ویرایشها
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = غلامعلیکاوشی|تصویر =غلامعلیکاوشی.jpg|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد =[[نیشابور]]|شهادت = [[1365/06/10]]|وفات = |مرگ = |محل دفن =[[بهشتفضل]]|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمتها =[[رزمنده]]|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشانهای لیاقت = |عملیات = |فعالیتها = |تحصیلات =|تخصصها = |شغل = دانش آموز|خانواده = نام پدر:غلامرضا}}
کد شهید: 6529904 تاریخ تولد :
نام : غلامعلی محل تولد : نیشابور
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشتفضل
==خاطراتعشق شهادتموضوع عشق شهادتراوی محمدرضا واعظیمتن کامل خاطره==
به خاطر دارم هنگامی که غلامعلی قبل از شروع شرکت در آخرین عملیات کربلای (2)، که در آن به همراه بچهها در بیرون از سنگر نشسته بودیم فیض [[شهادت]] رسید جهت انتخاب رشته دانشگاهی چند روزی مرخصی گرفت و صحبت میکردیم. یکی از بچهها بلند شد به نیشابور آمد و برای انتخاب رشته نزد من آمد و به شوخی گفت: محمدرضا انتخاب اول من دیشب خوابی دیدم که از جمع ما یکی به دانشگاه کربلا و رشته [[شهادت میرسد ولی متوجه نشدم که او کیست]] است. وقتی که صحبت ایشان تمام شد، غلامعلی بلند سپس دوباره عازم جبهه شد و گفت: آن نفر من هستم قبل از اعلام نتایج دانشگاه در عملیاتی که به آرزویم میرسم و همانطور هم شد. هنگام شرکت در عملیات مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت و کرده بود به فیض عظیم درجه رفیع [[شهادت ]] نائل گشتو با بالاترین امتیاز در انتخاب اول قبول شد.غسل شهادتموضوع غسل شهادتراوی فاطمه پاکدامنمتن کامل خاطرهمحمدرضا واعظی
به خاطر دارم من و همسرم به مکه مکرمه خانه خدا مشرف شده بودیم. وقتی برگشتیم همسایهها گفتند: که فرزندم غلامعلی با خواهرش سرسنگین شده وقتی علت به فیض [[شهادت]] نائل گشت، ساک وسایلش را جویا شدیم، خواهرش که سنش نیز کم بود گفت: از منطقه برای ما آوردند. من با مانتو شلوار به منزل همسایه رفتم وقتی که به آنها بگویم تلفن کارشان دارد، غلامعلی ناراحت شد ساک را باز کردم دیدم که چرا با مانتو شلوار رفتم لباسهایش خیس و به همین خاطر با من سرسنگین شده در یک نایلون است. وقتی با غلامعلی صحبت کردم از طرف پرسیدم چرا لباسهای پسرم خیس است. در جوابم گفت: مادر، قبل از همین ابتدا کودکی باید اخلاق اینکه غلامعلی در عملیات شرکت کند غسل [[شهادت]] به جا آورد و حجاب اسلامی را رعایت به راز و زینب وار باشد تا عادت بکنند. ایشان خیلی نیاز با خدا پرداخت و سپس به حجاب زن تقید داشتندهمراه دیگر بچهها عازم عملیات شد.خواب و رویای دیگران درمورد شهیدموضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيدراوی فاطمه پاکدامنمتن کامل خاطره
فرزندم غلامعلی اغلب در فعالیتهای مذهبی و بسیجی شرکت داشتند. به یاد دارم یک شب که هنوز غلامعلی به خانه نیامده بود از بالای در خانه یک پاکت محتوی نامه و یک چاقو بود که به داخل حیاط انداختند. نامه را که باز کردم دیدم در آن نوشته شده، اگر غلامعلی دست از انقلاب و مسجد بر نداری با همین چاقو سرت را میبریم. وقتی ایشان به منزل آمد ماجرا را برایش تعریف کردیم گفت: هرکس هر کاری میخواهد بکند. مرا به مرگ تهدید کند؟ من از این جور چیزها نمیترسم به این طور افراد توجه نکنید. من از کار مذهبی خودم دست بر نمیدارم. راوی فاطمه پاکدامن
