ویرایشها
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = حسنقلیزاده
|تصویر =
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[اسفراین]]
|شهادت = [[1361/01/02]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =[[شهداء]]
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمتها = [[رزمنده]]
|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشانهای لیاقت =
|عملیات =
|فعالیتها =
|تحصیلات =
|تخصصها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:رضاقلی
}}
کد شهید: 6123910 تاریخ تولد :
نام : حسن محل تولد : اسفراین
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : شهداء
==خاطرات=عشق به جهاد* موضوع عشق به جهادراوی متن کامل خاطره
یادم می آید سه چهار روز به پایان مرخصی اش مانده بود که به جبهه برود من از برادرم دعوت کردم تا به منزل ما بیاید تا هم دیداری باشد و هم همگی دور هم جمع شویم ولی وقتی برادرم حسن از دعوت من مطلع شد گفت : خواهرم این چه وقت دعوت کردن است من باید به جبهه بروم و درخط مقدم حاضر شوم . بعد از جنگ وقت بسیار است که یکدیگر را سیر ببینیم .
* موضوع اطاعت از فرماندهي برای اولین بار [[سپاه ]] و [[ارتش ]] اعزام داشتند فرمانده میدان که گویا یکی از برادران [[سپاه ]] بود در اولین شب از عملیات [[فتح المبین ]] به عده ای ازبرادران از برادران پیشنهاد می کند که داوطلب شوند و به همراه ایشان به جلو بروند آنها قبول نمی کنند وهمراه و همراه وی نمی روند اما پسرم حسن همراه فرمانده می روند و اتفاقاً هر دوتایی آنها شربت [[شهادت ]] می نوشند .قدرت روح و کرامت نفس* موضوع قدرت روح و کرامت نفسراوی متن کامل خاطرهیادم می آید یک مرتبه که برادرم حسن از خدمت سربازی آمد پدرم جلوی پایش یک گوسفند قربانی کرد ولی ایشان ناراحت شد و به پدرم گفت : پدر جان شاید کس دیگری که فرزندش از سربازی می آید گوسفند نداشته باشد که جلوی پای فرزندش بکشد و به خاطر همین پیش فرزندش و دیگران خجالت زده شود و ناراحت شود. * موضوع عشق به جهاد
یادم می آید یک مرتبه برای آخرین دفعه که برادرم پسرم حسن ازخدمت سربازی آمد پدرم جلوی پایش یک گوسفند قربانی کرد ولی ایشان ناراحت شدو می خواست به پدرم جبهه برود به ایشان گفتم : پسرم این دفعه نرو گفت : پدرجان شاید کس دیگری که فرزندش مادر جان شما چطور از سربازی قرآن و اسلام صحبت می آید گوسفند نداشته باشد که جلوی پای فرزندش بکشد کنید و بعد مانع رفتن من به خاطر همین پیش فرزندش و دیگران خجالت زده شود جبهه می شوید ما باید برویم این وظیفه ماست خلاصه با کمال رضایت رفت و ناراحت شودسرافراز [[شهید]] شد .عشق به جهادموضوع عشق به جهادراوی متن کامل خاطره
ما چند تا میم انگور کاشته بودیم و وقتی میم ها انگور دادند یادم می آید آن طرف تر عده ای کارگر کار می کردند و پسرم حسن آمد و ازانگورهای خوب جمع کرد برای کارگرها برد تا بخورند.