به یاد دارم زمستان بسیار سردی بود و ما در خانه مان کرسی گذاشته بودیم و به خاطر برف سنگینی که آمده بود نتوانسته بودیم هیزم جمع کنیم و ما با همان هیزم قبلی شب را به سر بردیم. صبح وقتی برای نماز بیدار شدیم دیدم برف سنگینی آمده است و جلوی خانه ما پر از برف است. من بیل را برداشتم و برفها را کنار زدم حسین آمد و به زور بیل را از من گرفت با آنکه برایش دشوار بود تحملّ می کرد . برفها را کم کم کنار می زد و در همین موقع من مقداری کاه آوردم و در کرسی ریختم و کبریت زدم و خانه پر از دود شد. و بچه ها از سوزش چشمانشان شکایت کردند و من کاهها را جمع کردم و چراغ فانوس را زیر کرسی گذاشتم. بالاخره با سردی و گرمی روزگار ساختیم و او از هیچ کاری ترس نداشت تا ما راحت باشیم و من هم به زندگی امیدوار شدم.
منبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17577یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references/>