شهید احمد قمر لاجوردی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید: 6615378 تاریخ تولد : نام : احمد محل تولد : شیروان نام خانوادگی :...» ایجاد کرد)
 
 
(۲ نسخه‌های متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۱۵: سطر ۱۵:
 
متن کامل خاطره
 
متن کامل خاطره
  
احمد تازه به دنیا آمده بود همانطوری که از زمانهای قدیم رسم بوده است کودک را نزد شیخ و ملّایی می بردند تا اسمش را در گوشش بخواند . بدین منظور مادر احمد فرزندش را در آغوشش گرفته و به نزد ملّایی که نامش کربلایی قناد بود برد تا اسمی برای فرزندش انتخاب کند به خانه ملّا رسیدند ، مادر گفت : لطفاً از روی کتاب خدا اسمی برای فرزندم انتخاب کنید . ملّا کتاب را برداشت و پس از بوسیدن ، آن را باز کرد و نام علی اصغر آمد . دوباره کتاب را بست و یکبار دیگر نام دیگری انتخاب کرد این بار صفحه ای به نام علی اکبر آمد . برای بار سوّم هم کتاب را بست و دوباره باز نمود ، پس از خواندن آن کودک را در آغوش گرفت و پیشانی او را بوسید . در این زمان مادر نگاهی به صورت ملّا نمود و در آن هنگام مشاهده کرد که دو قطره اشک از چشمان ملّا سرازیر شد و پرسید چه شده ، ملّا که اینقدر آشفته شدید آیا در کودکم عیب و ایرادی هست که من نمیدانم ملّا دوباره کودک را بوسید و به مادر سپرد و گفت : نه دخترم کودک تو سالم است . ولی من برای سرنوشت این کودک نگرانم . مادر پرسید برای چه ؟ ملّا گفت : من می گویم ولی شما نباید ناراحت شوید این کودک را شما بزرگ می کنید و به پایش زحمت می کشید ولی برای شما نمی ماند ، تا در پیری عصای دستتان گردد . این کودک سرنوشت علی اکبر و علی اصغر را خواهد داشت . مادر نیز کودک را در آغوش گرفت . ملّا نامش را احمد گذارده بود مادر گفت : هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد .
+
احمد تازه به دنیا آمده بود همانطوری که از زمانهای قدیم رسم بوده است کودک را نزد شیخ و ملّایی می بردند تا اسمش را در گوشش بخواند . بدین منظور مادر احمد فرزندش را در آغوشش گرفته و به نزد ملّایی که نامش کربلایی قناد بود برد تا اسمی برای فرزندش انتخاب کند به خانه ملّا رسیدند ، مادر گفت : لطفاً از روی کتاب خدا اسمی برای فرزندم انتخاب کنید . ملّا کتاب را برداشت و پس از بوسیدن ، آن را باز کرد و نام علی اصغر آمد . دوباره کتاب را بست و یکبار دیگر نام دیگری انتخاب کرد این بار صفحه ای به نام علی اکبر آمد . برای بار سوّم هم کتاب را بست و دوباره باز نمود ، پس از خواندن آن کودک را در آغوش گرفت و پیشانی او را بوسید . در این زمان مادر نگاهی به صورت ملّا نمود و در آن هنگام مشاهده کرد که دو قطره اشک از چشمان ملّا سرازیر شد و پرسید چه شده ، ملّا که اینقدر آشفته شدید آیا در کودکم عیب و ایرادی هست که من نمیدانم ملّا دوباره کودک را بوسید و به مادر سپرد و گفت : نه دخترم کودک تو سالم است . ولی من برای سرنوشت این کودک نگرانم . مادر پرسید برای چه ؟ ملّا گفت : من می گویم ولی شما نباید ناراحت شوید این کودک را شما بزرگ می کنید و به پایش زحمت می کشید ولی برای شما نمی ماند ، تا در پیری عصای دستتان گردد . این کودک سرنوشت علی اکبر و علی اصغر را خواهد داشت . مادر نیز کودک را در آغوش گرفت . ملّا نامش را احمد گذارده بود مادر گفت : هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد.
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16898
+
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16898 یاران رضا]</ref>
 +
 
 +
==پانویس==
 +
<references/>

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۷ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۴۸

کد شهید: 6615378 تاریخ تولد : نام : احمد محل تولد : شیروان نام خانوادگی : قمرلاجوردی‌ تاریخ شهادت : 1366/11/22 نام پدر : محمدعلی‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : دانش آموز یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : خاطرات تولد و کودکی موضوع تولد و کودکي راوی مریم قمر لاجوردی متن کامل خاطره

احمد تازه به دنیا آمده بود همانطوری که از زمانهای قدیم رسم بوده است کودک را نزد شیخ و ملّایی می بردند تا اسمش را در گوشش بخواند . بدین منظور مادر احمد فرزندش را در آغوشش گرفته و به نزد ملّایی که نامش کربلایی قناد بود برد تا اسمی برای فرزندش انتخاب کند به خانه ملّا رسیدند ، مادر گفت : لطفاً از روی کتاب خدا اسمی برای فرزندم انتخاب کنید . ملّا کتاب را برداشت و پس از بوسیدن ، آن را باز کرد و نام علی اصغر آمد . دوباره کتاب را بست و یکبار دیگر نام دیگری انتخاب کرد این بار صفحه ای به نام علی اکبر آمد . برای بار سوّم هم کتاب را بست و دوباره باز نمود ، پس از خواندن آن کودک را در آغوش گرفت و پیشانی او را بوسید . در این زمان مادر نگاهی به صورت ملّا نمود و در آن هنگام مشاهده کرد که دو قطره اشک از چشمان ملّا سرازیر شد و پرسید چه شده ، ملّا که اینقدر آشفته شدید آیا در کودکم عیب و ایرادی هست که من نمیدانم ملّا دوباره کودک را بوسید و به مادر سپرد و گفت : نه دخترم کودک تو سالم است . ولی من برای سرنوشت این کودک نگرانم . مادر پرسید برای چه ؟ ملّا گفت : من می گویم ولی شما نباید ناراحت شوید این کودک را شما بزرگ می کنید و به پایش زحمت می کشید ولی برای شما نمی ماند ، تا در پیری عصای دستتان گردد . این کودک سرنوشت علی اکبر و علی اصغر را خواهد داشت . مادر نیز کودک را در آغوش گرفت . ملّا نامش را احمد گذارده بود مادر گفت : هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. [۱]

پانویس

  1. یاران رضا