photo_2019-12-06_20-26-49.jpg
</gallery>
== ردهها ==
{{ترتیبپیشفرض:محمد_عبادیان}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای ایران]]
rId4
کد شهید : 6524146
نام : محمد
محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : عبادیان
تاریخ شهادت : 1365/10/23
نام پدر : محمود
مکان شهادت : شلمچه
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی : لشکر 27 رسول الله
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : جانشین واحد
گلزار : حرممطهر امام (ره)
خاطرات
پیش بینی شهادت
موضوع پيش بيني شهادت
راوی غلامرضا عبادیان
متن کامل خاطره
یک روز مادر بزرگم به محمد گفت : محمد این کفن را از من بگیر هر جا مردم آن را بده تا من را کفن کنند . محمد گفت : از کجا معلوم من قبل از شما به این کفن احتیاج پیدا کنم . و جالب است که همینطور هم شد . محمد قبل از فوت مرحوم مادر بزرگم فوت شد .
تولد و کودکی
موضوع تولد و کودکي
راوی محمود عبادیان
متن کامل خاطره
حاج محمد بچه بود که او را همراه خودمان به کربلا بردیم . در کربلا حالش خیلی خراب بود . بطوریکه او را رو به قبله کردیم . یک پیرمردی که از دوستان ما بود . وقتی دید که محمد اینقدر حالش خراب است . اشک از گوشه های چشمش سرازیر شد . بعد ایشان رفت به حضرت عباس ( ع ) متوسل شده بود و گفته بود : یا حضرت عباس، خودت این بچه را شفا بده . بعد از ظهر هنگامی که می خواستیم به سمت نجف حرکت کنیم با خودم گفتم : خدایا با این بچه مریض که نمی شود به راه ادامه دهیم . وقتی روی سر حاج محمد رفتم به او گفتم : پسر ما که نمی توانیم با دیگران برویم به خاطر اینکه حال تو کمی بهتر شود مجبوریم بمانیم . حاج محمد گفت : نه پدرجان حال من کاملاً خوب شده است به سمت کوفه حرکت کردیم و در مسجد کوفه با همدیگر نماز خواندیم .
خاطرات نحوه مجروحيت
راوی احمد رضا عبادیان
متن کامل خاطره
یکی از دوستان پدرم تعریف می کرد اولین بار که آقای عبادیان به جبهه آمده بود به خط مقدم می رود . آنجا کنار یک آرپی چی زن می نشیند . آر پی جی زن ، آرپیچی را مسلح می کند . و تانک دشمن را هدف می گیرد وقتی تانک منجر میشود آقای عبادیان بلند می شود فریاد ا ... اکبر سه مرتبه سر می دهد دشمن کف دست او را با تیر می زند . موقعی که به عقب برگشته بود دوستان به شوخی گفته بودند : هنوز نرفتی، دستت را مجروح کردند . آقای عبادیان گفته بود یک نفر دیگر تانکش را منهدم کرد لجشان گرفت دست مرا با تیر زدند .
خاطرات بعد از مجروحیت
موضوع خاطرات بعد از مجروحيت
راوی احمد رضا عبادیان
متن کامل خاطره
در یکی از عملیاتها ایشان به شدت مجروح شده بودند . با تلفن به ما اطلاع دادند که محمد در بیمارستان اهواز بستری شده است . من با سرعت به اهواز رفتم . خودم را به بیمارستان اهواز رساندم . حال پدرم بسیار بد بود . من اصرار داشتم که هر طور است پدرم را به بیمارستانی در مشهد منتقل کنند . هر چه دنبال هواپیمایی بودم که ایشان را به مشهد انتقال دهم، هواپیمایی نبود . وقتی این مطلب را به پدرم گفتم . لبخند زد . با دلی آرام به من گفت : تو ناراحت نباش . خواسته خدا را هیچ کس نمی تواند تغییر بدهد . اگر من سعادت شهادت را داشته باشم شهید می شوم و اگر تقدیر این باشدکه زنده بمانم . زنده می مانم بعد از دو روز فعالیت توانستم برنامه انتقال ایشان را به مشهد فراهم کنم . درکنار تخت ایشان مجروحی دیگر بود که او هم خراسانی بود . و خیلی مایل بود که به بیمارستانی در مشهد انتقالش بدهند . پدرم به من گفت : من زمانی حاضر هستم به مشهد بیایم که این برادر را نیز با خودمان ببریم . و با کمی تلاش و لطف خداوند توانستیم دستور انتقال آن برادر را نیز بگیریم .
آخرین وداع با خانواده
موضوع آخرين وداع با خانواده
راوی قدسی بهرامی
متن کامل خاطره
آخرین دفعه ای که حاج محمد قصد عزیمت به جبهه را داشت همه حالت دیگری داشتیم . انگار به همه ما الهام شده بود که این آخرین باری است که چهره او را می توانیم ببینیم . من هیچگاه وقت بدرقه ایشان گریه نمی کردم گریه ام گرفت . او با تک تک ما خداحافظی کرد . ایشان عشق و علاقه زیادی نسبت به ائمه اطهار داشت خصوصاً حضرت زهرا ( س ) داشتند و نکته جالب این بود که شهادت حاج محمد با شب شهادت حضرت زهرا ( س ) برابر شد .
