{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = محمدقنبری|تصویر =محمدقنبری.jpg|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد =[[اسفراین]]|شهادت = [[کامیاران، 1361/05/01]]|وفات = |مرگ = |محل دفن =[[شهدا]]|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = [[سپاه]]|طول خدمت = |درجه = |سمتها = [[فرمانده گردان]]|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشانهای لیاقت = |عملیات = |فعالیتها = |تحصیلات =|تخصصها = |شغل = |خانواده = نام پدر:قربانعلی}}
کد شهید: 6124034 تاریخ تولد :
نام : محمد محل تولد : اسفراین
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرماندهگردان
گلزار : شهدا
==خاطرات صداقت و راستگوییموضوع صداقت و راستگوييراوی متن کامل خاطره==
اوایل انقلاب من ومحمد تصمیم گرفتیم به عضویت سپاه درآییم برای همین محمد جریان را با پدرش در میان گذاشت ولی ایشان مخالفت کردند بعد محمد با حالتی افسرده و دلشکسته به سراغ من آمد و گفت : حبیب پدرم رضایت نمی دهد که من به عضویت سپاه در آیم چکارکنم ؟ من گفتم : اشکالی ندارد بیا باهم به دستجرد برویم تا با پدرت صحبت کنم . بعد با هم به منزل پدری ایشان در دستجرد رفتیم و نهار را در آنجا صرف کردیم و من به پدر ایشان گفتم : حاج آقا شما مکه رفته اید ؟ گفت :بله گفتم : اموالتان راکه حلال کرده اید ؟ گفت : بله گفتم :من فکر می کنم که شما کامل و درست وحسابی مالتان را حلال نکرده باشید حاج آقا فرمودند : مگر شما بهتر از خودم می دانی ؟ گفتم : بله شما پنچ تا پسر داری یا نه ؟ گفت : بله گفتم :باید یکی را برای انقلاب که سهم امام است بدهی تا این جمله را گفتم پدرمحمد از حرفم بسیار متاثر شد و بلا فاصله دستش را به سوی آسمان کرد و گفت : پروردگارا، تو شاهد باش و این پسر را به عنوان خمس امام بگیر سپس با محمد خوشحال از منزل پدر ایشان بیرون آمدیم . بعد از آنجا همراه محمد برای عضویت در سپاه به مشهد رفتیم وقتی برای مصاحبه نوبت ایشان شد آقای روحانی که مصاحبه گربود از ایشان می پرسد: طبق گفته خود محمد پسر جان شما چه کاره هستی ؟ وقبل از انقلاب چه کار می کردی ؟ محمد می گوید : من جوانی عاصی و خطا کارم که همه خطاهایی راکه روی زمین است انجام دادم اما امروز فریاد الله اکبر امام مرا آگاه و بیدار کرده و روی به احکام الهی آوردم و حالا که اسلام را شناختم تصمیم گرفتم با آن بیشتر آشنا شوم سپس روحانی از ایشان می پرسد : هدفت از عضویت در سپاه چیست ؟ می گوید : یادگیری احکام خدا و بعد مصاحبه ایشان تمام می شود بعد از محمد نوبت من شد وقتی من هم مصاحبه ام تمام شد و بیرون آمدم ، حرفهایمان را که زده بودیم به هم گفتیم و متوجه شدیم بدون اینکه صحبتی از قبل در این زمینه داشته باشیم گفته هایمان تقریباً مانند یکدیگر است . من گفتم : محمد با این حرفهایی که ما زدیم حتماً ما رد می شویم و اینها با خودشان می گویند : ای بابا، اینها که بچه کافرند پس باید به دنبال کارخودمان برویم . آقایی که کنار ما نشسته بود گفت : بله اگر شما این حرفها را گفته باشید رد می شوید محمد گفت : ما آمدیم که مسلمان واقعی بشویم اینجا نشد جای دیگر . بالاخره پرونده ی پذیرش ما در سپاه مشهد درست شد و هردو شروع به خدمت کردیم تا اینکه جنگ و غائله ی کردستان پیش آمد و بعد هم که ایشان شهید شد و ما ماندیم . خاطرات سیاسی* موضوع خاطرات سياسيراوی متن کامل خاطرهصداقت و راستگويي
