یک شب خواب دیدم که در خانه نشسته ام و دو تا بچه هایم در کنارم ایستاده اند . دیدم برادر شهیدم سید محمد در پشت پنجره ایستاده است . به او گفتم : داداش جان کجا بودی . بیا بریم تو خانه . تا تو را ببوسم . گفت اگر مرا دوست داری بچه هایت را ببوس . انگار مرا بوسیده ای . بلند شدم و بچه ها را بوسیدم . گفتم حالا چرا داخل نمی آیی . گفت : نمی توانم باید بروم . همین که چند قدمی به سمتش رفتم ، دیدم که یک مرتبه غیب شد .<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2016992 یاران رضا]</ref>
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 16992=پانویس==<references/>