متن کامل خاطره
احمد کاووسی در کنار اینکه جانشین واحد آموزش بود، مربی تاکتیک نیز بود. در [[عملیات کربلای 5، 5]]، در قرارگاه شهید بروجردی [[اهواز ]] مستقر بودیم. احمد همیشه منتظر این بود که برادر رضوی (مسئول واحد آموزشی) که با رفتن او به خط مخالفت می کرد به نحوی از پادگان خارج شود تا او فرصت پیدا کند و خود را به خط برساند. بالاخره انتظار احمد به سر رسید و برادر رضوی به مرخصی رفت. احمد در صدد این بود تا گردانی را فراهم کند و به خط مقدم برود. شبانه تعدادی نیرو را تحویل گرفتیم. با گذراندن دورة آموزشی فشرده و سازماندهی نیروها روانه [[خرمشهر ]] شدیم. شب وارد خرمشهر شدیم. روز بعد نیروها را سازمان دادیم و بعد از نماز مغرب و عشاء به اتفاق احمد و چند نفر دیگر از برادران اطلاعات تا شهرک دوئیجی پیش رفتیم. در حین پیشروی با آتش شدید دشمن رو به رو شدیم و از آن منطقه برگشتیم شب را در خرمشهر ماندیم. روز بعد کادر گردان از بیرجند آمدند و قصد داشتند گردان را از احمد تحویل بگیرند. ولی احمد راضی نمی شد. به آنها گفت: ما نیروها را به خط مقدم می بریم و بعد از اینکه عملیات تمام شد، نیروها را به شما تحویل می دهیم. روز بعد ساعت 10 صبح با احمد به خط مقدم رفتیم و از شهرک دوئیجی وارد اروند صغیر شدیم. در این اروند صغیر، 400 متر خشکی بود که بایستی آنجا را پوشش می دادیم و خط پدافندی را در آنجا تقویت می کردیم. کاووسی ما را توجیه کرد و قرار شد من آنجا بمانم و او برگردد و نیروهای ما را به جلو بفرستد. احمد با یکی از نیروهای اطلاعات به عقب برگشت و بعد از مدتی نیروها آمدند و در خط سازماندهی شدند. در سنگر کمین قرار گرفته بودم که احمد با یکی از همرزمانش به منظور سرکشی از خط و نیروها آمدند. وضعیت خط را برای او تشریح کردم. در همین حین متوجه تانکی که به طرف ما می آمد، شدیم. من برای بررسی وضعیت دوربین را برداشتم و چند متری از احمد فاصله گرفتم. مشغول نگاه کردن [[تانک ]] بودم که برای لحظه خمپارة [[خمپاره 60 ]] در چند متری اصابت کرد. گرد و غبار غلیظی به آسمان بلند شد. احساس کردم صورتم تر شده است. مقداری خون بر روی صورتم پاشیده بود. به سمت راست نگاه کردم و پرسیدم چه کسی شهید شده است؟ کسی جواب نداد. به سمت چپ که نگاه کردم، احمد را دیدم که از ناحیه سر [[ترکش ]] خورده و به [[شهادت ]] رسیده بود.
لحظه و نحوه شهادت
موضوع لحظه و نحوه شهادت
متن کامل خاطره
فشار دشمن در منطقه بسیار زیاد بود. وقتی پاتکهای دشمن شدید شد. مسئولین لشگر تصمیم گرفتند هر بیان آموزش نظامی، تا زمانی که کادر [[گردان ]] از شهرستان بیرجند بیایند، به عنوان کادر گردان سازماندهی شوند. احمد کاووسی به عنوان مسئول محور عملیاتی در منطقه انجام وظیفه می کرد. یک آموزش 3 روزه برای برادران [[بسیجی ]] برگزار شد. در تاریخ 6/11/65 دستور رسید که این گردان باید به منطقه اعزام شود. کاووسی که با روحیة شاد نیروها را می برد، می گفت: می رویم تا عملیاتی انجام دهیم و بر می گردیم. گردان به خط اعزام شد. در موقعیت شهید بروجردی موردی پیش آمده بود. احمد می خواست با ماشینی به آنجا برود. هر کاری کردند ماشین روشن نشد. بعضی ها می گفتند: ممکن است راننده یک کاری کرده تا ماشین روشن نشود. هر کسی یک نظری می داد. با تلاش زیاد ماشین روشن شد. کاووسی به من گفتک برای آخرین بار رفتم و با خانواده ام تلفنی تماس گرفتم. ما می رویم و بعد از دو روز بر می گردیم و شما در این مدت اینجا باش، اگر هم زخمی شدم، لباسها و ساک من در چادرم هست، شما آنها را به خانواده ام برسان. برادرانی که در خط بودند، نقل می کردند که احمد شب قبل از شهادتش، [[زیارت عاشورا ]] را با سوز و گداز می خواند و حالت عجیبی داشت. روز هشتم بهمن، کاووسی همراه برادر اکبرپور برای شناسایی موقعیت دشمن جلو رفتند. در حین پیشروی در دید مستقیم دشمن قرار می گیرند. خودشان را به خاکریزی می رسانند و احمد خودش را روی [[خاکریز ]] می اندازد. در همین هنگام خمپاره ای روی خاکریز اصابت می کند. گرد و غبار به آسمان بلند می شود. احمد با اینکه سرش را پائین می آورد ولی ترکش به سر او اصابت می کند و همانطور که قبلاً می گفت: این دشمن، دشمن کاسة سرهاست. ترکش کاسة سر او را با خود برده بود و او به آرزوی دیرینه اش که همجواری با شهید جابری و دیگر [[شهدا ]] بود، رسید.
خاطرات جنگی
موضوع خاطرات جنگي
متن کامل خاطره
در شرکت آباد بیرجند، اردویی را در خدمت احمد کاووسی بودیم. احمد موقع توجیه مسئولین گفت: هر کسی با توجه به مسئولیتی که دارد باید در حوزة کاری خودش به کارگیری شود. برنامه ای تحت عنوان عملیات شبانه در پیش داشتیم. در برنامه از [[منور ]] استفاده می کردیم. چند عدد منور بوسیله [[کلت ]] مخصوص آن شلیک شد. آخرین گلولة منور داخل کلت مانده بود. چندین دفعه ماشه را چکاندم ولی [[گلوله ]] شلیک نشد. فراموش کرده بودیم. گلوله را از کلت خارج کنم. صبح با نیروها داخل چادر نشسته و مشغول خوردن صبحانه بودیم. احمد در حالیکه کلت هنوز در دستش بود، گفت: فقط کافی است منور شلیک کنیم. احمد ماشه را چکاند و گلوله از کلت خارج شد و چادر را سوراخ کرد و خارج شد. احمد به خاطر اینکه [[سلاح ]] را از قبل نگاه نکرده بود و دستش روی ماشه رفته و گلوله ای شلیک شده بود، بسیار ناراحت بود. قضیه که تمام شد، بیرون چادر به او گفتم که اشتباه از من بوده، شما مقصر نیستی، گمان می کردی کلت خالی است. احمد گفت: من نباید ماشه را می چکاندم. آن لحظه همة برادران از اینکه گلوله ای شلیک شده بود، خوشحال بودند ولی احمد کاووسی از آن جریان ناراحت بود.
مهارت نظامی و فردی
موضوع مهارت نظامي و فردي