ویرایش‌ها

شهید حسن علیپور

۷۲۹ بایت اضافه‌شده، ‏۲۶ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۵۷
 
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = حسن‌علیپور
|تصویر =شهید حسن علیپور.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[مشهد]]
|شهادت = [[شلمچه1365/10/19]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =[[بهشت‌رضا]]
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت = [[ لشکر 21 امام رضا]]
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها =[[مسئول واحد]]
|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشان‌های لیاقت =
|عملیات‌ =
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات =
|تخصص‌ها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:موسی‌
}}
 
 
کد شهید: 6525673 تاریخ تولد :
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : مسئول واحد
گلزار : بهشت‌رضا
==خاطرات پیش بینی شهادتموضوع پيش بيني شهادتراوی فاطمه نشمیهمتن کامل خاطره==
دفعة آخری که آقای علیپور به مشهد برای مرخصی آمده بود ، یک روز با هم به زیارت شهدای بهشت رضا (ع) رفتیم و در آخر بر سر مزار برادرم رضا رفته و پس از خواندن فاتحه ای به من فرمودند : بیایید از این سمت برویم . خودشان جلو راه افتادند و من هم پشت سر ایشان حرکت کردم . رفت تا رسید به قبرهایی که آماده کرده بودند و سپس بر یک قبر مکث و داخل آن را نگاهی کردند و بعد گفتند : به همین زودی ها مرا می آورند و اینجا دفن می کنند . من خیلی ناراحت شدم و گفتم : من را به اینجا آورده ای که از این حرفها بزنی ؟ گفت : تو باید این آمادگی را داشته باشی و من در ابتدای ازدواج به شما گفتم که نهایت راه من شهادت است و تو باید پذیرای این امر باشی . وقتی هم شهید شد نگاه کردم دیدم دقیقاً در همان قبری که به من نشان داد دفنش کردند . شجاعت و شهامت* موضوع شجاعت و شهامتراوی محمد حسن نظر نژادمتن کامل خاطرهپيش بيني شهادت
در عملیات بدر وقتی دفعة آخری که جاده خندق را در داخل خاک عراق مورد حمله قرار دادیم.علی پور آقای علیپور به مشهد برای مرخصی آمده بود، یک روز با چند نفر از برادران مهندسی آمدند وگفت:بابا نظرمن برادران مهندسی هم به زیارت شهدای بهشت رضا (ع) رفتیم و در خدمت شما هستیم. گفتم اگر یک بولدزر بیاوری خیلی خوب است.گفت:آخر بر سر مزار برادرم رضا رفته و پس از عراقی ها می گیریم. گفتم:یک بولدزر لازم دارم .خنده خواندن فاتحه ای کردوگفتبه من فرمودند:چشم و روبه آنها کردوگفت شنیدید باید بیایید از این کارراهمین امشب انجام دهیم همگی رفتند چند ساعت بعد آمد وکنارم ایستادوگفت کجا را خاکریز بزنمسمت برویم.چون فرمانده لگشر سردار قاآنی همان روز زخمی شده بود ومن بسیار ناراحت بودم.دشمن نیز پاتک سنگینی راآغاز کرده بودآتش بسیار هماهنگی را روی نیروهای خودی داشت.با ناراحتی گفتم نمی دانم از شریفی سوال کن.او بسیار آرام گفت:چشم ، وروبه شریفی کرد وگفت:چه باید کرد؟ دوباره خودشان جلو راه افتادند و من گفتم :بروید جلوی دشمن یک خاکریز درست کنید.