرق می کند ، من اسلام او را نمی پذیرم ، این عملکرد او را نمی پذیرم ، البته یکسری از کارهای اینها را خود اینها می دانستند ، بعدها فهمیدم که این شیخ را (شیخ جلال حسینی ) به نام شیخ شیطان می شناسند و این شخص برگشته بود پیش شیخ باقی ، صحبت کرده بود ، حالا چه گفته بود ، نمی دانم ، که جریان اینطوری گردید . یک نفری اینجا هست و اینها به اسم زندانی نگه داشته اند و متعاقب آن نامه ای بود که از شیخ باقی برای اینها اینجا آمده بود و برای من چند جلد کتاب و شیرینی فرستاده بود و یک سری مسائل دنباله اش مطرح کرده بود که ناراحت نباش ، مستقیماً به اینها تفهیم نکرده بود ، والا به من گفته بود که ناراحت نباش ، زندان مسئلهای نیست ، اشاره کرده بود که حضرت یوسف زندان بوده و کنایه به اینها و ... آخرش چه شد ؟ بالاخره آنها خودشان تصمیم می گرفتند که آزاد کنند یا پیشروی شد ؟ ولی از طرف دولت فشار بر آنها وارد می شد ، از این طرف آمدند ، از آن طرف هم آمدند ، اینها وسط ماندند ، هم بن بست نظامی هم بن بست سیاسی ، یک بن بست هم شده بود بن بست محمد ، محمد را چکار کنیم ، این وسط سال گذشته یک گروه داشتیم ، اگر ضربه آن را نخورده بودیم سازمان خبات نمانده بود ، شیخ و دارو دسته اش تمام شده بود ، نمی دانم شاید باز تقدیر بود ولی بی نتیجه هم نبود ، با اینکه ما ضربه خوردیم ولی باعث شد از دوازده نفر کادر اصلی ، نه نفرشان از سازمان بیرون بروند ، که از این نه نفر چهار نفرشان برگشتند پیش دولت، پنج نفرشان در منطقه ماندند ولی بی طرف که آنهم ضعف خودمان بود ، اشتباه خودمان شد نه از داخل ، از داخل یک ضربه خوردیم ، همزمان با آن از خارج هم یک ضربه خوردیم پس شد دو ضربه، هفتاد و پنج نفر داشتیم که سی نفرشان قرار بود با اسلحه سازمانی بیایند و خودشان را تسلیم کنند . ولی متأسفانه جریانی صورت گرفت که باعث شد به ما نپیوندند و کسی به من جواب نداد که چرا اینطور شده است 7 البته البته هفتاد و پنج نفر از سازمان بیرون رفتند که تقریباً پنجاه درصد به نفع ما شد ولی هفتاد و پنج نفر بایستی برمی گشتند و جزو نیروهای ما می شدند تا افراد ما به 150 نفر می رسید ، ولی این نشد و فقط 75 نفر از اینها جدا شدند و بن بستی دیگر باعث شد که چند نفرشان (چند نفرشان ) برگردند ، باز هم بخاطر کارهای خودمان ، ولی یک مسئله بود ، یک جناح به نفع مادر سازمان پیدا شده بود ،در کادر اصلی سان اگر آنها نبودند گذشته از سال 60 که شش ماه زیر اعدام بودیم (یعنی حکم اعدام صادر گردیده بود ) سال 61 حتماً اعدام می شدیم ، دوباره در سال 62 فشار از همه طرف یک بن بست شدیدتر برایشان درست شد و دیگر هر چی که از دستمان بر می آمد ، حتی فشار آنقدر زیاد شد که ما تصمیم گرفتیم نظامی عمل کنیم ، این دوستمان بیاید برای شما توضیح می دهد که می خواستیم چطور عمل کنیم ، اگر خود شیخ را آنجا می گرفتیم نظامی عمل کنیم ، این دوستمان بیاید برای شما توضیح می دهد که می خواستیم چگونه عمل کنیم ، اگر خود شیخ را آنجا می گرفتیم ، شاید دو سه نفرمان از بین می رفتیم ولی شیخ هم از بین می رفت . این دوست ما یک مقدار شک داشت می گفت محمد مطمئنی که موقعیت درست است، می گفتم : فکر می کنم دیگر سیاست تمام شده است اینجا حالا در خاک عراق هستیم ، دیگر مردم اطرافمان نیستند که بخواهیم صحبت کنیم ، گفتم راهش همین است و یک نقشه خوب داشتم ، آن لحظه که می خواستیم شروع کنیم ، متأسفانه ما افراد نداشتیم دو نفر را از قبل با آنها صحبت کرده بودیم یکی را آنها آورده بودند که می شد سه نفر دو نفر هم ما بودیم که در کل می شدیم پنج نفر در عین حال اگر کوچکترین مسئله ای می شد حکم اعدام برای هر پنج نفر صادر می شد ، ولی گفتیم ارزش دارد با اینکه زیاد به آنها اطمینان نداشتیم ولی قبول کردیم که با ما باشند ، اینها فقط کافی بود شروع کنند بعد ما دیگر به آنها کاری نداشتیم ، برنامه ما شروع شد دو نفر کافی بود شروع کنند بعد ما دیگر به آنها کاری نداشتیم ، برنامه ما شروع شد دو نفر کافی بود ، آن لحظه ای که قرار بود شروع کنیم آنها خودشان را کنار کشیدند و باز ما شدیم دو نفر و بادو نفر هم نمی شد این عمل را شروع کنیم البته بعداً که کارهایتان را جمع بندی کردیم باز هم به نفع ما شد ، اگر نظامی عمل می کردیم به نفع آنها می شد ، شاید شیخ را می توانیژستیم از بین ببریم ولی نهایتش به نفع آنها می شد ، در منطقه از نظر وجه سیاسی کیفیتشان بی مانند و شاید بالاتر هم می رفت شاید یک قهرمان ملی می شدند ، روز عید ماه رمضان آمد ، آنجا نماز خواند و بعد زندانی ها را می آوردند و دستش را می بوسیدند، البته من همیشه می رفتم جلویش می ایستادم ولی آن روز خیلی ناراحت شد و پیش این زندانی ها دوست نداشت که این گونه برخورد کنم و آن طرفدارهای ما هم که در سازمان بودند بعد پیغام دادند که محمد تو چرا اینگونه برخورد کردی ، چرا تو نرفتی پیش اینها بایستی ؟ چرا احترام نگذاشتی ؟ چرا دستش را نبوسیدی ؟ بد شد تو اگر این کار را می کردی والا ما یک کاری می کردیم که تو هم آزاد شوی ، من هم می خندیدم و می گفتم من آزادی نمی خواستم والا سال 60 آزاد می شدم . بعدها کم کم فشار بررویشان زیاد گردید و براثر فشارهای بسیار مانده بودند که چه کار کنند ، آنها که دوست ما بودند واسطه شدند ، ضمناً سه جناح در سازمان آنها بودند ، یک جناح به اسم جناح خودمان دیگر جناح طرفداران عراقی و جناح میانه که تمایل به دولت داشتند ، در نهایت پیش بینی می شد که اگر فشارها بر روی این سازمان افزایش یابد ، آن وقت یکی می گفت می رویم اینجا ، آن دیگری می گفت : می رویم آنجا و در نهایت از یکدیگر جدا می شدند . هر موضع گیری که به نفع حزب بعث می کرد آنها شدیداً پشتیبانی می کردند وهر موضع گیری که به نفع دولت ایران می کرد اینهای دیگر پشتیبانی می کردند ، خودشان تضاد داشتند و بهترین کاری که به نفع ما شد کار خوبی بود که ما کردیم آن بود که دو تن از سران جناح طرفداران حزب بعث را جذبشان کردیم . یکی یکی کادرشان آمدند ، مسئول کمیته قضایی ، شورای مرکزی که مخفیانه از هم به طور خصوصی پیغام آوردند که مسئله اینطور است ، شیخ مردد مانده بود اگر یک مقدار کوتاه بیایی تمام شده ، پیش آنها هم خندیدم ،گفتم : حالا جای ما خوب است ، چرا می خواهی ما را بیرون کنی و روز آخر یک نفرشان آمد گفت : محمد شاید تو دوست داری اینجا بمانی ، ولی ما دیگر خسته شدیم دوست نداریم ، من هم پیش همه زندانی ها خندیدم ، گفتم : من نمی روم ، گفت چرا نمی روی گفتم : شما باید جواب عمر مرا بدهی ، باید نتیجه بگیریم کجا برویم ، شما باید مرا قانع کنید ، اگر قانع کردید ، پیش شما می مانم شما می گویید سازمان ، اساسنامه ات را بگذار ، سر سازمان صحبت کن ، با یک آدم مسئول برای من بیاور . من دو نفر جذب ما شدند . البته یکی از آنها خیلی حرف می زد و غلو می کرد ، حتی اسم مرا گذاشته بود ماموستا ، به شیخ شان می گفت : ماموستا و به من هم می گفت ما موستا (به استاد مذهبیشان ماموستا می گویند ) در سال 61 یک عامل سر سخت که خیلی به ضرر ما عمل کرد همین فرد بود . امسال از کارهای پارسالی پشیمان شد ، به خاطر اینکه خودش جبران کند رفته بود پیش شیخ ، اینطرف و آنطرف گفته بود که ما داریم ضرر می کنیم ، محمد اینجا مانده فردا آبروی ما می رود ، شیخ باقی و همه خبر دادند نمی توانیم او را اعدام کنیم یعنی شکست خوردیم ، آن هم مرتب پیغام می داد که من یک مقدار کوتاه بیایم که بگوید محمد تسلیم شد و آزاد شد ، و هدف ما را قبول کرد ، من گفتم : نه تا بحث نکنیم صحبت نشود ، از آزادی صحبت نکن ، من الان هم آزادم ، فکر من تا وقتی در اختیار خودم باشد آزادم ، شما می توانید مرا اعدام کنید ولی فکر مرا که نمی توانید اعدام کنید و از من بگیرید من هم حالا آزادم ، همین زندانی که تو اسمش را گذاشته ای زندان ، من همین را به جای بهشت قبول دارم ، بهشت من همین است ، دو سه نفر فرستادند از مسئولاتشان که بیایند صحبت کنند ، از همان اول خیلی جدی با آنها برخورد می کردم ، حتی لحظه ای با اینها برخورد می کردم ، حتی لحظه ای به آنها محلت نمی دادم ، حتی کوچکترین اشتباهشان را دو سه نفر آمدند و رفتند ، یکی گفت : در صلاحیّت من نیست ، یکی می گفت : می کشد به مذهب باید شیخ جواب بدهد ، یکی می گفت : می کشد به سیاست ، مسئول سیاسی باید جواب بدهد ، نهایت همه پاس می دادند به خود شیخ ، که خود شیخ جواب من را بدهد ، خود شیخ هم که آن شب نشستیم و صحبت کردیم ، به او گفتم که شما راهتان اشتباه است ، او گریه اش گرفته بود و می گفت : شما راست می گویید ، ما اشتباه کردیم ، ما دچار غرور شدیم ، و برادر من هم (شیخ عزالدّین حسینی) اشتباه کرده است ، حالا چه باید بکنیم ، و در آنجا من به او گفتم : اگر بخواهید من می روم پیش دولت و برای شما تقاضای پناهندگی می کنم . پس از آغاز جنگ تحمیلی از طرف رژیم جنایتکار عراق، او که از دلباختگان مکتب امام حسین (ع) بود همیشه می گفت: ما که زیارت عاشورا می خوانیم و همیشه آرزو می کنیم که ای کاش در روز عاشورا در صحنه عاشورا می بودیم و امام حسین را یاری می کردیم، اینکه این گوی و این میدان و جبهه کربلاست و امام و رهبر ما نیز پیرو امام حسین (ع) است. پس باید به جبهه برویم و امام زمانمان را یاری کنیم، امروز است که پیروان واقعی امام حسین (ع) مشخص می شوند، امروز روز آزمایش ما مسلمانهاست تا صداقت و ایمانمان را نشان دهیم. محمد جنگ را مهمترین مسئله برای یک کشور می دانست و عقیده داشت تا زمانی که جنگ باشد وظیفه اصلی ما حضور در جبهه نبرد است و هنگامی که از جانب دوستانش به وی پیشنهاد می شد که شما اگر به دانشگاه برگردید بهتر می توانید به اسلام و مسلمین خدمت کنید می گفت: تا زمانی که جنگ باشد در اینجا در پشت جبهه هر چه کار کنیم عاقبت تمام رشته های ما پنبه می شود. با توجه به این نظراتی که داشت در همان اوایل جنگ به جبهه های نبرد جنوب شتافت و در مدت هفت ماه در گروه شهید چمران به مبارزه علیه کافران بعثی پرداخت که دوباره به دانشگاه برگشت. در آن زمان که اوج فعالیت گروهکها در دانشگاه بود در محیط دانشگاه به مبارزه علیه گروهکهای ضد انقلاب پرداخت و در عین حال در جهاد دانشگاهی نیز فعالیت می نمود و با آغاز انقلاب فرهنگی که دانشگاهها تعطیل شد، مدتی از طرف جهاد دانشگاهی در جهاد شهرستان مشغول خدمت به محرومین بود. او که از معتقدان به اسلام اصیل امام بود روزها با تلاش و پیگیر خود جهت تحقق اهداف انقلاب فعالیت می کرد و شبها را به عبادت خداوند سپری می کرد. به رهنمودهای امام که در چند شماره نشر شده بود عمل می کرد و بر طبق آن همیشه روزهای دوشنبه و پنجشنبه روزه داشت از جمله برنامه های عبادی که برای خود داشت هر روز صبح قبل از اذان با دوچرخه به کوه اطراف روستای صومعه که حدود ده کیلومتر با شهر فاصله داشت می رفت و در آنجا مشغول عبادت بود و پس از طلوع آفتاب دوباره به شهر باز می گشت. ...