بعد از شهادت شوهرم حسین آقا و قبل از اینکه به سفر مکه بروم،یک شب خواب دیدم حسین آقا با یکی از فرماندهان دیگر که با همسرش بود،آمده است و می خواهیم سوار هواپیما شویم . به علت اینکه نمازم را نخوانده بودم، نگران و ناراحت شده بودم . گفتم : من نماز من نماز نخوانده ام و دوست ندارم قبل از خواندن نماز سوار هواپیما شوم . حسین آقا گفت : نمی توانیم صبر کنیم . سوار هواپیما شوید تا حرکت کنیم . سوار شدم . هواپیما خراب شد . در حالی که می خندیدم گفتم : تا وقتی من نمازم را نخوانم کارها درست نمی شود . با حسین آقا از هواپیما پیاده شدیم . در حینی که پیاده می شدیم بامن خوش رفتاری زیادی کردوخیلی خوشحال بود . پرسیدم : چه شده است که اینقدر خوشحال هستید؟ گفت : شما نمی دانید کجا می خواهیم برویم؟ گفتم : چرا،می خواهیم به جبهه برویم . گفت : نه،شما ازمعنویت مکانی که می خواهیم برویم خبر نداری . نمازم را خواندم و سوار هواپیما شدیم . می خواستیم پرواز کنیم که از خواب بیدار شدم . پس از دیدن این خواب به طور معجزه آسابدون اینکه از رفتن به مکه اطلاعی داشته باشم به مکه رفتم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2017068 یاران رضا]</ref>
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 17068=پانویس==<references/>