اوبا یارانش هم پشت سر ایشان حرکت کردند وخود را کردم. رفت تا رسید به جلوی نیروهای خودی رساندند قبرهایی که فرمانده آماده کرده بودند و سپس بر یک قبر مکث و داخل آن نیروها شهید جواد جامی بود.جواد با بیسیم را نگاهی کردند و بعد گفتند: به من گفت:دست شما درد نکند گفتم:چه شده است؟ گفت:الان علی پور دارد خاکریز در جلوی نیروها درست همین زودی ها مرا می آورند و اینجا دفن می کندکنند.من خیلی ناراحت شدم و گفتم:باچی؟ گفت با بولدزر تعجب کرد از جواد پرسیدم از کجا؟ دیدم علی پور گفت:مگر خودتان نگفتید یک بولدزر می خواهم من هم رفتم وآوردم.گفتم:را به اینجا آورده ای که از کجا آوردی؟ این حرفها بزنی؟ گفت:از عراقی ها گرفتم.خلاصه تو باید این جوان رشید اسلام از پیشروی نیروهای دشمن جلوگیری کرد وما جاده خندق آمادگی را داشته باشی و من در کنترل خود ابتدای ازدواج به شما گفتم که نهایت راه من [[شهادت]] است و تو باید پذیرای این امر باشی. وقتی هم [[شهید]] شد نگاه کردم دیدم دقیقاً در آوردیمهمان قبری که به من نشان داد دفنش کردند . نوجوانی و جوانیموضوع نوجواني و جوانيراوی کبری عباسیمتن کامل خاطرهفاطمه نشمیه
پدر حسن یک اسب قرمزی داشت که حسن به آن خیلی علاقه داشت یک روز دیدم رفته و کنار آخر اسب نشسته و اسب را نگاه می کند که چگونه کاه می خورد به او گفتم: پسر جان، از این جا بلند شو کثیف است. گفت: مادر من نگاه می کنم ببینم چگونه کاه و علف می خورد و از این نگاه کردن چاق می شوم. پیش بینی شهادت* موضوع پيش بيني شهادتراوی فاطمه نشمیهمتن کامل خاطرهشجاعت و شهامت
چند شب قبل از اینکه برای آخرین بار به جبهه برود ، برادرم محمد رضا در عملیات بدر وقتی که جاده خندق را خواب دیده بود که با هم در داخل یک ماشین خاک [[عراق][ مورد حمله قرار دارند و از مسیری که به سمت بهشت رضا می رود به حرکتند - برادرم محمد رضا قبلاً شهید شده بود دادیم. می گفت در بین راه علی پور با محمد رضا صحبت می کردم چند نفر از برادران مهندسی آمدند و می گفتم گفت: شما خبر داری که من داماد شما شده ام ؟ برادرم می گوید : بله چطور خبر ندارم . من بابا نظرمن برادران مهندسی در تمام مراسم خدمت شما حضور داشته ام ، علیپور می هستیم. گفتم اگر یک بولدزر بیاوری خیلی خوب است. گفت : وقتی به بهشت رضا رسیدیم ، محمد رضا آنجا پیاده شد از [[عراق]]ی ها می گیریم. گفتم : چرا اینجا پیاده شدی ؟ یک بولدزر لازم دارم. خنده ای کرد و گفت : می خواهم اینجا بروم چشم و دست مرا هم گرفت و پیاده رو به آنها کرد و گفت شنیدید باید این کار را همین امشب انجام دهیم همگی رفتند چند ساعت بعد آمد و کنارم ایستاد و گفت کجا را خاکریز بزنم. چون فرمانده لشگر سردار قاآنی همان روز زخمی شده بود و من بسیار ناراحت بودم. دشمن نیز پاتک سنگینی را آغاز کرده بود آتش بسیار هماهنگی را روی نیروهای خودی داشت. با ناراحتی گفتم نمی دانم از شریفی سوال کن. او بسیار آرام گفت: من می خواهم چشم، و رو به خانه بروم ، کار دارم . شریفی کرد و گفت : نه پیاده شو ، بیا برویم . تو چه باید نزد کرد؟ دوباره من بیایی گفتم: بروید جلوی دشمن یک خاکریز درست کنید. او با یارانش حرکت کردند و زندگی کنی خود را به جلوی نیروهای خودی رساندند که فرمانده آن نیروها [[شهید]] جواد جامی بود. گفتم جواد با بیسیم به من گفت: مگر دست شما اینجا زندگی می کنی ؟ درد نکند گفتم: چه شده است؟ گفت : آری الان علی پور دارد خاکریز در جلوی نیروها درست می کند. گفتم: با چی؟ گفت با بولدزر تعجب کرد از جواد پرسیدم از کجا؟ دیدم علی پور گفت: مگر خودتان نگفتید یک بولدزر می خواهم من اینجا هستم هم رفتم و آوردم. بعد به من گفتم: از کجا آوردی؟ گفت : مثل اینکه محمد رضا می خواهد مرا پیش خودش ببرد از [[عراق]]ی ها گرفتم. خلاصه این جوان رشید اسلام از پیشروی نیروهای دشمن جلوگیری کرد وما جاده خندق را در کنترل خود در آوردیم. خبر شهادتموضوع خبر شهادتراوی فاطمه نشمیهمتن کامل خاطرهمحمد حسن نظر نژاد
خانه ما با خانه مادر شهید نزدیک هم بود . من وسط حیاط ایستاده بودم که یک مرتبه صدای جیغ مادر علیپور را شنیدم . با عجله به طرف خانه آنها دویدم . وقتی رفتم ، دیدم همه اقوام جمع هستند و خبر شهادت علیپور را داده اند . اگر چه از این خبر به طور ناگهانی مطلع شدم ولی اصلاً برایم غیر منتظره نبود و هر آن آمادگی شنیدن خبر شهادت ایشان را داشتم . خاطرات نحوه مجروحیت* موضوع خاطرات نحوه مجروحيتراوی علی حاجی پورمتن کامل خاطرهنوجواني و جواني
در عملیّات کربلای پنج آقای علی پور به من گفتند : بروم جلو و در پدر حسن یک قسمت خط خاکریزی احداث کنم اسب قرمزی داشت که جلوی دید دشمن گرفته شود . ما رفتیم و نیروها را مشغول کار کرده ، در حین آمدن حسن به نزد علی پور بودم بولدزری را دیدم که می خواهد وارد جزیره بوارین بشود . آن خیلی علاقه داشت یک دفعه زیر شنی بولدوزر یک انفجاری صورت گرفت ابتدا فکر نمی کردم که علی پور همراه این بولدوزر باشد . وقتی جلو رفتم روز دیدم علی پور روی زمین افتاده و یک پایش روی مین رفته و مورد اصابت آر پی جی هم قرار گرفته بود . بلافاصله با چفیه هایی که همراه داشتیم به هر پایش یک چفیه بستیم کنار آخر اسب نشسته و به همراه آقای قدرتی و یک نفر از بچّه های روستای جیم آباد رفته و یک برانکاردی آوردیم . اتّفاقاً در همین حین سردار قاآنی فرماندة لشکر اسب را دیدم نگاه می کند که پرسید علی پور چی شده است ؟ چگونه کاه می خورد به او گفتم : مجروح شده اند ایشان گفتند پسر جان، از این جا بلند شو کثیف است. گفت: سریع او را به اورژانس برسانید . ما علی پور را داخل آمبولانس گذاشتیم تا سریع به اورژانس منتقل کنند . در همین هنگام در حالی که خون زیادی از علی پور رفته بود امّا روحیّه به ما ، از ما خواست که هرچه سریعتر به محلّ مأموریّت رفته مادر من نگاه می کنم ببینم چگونه کاه و ضمن روحیّه دادن به بچّه ها ادامة کار را انجام دهیم علف می خورد و از ما خداحافظی کرد و رفت این نگاه کردن چاق می شوم. تولد و کودکیموضوع تولد و کودکيراوی موسی علی پورمتن کامل خاطرهکبری عباسی
