==خاطرات==
همسر و مادر شهید : آخرین باری که همسر و فرزندم به مرخصی آمدند، شبی همسرم هیأت قرآن شهر را دعوت کرد منزل و پس از پذیرایی به آنها گفت : « این آخرین دیدار ماست و من میدانم که به همراه پسرم « ایرج » از بین شما خواهیم رفت .» فردای آن شب، آنها هر دو عازم جبهه شدند و چند ماهی هم هیچ خبری از آنها نداشتیم . حتی نامهای هم برایمان نمیفرستادند، طوری که کمکم نگران شدیم . من که از بقیهی افراد خانواده نگرانتر بودم، یک شب در خواب دیدم که در به صدا در آمد . سراسیمه خود را پشت در رساندم . وقتی در را باز کردم، همسرم « امیدعلی » را دیدم، در حالی که دسته گلی در دست داشت . آن را به من داد و گفت : « اینها را ببر آب بده تا خشک نشوند .» بعد خداحافظی کرد و رفت . من در حالی که نگران و دستپاچه بودم، گفتم : « کجا میروی؟ » گفت : « ایرجم دارد به شهادت میرسد؛ میروم به او کمک کنم .» هراسان از خواب بیدار شدم و بسیار گریه کردم . بعد از گریه، کمی آرام شدم . دوباره خوابم برد و بار دیگر « امید » را در خواب دیدم . این بار لباسهای بسیجیاش [[بسیجی]]اش را از من میخواست؛ در حالی که لباسهایی که به تن داشت، پاره پاره شده بود . من هر چه از احوال « ایرج » میپرسیدم، او فقط میگفت : « ایرج » دارد شهید میشود !» این بار هم از من خداحافظی کرد و رفت . به دنبال او، تا چند خیابان آن طرفتر دویدم؛ اما دو تا خانم محجبه، راه مرا سد کرده و گفتند : « تو هرگز به آنها نخواهی رسید؛ برگرد و برو !» باز هم در حالی که کاملاً مضطرب و نگران بودم، از خواب پریدم . صبح بود و در سطح شهر « آبیک » ولولهای به پا شده بود . همهی اهل شهر به گرد خانهی ما جمع شده بودند، تا خبر شهادت همسر و فرزندم را به ما بدهند .<ref>[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1469 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>