ویرایش‌ها

شهید براتعلی گرمابی

۱٬۲۳۱ بایت اضافه‌شده، ‏۲۸ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۲۲
 
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = براتعلی‌گرمابی‌
|تصویر =براتعلی‌گرمابی‌.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[نیشابور]]
|شهادت = [[1362/12/12]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها =[[رزمنده‌]]
|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشان‌های لیاقت =
|عملیات‌ =
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات =
|تخصص‌ها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:محمدرضا
}}
 
 
 
کد شهید: 6221368 تاریخ تولد :
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌
گلزار :
==خاطرات== زندگی مشترک* موضوع زندگي مشترک یادم هست زمانیکه تازه زندگیمان را شروع کرده بودیم براتعلی می گفت: تو باید پختن نان را یاد بگیری و تا زمانیکه عمه ام در خانه بود نمی گذاشت پخت کنم. تا اینکه یک روز که عمه ام در خانه نبود، با همدیگر خمیر را آماده و تنور را داغ کردیم و من خمیر را از بالا به تنور می زدم و او از پائین نانهای سوخته را برمی داشت و می گفت: عیبی ندارد، آنقدر به تنور بزن تا یاد بگیری. وقتی مادرش آمد، خیلی ناراحت شد و گفت: مگر من مُردم که شما این کار را کرده اید. اینگونه نان پختن را یاد گرفتم. راوی ام النبین گرمابیمتن کامل خاطره* موضوع عشق شهادت به یاد دارم روزی یکی از همسایگان ما به [[شهادت]] رسیده بود ،برات علی که در مجلس این [[شهید]] حضور پیدا کرده بود، می گفت: خوشا به سعادت ایشان که شربت [[شهادت]] را نوشید. ای کاش این فیض عظیم نصیب من هم می شد. بزرگترین افتخار برای انسان است. راوی محمد برزنونی * موضوع عشق شهادت یک روز براتعلی به پسر خاله اش می گفت: من خواب دیدم که [[عراقی]]ها مرا دستگیر کردند و با خود می برند. با خود می گفتم: ای کاش [[شهید]] می شدم و در دست اینها اسیر نمی شدم.راوی ام النبین گرمابی * موضوع عشق شهادت وقتی که برای آخرین بار براتعلی به مرخصی آمده بود، می گفت: من باید آنقدر به جبهه بروم تا به عملیاتی برخورد کنم و در آن عملیات به آرزویم برسم و [[شهید]] بشوم. راوی محمد برزنونی * موضوع عشق به جهاد بار دوّم وقتی که براتعلی می خواست به جبهه برود، کفشهایش را پنهان کرده بودم. لباسهایش را در گل و خاکستر مالیدم تا شاید نرود. اما او پیش پدرم رفته بود و خیلی گریه کرده بود تا وساطت کند و گفته بود این بار بگذارید من بروم، دفعه دیگر نمی روم. راوی ام النبین گرمابی * موضوع عشق به جهاد من با رفتن برات علی به جبهه مخالف بودم. یک روز گفتم: نمی بینی مردم چه می گویند؟ او می گفت: من برای مردم به جبهه نمی روم من برای امام و امام حسین (ع)می روم، و توجهی به حرف مردم ندارم.راوی ام النبین گرمابی
یادم هست زمانیکه تازه زندگیمان را شروع کرده بودیم براتعلی می گفت: تو باید پختن نان را یاد بگیری و تا زمانیکه عمه ام در خانه بود نمی گذاشت پخت کنم. تا اینکه یک روز که عمه ام در خانه نبود، با همدیگر خمیر را آماده و تنور را داغ کردیم و من خمیر را از بالا به تنور می زدم و او از پائین نانهای سوخته را برمی داشت و می گفت: عیبی ندارد، آنقدر به تنور بزن تا یاد بگیری. وقتی مادرش آمد، خیلی ناراحت شد و گفت: مگر من مُردم که شما این کار را کرده اید. اینگونه نان پختن را یاد گرفتم.عشق شهادت* موضوع عشق شهادتراوی محمد برزنونیمتن کامل خاطرهخواب و روياي ديگران درمورد شهيد
به یاد دارم روزی یکی از همسایگان ما به شهادت رسیده بود ،برات یک شب برات علی را در خواب دیدم که در مجلس این شهید حضور پیدا کرده بود ، از امام زاده حسین اصغر می آید. آنجا چه کار می کردی؟ گفت: خوشا برای پذیرائی هیئت سینه زنی به سعادت ایشان که شربت شهادت را نوشید آنجا رفته بودم. ای کاش این فیض عظیم نصیب من هم می شد . بزرگترین افتخار برای انسان است . عشق شهادتموضوع عشق شهادتراوی ام النبین گرمابیمتن کامل خاطرهمحمد برزنونی
یک روز براتعلی به پسر خاله اش می گفت: من * موضوع خواب دیدم که عراقیها مرا دستگیر کردند و با خود می برند. با خود می گفتم: ای کاش شهید می شدم و در دست اینها اسیر نمی شدم عشق شهادتموضوع عشق شهادتراوی محمد برزنونیمتن کامل خاطرهروياي ديگران درمورد شهيد
وقتی یک روز من چشم درد داشتم. شب براتعلی را در خواب دیدم که برای آخرین بار براتعلی به مرخصی آمده بود، من تسلّی می گفت: من باید آنقدر به جبهه بروم تا به عملیاتی برخورد کنم و در آن عملیات به آرزویم برسم و شهید بشومداد صبح که از خواب بیدار شدم دیدم چشمانم خوب شده است. عشق به جهادموضوع عشق به جهاد راوی ام النبین گرمابیمحمد برزنونیمتن کامل خاطره<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17868 سایت یاران رضا]</ref>
بار دوّم وقتی که براتعلی می خواست به جبهه برود، کفشهایش را پنهان کرده بودم. لباسهایش را در گل و خاکستر مالیدم تا شاید نرود. اما او پیش پدرم رفته بود و خیلی گریه کرده بود تا وساطت کند و گفته بود این بار بگذارید من بروم، دفعه دیگر نمی روم.==نگارخانه تصاویر== عشق به جهاد<gallery>موضوع عشق به جهادراوی ام النبین گرمابیImage:براتعلی‌گرمابی‌.jpgمتن کامل خاطره</gallery>
من با رفتن برات علی به جبهه مخالف بودم . یک روز گفتم : نمی بینی مردم چه می گویند ؟ او می گفت : من برای مردم به جبهه نمی روم من برای امام و امام حسین (ع)می روم ، و توجهی به حرف مردم ندارم==پانویس== خواب و رویای دیگران درمورد شهیدموضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيدراوی محمد برزنونیمتن کامل خاطره<references />
یک شب برات علی را در خواب دیدم که از امام زاده حسین اصغر می آید. آنجا چه کار می کردی؟ گفت: برای پذیرائی هیئت سینه زنی به آنجا رفته بودم.
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی محمد برزنونی
متن کامل خاطره
یک روز من چشم درد داشتم. شب براتعلی را در خواب دیدم که به من تسلّی می داد صبح که از خواب بیدار شدم دیدم چشمانم خوب شده است.==رده==منبع سایت{{ترتیب‌پیش‌فرض: httpبراتعلی‌گ رمابی}}[[رده://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17868شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]
۱٬۴۲۱
ویرایش