سه شنبه شب قبل از اینکه حسن علی پور بدنیا بیاید خواب دیدم که تمام مردم روستا علیه ما حرکت کرده اند و ما را تعقیب می کردند . به تپه سلام که رسیدم دیدم یک زیر زمینی باز شد و من هم به داخل این زیر زمین رفتم و در آنجا زیارتگاهی را مشاهده کردم . اطراف این زیارتگاه افرادی عمامه های سفید نشسته بودند . از این زیارتگاه دریچه ای باز شد بعد سرم را جلوی پنجره بردم دیدم یکی از بزرگان آنجا نشسته است سوال کردم ایشان کیست ؟ این ابراهیم خلیل ا... است . گفتم : قربان ایشان بشوم چطور شده پنجره های امام رضا (ع) به این بزرگی ولی ایشان پنجره کوچکی دارند بعد همه آنها خندیدند و گغتند : شما نجات یافتی . پیش بینی شهادت* موضوع پيش بيني شهادتراوی کبری عباسیمتن کامل خاطره
شبی که عملیّات شروع شده بود به دلیل چند شب قبل از اینکه تلویزیون نداشتیم برای آخرین بار به منزل عمّة خانم شهید رفته و تلویزیون تماشا می کردم و آن شب جبهه برود، برادرم محمد رضا را تا صبح گریه می کردم ، صبح بلند شدم مقداری آش نذری برای رفع بلای رزمندگان پخته بودم . وقتی آش ها روی اجاق در حال پختن خواب دیده بود ، دیدم که با هم داخل یک کبوتر قشنگی به منزل ما آمد ماشین قرار دارند و سه چهار چرخ دور دیگ آش زد . همسایه ها گفتند : عجب کبوتری ! محمّدمان دوید از مسیری که کبوتر را بگیرد به سمت بهشت رضا می رود به حرکتند - برادرم محمد رضا قبلاً [[شهید]] شده بود. کبوتر روی زمین می گفت در بین راه با محمد رضا صحبت می رفت . بعد پر زد کردم و رفت روی دیوار منزلمان نشست . همان جا با خودم می گفتم : این روح حسن است شما خبر داری که به پرواز در آمده است . حسن شهید من داماد شما شده است . این کبوتر روح حسن است که نزد مادرش آمده است . همسایه ها گفتند : این حرفها را کنار بگذار ، شما همیشه از این حرفها ام؟ برادرم می زنی . گفتم گوید: حالا معلوم خواهد شد بله چطور خبر ندارم. آش ها را که من در بین همسایه ها تقسیم کردیم و تمام مراسم شما حضور داشته ام، علیپور می گفت: وقتی به بهشت رضا رسیدیم، محمد رضا آنجا پیاده شد . نمازم را خواندم گفتم: چرا اینجا پیاده شدی؟ گفت: می خواهم اینجا بروم و کمی آش خوردیم دست مرا هم گرفت و نشستیم با همسایه ها قلیان پیاده کرد. گفتم: من می کشیدم که دیدم عمویش خواهم به خانة ما آمد خانه بروم، کار دارم. به عموی حسن گفتم چه خبر آورده ای ؟ خبر خوش آورده ای ؟ گفت : بلی ، خبر خوش آورده ام ، حسن شهید شده است نه پیاده شو، بیا برویم. اگر عکس در خانه دارید بدهید تو باید نزد من بیایی و زندگی کنی. گفتم : خدا قبول کند مگر شما اینجا زندگی می کنی؟ گفت: آری. عکس ها را من اینجا هستم. بعد به او دادم و از حیاط بیرون رفت من گفت: مثل اینکه محمد رضا می خواهد مرا پیش خودش ببرد. پشتیبانی نیرو مالی و فرهنگیموضوع پشتيباني نيرو مالي و فرهنگيراوی عیسی حسینیمتن کامل خاطرهفاطمه نشمیه
قبل از عملیّات کربلای 4 ، علی پور موقعیّت و منطقة عملیّاتی کربلای 4 را برای ما توضیح می داد و می گفت که : با نیروهایتان با تدبیر صحبت کنید . موقعیّتی که ما می رویم ، جایی نیست که کسی برگردد . سعی کنید یک حالت دعا و نیایشی داشته باشید . هر قسمتی برای خودش مراسم برگزار کند شاید انشاءا... در این عملیّات پیروز بشویم . من در عملیّات کربلای 4 مجروح شدم و در بیمارستان شیراز بستری شدم . علی پور با من تماس گرفت و گفت : چه زمان خوب می شوی که برگردی ؟ شهید جوان بخت گفته بود ، بابا این آقای علی پور از جنازة این بچّه ها هم می خواهد کار بکشد . گفتم : فعلاً که مجروح هستم امّا هر وقت شما بگویی برگرد برمی گردم . بدون * موضوعموضوع بدون موضوعراوی حسن علیپورمتن کامل خاطرهخبر شهادت
