ویرایشها
کد شهید: 6221105
نام : جواد
نام پدر خانوادگی : حسن کشکی
نام خانوادگی پدر : کشکی حسن
محل تولد : سبزوار
* آخرین وداع با خانواده
روزی که می خواست به جبهه برود هنگام رفتن صورتش را بوسیدم و یک سینی برداشته و یک پارچ آب و قرآن و آینه در آن گذاشتیم که جواد نگاهی به آن انداخت و گفت: مادر جان چرا این کارها را می کنی، سینی را برگردان، نمی خواهم همسایه ها ببینند فقط از زیر قرآن ردم کن ولی پشت سرم آب نریز. اما وقتی که خیلی اصرار مرا دید ، گفت: آرزوی من [[شهادت]] است، سپس قرآنی از جیبش بیرون آورد و گفت: قرآن همیشه همراه من است، ما برای قرآن می جنگیم تا پیروز شویم. دلم آرام نگرفت گونه هایش را بوسیدم و گفتم: مادر جان بخدا سپردمت. هنگام رفتن به طوری که متوجه نشود پشت سرش آب ریختم وگفتم: برو بخدا سپردمت . هنگام رفتن با همسایه ها و دو سه تا مرد که با او کار می کردند خداحافظی کرد و رفت. در ماه رمضان به فیض [[شهادت]] نایل آمد.
راوی صدیقه کشکی
زمانی که [[شهید کوشکی]] همراه بچه ها برای شناسایی منطقه کله قندی رفته بودند در راه برگشت دشمن آنها را زیر نظر می گیرد. در حالیکه جواد تشنه اش می شود و از دوستانش آب طلب می کند یک قوطی کمپوت بر می دارد تا داخل آن آب بریزد. همین که می خواهد آب بخورد ترکش به او اصابت می کند و او فرصت آب خوردن هم پیدا نمی کند و به شهادت می رسد. راوی حسن کشکی
آخرین دفعه ای که از جبهه به مرخصی آمده بود ، آخرین سحرگاه ماه رمضان بود که به من گفت: دعا کن این دفعه که رفتم [[شهید]] شوم. نمی دانم دفعه قبل چرا همه [[شهید]] شدند ولی من به [[شهادت]] نرسیدم. وی علاقه شدیدی به [[شهادت]] داشت. راوی عصمت کوشکی
* عشق شهادت
راوی صدیقه کوشکی
هنگامیکه در خانه مشغول نماز خواندن بودم جواد به خانه آمد وبرگه ای را به من داد وگفت : مادر این رضا یتنامه اعزام به جبهه است خواهش می کنم آن را امضا کنید سر دوراهی مانده بودم با خود گفتم با این سن کم فکر نمی کنم او را قبول کنند سپس رو به او کرده وگفتم صبر کن بگذار پدرت بیاید او بهتر می تواند تصمیم بگیرد وقتی این را گفتم خیلی ناراحت شد وبه زیر زمین رفت وزانوی غم به بغل گرفت وقتی دیدم خیلی افسرده شده وبه حالش غصه خوردم وگفتم : خوب ببرش بابایت تا امضا کند اوگفت نه ، اول رضایت مادر شرط بعد پدر گفتتم اشکالی ندارد بیاور تا امضا کنم وقتی امضا کردم صورتش گل انداخت واز خوشحالی چشمانش برق می زد صورتم را بوسید وگفت حالا که راضی شدی اگر پدر هم رضایت بدهد ان شاءالله به جبهه خواهم رفت رضایت پدر را هم جلب کرد وراهی جبهه شد. راوی حسن صدیقه کوشکی
قبل از انقلاب جواد از دوستانش تعدادی عکس فرح و شاه گرفته بود و داخل کشوی آهنی گذاشته بود بعدها آنها را از کشو بیرون آورد و به من نشان داد و گفت: مادر جان آنها را دوست داری؟ گفتم: من اینها را دوست ندارم از همان اول دوستشان نداشتم حقیقت را می گویم چون می دانستم چه جنایتهای می کردند بعد گفت: اگر مایلی آنها را برایت مخفی کنم وگرنه آنها را زیر پا له کرده و پاره کنم گفتم: هر طور دوست داری که دیدم قاب عکس فرح را شکست و عکسش را پاره کرد سپس گفت: مادر هر چه فکر می کنم کسی متوجه این انقلاب که [[امام خمینی (ره)]] به پا کرد نخواهد شد من گفتم: مادر چقدر ساده ای مطمئنا" همگی متوجه هستند ما باید به امید خدا این رژیم را سرنگون می کنیم. راوی صدیقه کوشکی
هنگام انتخابات ریاست جمهوری بنی صدر و آقای حبیبی هم کاندیدا شده بودند جواد به من گفت: پدر هر کدام از اقوام و آشنایان خواستند در انتخابات شرکت کنند تأکید کنید که فقط به آقای حبیبی رأی بدهند وقتی علت را پرسیدم گفت: به حرفهایم گوش کنید شما به اوضاع مملکت واقف نیستید من بهتر می دانم چه کسی شایسته تر است. راوی حسن کوشکی
* خاطرات سیاسی