ویرایش‌ها

شهید علی رضا حیدریان‌

۱٬۵۹۹ بایت اضافه‌شده، ‏۴ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۵۸
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = علیرضاحیدریان‌
|تصویر =
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[نیشابور]]
|شهادت = [[1361/07/22]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها =[[رزمنده‌]]
|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشان‌های لیاقت =
|عملیات‌ =
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات =
|تخصص‌ها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:فتح‌علی‌
}}
 
 
نام : علیرضا محل تولد : نیشابور
نام خانوادگی : حیدریان‌ تاریخ شهادت : 1361/07/22
نام پدر : فتح‌علی‌
مسئولیت : رزمنده‌
==خاطرات:==* من و علیرضا مشغول درست کردن دیوار باغ بودیم و چند روزی بود که شروع به این کار کرده بودیم که برادران [[سپاه ]] جهت ثبت نام اعزام افراد به جبهه به روستا آمده بودند علیرضا گفت من چون مرحله اول نتوانسته ام بروم ، بروم، این دفعه می روم . به او گفتم : این بار به جبهه نرو و کمکم کن تا دیوار باغ را تمام کنیم . در جواب گفت: کار دنیا زیاد است و تمامی ندارد ، ندارد، من باید به جبهه بروم. * یک روز در تابستان که انگورهای باغ ما رسیده بود علی رضا سبدی را پر از انگور کرد ه کرده بود و به درب خانه دوستان مدرسه خود برده بود که بعداً به من گفت : پدر از من راضی باش که بدون اجازه شما این کار را کردم . من به این خاطر این کار را کردم که دوستانم بر گردن من حق دارند . * بعد از [[شهادت ]] فرزندم یک شب در باغ خوابیده بودم خواب دیدم که یک سیدی آمد و حال من را جویا شد و گفت : پدرم چرا غمگین و ناراحت هستی ؟ هستی؟ آیا از [[شهادت ]] فرزندت ناراحت هستی ؟ هستی؟ گفتم : نه ، نه، من خیلی خوشحال و راضی هستم . به او گفتم : آقا من که درب باغ را بسته ام شما چه کسی هستید و از کجا آمده اید ؟ اید؟ در حالیکه دست او را بوسیدم و او نیز دستی به سرم کشید گفت : ناراحت نباش جای فرزندت بسیار خوب است ، است، و به طرف آخر باغ حرکت کرد و رفت و من در حالیکه گریه می کردم دنبال او می رفتم که از خواب بیدار شدم . * بعد از [[شهادت ]] فرزندم علیرضا، یک شب در باغ خوابیدم، که در خواب دیدم سیدی به نزد من آمد و حال مرا جویا شد و گفت: پدرم چرا غمگین و ناراحتی هستی آیا از [[شهادت ]] فرزندت ناراحتی گفتم نه من افتخار می کنم و خوشحال و راضی هستم که پدر چنین شهیدی [[شهید]]ی هستم. سپس به آن سید گفتم: آقا من که در باغ را بسته ام شما چه کسی هستید و از کجا آمده اید در حالیکه دست او را بوسیدم او نیز دستی بر سرم کشید و گفت: ناراحت نباش فرزندت جایش بسیار خوب است و به طرف آخر باغ حرکت کرد و رفت و من در حالیکه گریه می کردم به دنبال او رفتم که ناگهان از خواب بیدار شدم.سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7680یاران رضا]</ref>==پانویس==<references/>==رده=={{ترتیب‌پیش‌فرض: علیرضاحیدریان‌}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش