شهید احمد قمر لاجوردی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
 
سطر ۱: سطر ۱:
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
+
کد شهید:    6615378    تاریخ تولد :   
|نام فرد                =  احمد قمرلاجوردی‌
+
نام :    احمد   محل تولد :   شیروان
|تصویر                  =
+
نام خانوادگی :    قمرلاجوردی‌    تاریخ شهادت :    1366/11/22
|توضیح تصویر            =
+
نام پدر :   محمدعلی‌   مکان شهادت :   
|ملیت                  = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
+
|شهرت                  =
+
|دین و مذهب            = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
+
|تولد                  =[[شیروان]]
+
|شهادت                 = [[1366/11/22]]
+
|وفات                  =
+
|مرگ                    =
+
|محل دفن                =
+
|مفقود                  =
+
|جانباز                =
+
|اسارت                  =
+
|نیرو                  =
+
|یگانهای خدمت          =
+
|طول خدمت              =
+
|درجه                  =
+
|سمت‌ها                  = رزمنده‌
+
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]
+
|نشان‌های لیاقت          =
+
|عملیات‌              =
+
|فعالیت‌ها              =
+
|تحصیلات                =
+
|تخصص‌ها                =
+
|شغل                    = دانش آموز
+
|خانواده                = نام پدر:محمدعلی‌
+
}}
+
  
 
+
تحصیلات :    نامشخص   منطقه شهادت :     
کد شهید:    6615378 
+
شغل :    دانش آموز   یگان خدمتی :    
 
+
نام :   احمد   
+
 
+
نام خانوادگی :    قمرلاجوردی‌   
+
 
+
نام پدر :    محمدعلی‌   
+
 
+
محل تولد :    شیروان
+
 
+
تاریخ شهادت :    1366/11/22
+
 
+
تحصیلات :    نامشخص   
+
 
+
شغل :    دانش آموز  
+
    
+
 
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
 
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
 +
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌
 +
گلزار :   
 +
خاطرات
 +
تولد و کودکی
 +
موضوع    تولد و کودکي
 +
راوی    مریم قمر لاجوردی
 +
متن کامل خاطره
  
نوع عضویت :   سایر شهدا   
+
احمد تازه به دنیا آمده بود همانطوری که از زمانهای قدیم رسم بوده است کودک را نزد شیخ و ملّایی می بردند تا اسمش را در گوشش بخواند . بدین منظور مادر احمد فرزندش را در آغوشش گرفته و به نزد ملّایی که نامش کربلایی قناد بود برد تا اسمی برای فرزندش انتخاب کند به خانه ملّا رسیدند ، مادر گفت : لطفاً از روی کتاب خدا اسمی برای فرزندم انتخاب کنید . ملّا کتاب را برداشت و پس از بوسیدن ، آن را باز کرد و نام علی اصغر آمد . دوباره کتاب را بست و یکبار دیگر نام دیگری انتخاب کرد این بار صفحه ای به نام علی اکبر آمد . برای بار سوّم هم کتاب را بست و دوباره باز نمود ، پس از خواندن آن کودک را در آغوش گرفت و پیشانی او را بوسید . در این زمان مادر نگاهی به صورت ملّا نمود و در آن هنگام مشاهده کرد که دو قطره اشک از چشمان ملّا سرازیر شد و پرسید چه شده ، ملّا که اینقدر آشفته شدید آیا در کودکم عیب و ایرادی هست که من نمیدانم ملّا دوباره کودک را بوسید و به مادر سپرد و گفت : نه دخترم کودک تو سالم است . ولی من برای سرنوشت این کودک نگرانم . مادر پرسید برای چه ؟ ملّا گفت : من می گویم ولی شما نباید ناراحت شوید این کودک را شما بزرگ می کنید و به پایش زحمت می کشید ولی برای شما نمی ماند ، تا در پیری عصای دستتان گردد . این کودک سرنوشت علی اکبر و علی اصغر را خواهد داشت . مادر نیز کودک را در آغوش گرفت . ملّا نامش را احمد گذارده بود مادر گفت : هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد.
 
+
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16898 یاران رضا]</ref>
مسئولیت :   رزمنده‌
+
 
+
==خاطرات==
+
تولد و کودکی
+
  
احمد تازه به دنیا آمده بود همانطوری که از زمانهای قدیم رسم بوده است کودک را نزد شیخ و ملّایی می بردند تا اسمش را در گوشش بخواند . بدین منظور مادر احمد فرزندش را در آغوشش گرفته و به نزد ملّایی که نامش کربلایی قناد بود برد تا اسمی برای فرزندش انتخاب کند به خانه ملّا رسیدند ، مادر گفت : لطفاً از روی کتاب خدا اسمی برای فرزندم انتخاب کنید . ملّا کتاب را برداشت و پس از بوسیدن ، آن را باز کرد و نام علی اصغر آمد . دوباره کتاب را بست و یکبار دیگر نام دیگری انتخاب کرد این بار صفحه ای به نام علی اکبر آمد . برای بار سوّم هم کتاب را بست و دوباره باز نمود ، پس از خواندن آن کودک را در آغوش گرفت و پیشانی او را بوسید . در این زمان مادر نگاهی به صورت ملّا نمود و در آن هنگام مشاهده کرد که دو قطره اشک از چشمان ملّا سرازیر شد و پرسید چه شده ، ملّا که اینقدر آشفته شدید آیا در کودکم عیب و ایرادی هست که من نمیدانم ملّا دوباره کودک را بوسید و به مادر سپرد و گفت : نه دخترم کودک تو سالم است . ولی من برای سرنوشت این کودک نگرانم . مادر پرسید برای چه ؟ ملّا گفت : من می گویم ولی شما نباید ناراحت شوید این کودک را شما بزرگ می کنید و به پایش زحمت می کشید ولی برای شما نمی ماند ، تا در پیری عصای دستتان گردد . این کودک سرنوشت علی اکبر و علی اصغر را خواهد داشت . مادر نیز کودک را در آغوش گرفت . ملّا نامش را احمد گذارده بود مادر گفت : هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد .راوی    مریم قمر لاجوردی
 
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16898 سایت یاران رضا]</ref>
 
 
==پانویس==
 
==پانویس==
<references />
+
<references/>
==رده==
+
{{ترتیب‌پیش‌فرض: احمد قمرلاجوردی‌}}
+
[[رده: شهدا]]
+
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
+
[[رده: شهدای ایران]]
+
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]
+
[[رده: شهدای شهرستان شیروان]]
+

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۷ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۴۸

کد شهید: 6615378 تاریخ تولد : نام : احمد محل تولد : شیروان نام خانوادگی : قمرلاجوردی‌ تاریخ شهادت : 1366/11/22 نام پدر : محمدعلی‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : دانش آموز یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : خاطرات تولد و کودکی موضوع تولد و کودکي راوی مریم قمر لاجوردی متن کامل خاطره

احمد تازه به دنیا آمده بود همانطوری که از زمانهای قدیم رسم بوده است کودک را نزد شیخ و ملّایی می بردند تا اسمش را در گوشش بخواند . بدین منظور مادر احمد فرزندش را در آغوشش گرفته و به نزد ملّایی که نامش کربلایی قناد بود برد تا اسمی برای فرزندش انتخاب کند به خانه ملّا رسیدند ، مادر گفت : لطفاً از روی کتاب خدا اسمی برای فرزندم انتخاب کنید . ملّا کتاب را برداشت و پس از بوسیدن ، آن را باز کرد و نام علی اصغر آمد . دوباره کتاب را بست و یکبار دیگر نام دیگری انتخاب کرد این بار صفحه ای به نام علی اکبر آمد . برای بار سوّم هم کتاب را بست و دوباره باز نمود ، پس از خواندن آن کودک را در آغوش گرفت و پیشانی او را بوسید . در این زمان مادر نگاهی به صورت ملّا نمود و در آن هنگام مشاهده کرد که دو قطره اشک از چشمان ملّا سرازیر شد و پرسید چه شده ، ملّا که اینقدر آشفته شدید آیا در کودکم عیب و ایرادی هست که من نمیدانم ملّا دوباره کودک را بوسید و به مادر سپرد و گفت : نه دخترم کودک تو سالم است . ولی من برای سرنوشت این کودک نگرانم . مادر پرسید برای چه ؟ ملّا گفت : من می گویم ولی شما نباید ناراحت شوید این کودک را شما بزرگ می کنید و به پایش زحمت می کشید ولی برای شما نمی ماند ، تا در پیری عصای دستتان گردد . این کودک سرنوشت علی اکبر و علی اصغر را خواهد داشت . مادر نیز کودک را در آغوش گرفت . ملّا نامش را احمد گذارده بود مادر گفت : هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. [۱]

پانویس

  1. یاران رضا