آخرین باری که برادرم شهید علی اصغر از جبهه آمده بود و به من گفت:ببین خواهر جان مبادا ناراحت شوی بعد از دیدن پدر و مادر اولین جایی که می آیم خانه شماست-موقع خداحافظی تا دم در او را بدرقه کردم او تا نیمه کوچه رفت ولی دوباره برگشت و به من گفت خواهر اگر برنگشتم ناراحت نباش شاید من قابل باشم شربت شهادت را بنوشم و دوست دارم زینب وار رندگی کنی و دشمن را شاد نکنی.گفتم چرا این حرف را می زنی ؟ ان شاءا... میروی و باز می گردی.گفت نه خواهر این بار شهید می شوم.گفتم :حالا همین امروز می خواهی بروی گفت :نه یکبار دیگر برای خداحافظی می آیم.روزی که خواست راهی جبهه شود آن روز من برای معالجه به مشهد رفتم و ایشان آمده بود ولی من نبودم.یک روز رفتنش را به خاطر من به تاخیر انداخت ، صبح روز بعد آمد و باز هم من نبودم و دوباره رفتنش را به تاخیر انداخت و روز سوم خواست که برود گفته بود من که رفتم ولی دیدار با خواهرم به قیامت افتاد.
منبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17560یاران رضا]</ref> ==ردهپانویس=={{ترتیبپیشفرض:علی اصغر کفش گر}}<references/>[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]]==نگارخانه تصاویر==[[رده: شهدای ایران]]<gallery>[[ردهImage: شهدای استان خراسان رضوی]]شهید علی اصغر کفش گر.jpg[[رده: شهدای شهرستان تربت حیدریه]]</gallery>