==خاطرات==
زمان سربازی در پادگان 92 زرهی [[اهواز ]] بودم . یک شب بعد از شام حدود ساعت 8 بود که امیر پیش من آمد و با هم شروع به صحبت کردیم . ایشان خیلی برای من درد دل کرد و متوجه نشدم که چه موقع خوابم برد . صبح که برای [[نماز]] بیدار شدم هرچه گشتم امیر را ندیدم . تا شب فقط ذهنم مشغول این بود که او کجاست و چه اتفاقی برایش افتاده است . دوباره شب نزد من آمد و انقدر برایم حرف زد که اصلاً فراموش کردم بپرسم که صبح کجا بودی . آن شب واقعاً چهره اش دگرگون شده بود . آن شب به علت خستگی زود خوابم برد خوابم برد . اما شب سوم نیز این این ماجرا اتفاق افتاد . وقتی که پیش من آمد جمله ای از او شنیدم که فکرش را نمی کردم . او پس از قدری صحبت به من گفت : برادر علی اکبر من خواب دیده ام که [[شهید]] خواهم شد . پس از هم اکنون خدا حافظ . با شنیدن این جمله تمام وجود من به لرزه در آمد . آن شب هم من خوابم برد و امیر رفت . دیگر او را ندیدم تا اینکه پس از یکماه شنیدم که خواب وی به حقیقت پیوسته و به درجه رفیع [[شهادت]] نائل گردیده است .