شهید رضا کرابی: تفاوت بین نسخهها
(صفحهای جدید حاوی « کد شهید: 6220412 تاریخ تولد : نام : رضا محل تولد : اسفراین نام خانوادگی : کرابی ت...» ایجاد کرد) |
|||
| سطر ۷۰: | سطر ۷۰: | ||
متن کامل خاطره | متن کامل خاطره | ||
| − | هنوز پسرم به دنیا نیامده بود که همسرم گفت : اگر خدا به من پسری بدهد او را غلام حضرت امام رضا (ع) خواهم کرد . خداوند به ما پسری عطا فرمود و نامش رضا گذاشتیم او را به مشهد بردیم و اسمش را برای خادمی حضرت رضا (ع) نوشته و گوش وی را سوراخ کردیم و حلقه ای آویزان کردیم که تا عمر دارد خدمتگزار حضرت رضا (ع) باشد و همین طور هم شد و درراه خدا به شهادت رسید . | + | هنوز پسرم به دنیا نیامده بود که همسرم گفت : اگر خدا به من پسری بدهد او را غلام حضرت امام رضا (ع) خواهم کرد . خداوند به ما پسری عطا فرمود و نامش رضا گذاشتیم او را به مشهد بردیم و اسمش را برای خادمی حضرت رضا (ع) نوشته و گوش وی را سوراخ کردیم و حلقه ای آویزان کردیم که تا عمر دارد خدمتگزار حضرت رضا (ع) باشد و همین طور هم شد و درراه خدا به شهادت رسید. |
| − | + | <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17284 یاران رضا]</ref> | |
| + | |||
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references/> | ||
نسخهٔ ۳ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۲۷
کد شهید: 6220412 تاریخ تولد : نام : رضا محل تولد : اسفراین نام خانوادگی : کرابی تاریخ شهادت : 1362/06/01 نام پدر : محمدباقر مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : شهداء خاطرات خواب و رویای دیگران درمورد شهید موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی متن کامل خاطره
یک شب در خواب دیدم که سه تا است با سرنشین ، یکی قرمز و آن دوتای دیگر مشخص نبودند آمدند و گفتند : چرا حلقه ی رضا را برگوشش نمی کنید ؟ گفتم : گم شده است . فرمودند : حلقه را حتماً به گوشش کنید چون آن حلقه ی خادمی است از خواب بیدار شدم بعد از چند لحظه دیدم رضا هم از خواب بیدار شد و گفت : خواب دیدم سه تا اسب سوار آمدند و به من گفتند : حلقه ات زیر درخت گلابی زیر یک تکه موزاییک است که تمیزه و پاکیزه است و همانطور به گوشت کن . همان مکانی را که آدرس داده بودند را گشتیم و حلقه را پیدا نمودیم انگار که حلقه را با گلاب شسته و در آنجا گذاشته بودند حلقه را برداشتیم و به گوش رضا نمودیم . لحظه و نحوه شهادت موضوع لحظه و نحوه شهادت راوی متن کامل خاطره
بعد از چند روز مقاومت به روی یالهای سمت راست کله قندی در علمیات والفجر 3 بنده به اتفاق چند نفر از بچه های شمال ایران یک منطقه کوچکی را محافظت می کردیم که ناگهان یک دسته 13 نفری قرار شد برای کمک به ما ملحق شوند که در میان آنها رضا هم بعنوان بی سیم چی به چشم می خورد . آنشب بنده بدون آنکه او را به خاطر بیاورم رفتم صبح که بچه ها را برای نماز بیدار می کردم دیدم که رضا داخل سنگر کوچکی در حال استراحت است که من تازه او را شناختم و با اندکی شوخی ایشان را از خواب بیدار کردیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم و چند لحظه ای با هم صحبت کردیم بعد رضا گفت : هادی انگار خبر شهادت شما را به شهرستان برده اند برو و به هر طریقی است خبر سلامتی خودت و مرا به خانواده هایمان برسان . در جواب گفتم : رضا جان تو که می دانی اگر شربت شهادت یک ریال هم بشود به ما نمی رسد از این بابت خیالت راحت باشد . آن روز تا غروب مشغول گشت زنی بودیم رضا با یک اسلحه تیربار تصمیم گرفت چند عراقی را که مزاحم ما بودند به هلاکت برساند که موفق هم شد . ساعت نزدیک 45/2 دقیقه بعد از ظهر روز 1/6/62 بود که هنوز چند قدمی از هم جدا نشده بودیم که رضا به آرامی روی زمین خوابیده بود تا خودم را سراسیمه به کنار پیکرش رساندم دیگر جز تبسمی با لبانی خون آلود چیزی عایدم نشد به هر حال بدون اختیار گریه ام گرفت وسرش را به زانو گرفتم و آخرین جملات زیبا و دلنشین رضا را که می گفت : هادی جان سعی کن مرا بطرف کربلا قرار دهی و خداحافظی کرد را گوش دادم . رضا با ترکش خمپاره 60 آن هم از ناحیه سر و چه زیبا و بی صدا بی آنکه ناله ای کند به درجه رفیع شهادت رسید و به دیدار دوست شتافت . خوشا به حالش و تمامی کسانی که شهادت را بر زنده بودن ترجیح دادند . چون نمی توانستم برای تشییع پیکر پاکش به پشت جبهه بیایم بسیارناراحت بودم ولی نمی دانم کار خدا بود یا نه که جنازه رضا چند روز طول کشید تا به شهرستان برسد و من هم توانستم در تشییع پیکرش شرکت کنم ولی تحمل دیدن اینکه او را تشییع کنند را نداشتم . آری دو ماه بعد از شهادت رضا اسفراین دیگر برایم معنایی نداشت ولی این دو ماه گذشت و دوباره به جبهه رفتم که در عملیات خیبر به اسارت دشمنان از خدا بی خبر عراقی در آمدم . آری رضا رفت ، دنیا بی وفاست و خداوند هم افراد را گلچین می کند. عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی متن کامل خاطره
یک مرتبه رضا در بیمارستان بستری بود هر موقع به ملاقات ایشان می رفتیم و مواد غذایی و خوراکی برای او می بردیم ، رضا بعد از اینکه از پیش او می رفتیم تمام چیزهایی را که برایش آورده بودند برای مریض های دیگر می برد. تا اینکه یک روز یکی از هم تختی های او گفت : رضا خیلی علاقه دارد که به جبهه برود و گفته اگر پدرم به سلامتی از جبهه برگردد من حتماً برای اعزام به جبهه اقدام می کنم . چون پدرم خودش هم به جبهه رفته بود نمی توانست مانع شود که او به جبهه برود. در مشهد زمانی که آنها را به پادگان برده بودند . افرادی که کوچک یا ضعیف بودند را از صف بیرون می آوردند و رضا بعداً تعریف کرد که : من آنجا در صف چند تا آجرزیر پایم گذاشم و ساک خودم و دوستم را دو دوطرف خودم گذاشتم که کسی متوجه نشود ولی متاسفانه آنان متوجه می شوند و او را از صف بیرون می کشند ولی رضا آنقدر گریه و التماس می کند تا اینکه او را اعزام می کنند . حرمت والدین موضوع حرمت والدين راوی متن کامل خاطره
به یاد دارم وقتی که رضا در اهواز بود یک پماد برای پا دردم فرستاد و روی پماد نوشته بود پدرجان ! من که کاری نتوانستم برای شما انجام دهم فقط این پماد را برایت می فرستم تا پاهایت هر چه زودتر خوب شود . خواب و رویای شهید موضوع خواب و روياي شهيد راوی متن کامل خاطره
به یاد دارم در سن پنج سالگی رضا حلقه ی خادمی در گوش راست داشت که آن گم شده بود یک شب در نیمه های شب دیدیم بلند شده و هراسان خودش را به درون حیاط کنار درختی که جنب حوض بود رساند و آنجا را با دست کند و حلقه اش را پیدا کرد وقتی از رضا سوال کردیم که از کجا فهمیدی که حلقه ات آنجا است در جواب گفت : سید بزرگواری آمد که خیلی زیبا بود و فرمود که حلقه ات کجاست ؟ گفتم : نمی دانم . فرمودند : این بار به شما جایش را می گویم بروید بردارید و مراقب باشید که دیگر آنرا گم نکنید و من رفتم و همانجا را کندم و دیدم که حلقه آنجا ست . از آن موقع به بعد هیچ گاه حلقه را از خودش جدا نمی کرد تا اینکه در سن 13 سالگی بود که دیگر ما متوجه نشدیم که حلقه را چکار کرده است و توضیح درمورد آن نمی داد. عشق شهادت موضوع عشق شهادت راوی متن کامل خاطره
یکروز پدر بزرگ رضا گفت : اگر می خواهید بدانید که آیا تا سال دیگر زنده هستید بایدنه شب از شبهای ماه صفر بروید بیرون اگر سایه سرتان روی دیوار افتاد تاسال دیگر زنده هستید و اگر این اتفاق نیفتاد زنده نیستید. رضا با هادی حسین پور بیرون رفتند و بعد از چند ساعت به خانه آمدند وگفتند : پدر بزرگ ما این کار را کردیم سایه ی من روی دیوار نیفتاد ونصف ساه سرهادی روی دیوار افتاد بعد پدر بزرگش گفت : من با شما شوخی کردم واین مطلب صحت ندارد بعد از مدتی به پدرم گفتم : پدر جان همانطور شد که شما گفتید رضا شهید و هادی در همان سال اسیر شد . پیش بینی شهادت موضوع پيش بيني شهادت راوی متن کامل خاطره
برادرم وقتی که می خواست به جبهه برود به خانه ما آمدو گفت : خواهر جان اگر من شهید شدم و جنازه ام را آوردند اول نگذار که پدر و مادر صورت مرا ببینند خودت صورتم را با گلاب بشور که صورتم مبادا کثیف باشد ک پدر و مادرناراحت شوند اتفاقاً درموقع آوردن ایشان صورتش خونی شده بود که من آنرا کاملاً باگلاب شستم . خاطرات سیاسی موضوع خاطرات سياسي راوی متن کامل خاطره
یادم می آید زمانی که حکومت شاهنشاهی سرنگون شد و شاه از ایران فرار کرد رضا به قدری خوشحال بود که چند جعبه شیرینی تهیه وآن را بین مردم پخش کرد عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی متن کامل خاطره
وقتی برای اولین بار می خواست به جبهه برود من مخالفت کردم و اما او اصرار کرد که : مادرجان من خواب دیده ام باید رضایت بدهی تا من به جبهه بروم دلیل مخالفت من نیز کم بودم سن رضا بود . بعد گفت : مادر جان من خواب دیدم که در یک قله کوه تنها هستم و نمی توانم از آن عبور کنم که یک آقایی مرا نجات داد و از قله کوه پایین آورد . بعد از گفتن این خواب رضایت دادم که ایشان به جبهه برود . تولد و کودکی موضوع تولد و کودکي راوی متن کامل خاطره
هنوز پسرم به دنیا نیامده بود که همسرم گفت : اگر خدا به من پسری بدهد او را غلام حضرت امام رضا (ع) خواهم کرد . خداوند به ما پسری عطا فرمود و نامش رضا گذاشتیم او را به مشهد بردیم و اسمش را برای خادمی حضرت رضا (ع) نوشته و گوش وی را سوراخ کردیم و حلقه ای آویزان کردیم که تا عمر دارد خدمتگزار حضرت رضا (ع) باشد و همین طور هم شد و درراه خدا به شهادت رسید. [۱]