شهید علیرضا کرامتی: تفاوت بین نسخهها
Bozorgmehr98 (بحث | مشارکتها) |
|||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | کد شهید: 6530069 | + | کد شهید: 6530069 تاریخ تولد : |
| − | + | نام : علیرضا محل تولد : سبزوار | |
| − | نام : علیرضا | + | نام خانوادگی : کرامتی تاریخ شهادت : 1365/10/24 |
| + | نام پدر : محمدعلی مکان شهادت : | ||
| − | + | تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : | |
| − | + | شغل : دانش آموز یگان خدمتی : | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | شغل : دانش آموز | + | |
| − | + | ||
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. | گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. | ||
| − | + | نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : تیربارچیـ ادوات | |
| − | نوع عضویت : سایر شهدا | + | |
| − | + | ||
| − | مسئولیت : تیربارچیـ ادوات | + | |
| − | + | ||
گلزار : شهدا | گلزار : شهدا | ||
| − | + | خاطرات | |
| − | + | عشق شهادت | |
| − | + | موضوع عشق شهادت | |
| − | عشق شهادت | + | |
| − | + | ||
راوی علی اصغر کرامتی | راوی علی اصغر کرامتی | ||
| − | + | متن کامل خاطره | |
یک سری سر سفره نشسته بودیم که علیرضا رو به بابا کرد و گفت: بابا از مال پدرت چی داری؟ گفت: هیچی. گفت: پدر جان یکی دو ساعت از سهمیه آب زمین خود را بفروش و یک سفر مکه برو. بعد پدرم گفت: پسر جان اگر از آنجا بیایم چیزی ندارم که خرج کنم. او گفت: من راضی هستم که بروم و کار کنم و خورد و خوراک شما را تهیه کنم. بعد برای اینکه شما مطمئن شوید بیا تا من امضاء بدهم که حتی یک سر سوزن از مال شما را ارث نبرم، بعد یکباره گفت: اصلا من از شما زودتر از این دنیا می روم این را مطمئن باشید. | یک سری سر سفره نشسته بودیم که علیرضا رو به بابا کرد و گفت: بابا از مال پدرت چی داری؟ گفت: هیچی. گفت: پدر جان یکی دو ساعت از سهمیه آب زمین خود را بفروش و یک سفر مکه برو. بعد پدرم گفت: پسر جان اگر از آنجا بیایم چیزی ندارم که خرج کنم. او گفت: من راضی هستم که بروم و کار کنم و خورد و خوراک شما را تهیه کنم. بعد برای اینکه شما مطمئن شوید بیا تا من امضاء بدهم که حتی یک سر سوزن از مال شما را ارث نبرم، بعد یکباره گفت: اصلا من از شما زودتر از این دنیا می روم این را مطمئن باشید. | ||
| − | + | تولد و کودکی | |
| − | + | موضوع تولد و کودکي | |
| − | + | ||
| − | تولد و کودکی | + | |
| − | + | ||
راوی محمدعلی کرامتی | راوی محمدعلی کرامتی | ||
| + | متن کامل خاطره | ||
| − | + | علیرضا کوچک بود و هنوز به مدرسه نمی رفت. یک شب من و مادرش به هیئت محل رفته بودیم. موقعی که من آمدم از من سئوال کرد که بابا کجا رفته بودید؟ گفتم: به حسینیه رفته بودیم که در ایام عزای امام حسین(ع) در ماه محرم سینه بزنیم. او گفت: بخاطر چه سینه بزنی؟ گفتم: بخاطر امام حسین سیدالشهداء و ابوالفضل(ع). گفت: مگر حضرت ابوالفضل(ع) چه کار شده است؟ گفتم: شهید شده است. بعد سفره انداختیم که شام بخوریم. در همین موقع او بلند شد و شروع به سینه زدن کرد و آنقدر سینه زد که به زمین افتاد و از هوش رفت | |
| − | علیرضا کوچک بود و هنوز به مدرسه نمی رفت. یک شب من و مادرش به هیئت محل رفته بودیم. موقعی که من آمدم از من سئوال کرد که بابا کجا رفته بودید؟ گفتم: به حسینیه رفته بودیم که در ایام عزای امام حسین(ع) در ماه محرم سینه بزنیم. او گفت: بخاطر چه سینه بزنی؟ گفتم: بخاطر امام حسین سیدالشهداء و ابوالفضل(ع). گفت: مگر حضرت ابوالفضل(ع) چه کار شده است؟ گفتم: شهید شده است. بعد سفره انداختیم که شام بخوریم. در همین موقع او بلند شد و شروع به سینه زدن کرد و آنقدر سینه زد که به زمین افتاد و از هوش رفت | + | آخرین جملات شهید |
| − | + | موضوع آخرين جملات شهيد | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | آخرین جملات شهید | + | |
| − | + | ||
راوی محمدعلی کرامتی | راوی محمدعلی کرامتی | ||
| − | + | متن کامل خاطره | |
علیرضا دفعه ی آخری که آمده بود گفت: این دفعه ی آخر است و من دیگر برنمی گردم و امیدوارم تا شما به عنوان پسر بزرگ خانواده به پدر ومادر کمک کنیدواگر هم کم وکسری داشتید شما کمک حال آنها باشید و ما هم تا جایی که توانستیم کوتاهی نکردیم و بی احترامی نکردیم چون وصیت ایشان بود . | علیرضا دفعه ی آخری که آمده بود گفت: این دفعه ی آخر است و من دیگر برنمی گردم و امیدوارم تا شما به عنوان پسر بزرگ خانواده به پدر ومادر کمک کنیدواگر هم کم وکسری داشتید شما کمک حال آنها باشید و ما هم تا جایی که توانستیم کوتاهی نکردیم و بی احترامی نکردیم چون وصیت ایشان بود . | ||
| − | + | پیش بینی شهادت | |
| − | + | موضوع پيش بيني شهادت | |
| − | + | ||
| − | پیش بینی شهادت | + | |
| − | + | ||
راوی محمدعلی کرامتی | راوی محمدعلی کرامتی | ||
| − | + | متن کامل خاطره | |
علیرضا سری دوم که می خواست برو لباسهای بسیجی اش را به تن کرده بود وگفت : خواهر بیا به لباسهای من نگاه کن وببین به من می آید گفتم: این چه حرفی است که می زنی برودست علی به همراهت می گفت : پدر ومادر را دلداری بده وکاری کن که نفهمند من رفته ام جبهه رفت ودرنامه نوشت تا پدر و مادر را تو راضی کن چون این دفعه برنمی گردم . | علیرضا سری دوم که می خواست برو لباسهای بسیجی اش را به تن کرده بود وگفت : خواهر بیا به لباسهای من نگاه کن وببین به من می آید گفتم: این چه حرفی است که می زنی برودست علی به همراهت می گفت : پدر ومادر را دلداری بده وکاری کن که نفهمند من رفته ام جبهه رفت ودرنامه نوشت تا پدر و مادر را تو راضی کن چون این دفعه برنمی گردم . | ||
| − | + | امر به معروف و نهی از منکر | |
| − | + | موضوع امر به معروف و نهي از منکر | |
| − | + | ||
| − | امر به معروف و نهی از منکر | + | |
| − | + | ||
راوی محمدعلی کرامتی | راوی محمدعلی کرامتی | ||
| + | متن کامل خاطره | ||
| + | علیرضا یک بار رفته بود که ازدایی اش خبری بگیرد به دایی اش گفته بود که بلند شوید و به جبهه بروید همه اش به فکر کشاورزی ومادیات نباشیداز آن تاریخ به بعد دایی علیرضا هر وقت مرا می دید می گفت : علیرضا این حرف را به من گفته ومن گفتم : خوب حرفی زده است. | ||
| + | <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17306 یاران رضا]</ref> | ||
