ویرایش‌ها

شهید قوص الدین فخیره

۱٬۲۸۸ بایت اضافه‌شده، ‏۱۰ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۱۱
کد شهید: 6714549 تاریخ تولد : {{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = قوص‌الدین‌فخیره‌ |تصویر =شهید قوص الدین فخیره.jpg|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده: قوص‌الدین‌ محل پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد : =[[سرخس]]نام خانوادگی : فخیره‌ تاریخ |شهادت : = [[1367/04/04]]|وفات = |مرگ = |محل دفن =[[خواجه‌ربیع‌]]|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمت‌ها =[[جهادگر]]|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشان‌های لیاقت = |عملیات‌ = |فعالیت‌ها = |تحصیلات =|تخصص‌ها = |شغل = |خانواده = نام پدر : ملک‌محمد مکان شهادت : }}
تحصیلات   کد شهید: نامشخص 6714549 نام : قوص‌الدین‌  نام خانوادگی : فخیره‌  نام پدر : ملک‌محمد  تاریخ تولد : محل تولد : سرخس تاریخ شهادت : 1367/04/04 مکان شهادت :  تحصیلات : نامشخص  منطقه شهادت : شغل :  یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا  مسئولیت : جهادگر گلزار :
==خاطرات==
تعاون و همکاری
موضوع تعاون و همکاري
راوی علی اکبر جوادی فر
متن کامل خاطره
*موضوع : تعاون و همکاري  یک دفعه یادم است جایی که خانه خریده بودیم با آقای فخیره هنوز آب نداشت با پیگیری هایی که کردیم بالاخره قرار شد که خودمان کانال آب را بکنیم تا شهرداری لوله گذاری کند . هیچ وقت یادم نمی رود ایشان چند روز از اداره مرخصی گرفتند تا بتوانند برای مردم قدمی بر دارند و به آنها کمک کنند.راوی علی اکبر جوادی فرخبر شهادت* موضوع : خبر شهادت من کوچک بودم که می گفتند: دست پدرتان [[ترکش]] خورده و اسیر شده است که یک دفعه هم برایمان عکس آورده بودند و پشت عکس نوشته بودند، سامره. یک عکس دست جمعی بود و وقتی نگاه کردیم پدرم را شناختم، مادرم را نیز او را شناخت. به هر کس که نشان می دادیم او را می شناخت از آزاده میر علیجانی سوال کردند، گفت: با ما نبوده اند عکس را دست آزاده میرعلیجانی فرستاده بودند دیگر من آن عکس را ندیدم. مادرم خیلی این طرف و آن طرف رفت، فیلم اسرا را نگاه کردند اسامی آنها را بررسی کردند ولی چیزی پیدا نکردیم بعد از چند سالی یک پلاک و چند تا استخوان آوردند. راوی فاطمه فخیرهمتن کامل خاطره * موضوع : روابط عاطفي با خانواده و دوستان يعد از شهادت من مریض شده بودم و خواب دیدم، یک آقایی سوار اسبی بود و جلوی خانه رسید و گفت بلند شو گفتم: مریضم. تازه از مشهد آمده بودم. دستم را گرفت و نشستم او خیلی نورانی بود، به او گفتم شوهرم رفته جبهه، سوال کرد؟ [[مفقود الاثر]] شده. تا من خواستم جواب دهم آقا پرواز کرد، فقط گفت: هر جا او باشد من هم هستم و هر جا که من هستم او هم هست، امیدت به خدا باشد ، ان شاءالله خوب می شود، مواظب بچه ها باش. تا دست او را خواستم بگیرم دیدم او نیست. راوی ربابه گزمه