محبوبیت شهید نزد دیگران
موضوع محبوبيت شهيد نزد ديگران
راوی احمد رضا عبادیان
متن کامل خاطره
شبی در دزفول، مادرم، برادرم را که مریض شده بود به همراه خواهرم به دکتر برد و من در خانه تنها ماندم . نزدیک اذان مغرب شد که در زدند . رفتم در را باز کردم و دیدم که دوست های پدرم، وی را از دو طرف بلند کرده اند . آنها را راهنمایی نموده و به داخل خانه آوردم . سپس گفتم : چی شده است؟ پدرم به خاطر اینکه ناراحت نشوم از همان ابتدا گفت : از روی موتور افتاده ام . ( البته بعداً محل ترکش را در پایش دیدم ) وقت اذان شد و من در کنار پدرم شروع به نماز خواندن کردم . به قنوت که رسیدم از شدت علاقه به پدرم، دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم اشکهایم جاری شد تا پدرم متوجه گریه کردنم شد گفت : احمد آقا ! هنگام نماز خواندن محکم باش .
عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
راوی قدسی بهرامی
متن کامل خاطره
ایشان علاقه بسیار زیاد به حضرت فاطمه ( س ) داشت طوری که وقتی دخترمان به دنیا آمد به من گفت خیلی دوست دارم که اسمش را فاطمه بگذاریم . اگر شما هم دوست داشته باشید اسمش را فاطمه بگذاریم . لذا اسمش را فاطمه گذاشتیم .
عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
راوی محمود عبادیان
متن کامل خاطره
در منطقه ابتدا علیرضا و پسر دیگرم ، شهید می شود و در همانجا محمد هم مورد اصابت چند ترکش قرار می گیرد و بیهوش می شود . مراسم چهلم علیرضا بود که محمد پس از چهل روز بیهوشی به هوش آمد . همانقدر که توانست راه برود . گفت : من می خواهد به جبهه بروم . گفتم : پسرم تو حالت خوب نیست و هنوز با دو عصا راه می روی چطور می خواهی به جبهه بروی گفت : آقا جان ، این حرف از شما بعید است گفتم پسرم تو دیگر آن حال و حوصله قبل را نداری و پا وکمرت هم آسیب دیده و کاری نمی توانی انجام دهی . گفت : حالا که اینطور می گوئید من با شما به تهران می آیم در آن زمان ما در تهران زندگی می کردیم . همراه ما به تهران آمد . آن جا گفت : که از طرف اداره می خواهند . مرا به مأموریتی در شهر کرمان بفرستند . مدتی گذشت . دیدم از او خبری نشد به اداره اش رفتم مثل اینکه دلم گواهی دیگری می داد . گفتم : پسرم چند روزه به مأموریت رفته است گفتتند : نمی دانیم گفتم : من می خواهم بروم او را ببینم . آدرس او را بدهید . دیدم آدرس اهواز را به من می دهند تازه فهمیدم که او به جبهه رفته است . با قطار تا اندیمشک رفتم و مقداری از راه را هم با ماشین سواری رفتم وقتی پیاده شدم . شب بود در بیابان روی رملها خوابیدم . صبح مثل آدمهای دیوانه بودم . گفتم : حاج محمد کجاست ؟ گفتند نمی دانیم باز هم مقداری به راه خود ادامه دادم که یک نفر آمد دست مرا گرفت و گفت : من همسایه کناری ایشان هستم و از دور دیدم کنار ماشین یک نفر ایستاده است دقت کردم . دیدم پسرم است بلافاصله همانجا نماز شکر بجای آوردم . وقتی به نزدیک آن شخص رسیدم فهمیدم که اشتباه کرده ام . ایشان آقای صحرایی دوست پسرم بود آقای صحرایی بسیار شبیه حاج محمد بود . از ایشان پرسیدم حاج محمد کجاست؟ گفت : حاج آقا ! حاج محمد به مشهد رفته است پرسیدم چرا ؟ گفت : دو نفر از دوستان نزدیکش به شهادت رسیده اند و او برای انتقال پیکر آنها به مشهد رفته است گفتم : خوب خدا را شکر که زنده است . از آنجا با آقای صحرایی سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم نزدیکیهای صبح بود که به بهشهر رسیدیم من دیگر بیحال شده بودم از بهشهر به تهران آمدیم و ایشان مرا به منزل برد . وقتی به منزل رسیدیم بعد از کمی استراحت به حمام رفتم و لباسهایم را عوض کردم از حمام که بیرون آمدم . دیدم تمامی فامیل در خانه ما جمع شده اند . به محض این که فامیل را دیدم گفتم : حاج محمّد شهید شده است . بعد هم غش کردم . بعدها فهمیدم آن شبی که من همراه دوستش حرکت کردیم و به تهران آمدیم . حاج محمّد شهید شده بود .
عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
راوی محمود عبادیان
متن کامل خاطره
محمد مهندس نیروگاه اتمی بود و دو برادرش هم در آن زمان در جبهه حضور داشتند محمد به رئیس اداره اش گفته بود : که می خواهم به جبهه بروم . رئیس گفته بود اگر شما بروید کارها عقب می افتد . محمد گفته بود من باید حتماً بروم . او در جبهه دو برادر دیگرش را دیده بود . آنها به محمد گفته بودند شما چرا به جبهه آمده اید . ایشان هم از آنها سؤال کرده بود که شما چرا به جبهه آمده اید .
خاطرات سیاسی
موضوع خاطرات سياسي
راوی محمود عبادیان
متن کامل خاطره
زمان انقلاب حاج محمد با من در مغازه کار می کرد با همدیگر به مسجد رفتیم و در آن جا آقا خوانساری صحبت می کرد که یک دفعه ساواک ریخت و حاج آقا خوانساری را زدند . حاج محمد با نیروهای ساواک درگیر شد و بعد با کمک مردم ساواکیها فرار کردند .<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014215 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />