ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید محمد جواد قنادی

۱۴۶ بایت اضافه‌شده، ‏۲۱ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۵:۲۹
 
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = محمدجوادقنادی‌
|تصویر =16914شهید محمد جواد قنادی.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها = [[رزمنده‌]]
|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشان‌های لیاقت =
|خانواده = نام پدر:علی‌اکبر
}}
 
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌
گلزار : حرم‌ مطهر امام‌ رضاحرم‌مط‌هرامام‌ر==خاطرات==
* موضوع لحظه و نحوه شهادت
یک روز صبح که از خطّ مقدّم رد شده بودیم در ارتفاعات [[ارتفاعات رملی شویتییه ]]که بعد به نام [[شهید شاهسوندی]] نامگذاری شد عراقیها در جلوی [[دهلاویه]] از این ارتفاعات عقب نشینی کردند و جلوی [[دهلاویه]] [[زرهی]] بسیار مستحکم تشکیل دادند . و یکسره با [[تیر]] مستقیم بچّه ها را می زد و چیزی را که جلوگیری می کرد از پیشروی نیروها میدان [[مین ]] جهنده ای بود که کسی شناخت راجع این مین نداشت [[مین]] [[جهندة جهنده والمر]] ، مینی که اگر تحریک شود از زمین می پرد بالا به شعاع چهل پنجاه متری نفر و نفرات را کلّاً [[شهید]] و مجروح می کند در حین رفتن و شناسایی به منطقة جلوی دشمن بودیم که متوجّه شدیم تعدادی از برادران [[ارتشی]] در این میدان گرفتار شده بودند و جنازه هایشان افتاده بود [[شهید]] خیلی با تأثّر گفت : فلانی این میدان را کی می خواهی باز کنی تا کی می خواهد این میدان تلفات بگیرد . ما از مأموریّت اصلی مان باز مماندیم . شروع کردیم به خنثی کردن این میدان [[شهید قنّادان]] تبحّر خاصّی نسبت به [[مین]] و کلّاً سلاحهای جدیدی که به دستمان آمد داشت یک خطری که در میدان ما احساس می کردیم زدن [[گلوله]] های [[تانک ]] عراقی بود . ما از [[گلوله]] مستقیم آن نمی ترسیدیم فقط آن ترکشهایی که می آمد در میدان تمام این خوشه های این میدان و میخکهایی که پنج تا و یکی آن عمود چهار تا در اطراف این نیمکره به صورت زاویه چهل و پنج درجه از خاک بیرون بود کافی بود یکی از این ترکشها به یکی از آن میخها بخورد ، [[مین]] می آمد بالا و خلاصه جهنّمی راه می انداخت و کار را تعطیل می کرد ما هر [[گلوله]] مستقیمی که [[عراق]] می زد یک مقداری حواسمان جمع بود که در میدان نخورد و یک جان پناهی بگیریم در حین خنثی کردن این [[مین ]] آتش مستقیم [[عراق]] هم روی ما بود . لحظه ای متوجّه یک انفجار نزدیک در کنارم شدم و بلند شدم دیدم مکانی که [[شهید قنّادیقنّادان]] اندر در حین خنثی سازی [[مین ]] بود انفجاری بوجود آمده و دودی فضا را گرفته که [[شهید]] دیده نمی شد . ابتدا فکر کردم [[گلوله]] مستقیم [[تانک]] بوده ، تا اینکه بعد از رفع شدن این دود نگاه کردم دیدم [[شهید]] روی زمین دراز کشیده به سمتش رفتم دست چپ [[شهید]] به فاصلة 3 متری افتاده بود که روی جنازه رفتم دیدم تمام این سر مثل سرورش اباعبدالله الحسین از بدن جدا شده بود . استخوان سر مثل ناخن و به بزرگی ناخن به اطراف پخش شده و افتاده بود وسط میدان [[مین جهنده ]] ، تنها بودیم و اینجا دیگر جای ابراز احساسات نبود که بنشینیم ناله ای