من کوچک بودم که می گفتند * موضوع : دست پدرتان ترکش خورده و اسیر شده است که یک دفعه هم برایمان عکس آورده بودند و پشت عکس نوشته بودند ، سامره. یک عکس دست جمعی بود و وقتی نگاه کردیم پدرم را شناختم ، مادرم را نیز او را شناخت . به هر کس که نشان می دادیم او را می شناخت از آزاده میر علیجانی سوال کردند ، گفت : با ما نبوده اند عکس را دست آزاده میرعلیجانی فرستاده بودند دیگر من آن عکس را ندیدم . مادرم خیلی این طرف و آن طرف رفت ، فیلم اسرا را نگاه کردند اسامی آنها را بررسی کردند ولی چیزی پیدا نکردیم بعد از چند سالی یک پلاک و چند تا استخوان آوردند.روابط عاطفی با خانواده و دوستان یعد از شهادتموضوع روابط عاطفي با خانواده خواب و دوستان يعد از شهادتراوی ربابه گزمهمتن کامل خاطرهروياي شهيد
من مریض شده بودم و خواب دیدم ، یک آقایی سوار اسبی حدودا سه روز بود و جلوی خانه رسید و گفت بلند شو گفتم: مریضم . تازه که از مشهد آمده بودم . دستم را گرفت و نشستم او خیلی نورانی بود ، موقع رفتن غوث الدین به او گفتم شوهرم رفته جبهه ، می گذشت که روز سوم دیدم که نماز صبح را که خواندند دارند ساکشان را می بندند. سوال کرد ؟ مفقود الاثر شده کردم کجا می روی؟ گفت: جبهه. تا من خواستم جواب دهم آقا پرواز کرد ، فقط هر چه گفتم: نروید مگر شما نگفتید نمی روید، گفت : هر جا او باشد امام حسین (ع) را خواب دیدم که گفتند: که گفتند: چرا نیامدی و من هم هستم گفتم: که می آیم ساعت 9 صبح رفتند جهاد و هر از آن جا که من هستم او هم هست، امیدت به خدا باشد ، انشاءااعزام شدند... خوب می شود ، مواظب بچه ها باش . تا دست او را خواستم بگیرم دیدم او نیستخواب و رویای شهیدموضوع خواب و روياي شهيدراوی ربابه گزمهمتن کامل خاطره
حدودا سه روز بود که از موقع رفتن غوث الدین به جبهه می گذشت که روز سوم دیدم که نماز صبح را که خواندند دارند ساکشان را می بندند . سوال کردم کجا می روی ؟ گفت * موضوع : جبهه . هر چه گفتم : نروید مگر شما نگفتید نمی روید ، گفت : امام حسین (ع) را خواب دیدم که گفتند : که گفتند: چرا نیامدی و من گفتم : که می آیم ساعت 9 صبح رفتند جهاد و از آن جا اعزام شدند.تعاون و همکاریموضوع تعاون و همکاريراوی ربابه گزمهمتن کامل خاطرههمکار
یک زمانی هنوز ما در میلان آب نداشتیم ، نداشتیم، یعنی شهرداری لوله کشی نکرده بود . هر چه می رفتیم برای پیگیری که آب برایمان بکشند ، بکشند، می گفتند : جمعیت شما کم است باید بیشتر از این بشود . ما ، ما، در آن جا پنج خانوار بودیم ، بودیم، برایمان بی آبی خیلی مشکل بود .باید می رفتیم از سر میلان آب می آوردیم و استفاده می کردیم . گاهی اوقات خود [[شهید ]] برایمان آب می آورد حتی برای همسایه مان بعد از چند وقت [[شهید ]] گفتند : این جوری که نمی شود ، شود، ما همیشه برویم و از سر میلان آب بیاورم . با همسایه ها مشورت کردند و رفتند چند متر لوله آب خریدند و آوردند شروع کردند به کندن زمین قبلا مشخص کرده بودند که هر همسایه ای جلوی درب خانه خودش را بکند . او ابتدا سهم همسایه ما را که جانباز بود کند اگر من اعتراض می کردم می گفت : عیب ندارد او که نمی تواند بکند تازه او برای ما به جبهه رفته و این جوری شده بعد از همسایه دیگر و همین طور ادامه می داد و بیشتر این کانال را خودش کند ،بعد هم لوله کزاشتند گذاشتند و آب را داخل میلان آوردند.راوی ربابه گزمه<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15792 سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />==نگارخانه تصاویر==<gallery>Image:شهید قوص الدین فخیره.jpg</gallery>==رده=={{ترتیب‌پیش‌فرض: قوص الدین فخیره}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان سرخس]]
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش