* موضوع خاطرات سياسي
محمد قنبری سال 57 که ما به مشهد رفتیم بحبوحه ی انقلاب بود یک شب در منزل یکی از دوستان ساعت 7 دور هم جمع بودیم که محمد روی بالکن رفت و یک باره فریاد زد یکی از خیابانهای اطراف آتش گرفته است همه به روی بالکن آمدیم شعله های آتش به آسمان می رفت محمد گفت : من می روم ببینم چه خبر است . من هم گفتم : با تو می آیم زن دایی مان که با ما بود گفت : بیرون شلوغ است من اجازه نمی دهم که شما بروید محمد بلافاصله گفت : زن دایی جان من طاقت ندارم حتماً باید بروم . موظب خودم هستم وبا اصرار محمد هر دو بیرون آمدیم .متوجه شدیم که ازدحام جمعیت در میدان شهداست . با هم به میدان شهدا رفتیم و از آنجا به درب منزل آیت الله شیرازی ، در آنجا مردم تجمع کرده و شعار می دادند [[توپ]] ، [[تانک]] ، [[مسلسل]] دیگر اثر ندارد و شعارهایی از این قبیل. بعد از مدت کوتاهی من محمد راگم کردم وبعد از یکی دوساعت همدیگر را پیدا کردیم . من به محمد گفتم : محمد جان کجا رفتی ؟ خیلی دنبالت گشتم گفت : من به داخل منزل آیت ا… الله شیرازی رفتم تا با ایشان دیدار کنم اما اجازه ندادند که وارد اتاقشان بشوم وبا پراکنده شدن مردم ماهم به منزل دوستمان برگشتیم در بین راه خیلی در رابطه با انقلاب با من صحبت می کرد .
* موضوع عشق شهادت
من در منطقه ، محمد قنبری توپچی و در داخل [[پی ام پی]] بود و مجبود بودم که در داخل [[پی ام پی]] بخوابم و برای همین برای خودم سنگری نکندم گرچه شبها داخل سنگر گرم بود ولی خاک داشت و داخل [[تانک]] خاک نداشت ولی خطر داشت و اگر خدای نکرده توپی به [[تانک]] می خورد دیگر اثری از ما نمی ماند و اگر اثر نمی کرد [[مهمات]] خود تانک ما را خاکستر می کرد ولی من نیامده بودم که سالم برگردم یا زخمی [[نشو]]م نشوم یا اینکه [[شهید]] نشوم اگر سعادت یاری می کرد و [[شهید]] شدم سالم [[شهید]] شوم یا یک تکه از بدنم جدا شود وبعد [[شهید]] شوم فرقی ندارد من که آمده ام هر گونه مردم اشکالی ندارد حتی اگر سوختم و خاکستر شدم فقط به فکر این بوده و هستم که خداوند مرا به پیشگاه خود قبول کند حالا به هرطریقی که [[شهید]] شدم، اگر لایق [[شهادت]] بودم اشکالی ندارد من قبول دارم.
* موضوع عشق به جهاد