و گریه ای بکنیم و باید [[شهید]] را از معرکه سریع در می بردیم . اطرافمان چیزی نبود ، جز همین سنگرهای عراقی که در بالای ارتفاعات بود . رفتیم یک دانه از این [[روکشهای تشک ابری ]] را در آوردیم و [[شهید]] [ را لایش پیچیدم و بغلش کردم . آمدم عقب . یک لندروری بود که عقب گذاشته بودم . آوردمش عقب . [[شهید]] را حدود دو کیلومتری که آوردیم عقب سر راه سردار مجید اخوان را دیدیم . اینها خیلی باهم مأنوس بودند ، گفت : فلانی چطوره آقای قنّادان ؟ کو ؟ گفتم : توی ماشین است . گفت : چطور من نمی بینمش ؟ گفتم : چرا برو رد در را باز کن می بینی . ایشان وقتی در را باز کرد و جنازه [[شهید]] [ را دید بسیار ناله و فغان کرد صورت را گذاشت روی این گردن بریده و سر قطع شده و شروع کرد به مصیبت خواندن و نجوا کردن با [[شهید]] که جواد جان خوشا به حالت . جواد جان بالاخره به آرزویت رسیدی . جواد جان خوشا به حالت . خوشا به سعادتت سعادت . حالا این بچّه ها 17 - 16 سال بیشتر نداشتند .راوی محمد جواد عصاران 
* موضوع عشق شهادت
یک روز خواهرش آمد و گفت : جواد به جبهه می رود . این دفعه ایندفعه معلوم نیست بیاید یا نه . بیایید خانه ما جواد را ببینید، من از دختر دایی ام خجالت می کشیدم که پس او جنازه اش آمده بود و پس من خودش ، سرش را گذاشته بود روی زانوی من دیدم موهایش چقدر زبر است گفتم : مگر حمام نرفتی ؟ خواهرش صابون داد من حمام را روشن کردم ، ولی گفت که : حوصله ندارم و نمی روم ، روز سوم [[شهید]] بود و من داشتم ، دعای سمات می خواندم آنجایی که حتما حاجتما می رسد انگار صد نفر آمدند جلوی من و گفتند : بگو حاجت من این است که جواد [[شهید]] شود . خانمش هم پهلوی من نشسته بود ، بعد هم که گفتم ، همه می گفتند که اگر می خواستی او [[شهید]] بشود پس چرا می خواستی او [[شهید]] بشود پس چرا دختر به این خوبی را برایش گرفتی ؟ گرفتی؟ گفتم که وقتی سرش را به دیوار میزند ، او لابد از [[شهادت]] چیزی فهمیده که ما نفهمیده ایم او دوست دارد . وقتی که می خواست برود من به خانه دخترم رفتم هی سرش را روی ایم می گذاشت ، هی دور و بر من برمن بود صبح که می خواست برود برای اینکه بگویم ، که ناراحت نیستم ، گفت : مادر جان جبهه می روم و مادر از من راضی باش او وقتی که گریه اش می گرفت لبهایش را فشار می داد ، گفتم : جواد می خواهی گریه کنی ؟ تو مردی ، چرا ناراحتی ؟ گفت شما ناراحت نیستید ، گفتم : به جان خودت ناراحت نیستم . گفت : یک دعایی می کنید مامان جان ، گفتم : چه مامان جان ! یا سر نداشته باشم، یا [[تیر ]] به قلبم بخورد ، یا پودر بشوم . گفتم : این حرفها چیست ؟ برای چه می خواهی این طور باشی ؟ گفت : دوست ندارم مجروح بشوم ، دوست ندارم اسیر بشوم ، گفت : نمی خواهم بخاطر جنازه من چند نفر دیگر مجروح شوند ، سر که نداشته باشم می گذارند و می روند ، پودر که شدم به همین صورت ، گفتم : راضی هستم به رضای خدا پس از زیر قرآن رد شد و داخل راهرو مرا نگه داشت و نگذاشت بروم . وقتی که در حیاط را باز کرد دیدم جواد سر ندارد یک لااله الا اله الله گفتم : و بدرقه کردم .راوی فاطمه صفوی شاملو
* موضوع عشق شهادت