خانه ما با خانه مادر [[شهید]] نزدیک هم بود. من وسط حیاط ایستاده بودم که یک مرتبه صدای جیغ مادر علیپور را شنیدم. با عجله به طرف خانه آنها دویدم. وقتی رفتم، دیدم همه اقوام جمع هستند و خبر [[شهادت ]][[علیپور]] را داده اند. اگر چه از این خبر به طور ناگهانی مطلع شدم ولی اصلاً برایم غیر منتظره نبود و هر آن آمادگی شنیدن خبر [[شهادت]] ایشان را داشتم. راوی فاطمه نشمیه * موضوع خاطرات نحوه مجروحيت در عملیّات [[کربلای ۵]] آقای علی پور به من گفتند: بروم جلو و در یک قسمت خط خاکریزی احداث کنم که جلوی دید دشمن گرفته شود. ما رفتیم و نیروها را مشغول کار کرده، در حین آمدن به نزد علی پور بودم بولدزری را دیدم که می خواهد وارد [[جزیره بوارین]] بشود. یک دفعه زیر شنی بولدوزر یک انفجاری صورت گرفت ابتدا فکر نمی کردم که علی پور همراه این بولدوزر باشد. وقتی جلو رفتم دیدم علی پور روی زمین افتاده و یک پایش روی مین رفته و مورد اصابت [[آر پی جی]] هم قرار گرفته بود. بلافاصله با چفیه هایی که همراه داشتیم به هر پایش یک چفیه بستیم و به همراه آقای قدرتی و یک نفر از بچّه های روستای جیم آباد رفته و یک برانکاردی آوردیم. اتّفاقاً در همین حین سردار قاآنی فرماندة لشکر را دیدم که پرسید علی پور چی شده است؟ گفتم: مجروح شده اند ایشان گفتند : سریع او را به اورژانس برسانید. ما علی پور را داخل آمبولانس گذاشتیم تا سریع به اورژانس منتقل کنند. در همین هنگام در حالی که خون زیادی از علی پور رفته بود امّا روحیّه به ما، از ما خواست که هرچه سریعتر به محلّ مأموریّت رفته و ضمن روحیّه دادن به بچّه ها ادامة کار را انجام دهیم و از ما خداحافظی کرد و رفت. راوی علی حاجی پور * موضوع تولد و کودکي سه شنبه شب قبل از اینکه حسن علی پور بدنیا بیاید خواب دیدم که تمام مردم روستا علیه ما حرکت کرده اند و ما را تعقیب می کردند. به تپه سلام که رسیدم دیدم یک زیر زمینی باز شد و من هم به داخل این زیر زمین رفتم و در آنجا زیارتگاهی را مشاهده کرده. اطراف این زیارتگاه افرادی عمامه های سفید نشسته بودند. از این زیارتگاه دریچه ای باز شد بعد سرم را جلوی پنجره بردم دیدم یکی از بزرگان آنجا نشسته است سوال کردم ایشان کیست ؟ این ابراهیم خلیل الله است. گفتم: قربان ایشان بشوم چطور شده پنجره های امام رضا (ع) به این بزرگی ولی ایشان پنجره کوچکی دارند بعد همه آنها خندیدند و گغتند: شما نجات یافتی. راوی موسی علی پور * موضوع پيش بيني شهادت شبی که عملیّات شروع شده بود به دلیل اینکه تلویزیون نداشتیم به منزل عمّة خانم [[شهید]] رفته و تلویزیون تماشا می کردم و آن شب را تا صبح گریه می کردم، صبح بلند شدم مقداری آش نذری برای رفع بلای رزمندگان پخته بودم. وقتی آش ها روی اجاق در حال پختن بود، دیدم یک کبوتر قشنگی به منزل ما آمد و سه چهار چرخ دور دیگ آش زد. همسایه ها گفتند: عجب کبوتری! محمّدمان دوید که کبوتر را بگیرد. کبوتر روی زمین راه می رفت. بعد پر زد و رفت روی دیوار منزلمان نشست. همان جا با خودم گفتم: این روح حسن است که به پرواز در آمده است. حسن شهید شده است. این کبوتر روح حسن است که نزد مادرش آمده است. همسایه ها گفتند: این حرفها را کنار بگذار، شما همیشه از این حرفها می زنی. گفتم حالا معلوم خواهد شد. آش ها را که در بین همسایه ها تقسیم کردیم و تمام شد. نمازم را خواندم و کمی آش خوردیم و نشستیم با همسایه ها قلیان می کشیدم که دیدم عمویش به خانة ما آمد. به عموی حسن گفتم چه خبر آورده ای؟ خبر خوش آورده ای؟ گفت: بلی، خبر خوش آورده ا ، حسن [[شهید]] شده است. اگر عکس در خانه دارید بدهید. گفتم: خدا قبول کند. عکس ها را به او دادم و از حیاط بیرون رفت. راوی کبری عباسی * موضوع پشتيباني نيرو مالي و فرهنگي قبل از عملیّات [[کربلای 4]]، علی پور موقعیّت و منطقة عملیّاتی [[کربلای 4]] را برای ما توضیح می داد و می گفت که: با نیروهایتان با تدبیر صحبت کنید. موقعیّتی که ما می رویم، جایی نیست که کسی برگردد. سعی کنید یک حالت دعا و نیایشی داشته باشید. هر قسمتی برای خودش مراسم برگزار کند شاید ان شاءالله در این عملیّات پیروز بشویم. من در عملیّات [[کربلای 4]] مجروح شدم و در بیمارستان شیراز بستری شدم. علی پور با من تماس گرفت و گفت: چه زمان خوب می شوی که برگردی؟ [[شهید]] جوان بخت گفته بود، بابا این آقای علی پور از جنازة این بچّه ها هم می خواهد کار بکشد. گفتم: فعلاً که مجروح هستم امّا هر وقت شما بگویی برگرد برمی گردم.راوی عیسی حسینی * موضوع بدون موضوع حسن علی پور می گفت : یک روز رفتم تا از رانندة بولدوزری که در خط کار می کرد سرکشی کنم . وقتی که نزدیک خط رسیدیم رسیدی ، دیدم بولدوزر خاموش است و کار نمی کند . رفتم کنار بولدوزر تا راننده را پیدا کنم و از ایشان سؤال کنم که چرا کار نمی کنی ؟ کنی؟ گفت : وقتی بالای بولدوزر رفتم ، رفتم، دیدم یک گلولة [[گلوله]] [[تانک ]] به رادیاتور آن اصابت کرده و قسمت بالای تنة این رانندة بولدوزر را هم جدا کرده و راننده [[شهید ]] شده است . می گفت : ما یک مقداری غنایم را داخل ساکی گذاشته و روی باک بولدزر جاسازی کرده بودیم تا در فرصتی مناسب مورد بهره برداری قرار گیرد امّا وقتی دیدم مقداری از خون [[شهید ]] روی کیسة کیسخ غنایم ریخت ،‌ ریخت،‌ از آن موقع به بعد تأثیر و تنفّر خاصّی نسبت به جمع آوری غنایم پیدا کردم به نحوی که حتّی یک دانه سیخ هم برنداشتم. راوی حسن علیپور.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15069 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
==نگارخانه تصاویر==<gallery>Image:شهید حسن علیپور.jpg</gallery>
== رده‌ها ==
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسن_علیپور}}
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]
 
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:شهید حسن علیپور.jpg
</gallery>
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش