{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = التماسعلیعباسی
|تصویر =
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[بجنورد]]
|شهادت = [[1364/11/24]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمتها =[[رزمنده]]
|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشانهای لیاقت =
|عملیات =
|فعالیتها =
|تحصیلات =
|تخصصها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:حسینعلی
}}
کد شهید : 6410175
نام : التماسعلی
نام خانوادگی : عباسی
محل تولد : بجنورد
نام خانوادگی : عباسی
تاریخ شهادت : 1364/11/24
گلزار :
==خاطرات خواب و رویای دیگران درمورد شهید موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی متن کامل خاطره شبی قبل از شهادت همسرم خواب دیدم که همسرم به منزل ما آمده است وپیشانی اش زخمی شده است . او به من گفت : سرم درد می کند پارچه ای بیاور وسرم را ببند . ومن این کار را کردم بعد به من گفت : سرم خیلی درد می کند . وقتی دست بر سرش کشیدم متوجه زخم روی سرش شدم . فهمیدم که همسرم به شهادت رسیده است خواب و رویای دیگران درمورد شهید موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی متن کامل خاطره 424. التماسعلی عباسی چند شب قبل از شهادت همسرم او را خواب دیدم که به منزلمان آمد . همسرم به من گفت : بیا باهم به کربلا برویم . گفتم : بچه ها را چه کار کنیم ؟ گفت : خدا بزرگ است آنها را به او بسپار . من که نگران بچه ها بودم گفتم : من پیش بچه ها هستم وبعد شهید خداحافظی کرد ورفت . خواب و رویای دیگران درمورد شهید موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی متن کامل خاطره 423. التماسعلی عباسی چند شب قبل از رفتن پسرم به جبهه خواب دیدم که دندانهایم همه ریخته است از خواب بیدار شدم و برای پسرم ناراحت شدم . به همین خاطر برای دیدن او به خانه ی اورفتم . در آنجا به من گفتند : جهت اعزام به جبهه به بجنورد رفته است . به بجنورد رفتم و پسرم را در آنجا دیدم . به او گفتم : فرزندم به جبهه نرو . گفت : انشا ء ا … می روم و به سلامتی می آیم . محبت و مهربانی==
موضوع محبت و مهرباني
راوی* موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
متن کامل خاطرهشبی قبل از [[شهادت]] همسرم خواب دیدم که همسرم به منزل ما آمده است و پیشانی اش زخمی شده است. او به من گفت: سرم درد می کند پارچه ای بیاور وسرم را ببند. و من این کار را کردم بعد به من گفت: سرم خیلی درد می کند. وقتی دست بر سرش کشیدم متوجه زخم روی سرش شدم. فهمیدم که همسرم به [[شهادت]] رسیده است.
* موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
یک بار که پدرم از مسافرت برگشت، برای ما میوه خریده بود . او در حالی که میوه ها را در دست داشت و به سمت خانه می آمد، من به سمت او دویدم و او را بوسیدم . در آن زمان یکی از اقوام ما به نام علی اکبر قلیان شهید شده بود . او فرزندی داشت که با من همبازی بود . وقتی من به سمت پدرم رفتم و او را بوسیدم او نیز به سمت پدرم آمد، و پدرم او را هم بوسید و در بغل گرفت . وقتی به خانه رفتیم پدرم، برادرم را روی یک پای خود و فرزند شهید را روی پای دیگر خود گذاشت . پدرم مدتی با هردوی آنها بازی کرد . بعد از اتمام بازی وقتی فرزندش شهید می خواست به خانة خودش برگردد، پدرم یک پاکت میوه را به او داد . من نسبت به این عمل او ناراحت شدم . ولی پدرم در برابر این عکس العمل من با مهربانی موضوع دوست داشتن یتیمان را فهماند . و مرا توصیه کرد که : با یتیمان به خوبی رفتار نمایم و آنها را دوست داشته باشم .
التماسعلی عباسی چند شب قبل از [[شهادت]] همسرم او را خواب دیدم که به منزلمان آمد. همسرم به من گفت: بیا با هم به [[کربلا]] برویم. گفتم: بچه ها را چه کار کنیم؟ گفت: خدا بزرگ است آنها را به او بسپار. من که نگران بچه ها بودم گفتم: من پیش بچه ها هستم و رویای دیگران در مورد شهادت بعد [[شهید]] خداحافظی کرد و رفت.
* موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت درمورد شهيد
راویالتماسعلی عباسی چند شب قبل از رفتن پسرم به جبهه خواب دیدم که دندانهایم همه ریخته است از خواب بیدار شدم و برای پسرم ناراحت شدم. به همین خاطر برای دیدن او به خانه ی او رفتم. در آنجا به من گفتند: جهت اعزام به جبهه به بجنورد رفته است. به بجنورد رفتم و پسرم را در آنجا دیدم. به او گفتم: فرزندم به جبهه نرو. گفت: ان شاءالله می روم و به سلامتی می آیم.
متن کامل خاطره* موضوع محبت و مهرباني
یک بار که پدرم از مسافرت برگشت، برای ما میوه خریده بود. او در حالی که میوه ها را در دست داشت و به سمت خانه می آمد، من به سمت او دویدم و او را بوسیدم. در آن زمان یکی از اقوام ما به نام علی اکبر قلیان [[شهید]] شده بود. او فرزندی داشت که با من همبازی بود. وقتی من به سمت پدرم رفتم و او را بوسیدم او نیز به سمت پدرم آمد، و پدرم او را هم بوسید و در بغل گرفت. وقتی به خانه رفتیم پدرم، برادرم را روی یک پای خود و فرزند [[شهید]] را روی پای دیگر خود گذاشت. پدرم مدتی با هردوی آنها بازی کرد. بعد از اتمام بازی وقتی فرزندش [[شهید]] می خواست به خانه خودش برگردد، پدرم یک پاکت میوه را به او داد. من نسبت به این عمل او ناراحت شدم. ولی پدرم در برابر این عکس العمل من با مهربانی موضوع دوست داشتن یتیمان را فهماند. و مرا توصیه کرد که: با یتیمان به خوبی رفتار نمایم و آنها را دوست داشته باشم.
قبل از اینکه خبر شهادت پدرم را به من و خانواده ام اطلاع دهند، یک شب * موضوع خواب دیدم شلوار بسیجی که به تن دارد پاره و پر از خون شده است . صبح که از خواب بیدار شدم خیلی ناراحت بودم، خوابم را برای مادربزرگم تعریف کردم . مادر بزرگم ناراحت شو و گفت : انشاء الله خیر است . هنگام غروب همان روز چند نفر از دوستان به منزل ما آمدند و اطلاع دادند که : پدرم زخمی شده است . با شنیدن این سخن مادرم شروع به گریه کردن نمود، و گفت : نه، من می دانم که او شهید شده است !روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
منبع سایتقبل از اینکه خبر [[شهادت]] پدرم را به من و خانواده ام اطلاع دهند، یک شب خواب دیدم شلوار [[بسیجی]] که به تن دارد پاره و پر از خون شده است. صبح که از خواب بیدار شدم خیلی ناراحت بودم، خوابم را برای مادر بزرگم تعریف کردم. مادر بزرگم ناراحت شو و گفت: ان شاء الله خیر است. هنگام غروب همان روز چند نفر از دوستان به منزل ما آمدند و اطلاع دادند که: پدرم زخمی شده است. با شنیدن این سخن مادرم شروع به گریه کردن نمود، و گفت: نه، من می دانم که او [[شهید]] شده است.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14314%2014314 سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />
==رده==
{{ترتیبپیشفرض:التماسعلی عباسی}}