{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = رضاکرابی
|تصویر =رضاکرابی.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[اسفراین]]
|شهادت = [[1362/06/01]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =[[شهداء]]
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمتها =[[رزمنده]]
|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشانهای لیاقت =
|عملیات =
|فعالیتها =
|تحصیلات =
|تخصصها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:محمدباقر
}}
کد شهید: 6220412 تاریخ تولد :
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : شهداء
==خاطرات==خواب و رویای دیگران درمورد شهید* موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيدراوی متن کامل خاطرهیک شب در خواب دیدم که سه تا است با سرنشین، یکی قرمز و آن دوتای دیگر مشخص نبودند آمدند و گفتند: چرا حلقه ی رضا را برگوشش نمی کنید؟ گفتم: گم شده است. فرمودند: حلقه را حتماً به گوشش کنید چون آن حلقه ی خادمی است از خواب بیدار شدم بعد از چند لحظه دیدم رضا هم از خواب بیدار شد و گفت: خواب دیدم سه تا اسب سوار آمدند و به من گفتند: حلقه ات زیر درخت گلابی زیر یک تکه موزاییک است که تمیزه و پاکیزه است و همانطور به گوشت کن. همان مکانی را که آدرس داده بودند را گشتیم و حلقه را پیدا نمودیم انگار که حلقه را با گلاب شسته و در آنجا گذاشته بودند حلقه را برداشتیم و به گوش رضا نمودیم.
یک شب در خواب دیدم که سه تا است با سرنشین ، یکی قرمز و آن دوتای دیگر مشخص نبودند آمدند و گفتند : چرا حلقه ی رضا را برگوشش نمی کنید ؟ گفتم : گم شده است . فرمودند : حلقه را حتماً به گوشش کنید چون آن حلقه ی خادمی است از خواب بیدار شدم بعد از چند لحظه دیدم رضا هم از خواب بیدار شد و گفت : خواب دیدم سه تا اسب سوار آمدند و به من گفتند : حلقه ات زیر درخت گلابی زیر یک تکه موزاییک است که تمیزه و پاکیزه است و همانطور به گوشت کن . همان مکانی را که آدرس داده بودند را گشتیم و حلقه را پیدا نمودیم انگار که حلقه را با گلاب شسته و در آنجا گذاشته بودند حلقه را برداشتیم و به گوش رضا نمودیم .
لحظه و نحوه شهادت
موضوع لحظه و نحوه شهادت
راوی
متن کامل خاطره
بعد از چند روز مقاومت به روی یالهای سمت راست کله قندی در [[علمیات والفجر 3 ]] بنده به اتفاق چند نفر از بچه های شمال ایران یک منطقه کوچکی را محافظت می کردیم که ناگهان یک دسته 13 نفری قرار شد برای کمک به ما ملحق شوند که در میان آنها رضا هم بعنوان [[بی سیم چی ]] به چشم می خورد . آنشب بنده بدون آنکه او را به خاطر بیاورم رفتم صبح که بچه ها را برای نماز بیدار می کردم دیدم که رضا داخل سنگر کوچکی در حال استراحت است که من تازه او را شناختم و با اندکی شوخی ایشان را از خواب بیدار کردیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم و چند لحظه ای با هم صحبت کردیم بعد رضا گفت : هادی انگار خبر [[شهادت ]] شما را به شهرستان برده اند برو و به هر طریقی است خبر سلامتی خودت و مرا به خانواده هایمان برسان . در جواب گفتم : رضا جان تو که می دانی اگر شربت شهادت یک ریال هم بشود به ما نمی رسد از این بابت خیالت راحت باشد . آن روز تا غروب مشغول گشت زنی بودیم رضا با یک اسلحه [[تیربار ]] تصمیم گرفت چند عراقی [[عراق]]ی را که مزاحم ما بودند به هلاکت برساند که موفق هم شد . ساعت نزدیک 45/2 دقیقه بعد از ظهر روز 1/6/62 بود که هنوز چند قدمی از هم جدا نشده بودیم که رضا به آرامی روی زمین خوابیده بود تا خودم را سراسیمه به کنار پیکرش رساندم دیگر جز تبسمی با لبانی خون آلود چیزی عایدم نشد به هر حال بدون اختیار گریه ام گرفت وسرش را به زانو گرفتم و آخرین جملات زیبا و دلنشین رضا را که می گفت : هادی جان سعی کن مرا بطرف کربلا قرار دهی و خداحافظی کرد را گوش دادم . رضا با ترکش خمپاره 60 آن هم از ناحیه سر و چه زیبا و بی صدا بی آنکه ناله ای کند به درجه رفیع [[شهادت ]] رسید و به دیدار دوست شتافت . خوشا به حالش و تمامی کسانی که [[شهادت ]] را بر زنده بودن ترجیح دادند . چون نمی توانستم برای تشییع پیکر پاکش به پشت جبهه بیایم بسیارناراحت بسیار ناراحت بودم ولی نمی دانم کار خدا بود یا نه که جنازه رضا چند روز طول کشید تا به شهرستان برسد و من هم توانستم در تشییع پیکرش شرکت کنم ولی تحمل دیدن اینکه او را تشییع کنند را نداشتم . آری دو ماه بعد از [[شهادت ]] رضا اسفراین دیگر برایم معنایی نداشت ولی این دو ماه گذشت و دوباره به جبهه رفتم که در [[عملیات ]] خیبر به اسارت دشمنان از خدا بی خبر عراقی [[عراق]]ی در آمدم . آری رضا رفت رف ، دنیا بی وفاست و خداوند هم افراد را گلچین می کند. * موضوع عشق به جهاد یک مرتبه رضا در بیمارستان بستری بود هر موقع به ملاقات ایشان می رفتیم و مواد غذایی و خوراکی برای او می بردیم، رضا بعد از اینکه از پیش او می رفتیم تمام چیزهایی را که برایش آورده بودند برای مریض های دیگر می برد. تا اینکه یک روز یکی از هم تختی های او گفت: رضا خیلی علاقه دارد که به جبهه برود و گفته اگر پدرم به سلامتی از جبهه برگردد من حتماً برای اعزام به جبهه اقدام می کنم. چون پدرم خودش هم به جبهه رفته بود نمی توانست مانع شود که او به جبهه برود. در مشهد زمانی که آنها را به پادگان برده بودند. افرادی که کوچک یا ضعیف بودند را از صف بیرون می آوردند و رضا بعداً تعریف کرد که: من آنجا در صف چند تا آجر زیر پایم گذاشم و ساک خودم و دوستم را دو دوطرف خودم گذاشتم که کسی متوجه نشود ولی متاسفانه آنان متوجه می شوند و او را از صف بیرون می کشند ولی رضا آنقدر گریه و التماس می کند تا اینکه او را اعزام می کنند. * موضوع عشق حرمت والدين به جهادیاد دارم وقتی که رضا در [[اهواز]] بود یک پماد برای پا در دم فرستاد و روی پماد نوشته بود پدرجان! من که کاری نتوانستم برای شما انجام دهم فقط این پماد را برایت می فرستم تا پاهایت هر چه زودتر خوب شود.راوی متن کامل خاطره* موضوع خواب و روياي شهيد به یاد دارم در سن پنج سالگی رضا حلقه ی خادمی در گوش راست داشت که آن گم شده بود یک شب در نیمه های شب دیدیم بلند شده و هراسان خودش را به درون حیاط کنار درختی که جنب حوض بود رساند و آنجا را با دست کند و حلقه اش را پیدا کرد وقتی از رضا سوال کردیم که از کجا فهمیدی که حلقه ات آنجا است در جواب گفت: سید بزرگواری آمد که خیلی زیبا بود و فرمود که حلقه ات کجاست؟ گفتم: نمی دانم. فرمودند: این بار به شما جایش را می گویم بروید بردارید و مراقب باشید که دیگر آنرا گم نکنید و من رفتم و همانجا را کندم و دیدم که حلقه آنجا ست . از آن موقع به بعد هیچ گاه حلقه را از خودش جدا نمی کرد تا اینکه در سن 13 سالگی بود که دیگر ما متوجه نشدیم که حلقه را چکار کرده است و توضیح درمورد آن نمی داد. * موضوع عشق شهادت یکروز پدر بزرگ رضا گفت: اگر می خواهید بدانید که آیا تا سال دیگر زنده هستید باید نه شب از شبهای ماه صفر بروید بیرون اگر سایه سرتان روی دیوار افتاد تاسال دیگر زنده هستید و اگر این اتفاق نیفتاد زنده نیستید. رضا با هادی حسین پور بیرون رفتند و بعد از چند ساعت به خانه آمدند وگفتند: پدر بزرگ ما این کار را کردیم سایه ی من روی دیوار نیفتاد ونصف ساه سرهادی روی دیوار افتاد بعد پدر بزرگش گفت: من با شما شوخی کردم واین مطلب صحت ندارد بعد از مدتی به پدرم گفتم: پدر جان همانطور شد که شما گفتید رضا [[شهید]] و هادی در همان سال اسیر شد.
یک مرتبه رضا در بیمارستان بستری بود هر موقع به ملاقات ایشان می رفتیم و مواد غذایی و خوراکی برای او می بردیم ، رضا بعد از اینکه از پیش او می رفتیم تمام چیزهایی را که برایش آورده بودند برای مریض های دیگر می برد. تا اینکه یک روز یکی از هم تختی های او گفت : رضا خیلی علاقه دارد که به جبهه برود و گفته اگر پدرم به سلامتی از جبهه برگردد من حتماً برای اعزام به جبهه اقدام می کنم . چون پدرم خودش هم به جبهه رفته بود نمی توانست مانع شود که او به جبهه برود. در مشهد زمانی که آنها را به پادگان برده بودند . افرادی که کوچک یا ضعیف بودند را از صف بیرون می آوردند و رضا بعداً تعریف کرد که : من آنجا در صف چند تا آجرزیر پایم گذاشم و ساک خودم و دوستم را دو دوطرف خودم گذاشتم که کسی متوجه نشود ولی متاسفانه آنان متوجه می شوند و او را از صف بیرون می کشند ولی رضا آنقدر گریه و التماس می کند تا اینکه او را اعزام می کنند .حرمت والدین* موضوع حرمت والدينراوی متن کامل خاطرهپيش بيني شهادت
به یاد دارم برادرم وقتی که رضا در اهواز بود یک پماد برای پا دردم فرستاد می خواست به جبهه برود به خانه ما آمدو گفت: خواهر جان اگر من [[شهید]] شدم و جنازه ام را آوردند اول نگذار که پدر و مادر صورت مرا ببینند خودت صورتم را با گلاب بشور که صورتم مبادا کثیف باشد ک پدر و روی پماد نوشته مادرناراحت شوند اتفاقاً درموقع آوردن ایشان صورتش خونی شده بود پدرجان ! من که کاری نتوانستم برای شما انجام دهم فقط این پماد من آن را برایت می فرستم تا پاهایت هر چه زودتر خوب شود کاملاً باگلاب شستم .خواب و رویای شهیدموضوع خواب و روياي شهيدراوی متن کامل خاطره
به یاد دارم در سن پنج سالگی رضا حلقه ی خادمی در گوش راست داشت که آن گم شده بود یک شب در نیمه های شب دیدیم بلند شده و هراسان خودش را به درون حیاط کنار درختی که جنب حوض بود رساند و آنجا را با دست کند و حلقه اش را پیدا کرد وقتی از رضا سوال کردیم که از کجا فهمیدی که حلقه ات آنجا است در جواب گفت : سید بزرگواری آمد که خیلی زیبا بود و فرمود که حلقه ات کجاست ؟ گفتم : نمی دانم . فرمودند : این بار به شما جایش را می گویم بروید بردارید و مراقب باشید که دیگر آنرا گم نکنید و من رفتم و همانجا را کندم و دیدم که حلقه آنجا ست . از آن موقع به بعد هیچ گاه حلقه را از خودش جدا نمی کرد تا اینکه در سن 13 سالگی بود که دیگر ما متوجه نشدیم که حلقه را چکار کرده است و توضیح درمورد آن نمی داد.عشق شهادت* موضوع عشق شهادتراوی متن کامل خاطرهخاطرات سياسي
یکروز پدر بزرگ رضا گفت : اگر یادم می خواهید بدانید آید زمانی که آیا تا سال دیگر زنده هستید بایدنه شب حکومت شاهنشاهی سرنگون شد و شاه از شبهای ماه صفر بروید بیرون اگر سایه سرتان روی دیوار افتاد تاسال دیگر زنده هستید و اگر این اتفاق نیفتاد زنده نیستید. ایران فرار کرد رضا با هادی حسین پور بیرون رفتند و بعد از به قدری خوشحال بود که چند ساعت به خانه آمدند وگفتند : پدر بزرگ ما این کار جعبه شیرینی تهیه وآن را کردیم سایه ی من روی دیوار نیفتاد ونصف ساه سرهادی روی دیوار افتاد بعد پدر بزرگش گفت : من با شما شوخی کردم واین مطلب صحت ندارد بعد از مدتی به پدرم گفتم : پدر جان همانطور شد که شما گفتید رضا شهید و هادی در همان سال اسیر شد بین مردم پخش کرد.پیش بینی شهادتموضوع پيش بيني شهادتراوی متن کامل خاطره
برادرم وقتی که می خواست * موضوع عشق به جبهه برود به خانه ما آمدو گفت : خواهر جان اگر من شهید شدم و جنازه ام را آوردند اول نگذار که پدر و مادر صورت مرا ببینند خودت صورتم را با گلاب بشور که صورتم مبادا کثیف باشد ک پدر و مادرناراحت شوند اتفاقاً درموقع آوردن ایشان صورتش خونی شده بود که من آنرا کاملاً باگلاب شستم .خاطرات سیاسیموضوع خاطرات سياسيراوی متن کامل خاطرهجهاد
یادم وقتی برای اولین بار می آید زمانی که حکومت شاهنشاهی سرنگون شد خواست به جبهه برود من مخالفت کردم و شاه از ایران فرار اما او اصرار کرد رضا که: مادرجان من خواب دیده ام باید رضایت بدهی تا من به قدری خوشحال جبهه بروم دلیل مخالفت من نیز کم بودم سن رضا بود . بعد گفت: مادر جان من خواب دیدم که چند جعبه شیرینی تهیه وآن را بین مردم پخش کردعشق به جهادموضوع عشق در یک قله کوه تنها هستم و نمی توانم از آن عبور کنم که یک آقایی مرا نجات داد و از قله کوه پایین آورد. بعد از گفتن این خواب رضایت دادم که ایشان به جهادراوی متن کامل خاطرهجبهه برود.
وقتی برای اولین بار می خواست به جبهه برود من مخالفت کردم و اما او اصرار کرد که : مادرجان من خواب دیده ام باید رضایت بدهی تا من به جبهه بروم دلیل مخالفت من نیز کم بودم سن رضا بود . بعد گفت : مادر جان من خواب دیدم که در یک قله کوه تنها هستم و نمی توانم از آن عبور کنم که یک آقایی مرا نجات داد و از قله کوه پایین آورد . بعد از گفتن این خواب رضایت دادم که ایشان به جبهه برود .تولد و کودکی* موضوع تولد و کودکيراوی متن کامل خاطره
هنوز پسرم به دنیا نیامده بود که همسرم گفت : اگر خدا به من پسری بدهد او را غلام حضرت امام رضا (ع) خواهم کرد . خداوند به ما پسری عطا فرمود و نامش رضا گذاشتیم او را به مشهد بردیم و اسمش را برای خادمی حضرت رضا (ع) نوشته و گوش وی را سوراخ کردیم و حلقه ای آویزان کردیم که تا عمر دارد خدمتگزار حضرت رضا (ع) باشد و همین طور هم شد و درراه خدا به [[شهادت ]] رسید .منبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17284یاران رضا]</ref>==پانویس==<references/>==نگارخانه تصاویر==<gallery>Image:رضاکرابی.jpg</gallery>==رده=={{ترتیبپیشفرض: رضا کرابی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان شمالی]][[رده: شهدای شهرستان اسفراین]]