729. اوایل انقلاب من و محمد قنبری تصمیم گرفتیم به عضویت [[سپاه]] درآییم برای همین محمد جریان را با پدرش در سال 57 میان گذاشت ولی ایشان مخالفت کردند بعد محمد با حالتی افسرده و دلشکسته به سراغ من آمد و گفت : حبیب پدرم رضایت نمی دهد که من به عضویت [[سپاه]] در شوشتر اهواز آیم چکار کنم ؟ من گفتم : اشکالی ندارد بیا باهم به دستجرد برویم تا با محمد کار می کردیم غروب یک روز پدرت صحبت کنم . بعد با هم به لب رودخانه کارون منزل پدری ایشان در دستجرد رفتیم وبا یکدیگر از این طرف و آن طرف صحبت می کردیم پیرمردی نهار را در کنار ما نشسته بود محمد از او سوال کرد آنجا صرف کردیم و من به پدر ایشان گفتم : حاج آقا شما مکه رفته اید ؟ گفت :بله گفتم : اموالتان راکه حلال کرده اید ؟ گفت : بله گفتم :من فکر می کنید با این اوضاع کنم که شما کامل و احوال چه بر سر ملت ایران درست وحسابی مالتان را حلال نکرده باشید حاج آقا فرمودند : مگر شما بهتر از خودم می آید دانی ؟ گفتم : بله شما پنچ تا پسر داری یا نه ؟ گفت : بله گفتم :باید یکی را برای انقلاب که سهم امام است بدهی تا این جمله را گفتم پدر محمد از حرفم بسیار متاثر شد و بلا فاصله دستش را به سوی آسمان کرد و ایران چه می شود؟ پیرمرد گفت : پروردگارا، تو شاهد باش و این پسر جان خوب سوالی کردی ، آخرهای سلطنت را به عنوان خمس امام بگیر سپس با محمد رضا شاه است خوشحال از منزل پدر ایشان بیرون آمدیم . بعد از آنجا همراه محمد گفت برای عضویت در [[سپاه]] به مشهد رفتیم وقتی برای مصاحبه نوبت ایشان شد آقای روحانی که مصاحبه گربود از ایشان می پرسد: طبق گفته خود محمد پسر جان شما چه کاره هستی ؟ و قبل از کجا انقلاب چه کار می دانید کردی ؟ پیرمرد گفت محمد می گوید : سوال منطقی کردی یک سیدی من جوانی عاصی و خطا کارم که همه خطاهایی را که روی زمین است انجام دادم اما امروز فریاد الله اکبر امام مرا آگاه و بیدار کرده و روی به احکام الهی آوردم و حالا که اسلام را شناختم تصمیم گرفتم با آن بیشتر آشنا شوم سپس روحانی از ایشان می خواهد قیام کند محمد پرسید پرسد : آن سید کیست واز کجا آمده است هدفت از عضویت در [[سپاه]] چیست ؟ پیرمرد گفت می گوید : او اهل ایران است به نام خمینی که در سال 42 از ایران توسط شاه تبعید شده یادگیری احکام خدا و حالا بعد مصاحبه ایشان تمام می خواهد به ایران برگردد شود بعد از محمد نوبت من پرسیدم : ما شد وقتی من هم مصاحبه ام تمام شد و بیرون آمدم ، حرفهایمان را که در تهران نیستیم زده بودیم به هم گفتیم و متوجه شدیم بدون اینکه صحبتی از آنجا دور هستیم و از چیزی اطلاع نداریم پیرمردگفت : نه پسر جان غصه نخور قبل در این زمینه داشته باشیم گفته هایمان تقریباً مانند یکدیگر است . من برایت می گویم به تازگی عده ای انقلابی هستند گفتم : محمد با این حرفهایی که حرکت کردند ما زدیم حتماً ما رد می شویم و علیه رژیم مبارزه اینها با خودشان می کنند . محمد گفتگویند : کاش ای بابا، اینها که بچه کافرند پس باید به دنبال کار خودمان برویم . آقایی که کنار ما هم در تهران بودیم ودر راهپیمایی های آنان شرکت می کردیم پیر مرد نشسته بود گفت : بله اگر شما اینجا هم که این حرفها را گفته باشید رد می توانید در مبارزه آنها شرکت کنید و انقلابی باشید و رژیم پهلوی را ساقط کنید . شوید محمد گفت : رضا کار ما تا کی تمام می شود ؟ گفتم : فکر می کنم یکی ، دو ماه آمدیم که مسلمان واقعی بشویم اینجا نشد جای دیگر تمام شود. این جریان گذشت و بالاخره کار پرونده ی پذیرش ما در شوشتر تمام [[سپاه]] مشهد درست شد و با هم هرد و شروع به تهران رفتیم خدمت کردیم تا اینکه جنگ و در برنامه غائله ی تظاهریات شرکت کردیم[[کردستان]] پیش آمد و بعد هم که ایشان [[شهید]] شد و ما ماندیم . خاطرات سیاسیموضوع خاطرات سياسيراوی متن کامل خاطره
728. محمد قنبری سال 57 که ما به مشهد رفتیم بحبوحه ی انقلاب بود یک شب در منزل یکی از دوستان ساعت 7 دور هم جمع بودیم که محمد روی بالکن رفت ویک باره فریاد زد یکی از خیابانهای اطراف آتش گرفته است همه به روی بالکن آمدیم شعله های آتش به آسمان می رفت محمد گفت : من می روم ببینم چه خبر است . من هم گفتم : با تو می آیم زن دایی مان که با ما بود گفت : بیرون شلوغ است من اجازه نمی دهم که شما بروید محمد بلافاصله گفت : زن دایی جان من طاقت ندارم حتماً باید بروم . موظب خودم هستم وبا اصرار محمد هر دو بیرون آمدیم .متوجه شدیم که ازدحام جمعیت در میدان شهداست . با هم به میدان شهدا رفتیم و از آنجا به درب منزل آیت ا… شیرازی ، در آنجا مردم تجمع کرده وشعار می دادند توپ ، تانک ، مسلسل دیگر اثر ندارد وشعارهایی از این قبیل. بعد از مدت کوتاهی من محمد راگم کردم وبعد از یکی دوساعت همدیگر را پیدا کردیم . من به محمد گفتم : محمد جان کجا رفتی ؟ خیلی دنبالت گشتم گفت : من به داخل منزل آیت ا… شیرازی رفتم تا با ایشان دیدار کنم اما اجازه ندادند که وارد اتاقشان بشوم وبا پراکنده شدن مردم ماهم به منزل دوستمان برگشتیم در بین راه خیلی در رابطه با انقلاب با من صحبت می کرد . عشق شهادت* موضوع عشق شهادتراوی متن کامل خاطرهخاطرات سياسي
محمد قنبری در سال 57 در شوشتر [[اهواز]] با محمد کار می کردیم غروب یک روز با هم به لب رودخانه کارون رفتیم وبا یکدیگر از این طرف و آن طرف صحبت می کردیم پیرمردی در کنار ما نشسته بود محمد از او سوال کرد شما فکر می کنید با این اوضاع و احوال چه بر سر ملت ایران می آید و ایران چه می شود؟ پیرمرد گفت : پسر جان خوب سوالی کردی ، آخرهای سلطنت محمد رضا شاه است محمد گفت : شما از کجا می دانید ؟ پیرمرد گفت : سوال منطقی کردی یک سیدی است که می خواهد قیام کند محمد پرسید : آن سید کیست واز کجا آمده است ؟ پیرمرد گفت : او اهل ایران است به نام خمینی که در سال 42 از ایران توسط شاه تبعید شده و حالا می خواهد به ایران برگردد من پرسیدم : ما که در تهران نیستیم و از آنجا دور هستیم و از چیزی اطلاع نداریم پیرمرد گفت : نه پسر جان غصه نخور من برایت می گویم به تازگی عده ای انقلابی هستند که حرکت کردند و علیه رژیم مبارزه می کنند . محمد گفت: کاش ما هم در تهران بودیم ودر راهپیمایی های آنان شرکت می کردیم پیر مرد گفت : شما اینجا هم که باشید می توانید در مبارزه آنها شرکت کنید و انقلابی باشید و رژیم پهلوی را ساقط کنید . محمد گفت : رضا کار ما تا کی تمام می شود ؟ گفتم : فکر می کنم یکی ، دو ماه دیگر تمام شود. این جریان گذشت و بالاخره کار ما در شوشتر تمام شد و با هم به تهران رفتیم و در برنامه ی تظاهریات شرکت کردیم. * موضوع خاطرات سياسي محمد قنبری سال 57 که ما به مشهد رفتیم بحبوحه ی انقلاب بود یک شب در منزل یکی از دوستان ساعت 7 دور هم جمع بودیم که محمد روی بالکن رفت و یک باره فریاد زد یکی از خیابانهای اطراف آتش گرفته است همه به روی بالکن آمدیم شعله های آتش به آسمان می رفت محمد گفت : من می روم ببینم چه خبر است . من هم گفتم : با تو می آیم زن دایی مان که با ما بود گفت : بیرون شلوغ است من اجازه نمی دهم که شما بروید محمد بلافاصله گفت : زن دایی جان من طاقت ندارم حتماً باید بروم . موظب خودم هستم وبا اصرار محمد هر دو بیرون آمدیم .متوجه شدیم که ازدحام جمعیت در میدان شهداست . با هم به میدان شهدا رفتیم و از آنجا به درب منزل آیت الله شیرازی ، در آنجا مردم تجمع کرده و شعار می دادند [[توپ]] ، [[تانک]] ، [[مسلسل]] دیگر اثر ندارد و شعارهایی از این قبیل. بعد از مدت کوتاهی من محمد راگم کردم وبعد از یکی دوساعت همدیگر را پیدا کردیم . من به محمد گفتم : محمد جان کجا رفتی ؟ خیلی دنبالت گشتم گفت : من به داخل منزل آیت الله شیرازی رفتم تا با ایشان دیدار کنم اما اجازه ندادند که وارد اتاقشان بشوم وبا پراکنده شدن مردم ماهم به منزل دوستمان برگشتیم در بین راه خیلی در رابطه با انقلاب با من صحبت می کرد . * موضوع عشق شهادت من در منطقه ، محمد قنبری توپچی و در داخل [[پی ام پی ]] بود و مجبود بودم که در داخل [[پی ام پی ]] بخوابم و برای همین برای خودم سنگری نکندم گرچه شبها داخل سنگر گرم بود ولی خاک داشت و داخل [[تانک ]] خاک نداشت ولی خطر داشت و اگر خدای نکرده توپی به [[تانک ]] می خورد دیگر اثری از ما نمی ماند و اگر اثر نمی کرد [[مهمات ]] خود تانک ما را خاکستر می کرد ولی من نیامده بودم که سالم برگردم یا زخمی نشوم یا اینکه [[شهید ]] نشوم اگر سعادت یاری می کرد و [[شهید ]] شدم سالم [[شهید ]] شوم یا یک تکه از بدنم جدا شود وبعد [[شهید ]] شوم فرقی ندارد من که آمده ام هر گونه مردم اشکالی ندارد حتی اگر سوختم و خاکستر شدم فقط به فکر این بوده وهستم و هستم که خداوند مرا به پیشگاه خود قبول کند حالا به هرطریقی که [[شهید ]] شدم، اگر لایق [[شهادت ]] بودم اشکالی ندارد من قبول دارم. عشق به جهاد* موضوع عشق به جهادراوی متن کامل خاطره
چند وقت بود که محمد می گفت : من می خواهم به جبهه بروم ، ولی فرمانده ام اجازه نمی دهد . خود من نیز چندان با رفتن او موافق نبودم ومخالفت می کردم . تا اینکه یک روز پیش من آمد و گفت : من به مشهد می روم و برمی گردم ولی ایشان همانجا به جبهه رفت و تا دو ماه به اسفراین نیامد .
اعتقاد به ولایت
موضوع اعتقاد به ولايت
راوی
متن کامل خاطره
* موضوع اعتقاد به ولايت بعد از [[شهادت ]] برادرم محمد یک روز در مجلسی کنار سیدی که اهل روستای ما بود نشسته بودم ، ایشان گفت : خدا بیامرزد محمد برادر شما را ، حدود سال 1355 بود که یک روز ایشان پیش من آمد و گفت : من به دنبال کتاب - ساله رساله - ونامه و نامه هایی از [[امام خمینی (ره)]] می گردم، می خواهم ببینم آیا چنین کتابی هست یا نه؟ گفتم : بله همچین کتابی هست . در سال 1342 که امام زا ار را از ایران تبعید کردند من از همان سال می دانم که رساله ایشان وجود دارد . اگر بگردی امکان دارد که آن را پیدا کنی حالا نمی دانم برادر شما کتاب رساله امام را پیدا کرد یا نه . حمایت از حق و توصیه به ان* موضوع حمايت از حق و توصيه به انراوی متن کامل خاطره
یک روز فردی از سبزوار نزد برادرم محمد آمد و گفت : پدرم قطعه زمینی داشت که یک نفر آن را از او به زور گرفته است بیا تا باهم برویم و زمین را از او بگیریم برادرم گفت : اگر او با زور این کار را کرده باشد بالاخره یک روز خودش نیز مجبور می شود آن را پس می دهد و تا آنجا که من اطلاع دارم این راه قانون دارد . اگر کارتان قانونی است من هم پا پیش می گذارم ولی اگر این کار غیر قانونی است من به دنبال این کار نمی آیم و بخاطر آن ایمانم را ضایع نمی کنم که کار غیر قانونی انجام دهم .
فکاهی شوخ طبعی* موضوع فکاهي شوخ طبعيراوی متن کامل خاطره
یک روز محمد قنبری با چند نفر از بچه ها مشغول کندن سنگر و تمیز کردن اطراف مقر بودند که در همان هنگام از طرف عقیدتی سیاسی تیپ 72 شهید هاشمی نژاد دستگاه ویدئو آوردند و بعضی بچه ها مشغول تماشای فیلم جنگ آمریکا در ویتنام شدند و آقای قنبری و بعضی دیگر به کار سنگر کنی ادامه دادند وقتی بچه ها بعد از تماشای فیلم آمدند ، آقای قنبری با صدای بلند گفت , بخاطر سلامتی آنهایی که در ساختن سنگر کمک نکردند صلوات که همه با صدای بلند صلوات فرستادند .
خواب و رویای شهید
موضوع خواب و روياي شهيد
راوی
متن کامل خاطره
* موضوع خواب و روياي شهيد یک شب [[شهید ]] نظیف را در خواب دیدم که گفت : دیدی، نامردها پای چپم را زدند و پایم قطع شد گفتم : ناراحت نباش خدایت را شکر کن که باز دست و پای دیگر برای مبارزه داری. خواب و رویای شهید* موضوع خواب و روياي شهيدراوی متن کامل خاطره
یک شب من در خواب [[شهید سید محمود سعادتی ]] را دیدم در حالی که در دست راست کتابی را گرفته بود درب حیاط ما را زد درب را باز کردم دیدم سید محمود سعادتی است پرسیدم : چه عجب از این طرفها طبق عادت همیشگی اش خندید و گفت : خوب چه خبر ؟ گفتم : به ، خبر ها که پیش شماست . راستی از وضع شهر برایم بگو یا از جبهه خونین شهر که آزاد شد شما آن موقع زنده بودی یا [[شهید ]] شده بودی ؟ گفت : من آن موقع زنده بودم و قبل از آزادی [[خرمشهر ]] به [[شهادت ]] رسیدم و بلند شد و گفت : دیگر باید بروم گفتم : من ول کن نیستم باید یا پیش من بمانی یا مرا هم با خودت ببری گفت : حالا که من می خواهم بروم پس بگذار دستت را ببوسم و بعد بروم ودست مرا گرفت و بوسید و خداحافظی کرد و رفت . من تصمیم گرفتم که به دنبالش بروم پاهایم به زمین میخ کوب شده بود . ناگهان به زمین خوردم و دیگر نتوانستم به دنبال [[شهید سید محمود سعادتی ]] بروم . روزها و ساعتها به این خواب فکر می کردم و سر نماز از خداوند می خواستم که خواب را به حقیقت مبدل کند و گفتم : خدایا حالا که قرار است بمیرم پس مرا در میدان نبرد بمیرانمنبع سایت: .<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16935سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />==نگارخانه تصاویر==<gallery>Image:محمدقنبری.jpg</gallery>==رده=={{ترتیبپیشفرض: محمد قنبری}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان شمالی]][[رده: شهدای شهرستان اسفراین]]