شهید محمد صادق محمد حسین: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «شهید محمد صادق محمدحسین تاریخ تولد :نامشخص تاریخ شهادت : نامشخص محل شهادت : نا...» ایجاد کرد)
 
 
(۲ نسخه‌های متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
 
شهید محمد صادق محمدحسین
 
شهید محمد صادق محمدحسین
 +
 
تاریخ تولد :نامشخص
 
تاریخ تولد :نامشخص
 +
 
تاریخ شهادت : نامشخص
 
تاریخ شهادت : نامشخص
 +
 
محل شهادت : نامشخص
 
محل شهادت : نامشخص
 +
 
محل آرامگاه :نامشخص
 
محل آرامگاه :نامشخص
  
 
   
 
   
خاطرات
+
==خاطرات==
 
خاطره ای از شهید مهناوی یکم محمد صادق محمد حسینی
 
خاطره ای از شهید مهناوی یکم محمد صادق محمد حسینی
 
پرچم سیاهی، بالای در خانه ی شان نصب شده بود و یک لنگه ی در هم باز بود؛ طوری که حیاط کوچک و محقّری از میان آن خود نمایی می کرد. رو به روی خانه ایستاد و به داخل آن خیره شد. صدای قرآن از درون خانه به گوش می رسید. کمی بیشتر دقت کرد و ضبط صوت خودش را دید که آن را روی طاقچه ای در راهرو ورودی گذاشته بودند. اولین گامش را درون خانه نهاد. دلش تاپ تاپ می کرد؛ انگار تمام وجودش را داخل منگنه ای گذاشته بودند و فشار می دادند. پدرش، با لباس سیاه، گوشه ی حیاط نشسته بود و چای می ریخت. صدای گریه ی مادرش از داخل اتاق شنیده می شد. اول فکر کرد بلایی سر خواهر و برادرش آمده؛ ولی آن دو هم با لباس سیاه روی پله ها نشسته بودند و بِرّ و بِرّ او را نگاه می کردند. خدایا! چه اتفاقی افتاده است؟ چرا همه ساکتند و کسی با او حرف نمی زند؟ ...
 
پرچم سیاهی، بالای در خانه ی شان نصب شده بود و یک لنگه ی در هم باز بود؛ طوری که حیاط کوچک و محقّری از میان آن خود نمایی می کرد. رو به روی خانه ایستاد و به داخل آن خیره شد. صدای قرآن از درون خانه به گوش می رسید. کمی بیشتر دقت کرد و ضبط صوت خودش را دید که آن را روی طاقچه ای در راهرو ورودی گذاشته بودند. اولین گامش را درون خانه نهاد. دلش تاپ تاپ می کرد؛ انگار تمام وجودش را داخل منگنه ای گذاشته بودند و فشار می دادند. پدرش، با لباس سیاه، گوشه ی حیاط نشسته بود و چای می ریخت. صدای گریه ی مادرش از داخل اتاق شنیده می شد. اول فکر کرد بلایی سر خواهر و برادرش آمده؛ ولی آن دو هم با لباس سیاه روی پله ها نشسته بودند و بِرّ و بِرّ او را نگاه می کردند. خدایا! چه اتفاقی افتاده است؟ چرا همه ساکتند و کسی با او حرف نمی زند؟ ...
سطر ۱۶: سطر ۲۰:
 
پیش بینی اهالی به وقوع پیوست. سیل همه جا را فرا گرفت و دریا لحظه ای از غرش باز نمی ماند. همه در تکاپو بودند. شب از راه رسید و محمد، سوار بر یکی از ماشین های پایگاه، به کمک اهالی جزیره رفت؛ ولی ... لحظاتی بعد، تصادفی جانخراش، به عمر کوتاه او پایان داد و او زودتر از آنچه فکر می کرد، راه شهادت را طی نمود و به سر منزل مقصود رسید.
 
پیش بینی اهالی به وقوع پیوست. سیل همه جا را فرا گرفت و دریا لحظه ای از غرش باز نمی ماند. همه در تکاپو بودند. شب از راه رسید و محمد، سوار بر یکی از ماشین های پایگاه، به کمک اهالی جزیره رفت؛ ولی ... لحظاتی بعد، تصادفی جانخراش، به عمر کوتاه او پایان داد و او زودتر از آنچه فکر می کرد، راه شهادت را طی نمود و به سر منزل مقصود رسید.
 
او را که هجده سال بیشتر نداشت، در تاریخ 1365/09/17 طبق وصیتش، در روستای کمارج به خاک سپردند و ابراهیم جلالی، مهمان تازه را پذیرا گشت.
 
او را که هجده سال بیشتر نداشت، در تاریخ 1365/09/17 طبق وصیتش، در روستای کمارج به خاک سپردند و ابراهیم جلالی، مهمان تازه را پذیرا گشت.
محمد در تاریخ 1363/11/23 به نیروی دریایی پیوسته بود و از مهناویان جوان دریا به شمار می رفت.
+
محمد در تاریخ 1363/11/23 به نیروی دریایی پیوسته بود و از مهناویان جوان دریا به شمار می رفت.<ref>[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/24054 سایت شهدای ارتش]</ref>
 +
==نگارخانه تصاویر==
 +
<gallery>
 +
 
 +
Image:6532809 (1).jpg
 +
 
  
منبع: سایت شهدای ارتش
+
</gallery>
http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/24054
+
==پانویس==
 +
<references />

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۶ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۴۲

