شهید ابوالفضل کرمانی: تفاوت بین نسخهها
(صفحهای جدید حاوی «rId4 کد شهید : 6530208 نام : ابوالفضل نام خانوادگی : کرمانی نام پدر : علیاصغ...» ایجاد کرد) |
|||
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۳۸: | سطر ۳۸: | ||
| − | به خاطر دارم هنگامیکه فرزندم ابوالفضل می خواست به جبهه اعزام شود، ایشان جلوی درب مسجد جامع کنار امام جمعه (آقای معصومی) ایستاده بود و در خودش فرو رفته بود و یک حالت معنوی خاصی داشت با خود فکر می کرد که من از او پرسیدم : پسرم چیزی لازم داری؟ او هیچ توجهی بر من نکرد و فقط گفت : نه چیزی لازم ندارم . هنگام خداحافظی انگار بر من الهام شد که این آخرین باری است که او را می بینم و دیگر بر نمی گردد و با افسردگی به خانه برگشتم . | + | به خاطر دارم هنگامیکه فرزندم ابوالفضل می خواست به جبهه اعزام شود، ایشان جلوی درب مسجد جامع کنار امام جمعه (آقای معصومی) ایستاده بود و در خودش فرو رفته بود و یک حالت معنوی خاصی داشت با خود فکر می کرد که من از او پرسیدم : پسرم چیزی لازم داری؟ او هیچ توجهی بر من نکرد و فقط گفت : نه چیزی لازم ندارم . هنگام خداحافظی انگار بر من الهام شد که این آخرین باری است که او را می بینم و دیگر بر نمی گردد و با افسردگی به خانه برگشتم. |
| + | <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2017365 یاران رضا]</ref> | ||
| − | + | ==پانویس== | |
| + | <references/> | ||
| + | ==رده== | ||
| + | {{ترتیبپیشفرض:ابوالفضل کرمانی}} | ||
| + | [[رده: شهدا]] | ||
| + | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
| + | [[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی]] | ||
| + | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| + | [[رده: شهدای استان خراسان رضوی]] | ||
| + | [[رده: شهدای شهرستان تربت حیدریه]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۶ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۳۴
rId4
کد شهید : 6530208
نام : ابوالفضل
نام خانوادگی : کرمانی
نام پدر : علیاصغر
تاریخ تولد :
محل تولد : تربت حیدریه
تاریخ شهادت : 1365/11/26
مکان شهادت : شلمچه
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : محصل یگان خدمتی : تیپ 21 امامرضا
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار :
خاطرات
آخرین وداع با خانواده
موضوع : آخرين وداع با خانواده
راوی : علی اصغر کرمانی
متن کامل خاطره
به خاطر دارم هنگامیکه فرزندم ابوالفضل می خواست به جبهه اعزام شود، ایشان جلوی درب مسجد جامع کنار امام جمعه (آقای معصومی) ایستاده بود و در خودش فرو رفته بود و یک حالت معنوی خاصی داشت با خود فکر می کرد که من از او پرسیدم : پسرم چیزی لازم داری؟ او هیچ توجهی بر من نکرد و فقط گفت : نه چیزی لازم ندارم . هنگام خداحافظی انگار بر من الهام شد که این آخرین باری است که او را می بینم و دیگر بر نمی گردد و با افسردگی به خانه برگشتم.
[۱]