{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = مرتضی قریشی نژاد|تصویر = کد شهید سید مرتضی قریشی نژاد.jpg : 6529010 تاریخ تولد : |توضیح تصویر = |ملیت = [[پروندهنام :پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|سیدمرتضی محل تولد = [[ : سبزوار ]]|نام خانوادگی : قریشینژاد تاریخ شهادت = [[۱۳۶۵: 1365/۱۱11/۱۰]]10|وفات = |مرگ = |محل دفن = بهشت شهدا|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمتها = رزمنده|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشانهای لیاقت = |عملیات = |فعالیتها = |تحصیلات = نامشخص|تخصصها = |شغل = دانش آموز|خانواده = نام پدر [[ سید علی ]]}}: سیدعلی مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : دانش آموز یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشتشهداء
خاطرات
==خاطرات==عشق به جهادموضوع عشق به جهادراوی سید حسین فیض آبادیمتن کامل خاطره
* در عملیات کربلای 5 ما حدود چهار روز در میان پاتک دشمن قرار گرفته بودیم و به حول قوه الهی بعد از رهایی از محاصره دشمن تصمیم برگشتن به عقب برای استراحت و جایگزین شدن نیروهای دیگر به جای ما شد. سیّد مرتضی همراه ما به عقب برگشت و دوباره به صورت داوطلبانه به خط بازگشت.اعتقاد به معادموضوع عشق اعتقاد به جهادمعادراوی سید علی قریشی نژادمتن کامل خاطره
در عملیات کربلای 5 ما حدود چهار روز در میان پاتک دشمن قرار گرفته بودیم و یک شب زمستان که به حول قوه الهی بعد از رهایی از محاصره دشمن تصمیم برگشتن به عقب برای استراحت و جایگزین شدن نیروهای دیگر به جای ما شد. خانه آمدم دیدم سیّد مرتضی همراه ما به عقب برگشت کنار کرسی نشسته است و دوباره مشغول خواندن کتاب استاد مطهری است. به صورت داوطلبانه من گفت: آقا بفرمائید اینجا بنشینید .من کنار او نشستم به خط بازگشتمن گفت : پدرجان چرا انسانی که 1 سال یا 10 سال یا 100 سال هم که عمر می کند آخرش بایستی از این دنیا برود .من یادم نیست در جواب او چه گفتم : ولی یادم است که جوابی به او دادم. «در عین بی سوادی ».او در جواب من گفت : چه خوب است که انسان در آن حالت پاک و بدون ازکناه ازدنیا بروداحساس مسؤلیتموضوع احساس مسؤليتراوی سید حسین فیض آبادیعلی قریشی نژادمتن کامل خاطره
* موضوع اعتقاد یک شب من او را که در مصلّی مشغول نگهبانی بود دیدم، اسلحه ای که دوش او بود به معادقدری سنگین بود که قندان آن به زمین اصابت می کرد. گفتم: آخر بابا جان تو کوچک هستی. گفت: به کوچکی من کاری نداشته باش این ادای تکلیف است و این وظیفه من است.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16788 یاران رضا]</ref>
یک شب زمستان که به خانه آمدم دیدم سیّد مرتضی کنار کرسی نشسته است و مشغول خواندن کتاب استاد مطهری است. به من گفت: آقا بفرمائید اینجا بنشینید .من کنار او نشستم به من گفت : پدرجان چرا انسانی که 1 سال یا 10 سال یا 100 سال هم که عمر می کند آخرش بایستی از این دنیا برود . من یادم نیست در جواب او چه گفتم : ولی یادم است که جوابی به او دادم. «در عین بی سوادی ».او در جواب من گفت : چه خوب است که انسان در آن حالت پاک و بدون ازکناه ازدنیا برود.راوی سید علی قریشی نژاد
* موضوع احساس مسؤليت
یک شب من او را که در مصلّی مشغول نگهبانی بود دیدم، اسلحه ای که دوش او بود به قدری سنگین بود که قندان آن به زمین اصابت می کرد. گفتم: آخر بابا جان تو کوچک هستی. گفت: به کوچکی من کاری نداشته باش این ادای تکلیف است و این وظیفه من است.راوی سید علی قریشی نژاد
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16788 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references /> ==نگارخانه تصاویر==<gallery>Image:شهید سید مرتضی قریشی نژاد.jpg</gallery>==رده=={{ترتیبپیشفرض:مرتضی_قریشی نژاد}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]