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references/> | |
| − | + | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۱ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۰۵
کد شهید: 6530069 تاریخ تولد : نام : علیرضا محل تولد : سبزوار نام خانوادگی : کرامتی تاریخ شهادت : 1365/10/24 نام پدر : محمدعلی مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : دانش آموز یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : تیربارچیـ ادوات گلزار : شهدا خاطرات
عشق شهادت
موضوع عشق شهادت راوی علی اصغر کرامتی متن کامل خاطره
یک سری سر سفره نشسته بودیم که علیرضا رو به بابا کرد و گفت: بابا از مال پدرت چی داری؟ گفت: هیچی. گفت: پدر جان یکی دو ساعت از سهمیه آب زمین خود را بفروش و یک سفر مکه برو. بعد پدرم گفت: پسر جان اگر از آنجا بیایم چیزی ندارم که خرج کنم. او گفت: من راضی هستم که بروم و کار کنم و خورد و خوراک شما را تهیه کنم. بعد برای اینکه شما مطمئن شوید بیا تا من امضاء بدهم که حتی یک سر سوزن از مال شما را ارث نبرم، بعد یکباره گفت: اصلا من از شما زودتر از این دنیا می روم این را مطمئن باشید.
تولد و کودکی
موضوع تولد و کودکي راوی محمدعلی کرامتی متن کامل خاطره
علیرضا کوچک بود و هنوز به مدرسه نمی رفت. یک شب من و مادرش به هیئت محل رفته بودیم. موقعی که من آمدم از من سئوال کرد که بابا کجا رفته بودید؟ گفتم: به حسینیه رفته بودیم که در ایام عزای امام حسین(ع) در ماه محرم سینه بزنیم. او گفت: بخاطر چه سینه بزنی؟ گفتم: بخاطر امام حسین سیدالشهداء و ابوالفضل(ع). گفت: مگر حضرت ابوالفضل(ع) چه کار شده است؟ گفتم: شهید شده است. بعد سفره انداختیم که شام بخوریم. در همین موقع او بلند شد و شروع به سینه زدن کرد و آنقدر سینه زد که به زمین افتاد و از هوش رفت
آخرین جملات شهید
موضوع آخرين جملات شهيد راوی محمدعلی کرامتی متن کامل خاطره
علیرضا دفعه ی آخری که آمده بود گفت: این دفعه ی آخر است و من دیگر برنمی گردم و امیدوارم تا شما به عنوان پسر بزرگ خانواده به پدر ومادر کمک کنیدواگر هم کم وکسری داشتید شما کمک حال آنها باشید و ما هم تا جایی که توانستیم کوتاهی نکردیم و بی احترامی نکردیم چون وصیت ایشان بود .
پیش بینی شهادت
موضوع پيش بيني شهادت راوی محمدعلی کرامتی متن کامل خاطره
علیرضا سری دوم که می خواست برو لباسهای بسیجی اش را به تن کرده بود وگفت : خواهر بیا به لباسهای من نگاه کن وببین به من می آید گفتم: این چه حرفی است که می زنی برودست علی به همراهت می گفت : پدر ومادر را دلداری بده وکاری کن که نفهمند من رفته ام جبهه رفت ودرنامه نوشت تا پدر و مادر را تو راضی کن چون این دفعه برنمی گردم .
امر به معروف و نهی از منکر
موضوع امر به معروف و نهي از منکر راوی محمدعلی کرامتی متن کامل خاطره
علیرضا یک بار رفته بود که ازدایی اش خبری بگیرد به دایی اش گفته بود که بلند شوید و به جبهه بروید همه اش به فکر کشاورزی ومادیات نباشیداز آن تاریخ به بعد دایی علیرضا هر وقت مرا می دید می گفت : علیرضا این حرف را به من گفته ومن گفتم : خوب حرفی زده است. [۱]