« یکی از دوستانش چنین نقل می کرد : هنگامی که محمود از اسارت آزاد شده بود و به جبهة جنوب آمده بود ، یک روز از روزهای گرم تابستان به محل گردان عبدالله رفتم ، دیدم کسی از بچه های گردان آنجا نیست داخل یکی از چادر ها شدم ، دیدم مثل اینکه چیزی گذاشته اند . و چند عدد پتو روی آن انداخته اند ، هوای گرم اهواز و درون چادر که انسان تحمل کردن هوای آن برایش مشکل بود و به همین خاطر کسی درون چادر نمانده بود و همه رفته بودند که در سایه درختها استراحت کنند ، با خودم گفتم که این چیست اینها گذاشته اند ، پتوها را را کنار زدم ، دیدم محمد است ، آنجا خوابیده ، بلند شد ، خیس عرق بود ، از او معذرت خواهی کردم و از او سؤال کردم که چرا اینکار را کرده ای گفت می خواستم مقاومت خود را بسنجم . محمد این سؤال را مطرح می کرد که آیا تا به حال فکر کرده اید که چرا حضرت ابوالفضل در روز عاشورا به نهر آب میرسد کفی آب برمی دارد تا جلوی دهانش می برد ولی آنرا به درون نهر می_ ریزد از لحاظ عقلی اگر ایشان آب را می خوردند . بهتر می توانستند بجنگند و شاید می توانستند آب را به خیام برسانند تا آنهایی که باقی مانده بودند نیز بهتر بتوانند بجنگند ولی ایشان آب را نمی خوردند تا نهایت رنج را برای خدا بکشند تا در قیامت نیز خدا بالاترین درجات را به او بدهد . » هنگام شروع نماز ظهر بود ، به کنار جوی آب رفتیم ، داشتیم وضو می گرفقیم ، دیدیم شهید چمنی در زیر لباسهای بسیجی اش تریکوی سبز رنگی که لباسهای بسیار گرمی هم بود پوشیده بود . این بلوز و شلوار را به رزمنده ها می دادند . بعد از مشاهده این لباسها به شهید طالبیان گفتم : با توجه به این گرمای فوق العاده پوشیدن این لباسها مشکل است ، دلیلش چیست ؟ شهید طالبیان گفت : شهید چمنی این لباسها را می پوشد تا به خودش بقبولاند که گرمای جهنم یعنی چه ؟ دوزخ یعنی چه ؟ وارد شدن به دوزخ یعنی چه ؟ ایشان این لباسها را می پوشد تا آتش دوزخ را بر خودش هموار کند . و هر روز بر این نفس اماره اش نهیت می زند . یادم هست که در تابستان سال 64 قبل از اینکه شهید چمنی به شهادت برسد به اتفاق شهید سید عبداالله طالبیان، شهید خشنودان، شهید سید احمد عابدی و شهید صادقی و سایر همرزمان که در گردان عبدالله بودند، به لشکر 5 نصر رفتیم تا به شهید چمنی خدا قوتی بدهیم و احوالی بپرسیم. در منطقه ای که در کنار کارون حد فاصل اهواز حمیدیه روستای متروکه ای به نام رحمانیه بود. وقتی به اتفاق شهید طالبیان شهید چمنی را دیدیم که بیل به دست داشت یک پمپ آب را تعمیر کرده بود. آب کارون را به نهر آبی که برای آبیاری درست کرده بود هدایت می کرد. نخلهای خرمایی که به دلیل شرایط جنگ و رفتن مردم از آن منطقه احتیاج به آب داشتند آبیاری می کرد. شهید چمنی می گفت : نباید این نخلهای خرما خشک شود. این اسراف و گناه است و ما باید این نخلها را زنده نگه داریم. در آن گرمای طاقت فرسای مرداد ماه در خوزستان شهید چمنی بیل به دست این طرف و آن طرف می دوید و آب را به نخلها می رساند.[۱]
