{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = محمد ابراهیم قربانیمحمدابراهیم قربانی |تصویر =
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد = [[ اسفراین ]]|شهادت = [[۱۳۶۵1365/۱۱11/۴04]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن = شهدا|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمتها = رزمنده[[رزمنده]]
|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشانهای لیاقت =
|عملیات =
|فعالیتها =
|تحصیلات = نامشخص
|تخصصها =
|شغل = قالی بافقالیباف|خانواده = نام پدر [[ :محمدرضا ]]
}}
کد شهید: 6528849 تاریخ تولد :
نام : محمدابراهیم محل تولد : اسفراین
نام خانوادگی : قربانی تاریخ شهادت : 1365/11/04
نام پدر : محمدرضا مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : قالیباف یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : شهدا
==خاطرات==
همت در رفع مشکل دیگران
موضوع همت در رفع مشکل ديگران
راوی علی اکبر خانی
متن کامل خاطره
*موضوع همت در رفع مشکل ديگران یک روز فرزندم مریض شده بود و به سراغ محمد ابراهیم رفتم. ((آن موقع در خانه بود و کمی کسالت داشت گفتم،بچه ام مریض هست،بیا با موتورت مرا ببر دکترگفت:با عرض معذرت من مریض هستم . موتور را بردارو بچه ات را خودت به دکتر ببر)) مادرش کمی نق نق کرد و گفت (موتور خراب است)،ولی او گفت ((حتما باید موتور را ببری و هر جا خراب شد همانجا آنرا آتش بزن)).راوی علی اکبر خانی * موضوع عشق به جهاد در سال 1365 بیست و پنجم بهمن بود من به جلسه قرآن می رفتم و در آنجا رادیو اخبار ساعت 8 شب را گفت که خبر از عملیات کربلای 5 می داد . من هم نحوه ی عملیات رزمندگان خودمان و پیشروی آنها را همه را یاد گرفته بودم موقع برگشت به خانه یک لباس نظامی که برادرم برایم هدیه آورده بود پوشیدم و وارد اتاق شدم و با همان لحن رادیو شروع کردم به گفتند که رزمندگان دلیر اسلام تا چند کیلومتری خاک عراق پیشروی کرده اند و چند هواپیمای دشمن نیز درخاک ایران سرنگون شده است تا اینها را خواندم برادرم گفت : چی ؟ زحمت عملیات را بچه های گردان ما می کشند بقیه لذتش را می برند هنوز دو روز بود که از جبهه آمده بود و با توجه به اینکه 17 روزمرخصی داشت صبح روز بعد عازم جبهه های نبرد شد که پنج شش روز بعد به درجه ی رفیع شهادت نائل شدند .راوی علی اکبر خانی * موضوع عشق زيرکي و هوشمندي محمد ابراهیم حدوداً پنج یا شش سال داشت که می دیدم ساعت 7 تا 8 صبح گم می شود. یک روز دنبالش را گرفتم و رفتم پشت باغ، دیدم در آنجا چند گودال کوچک کنده بود و انگور از باغمی برد و آبش را می گرفت. گفتم: " چه کار می کنی؟ " گفت: " دارم تمرین می کنم چگونه می شود شیره انگور درست کنم. که ارگ خدای ناکرده پدرم فوت کرد دنبال کسی نروم که این کار را برای ما انجام دهد. "راوی علی اکبر خانی * موضوع تولد و کودکي در موقع نوزاد بودن محمد ابراهیم در کلاته ای بنام پیر زاویه توی باغ زندگی می کردیم و من در بیرون از خانه مشغول کارکردن بودم که سیدی وارد خانه شده بود. نوزاد را برداشته بود و او را بوسیده بود و دستش را از پیشانی ایشان تا انگشت پای محمد ابراهیم کشیده بود و گفته بود: " سه دانه انگور بیاور. " همسرم یک خوشه آورده بود و مرد سید سه دانه انگور خورده بود و بلند شده بود که برود. همسرم خواسته بود بقیه انگور را به جهادایشان بدهد، ولی او سوار بر اسبی شده و دیگر هیچ اثری از او ندیده بود.راوی علی اکبر خانی * موضوع دقت در حلال و حرام در روستا تازه لوله کشی آب شده بود. کشاورزها آب شیرین را باز می کردند و از آن برای آبیاری محصولات خو استفاده می کردند. محمد ابراهیم رفت و به آنها گفت: " شما از این آب که برای خانواده ها است نباید برای آبیاری محصولات کشاورزی استفاده کنید، چون آب مال همه است و استفاده شخصی حرام و خلاف شرع است. "راوی علی اکبر خانیمتن کامل خاطره* موضوع تقيد به مسائل شرعي
*یادم می آید هنوز روزه گرفتن براو واجب نشده بود. در سال 1365 بیست و پنجم بهمن بود من یکی از روزهای تابستان روزه گرفته بود، به جلسه قرآن می رفتم و در آنجا رادیو اخبار ساعت 8 شب را گفت بیابان برای جمع آوری گندم رفته بودند. آفتاب جلگه خیلی گرم بود، نزدیک ظهر که خبر سید، دیدم تشنگی بر رویش خیلی تاثیر کرده، چون از عملیات کربلای 5 می داد . من هم نحوه ی عملیات رزمندگان خودمان و پیشروی آنها راه رسید خودش را همه را یاد گرفته بودم موقع برگشت به خانه یک لباس نظامی که برادرم برایم هدیه آورده بود پوشیدم و وارد اتاق شدم میان حوض آب انداخت و خیس شد با همان لحن رادیو شروع کردم به گفتند خودم گفتم: پیشنهاد کم که رزمندگان دلیر اسلام تا چند کیلومتری خاک عراق پیشروی کرده اند و چند هواپیمای دشمن نیز درخاک ایران سرنگون شده روزه اش را باز کند، ممکن است از شدت عطش غش کند یا مریض شود. تا اینها گفتم: دیدم با یک حالت خاصی جوابم را خواندم برادرم داد و گفت : چی ؟ زحمت عملیات را " مادر من دیگر بچه های گردان ما می کشند بقیه لذتش نیستم. تکلیف بر من واجب شده. چون اگر عمداً روزه ام را می برند هنوز دو روز بود که از جبهه آمده بود و با توجه به اینکه 17 روزمرخصی داشت صبح روز بعد عازم جبهه های نبرد شد که پنج شش روز بعد به درجه ی رفیع شهادت نائل شدند بخورم گناه بزرگی را مرتکب شده ام.زیرکی و هوشمندیموضوع زيرکي و هوشمنديراوی علی اکبر خانیمتن کامل خاطره
92. محمد ابراهیم حدوداً پنج یا شش سال داشت که می دیدم ساعت 7 تا 8 صبح گم می شود. یک روز دنبالش را گرفتم و رفتم پشت باغ، دیدم در آنجا چند گودال کوچک کنده بود و انگور از باغمی برد و آبش را می گرفت. گفتم: " چه کار می کنی؟ " گفت: " دارم تمرین می کنم چگونه می شود شیره انگور درست کنم. که ارگ خدای ناکرده پدرم فوت کرد دنبال کسی نروم که این کار را برای ما انجام دهد. "تولد و کودکی* موضوع تولد و کودکيراوی علی اکبر خانیمتن کامل خاطرهحالات معنوي خاص
92یک شب ایشان مرا به منزل خود دعوت کردند. در موقع نوزاد بودن محمد ابراهیم در کلاته ای بنام پیر زاویه توی باغ زندگی بعد از اینکه خوابیده بودیم، صدای گریه به گوشم رسید، فکر کردم دارمخواب می بینم، بیدار شدم دیدم که شهید نماز می کردیم خواند و من در بیرون گریه می کند، از خانه مشغول کارکردن بودم که سیدی وارد خانه شده بوداو پرسیدم نماز می خوانید پس چرا گریه می کنید. نوزاد را برداشته بود و او را بوسیده بود و دستش را از پیشانی ایشان تا انگشت پای محمد ابراهیم کشیده بود و گفته بودگفت: " سه دانه انگور بیاورشما نمی دانید که الان در جبهه چه خبر است، من برای رزمندگان گریه می کنم نه برای خودم. " همسرم یک خوشه آورده بود و مرد سید سه دانه انگور خورده بود و بلند شده بود که برود. همسرم خواسته بود بقیه انگور را به ایشان بدهد، ولی او سوار بر اسبی شده و دیگر هیچ اثری از او ندیده بود.دقت در حلال و حرامموضوع دقت در حلال و حرامراوی علی اکبر خانیمتن کامل خاطره
92. در روستا تازه لوله کشی آب شده بود. کشاورزها آب شیرین را باز می کردند و از آن برای آبیاری محصولات خو استفاده می کردند. محمد ابراهیم رفت و به آنها گفت: " شما از این آب که برای خانواده ها است نباید برای آبیاری محصولات کشاورزی استفاده کنید، چون آب مال همه است و استفاده شخصی حرام و خلاف شرع است. "تقید به مسائل شرعی* موضوع تقيد به مسائل شرعيراوی علی اکبر خانیمتن کامل خاطرهعشق شهادت
92. یادم می آید هنوز روزه گرفتن براو واجب نشده بود. در یکی از روزهای تابستان روزه گرفته بود، به بیابان برای جمع آوری گندم رفته بودند. آفتاب جلگه خیلی گرم بود، نزدیک ظهر موقعی که سید، دیدم تشنگی بر رویش خیلی تاثیر کرده، چون از راه رسید خودش را به میان حوض آب انداخت و خیس شد عملیات چهارم برگشته بود همزمان با خودم گفتم: پیشنهاد کم که روزه اش عملیات او را باز کند، ممکن است از شدت عطش غش کند یا مریض شودموج گرفته بود. تا گفتم: دیدم با یک حالت خاصی جوابم شبها گریه می کرد علتش را داد و پرسیدم گفت: " مادر من دیگر بچه نیستمچقدر زحمت کشیدم ولی دیگران شهید شدند و ما لایق شهادت نبودیم. تکلیف بر من واجب شده. چون اگر عمداً روزه ام را بخورم گناه بزرگی را مرتکب شده ام.حالات معنوی خاصموضوع حالات معنوي خاص"راوی علی اکبر خانیمتن کامل خاطره
92. یک شب ایشان مرا به منزل خود دعوت کردند. بعد از اینکه خوابیده بودیم، صدای گریه به گوشم رسید، فکر کردم دارمخواب می بینم، بیدار شدم دیدم که شهید نماز می خواند و گریه می کند، از او پرسیدم نماز می خوانید پس چرا گریه می کنید. گفت: " شما نمی دانید که الان در جبهه چه خبر است، من برای رزمندگان گریه می کنم نه برای خودم. "عشق شهادت* موضوع عشق شهادتراوی علی اکبر خانیمتن کامل خاطرههمت در رفع مشکل ديگران
92. موقعی که از عملیات چهارم برگشته بود همزمان با عملیات او را موج گرفته یک روز من در خانه بودم، بچه ام مریض شده بودو شوهرم در خانه نبود. شبها گریه می کرد علتش را پرسیدم ایشان به دیدن من آمده بودند، وقتی دیدند بچه ام مریض است گفت: " چقدر زحمت کشیدم ولی دیگران شهید شدند چرا او را به بیمارستان نمی بری! " گفتم که پول ندارم. مرا برداشت همراه بچه ام با موتورش به بخش صفی آباد برد و ما لایق شهادت نبودیماز آنجا به شهر نیشابور رفتیم. "همت در رفع مشکل دیگرانموضوع همت آنجا به سراغ صاحب کار خود رفت و پول خود را در رفع مشکل ديگرانقبال قالی که قبلاً بافته بود را تحویل گرفت، و بچه ام را به دکتر برد و او در آنجا درمان شد و ما همگی خوشحال برگشتیم.راوی علی اکبر خانیمتن کامل خاطره
92. یک روز من در خانه بودم، بچه ام مریض شده بود و شوهرم در خانه نبود. ایشان به دیدن من آمده بودند، وقتی دیدند بچه ام مریض است گفت: " چرا او را به بیمارستان نمی بری! " گفتم که پول ندارم. مرا برداشت همراه بچه ام با موتورش به بخش صفی آباد برد و از آنجا به شهر نیشابور رفتیم. در آنجا به سراغ صاحب کار خود رفت و پول خود را در قبال قالی که قبلاً بافته بود را تحویل گرفت، و بچه ام را به دکتر برد و او در آنجا درمان شد و ما همگی خوشحال برگشتیم.پیش بینی شهادت* موضوع پيش بيني شهادتراوی علی اکبر خانیمتن کامل خاطره
92. در آخرین دیداری که من با ایشان داشتم، ایشان به من گفت:" شما به امید خدا خواهر شهید خواهید شد. " من در لا به لای صحبتهای ایشان گریه می کردم، که ایشان به من گفت: " تو باید افتخار کنی چون خواهر شهید می شوی. شهید شدن سعادت می خواهد، این سعادت را هر کسی پیدا نخواهد کرد که در راه جهاد خدا شهید شود. تو باید زینب وار عمل کنی و حرکات، حجاب و رفتارت باید الگو باشد و در صبر و پایداری سعی کنی زینب گونه باشی. "راوی علی اکبر خانیمنبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16707یاران رضا]</ref>==پانویس==<references/>==رده=={{ترتیبپیشفرض: محمدابراهیم قربانی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان شمالی]][[رده: شهدای شهرستان اسفراین]]