شهید محمد صادق محمدحسین

تاریخ تولد :نامشخص

تاریخ شهادت : نامشخص

محل شهادت : نامشخص

محل آرامگاه :نامشخص


خاطرات

خاطره ای از شهید مهناوی یکم محمد صادق محمد حسینی پرچم سیاهی، بالای در خانه ی شان نصب شده بود و یک لنگه ی در هم باز بود؛ طوری که حیاط کوچک و محقّری از میان آن خود نمایی می کرد. رو به روی خانه ایستاد و به داخل آن خیره شد. صدای قرآن از درون خانه به گوش می رسید. کمی بیشتر دقت کرد و ضبط صوت خودش را دید که آن را روی طاقچه ای در راهرو ورودی گذاشته بودند. اولین گامش را درون خانه نهاد. دلش تاپ تاپ می کرد؛ انگار تمام وجودش را داخل منگنه ای گذاشته بودند و فشار می دادند. پدرش، با لباس سیاه، گوشه ی حیاط نشسته بود و چای می ریخت. صدای گریه ی مادرش از داخل اتاق شنیده می شد. اول فکر کرد بلایی سر خواهر و برادرش آمده؛ ولی آن دو هم با لباس سیاه روی پله ها نشسته بودند و بِرّ و بِرّ او را نگاه می کردند. خدایا! چه اتفاقی افتاده است؟ چرا همه ساکتند و کسی با او حرف نمی زند؟ ... در حالی که عرق سراسر بدنش را فرا گرفته بود و احساس می کرد الآن است که تمامی وجودش گُر بگیرد، از خواب پرید. اول نخواست باور کند. با بی حالی، خودش را روی رختخواب انداخت و چشم های باز و بهت زده اش را در اطراف به چرخش در آورد؛ پس همه خواب بود! نگاهی به ساعت مچی اش انداخت. یک ربع به طلوع آفتاب مانده بود. از جا پرید، وضو گرفت و نمازش را خواند. بعد هم به سرعت لباس های نظامی اش را پوشید و به طرف محل کار به راه افتاد. از خوابگاه تا پدافند، راهی نبود. آن روز، دم هوا طعم دیگری داشت. سایه ی خوابی که دیده بود، از سرش دست بردار نبود. با خودش گفت: نکند عزاداری مال من بوده! احساس عجیبی به او دست داد! دیروز با درخواستش برای اعزام به جبهه موافقت کرده بودند. گرچه به جزیره خیلی علاقه پیدا کرده بود، ولی دلش می خواست مدتی را هم در جبهه های زمینی به سر برد. ناگهان فکری به سرش زد؛ نکند به جبهه که می رود، شهید شود! هر جوری است، باید سری هم به خانه بزند و از همه خداحافظی کند ... همه از دیدنش خوشحال شدند. هر وقت محمد از خارک می آمد خانه، حال و هوایی دیگر پیدا می کرد. صدای خنده ها و شوخی ها بلند می شد و همه خوشحال بودند؛ ولی این بار محمد حوصله ی دفعات پیش را نداشت. همه ی وسایل شخصی اش را جدا کرد و از مادرش خواست آنها را به فقیران و محرومان ببخشد. کتاب هایش را بین خواهر و برادرش تقسیم کرد و کتاب «زینب، قهرمان کربلا» را که بانو بنت الشاطی آن را نوشته بود، به خواهرش داد و تأکید کرد آن را بخواند. محیط خانه را غم جدایی فرا گرفته بود و همه می دیدند محمد این بار با همیشه فرق دارد. سری هم به دوستانش زد و خبر شهادت خود را به آنها داد. عکس کوچکش را به یکی از بچه های محل سپرد و از او خواست پس از شهادتش، آن را بزرگ کند و به خانواده اش بدهد و به پدرش بگوید که وقتی شهید شد، جسد او را در کنار قبر پسر خاله اش، شهید ابراهیم جلالی، به خاک بسپارند. دست تقدیر، همه ی دست ها را از پشت بست و هیچ کس نتوانست از رفتن محمد جلوگیری کند. نزدیکی های صبح بود که به خارک رسید. یکسره به پایگاه رفت و خود را معرفی کرد. این بار، از قدم زدن هایش چیز دیگری می فهمید و محیط اطراف خود را طوری دیگری می دید. آن روز هوای جزیره به شدت دگرگون شده بود. بچه ها می گفتند اهالی جزیره خبر آمدن سیل را داده اند. پایگاه به حالت آماده باش در آمده بود. پیش بینی اهالی به وقوع پیوست. سیل همه جا را فرا گرفت و دریا لحظه ای از غرش باز نمی ماند. همه در تکاپو بودند. شب از راه رسید و محمد، سوار بر یکی از ماشین های پایگاه، به کمک اهالی جزیره رفت؛ ولی ... لحظاتی بعد، تصادفی جانخراش، به عمر کوتاه او پایان داد و او زودتر از آنچه فکر می کرد، راه شهادت را طی نمود و به سر منزل مقصود رسید. او را که هجده سال بیشتر نداشت، در تاریخ 1365/09/17 طبق وصیتش، در روستای کمارج به خاک سپردند و ابراهیم جلالی، مهمان تازه را پذیرا گشت. محمد در تاریخ 1363/11/23 به نیروی دریایی پیوسته بود و از مهناویان جوان دریا به شمار می رفت.[۱]

نگارخانه تصاویر

پانویس

  1. سایت شهدای ارتش