یک روز جواد به من گفت: مامان یک استکان چای برای من بریزید؟ گفتم بله می ریزم. برایش چای ریختم و جلویش گذاشتم دیدم روی ایوان رفت. یک سرکی روی ایوان کشیدم، دیدم دارد لباس [[سپاه ]] می پوشد تا آن موقع لباس [[سپاه ]] تن این بچه ندیده بودم آنقدر خوشحال شدم که نگو. منتظر نشستم که بیاید. چایش را بخورد، دیدم ساک به دست ایستاده است، گفتم: چایت را بیا بخود گفت: دارم می روم، گفتم: مامان مرا مسخره کردی؟ گفت: مامان جان یک کار فوری پیش آمده باید حتما بروم، گفت: مامان تا یک ماه دیگر نه نامه می دهم نه تلفن می زنم، دلواپس نشوید، خداحافظ. و تا یک ماه خبر نداشتیم به خواهرش گفته بود به اعظم خانمم هم شما بگویید که من رفتم، بعد از یک ماه از [[اهواز]] زنگ زد، پس از چهار ماه نوه دائیم [[شهید]] شده بود با جنازه او آمد، این جواد املا جواد قبل نبود اشکی که این بچه می ریخت سرش را به این دیوارها می زد، من گفتم: مادر چرا اینجوری می کنی؟ می گفت: مجتبی 28 روز جبهه بوده و به هدفش رسیده، من به هدفم نرسیدم می گفتم: مگر مادر هدف فقط [[شهادت]] است؟ می گفت: نه، [[شهادت]] نیست ما ناظر بر [[شهادت]] هستیم.راوی فاطمه صفوی شاملو
* موضوع لحظه و نحوه شهادت
یک روز جواد با ناراحتی و خیلی قاطع گفت : فلانی کی می خواهی این میدان را پاک کنی ؟ تا کی می خواهی شاهد [[شهادت]] بچه ها باشی ؟ چنان حرفش جدی بود که دو نفر تصمیم گرفتیم میدان [[مین]] را پاک کنیم . [[عراق ]] هم با عقب نشینی که کرده بود و با تقویت نیروها و تانکها زیادی که در منطقه آورده بود . آرامش را کلاً سلب کرده بود و یکسره با تیر مستقیم [[تانک]] در میدان آتش داشت . شروع به پاک کردن مینی کردیم و مینها همه جهنده و مجهز به [[تله انفجاری]] و [[سیمهای کشویی]] بود و هر نوع تحریک باعث انفجار می شد . مینهای زیادی را با همدیگر خنثی کردیم . یکسره [[عراق]] با [[تیر]] مستقیم دور میدان می زد . که هر قطعه از ترکشها به سیخهای [[مین]] می خورد، [[مین]] را بالا می آورد با اصابت قطعات مین به [[مین]] های دیگر جهنمی به راه افتاده بود . در حین پاک کردن میدان بودیم با فاصله 20 الی 30 متری از همدیگر بودیم و انفجار اطراف زیاد بود . خیلی برایمان طبیعی شده بود و سرگرم کارمان بودیم که ناگاه صدای انفجاری از محدوده [[شهید قنادی]] [ بلند شد و من بلافاصله بلند شدم که ببینم قضیه چیست . دیدم دود سیاه رنگی محیط جواد را گرفته است چند لحظه بعد که دود کنار رفت . دیدم جواد خوابیده است . به سمت او رفتم دیدم ، دست چپ [[شهید]] با فاصله 3 متر از جنازه پرت شده و روی جنازه رفتم ، دیدم مثل سرورش حسین (ع) سر در بدن ندارد و سر پودر شده بود . قطعات استخوان سر به اندازه ناخن انگشت به اطراف پرت شده بود سر از سینه به بالا کلاً ریش ریش شده بود . رگهای گردن ریش شده بود و جنازه رو به قبله افتاده بود .راوی محمد جواد عصاران
* موضوع پيش بيني شهادت
* موضوع عشق شهادت
مرا واسطه قرار داد که با آقای درچه ای که فرمانده بود تماس بگیرم و بگویم جواد گفته است انگشت کوچک ما را بگیر . در آن بازگشت می خواست خانمش را عقد کند با آمدن جواد به مشهد جنازه پسر دائیم را آوردند و خدا می داند وقتی پسر دائیم [[شهید]] شده بود جواد چه کرد سرش را به دیوار می زد و می گفت : چرا او توفیق [[شهادت]] را داشت و من نه. سه ماه در جبهه بودم این توفیق را ندارم و چند روزی که مشهد بود مدام گریه می کرد روز ختم پسر دائیم مادر دعای سمات می خواند، آخر دعا حاجتش این بود که خدایا ‍‍! پسر مرا [[شهید]] کن . همه فامیل دستهایشان پایین افتاد و گفتند : این چه دعایی است ؟ او گفت : وقتی پسرم برای [[شهادت]] گریه می کند من چرا برای او نخواهم و مادر برای آن چیزی که فرزندش آرزو می کرد دعا کرد.راوی صدیقه قنادی
*موضوع نوجواني و جواني
پدر جواد در بست پایین خیابان قالی فروشی داشت وقتی ولییان مغازه های دور حرم را خراب کرده بود، جواد به پدرش می گفت: حالا که مغازه را خراب کرده اند، برویم و درهایش را بیاوریم. پدرش می گفت: اگر قرار بود درهایش را بیاوریم که پولی به ما نمی دادند.راوی فاطمه صفوی شاملو
* موضوع اثر شهادت بر ديگران
پیکر [[شهید جواد قنادان]] را داخل روکش تشتک ماشین گذاشته بودیم و به عقب برمی گشتیم که در بین راه سردار مجید اخوان از من پرسید جواد کجاست؟ گفتم: در ماشین است. گفت: نمی بینم. گفتم: چرا در ماشین است. شما درب را باز کنید. وقتی درب عقب لندرور را باز کرد و چشمش به جنازه [[شهید]] افتاد درست صحنه ای که حضرت زینب بر سر جنازه برادرش امام حسین (ع) می آید به یاد می آورد. ایشان شروع کرد به گریه و عزاداری. چون اینها خیلی باهم مأنوس بودند. سر و صورت را گذاشت روی رگهایی که توسط انفجار ریش شده بود گفت: جواد جان مبارکت باشد. تازه من فهمیدم چی شده است. ایشان صحبتهایی با [[شهید]] می کرد که دل سنگ می ترکید. گفت: جواد جان مبارکباد به آرزویت رسیدی. دیگر به راه امام حسین پیوستی. یک عمر جواد حسین حسین! می گفت و به آرزویش رسید.راوی محمد جواد عصاران
* موضوع اثر شهادت بر ديگران
جواد بعد از ظهر 5 شنبه از جبهه الله اکبر حرکت می کند و وقتی به مقر تیپ سوم [[تیپ سوم لشکر 92 زرهی]] [[اهواز]] می رسد، جواد عصاران را می بیند. عصاران از وی می پرسد کجا می روی؟ جواد می گوید: می خواهم ببیینم، سید آمده یا نه. جواد می گوید: نه. برمی گردد و سوار ماشین می شود. در ماشین به عصاران می گوید : این [[مین]] هایی که دشمن کاشته و پشت سرماست، تا کی باید ناظر این باشیم که برادران ارتشی از روی بی خبری در میدان [[مین]] مجروح یا [[شهید]] بشوند، این کار ماست، بیایید آنها را جمع کنیم، اگر فردا سید بیاید و من بروم، تو تنها می مانی، جواد عصاران قبول می کند و داخل میدان [[مین]] می رود- ناظر شهادت آقای عصاران بوده است-. برای حفظ مسائل امنیتی با فاصله از هم حرکت می کنند و هر کدام از یک گوشه شروع به جمع آوری مین ها می کنند، [[مین]] ها والمر یا پنج شاخه بوده ا ند که اگر سر شاخک تکان خورد، انفجار اول صورت می گرفت واز خاک نیم متر بیرون می پرید و چاشنی دوم در این زمان کار می کرد و انفجار [[تی ان تی]] بزرگی صورت می گرفت و استوانه تشکیل شده از مکعب های چهار میلی و آهنی منفجر می شد ظاهراً عراقی ها آنان را در میدان مین می بینند چون این میدان در جلوی [[منطقه الله اکبر ]] بود عراقی ها از روی تپه سبز آنها را زیر [[توپ ]] گرفته بودند و آنان همچنان به کارشان ادامه می دهند و مینی که، وی گرفته بود در مسیر یکی از شاخه ها تکان می خورد و انفجار اول صورت می گیرد و [[مین]] بالا می رود و انفجار دوم در بالا صورت می گیرد. در نتیجه سر و گردن [[شهید]] به طور کامل از بین رفته بود و هیچ چیز از سر و گردن او باقی نمانده بود که همراه جسدش کنیم و تمام رگهای وی سوخته بود و از او خونی نمی ریخت و دستهایش در حالی که مین را گرفته بود قطع شده بود. من که شب جمعه رسیدم، بعد از نماز مغرب و عشاء به همراه دوستان، دعای کمیل را خواندم. وقتی بچه ها خواستند بلند شوند، به من گفتند: جواد [[شهید]] شده است. من خیلی [[شهید]] دیده بودم و حتی گاهی در حین عملیات، شهیدان را دیده بودم. ولی به علت اولویت عملیات، عملیات را ادامه داده بودیم، ولی هنگامی که خبر [[شهادت]] جواد را شنیدم، گریه ای مرا فرا گفت که هر چه کردم نتوانستم جلوی خودم را بگیرم، فرمانده همه نیروها من بودم و نباید وقتی یکی از نیروها [[شهید]] می شد، تعادل ما به هم بخورد، ولی هر کاری کردم نتوانستم شانه هایم را نگه دارم، سریع به اتاق بالا رفتم. باز هم نتوانستم خود را کنترل کنم و تا فردا صبح که می خواستیم به سردخانه برویم، نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. یکی از بچه ها را فرستادم که به گلفروشی برود و حلقه گلی که لایق او باشد تهیه کند و بالای آمبولانس نصب کنیم. وقتی آن گل قشنگ را که [[شهید غلامی]] تهیه کرده بود و گلهای زیادی که برای او ریخته بودند را دیدم یک آرامش خاصی به من دست داد و من به این آرامش برای انجام مأموریت احتیاج داشتم ،نمی دانم چگونه اینطور شد، سپس قرار شد [[شهید]] را به مشهد بفرستیم او را تا فرودگاه آوردیم. من در آمبولانس چند قطعه عکس با او گرفتم و او را به مشهد فرستادند. چند نفر از بچه ها نیز با او همراه شدند، من به علت گرفتاری نتوانستم با او باشم.راوی سید هاشم درچه ای
* موضوع خاطرات جنگي
برای شناسایی به منطقه رفتیم . بنده و [[شهید]] حمدی و سردار شهید قنّادان و سردار درچه ای بودیم . به اتّفاق با دو تا موتور سیکلت به سمت راست الله اکبر ، [[دهلاویه]] در عمق سمت چپمان بود و در سمت راستمان ارتفاعات [[میش داغ ]] . منطقه غیر قابل عبور بود ، بخاطر وجود رمل و شنهای روان ، منطقة کویری و بدون آب . حتّی اگر علامتی می گذاشتی چون وزش باد بود ، اثر عبور موتور را پر می کرد . ما سر شاخه های درخت علامتهایی می گذاشتیم تا برگشت خودمان را پیدا کنیم . به منطقه ای رسیدیم که روستای «ام الدوبس» بود از آنجا آدرس می خواستیم سر ظهر بود ، ما را نگه داشتند و ما اینکه روستای بینا بین بود ، ولی کمتر رزمنده دیده بودند . از ما خیلی استقبال کردند و هنگام ظهر فرا رسید اذانی گفتند و پشت سر امیرخانی نماز خواندیم ،‌ بعد سفره را انداختیم و خان بالا نشست و اطراف سفره دو نفر با برگهای نخل ما را باد می زدند . گوسفندی کشتند ، هرچه ما اصرار کردیم که کار داریم و بچّه ها منتظرند . گفتند : نه شما مهمانید و میهمان حبیب خداست .راوی محمد جواد عصاران<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16914 سایت یاران رضا]</ref> 
==پانویس==
<references /> 
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:16914شهید محمد جواد قنادی.jpg
</gallery>
==رده==
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]
۶٬۷۳۸
ویرایش