* موضوع تقيد به حجاب
به خاطر دارم من و همسرم به مکه مکرمه خانه خدا مشرف شده بودیم. وقتی برگشتیم همسایهها گفتند: غلامعلی با خواهرش سرسنگین شده وقتی علت را جویا شدیم، خواهرش که سنش نیز کم بود گفت: من با مانتو شلوار به منزل همسایه رفتم که به آنها بگویم تلفن کارشان دارد، غلامعلی ناراحت شد که چرا با مانتو شلوار رفتم و به همین خاطر با من سرسنگین شده است. وقتی با غلامعلی صحبت کردم گفت: مادر، از همین ابتدا کودکی باید اخلاق و حجاب اسلامی را رعایت و زینب وار باشد تا عادت بکنند. ایشان خیلی به حجاب زن تقید داشتند. راوی فاطمه پاکدامن
* موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
یک شب خواب دیدم که غلامعلی در بیابان بزرگی راه می رود به او گفتم علی جان چرا در این بیابان هستی گفت مادر مرا حلال کن صبح که از خواب بیدار شدم دیدم پرنده ای بر روی در خانه نشسته است همسرم را بیدار کردم و گفتم بلند شو علی [[شهید]] شده است او گفت چرا این حرف را می زنی علی حالش خوب است و دارد پیش ما می آید بعد از آن به [[سپاه]] رفتم و گفتم پرونده پسرم را به من نشان دهید آنها گفتند پرونده ای ندارد گفتم حداقل با منطقه جنگی تماس بگیرید و ببینید چه خبر است هر چه تلاش کردند تماس برقرار نشد عصر دوباره خبر گرفتم ولی باز هم خبری نبود شب جمعه می خواستند جنازه ها را به نیشابور بیاورند من به پدر ایشان گفتم اگر علی سالم بود حتما به ما زنگ می زد آن شب را هر طور بود گذراندیم صبح به دوستش تلفن کردیم و احوال غلامعلی را از ایشان پرسیدیم و گفتیم شما با [[سپاه]] تماس بگیرید و ببینید چه خبر است گفت چیزی نیست شما ناراحت نشوید گوشی تلفن را گذاشتم دیدم ماشین بنیاد در خانه ما توقف کرد که خبر [[شهادت]] علی را به ما بدهند. راوی فاطمه پاکدامن
* موضوع آخرين وداع با خانواده
هنگامی که غلامعلی می خواست برای آخرین بار اعزام جبهه شود به راه آهن رفتیم و من در آنجا به مادرش گفتم هر چه قدر دلتان می خواهد علی را نگاه کنید چهره اش خیلی نورانی شده است و این بار به آرزویی که دارد می رسد مادرش نگاهی به ایشان انداخت و دوباره او را در آغوش گرفت در همان لحظه غلامعلی برگشت و به من گفت خلیل جان [[شهادت]] از آن مردان خداست ما بنده های سر تا پا تقصیر که لیافت [[شهید]] شدن را نداریم این را گفت و به طرف قطار حرکت کرد و رفت که در همین اعزام بود که به آرزویش رسید و جز مردان خدا قرار گرفت و به فیض عظیم [[شهادت]] نائل گشت. راوی خلیل پاکدامن
* موضوع اعتقاد به معاد
به خاطر دارم روزی به همراه خانواده هایمان جهت زیارت به قم سفر کردیم یک روز به همراه غلامعلی در صف نانوایی بودیم وقتی که نان را گرفتیم غلامعلی سنگ داغی را که تازه از تنور بیرون آمده بود برداشت و در دست فشرد و بعد از چند لحظه کوتاه آن را پرتاب کرد و به من گفت: ببین محمد جان ما طاقت یک لحظه نگاه داشتن سنگ داغ را نداریم پس چطور با این همه گناه در این دنیا هرگز به آتش جهنم فکر نمی کنیم من در آن موقع خیلی تحت تاثیر حرف ایشان قرار گرفتم و از آن پس سعی کردم کمتر گناه کنم. راوی محمد عزیزآبادی
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17224 یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:غلامعلیکاوشی.jpg
</gallery>
==رده==
{{ترتیبپیشفرض: غلامعلی کاوشی}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]