ویرایش‌ها

شهید غلامعلی غلامی

۱٬۲۹۶ بایت اضافه‌شده، ‏۲۵ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۱۵
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = غلامعلی‌غلامی‌
|تصویر =شهید غلامعلی غلامی.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[بجنورد]]
|شهادت = [[سلماس1365/10/04]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =[[شهداء]]
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها =[[رزمنده‌]]
|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشان‌های لیاقت =
|عملیات‌ =
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات =
|تخصص‌ها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:عزیزمحمد
}}
کد شهید: 6526686 تاریخ تولد :
گلزار : شهداء
==خاطرات==
خواب و رویای شهید
موضوع خواب و روياي شهيد
راوی
متن کامل خاطره
*قبل از شهادتش موضوع خواب دیده بود و خوابش را برای یکی از همرزمانش تعریف کرده بود که : من ایندفعه که به جبهه بروم شهید می شوم و شما بعد از من شهید می شوی . همان طور هم شد . غلامعلی در عملیات 4 به شهادت رسید و دوستش در عملیات کربلای5 به شهادت رسید .عشق به جهادموضوع عشق به جهادراوی متن کامل خاطرهروياي شهيد
*غلامعلی علاقةزیادی به جبهه داشت . ولی به خاطر اینکه سنش کم قبل از [[شهادت]]ش خواب دیده بود او و خوابش را برای یکی از همرزمانش تعریف کرده بود که: من ایندفعه که به جبهه اعزام نمی کردند بروم [[شهید]] می شوم و شما بعد از من [[شهید]] می شوی. همان طور هم شد. غلامعلی در عملیات 4 به همین خاطر دو سال شناسنامه اش را بزرگتر کرد تا بتواند [[شهادت]] رسید و دوستش در عملیات [[کربلای 5]] به جبهه اعزام شودفعالیت در بسیجموضوع فعاليت در بسيجراوی متن کامل خاطرهشهادت رسید .
*یادم می آید سال 60 یا 61 بود که در روستای ما بسیج تشکیل دادند. و مسئول بسیج تعدادی از اهالی را به عنوان عضو بسیج در پایگاه جمع آوری نمودند که برادر غلامی نیز یکی از افراد بسیج بود . و هماهنگ شد که هر شبی چند نفر به عنوان نگهبان در پایگاه حضور داشته باشند . و برادر غلامی یکی از اعضای فعال بسیج بود . یک شب از شبهای زمستان که هوا خیلی سرد بود و برف زیادی روی زمین پوشیده شده بود اطلاع دادند که یکی ماشین به داخل روستا آمده و مشکوک است . بسیجیان جمع شدند و برای هر یک محلی را انتخاب کردند که به آن محل رفته و کمین بزنندتا اگر دشمن یا افراد قاچاقچی بودند دستگیر نمایند . هر کی به موقعیت خود رفت . ما نیز دو سه نفری در داخل کوچه قدم می زدیم . وقتی به موقعیت برادر غلامی دسیدیم ، دیدیدم کی نیست . ناگهان متوجه شدیم چیزی روی زمین است و برف روی آن را بپوشانده است . وقتی نزدیک آن رفتیم صدایی به گوشمان رسید که گقت : «مواظب باشید من را له نکنید . » فهمیدیم که برادر غلامی است که خود را با برف پوشانده است . یکی از دوستان با پرخاشی گفت: چرا زیر برفها رفتی . مگر تو نباید در مو قعیت حاضر باشی؟ برادر غلامی گفت : من اینجا مخفی شده ام تا کسی نتواند مرا شناسایی کند تا اینکه بتوانم آنها را دستگیر کنم. یکی از دوستان دستش را گرفت و او زیر برف بیرون کشید . دیدیم که از سرما می لرزد . ایشان را به داخل پایگاه بردیم تا اینکه کمی دست و پاهایش گرم شد.عشق به ائمه اطهارموضوع عشق به ائمه اطهارراوی متن کامل خاطرهجهاد
*یادم می آید فرزندم کلاس سوم ابتدایی بود که مراسم تاجگذاری پسر شاه با اربعین حسینی مصادف شده بود. غلامعلی از حضور در مراسم جشن خودداری نمود علاقه زیادی به من گفت : پدرم مگر شاه کافر شده است که قداست روز اربعین را با جشن و پایکوبی از بین می بردجبهه داشت. ولی به خاطر اینکه سنش کم بود او حتی از حضور خواهر کوچکتر خود را به جبهه اعزام نمی کردند. به همین خاطر دو سال شناسنامه اش را بزرگتر کرد تا بتواند به مدرسه خودداری نمود جبهه اعزام شود.پشتیبانی نیرو مالی و فرهنگیموضوع پشتيباني نيرو مالي و فرهنگيراوی متن کامل خاطره
1-*موضوع فعاليت در بسيج یادم می آید سال 60 یا 61 بود که در روستای ما بسیج تشکیل دادند. و مسئول بسیج تعدادی از اهالی را به عنوان عضو [[بسیج]] در پایگاه جمع آوری نمودند که برادر غلامی نیز یکی از افراد [[بسیج]] بود. و هماهنگ شد که هر شبی چند نفر به عنوان نگهبان در پایگاه حضور داشته باشند . و برادر غلامی یکی از اعضای فعال [[بسیج]] بود. یک شب از شبهای زمستان که هوا خیلی سرد بود و برف زیادی روی زمین پوشیده شده بود اطلاع دادند که یکی ماشین به داخل روستا آمده و مشکوک است. بسیجیان جمع شدند و برای هر یک محلی را انتخاب کردند که به آن محل رفته و کمین بزنندتا اگر دشمن یا افراد قاچاقچی بودند دستگیر نمایند. هر کی به موقعیت خود رفت. ما نیز دو سه نفری در داخل کوچه قدم می زدیم. وقتی به موقعیت برادر غلامی دسیدیم، دیدیدم کی نیست. ناگهان متوجه شدیم چیزی روی زمین است و برف روی آن را بپوشانده است. وقتی نزدیک آن رفتیم صدایی به گوشمان رسید که گقت: «مواظب باشید من را له نکنید. » فهمیدیم که برادر غلامی است که خود را با برف پوشانده است. یکی از دوستان با پرخاشی گفت: چرا زیر برفها رفتی. مگر تو نباید در مو قعیت حاضر باشی؟ برادر غلامی گفت: من اینجا مخفی شده ام تا کسی نتواند مرا شناسایی کند تا اینکه بتوانم آنها را دستگیر کنم. یکی از دوستان دستش را گرفت و او زیر برف بیرون کشید. دیدیم که از سرما می لرزد. ایشان را به داخل پایگاه بردیم تا اینکه کمی دست و پاهایش گرم شد. * موضوع عشق به ائمه اطهار یادم می آید فرزندم کلاس سوم ابتدایی بود که مراسم تاجگذاری پسر شاه با اربعین حسینی مصادف شده بود. غلامعلی از حضور در مراسم جشن خودداری نمود به من گفت: پدرم مگر شاه کافر شده است که قداست روز اربعین را با جشن و پایکوبی از بین می برد. او حتی از حضور خواهر کوچکتر خود به مدرسه خودداری نمود . * موضوع پشتيباني نيرو مالي و فرهنگي یادم می آید وقتی از جبهه به مرخصی آمده بود به او گفتم : خدا را شکر دعا می کردم همة همه رزمندگان بسلامتی برگردند، و شما هم به سلامتی برگردی ، برگردی، که برگشتی . دیدم علی خیلی ناراحت شد و برای اولین بار با ناراحتی گفت: " پس بگو چرا دعا و گریه های ما اثری نمی کرد . ما این همه دعا می کنیم [[شهید ]] شویم شما دعا می کنید که به سلامتی برگردیم . " من که ناراحتی ایشان را دیدم در جواب گفتم: " نمی خواهد این قدر ناراحت شوی انشاءالله ایندفعه ان شاءالله این دفعه که رفتی هر جور دلت می خواهد بشود همان طور هم شد و بعد از چهار روز شربت [[شهادت ][ نوشید .
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15522 یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:شهید غلامعلی غلامی.jpg
</gallery>
==رده==
{{ترتیب‌پیش‌فرض: غلامعلی‌ غلامی‌}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش