شهیدحسن محقر: تفاوت بین نسخهها
Mirdadi9705 (بحث | مشارکتها) |
|||
| (۶ نسخههای متوسط توسط ۵ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| + | = | ||
| + | کد شهید: 6532691 تاریخ تولد : | ||
| + | نام : حسن محل تولد : بجنورد | ||
| + | نام خانوادگی : محقر تاریخ شهادت : 1365/10/23 | ||
| + | نام پدر : حسین مکان شهادت : پاسگاه زید | ||
| + | تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : | ||
| + | شغل : یگان خدمتی : لشگر ویژه شهدا | ||
| + | گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. | ||
| + | نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرماندهگردان | ||
| + | گلزار : شهدا | ||
| + | خاطرات | ||
| + | دعا وتوسل- انفرادی | ||
| + | موضوع بدون موضوع | ||
| + | راوی سید علی اوسط موسوی | ||
| + | متن کامل خاطره | ||
| + | شب جمعه بود که بعد از تک های دشمن در منطقه ی والفجر 9 من رفتم از حاج حسن محقر خبری بگیرم ببینم حالشان چطور است دیدم دارد از طریق رادیو دعای کمیل را گوش می کند توی حال رفته بود و اشک از چشمانش جاری بود وقتی مرا دید از بچه هایی که می شناخت سؤال کرد از بعضی ها اطلاع نداشتم اما از بعضی ها که اطلاع داشتم از جمله آقای مظفرمحمود سؤال کرد گفتم او در گردان حاج حسن مهرابی بود گویا شهید شده است خیلی ناراحت شد و گفت آخر خانم ایشان ناراحتی قلبی دارد و با شنیدن این خبر چه بر سر او خواهد آمد. | ||
| + | خاطرات سیاسی | ||
| + | موضوع خاطرات سياسي | ||
| + | راوی احمد محقر | ||
| + | متن کامل خاطره | ||
| − | + | زمانی که حاج حسن در شاهرود دانشجو بود یادم هست یکدفعه خودش را از حراسون ساعت 2 الی 3 شب به بجنورد رسانده بود از ایشان سؤال کردم چی شده است؟ گفت هیچی آن جا رفتیم راهپیمایی کردیم و پلیس آمد حسابی تظاهرات را سرکوب کرد تعدادی از بچه ها را هم را دستگیر کردند و در جیپ پلیس سوار کردند خیلی هم او را زده بودند تمام بدنش سیاه بود تعدادی باتوم خورده بودند و از جیپ پلیس فرار کرده بود هر چه دنبالش دویده بودند نتوانسته بودند و ایشان موفق شده بود شبانه بوسیله ماشین تو راهی خودش را به بجنورد برساند و مدتی هم مخفی زندگی می کرد. | |
| + | حسن برخورد | ||
| + | موضوع حسن برخورد | ||
| + | راوی محمود همت آبادی | ||
| + | متن کامل خاطره | ||
| + | وقتی حکم حاج حسن محقر را از سپاه ناحیه خراسان به لشکر ویژه گرفتم زنگ زدم به سپاه بجنورد و گفتم من حکم شما را که بیاید لشکر ویژه شهدا که در آنجا در معیت شما باشیم ایشان حتی چهره مرا ندیده بودند فقط صدای مرا تلفنی شنیدند ایشان پشت تلفن فرمودند که من کی باید اعزام شوم من گفتم من از امروز گرفتم شما هر وقت که دوست داری بیا ایشان فقط سه جمله به من گفتند کی باید بیاریم دوم از طریق مراغه یا ارومیه که من گفتم از طریق مراغه با قطار بیایید بعد ایشان گفت چشم من با قطار می آیم. | ||
| + | حجب و حیا | ||
| + | موضوع حجب و حيا | ||
| + | راوی محمود همت آبادی | ||
| + | متن کامل خاطره | ||
| + | در عملیات مأووت به اتفاق رئیس ستاد آقای ناصری با توجه به کمبود نیرویی که داشتیم رفتیم شب قبضه ها را جا بگذارند و سرکشی از مجموعه ی غقبه خودمان که آتش می ریختیم داشته باشیم چون ما احتمال می دادیم که بعد از آفند و عملیات این خطوط گردرش، الاغلو و گلان و آن مجموعه را یا تپه مرغی را که بالا سر ما بود پدافندش را به ما بدهنداز از مقر نیروهایمان می رفتیم سر می زدیم عزیزانی که شهید حاج حسن محقر را از نزدیک دیده بودند قد متوسطی داشت همین طور که می رفتیم خمپاره نزدیکی ما به زمین اصابت کرد خوب احتیاط این است که بخوابیم روی زمین یادم هست آقای محقر کمرش را دولا کرد خمپاره بعدی که خورد آزاد شد کمرش سوی را کاملاً مسلط بود فقط به گلوله نگاه می کرد که به کجا می خورد موقعی که ما بلند شدیم چون ما نیروهای استفاضی بودیم هر صدایی که می شنیدیم تجربه نداشتیم روی زمین می خوابیدم خود آقای ناصری و دیگران هم که با ما بودند بخاطر این که ما رعایت بکنیم آنها هم با ما همکاری می کردند و ما تجربه ای که شهید محقر در نوع صدا و گلوله داشت فرق می کرد آقای محقری این را درک کرد و احساس کرد که ما خوابیدیم و ایشان نخوابیدن به علت این که بگوییم شجاع است نه همان جا که بلند شدیم از آقای ناصری عذر خواست که ببخشید از این که من نتوانستم بخوابم شاید این هم نشان می داد که خیلی شجاع است یعنی نزدیک به بی باک بودن بود که گلوله بغل گردنش پشت سر هم می خورد ولی در اینجا فقط کمرش را خم می کرد. حجب حیا ایجاب می کرد که معذرت خواهی کند می گفت ببخشید بی احترامی نشود من به او گفتم که نمی ترسید آقای محقر چون هنوز در برخورد های اولیه بود آنجور با هم یخلا نشده بودیم گفت من نیروی قبضه ی ادواتی هستم و حسابش فرق دارد و ادواتی برای شما الگو است الان من می دانم که این حرفش چقدر است نزدیک است یا نه البته احتیاط این است که باید احتیاط کرد اما ایشان بر اثر تجربه ای که داشت شاید تجربه ی او برای ما الگو نبود. آقای ناصری برای ما الگو بود ولی برای شخص خودش این کار را نکرد بعد هم عذر خواهی کرد و من هم از او پرسیدم گفت: که من آن تجربه ای که دارم در بحث ادوات دارم. | ||
| + | خواب و رویای دیگران درمورد شهید | ||
| + | موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد | ||
| + | راوی سید علی اوسط موسوی | ||
| + | متن کامل خاطره | ||
| + | در منطقه ی شلمچه که بودیم در مراصغمان با کمبود نیرو مواجه شده بودیم دشمن هم شدیداً پیشروی کرده بود و آتش شدیدی را روی موانع ما می ریخت با سلاحهای مستقیم و منحنی می زد. بنده در سنگردیده بانی بودم تا صبح بیدار بودم بعد از نماز صبح آتش بازی های دشمن خاموش شد و رفتم به داخل سنگر دراز کشیدم و همان طور خواب رفته بودم که درعالم خواب حاج حسن محقر را دیدم او را در آغوش گرفتم در حالی که می دانستم ایشان شهید شده است همان طور که گریه می کردم از صدای گریه از خواب بیدار شدم بعد رفتم بالای سنگر نشستم سخت متأثر بودم از این خواب ناگهان دیدم یک موتور سوار از دور دارد به من نزدیک می شود او را شناختم جانباز عزیز حسین زنده دل مسوول تخریب لشکر ویژه شهداء بود نزدیک من رسید او را در آغوش گرفتم حالش را جویا شدم گفتم چند دقیقه پیش من شهید حاج حسن محقر را خواب دیدم. تبسمی مثل تبسم شما بر لب داشت ایشان خنده ای کرد و لحظه ای هم کنار ما آمد در سنگر نشست و بعد راهش را گرفت و دنبال مأموریتش رفت. | ||
| + | شرح عملیات | ||
| + | موضوع شرح عمليات | ||
| + | راوی احمد محقر | ||
| + | متن کامل خاطره | ||
| − | + | خاطره ای را حاج حسن محقر از عملیات خیبر این گونه برایم نقل می کرد: زمانی که آمده بود و جراحتی هم برداشته بود می گفت در شرایطی قرار گرفته بودیم که حلقه ی محاصره گاز انبری تنگ تر می شد به صورت نعل اسبی تانک ها می آیند و نیروها را می خواهند به تدریج داخل گاز انبر خودشان بگیرند در آنجا یکی از دوستان نقل می کرد که ما به نیروها گفتیم که بچه ها فرار کنید دیگر هیچ راهی نمانده گفتیم بچه ها تا تانک ها به هم نرسیده اند از لابه لای تانکها فرار کنید چون ممکن بود گاهی نیروها ترسی وارد بشود ترغیب می کردیم و هلشون می دادیم برن تمام نیروها را رد کردیم ماند من و دو نفر دیگر در آخرین لحظات طالب زاده به آن دوست دیگر هم گفت شما هم بروید برای این که توجه تانکهای دشمن را به خودش جلب بکند اینها هم در آخرین دو تانکی که مانده بود کاملاً چفت بشوند این دو نفر هم فرار می کنند حاج حسن می ماند و می گوید شروع کردم به جویدن نقشه ها و مدارک عملیات که داشتیم و قورت دادم و محو کرد با این که حاج حسن شنا بلد نبود شروع می کند به در آوردن لباسهایش که برود توی آب در حالی که گلوله ی شدید هم می بارید از همه طرف آتش می آمد که به تدریج تانکها به من نزدیک شدند من تمام لباسها را درآوردم به غیر از یک لباس زیر و خودم را انداختم توی آب و شروع کردم به شنا کردن همین طور از علف ها و نی ها می گرفتم و خودم را بالا می کشیدم تا نفسی بکشم از بالا با هلی کوپتر می زدند از پایین با تیربار می زدند گفتم چی شده گفت: هیچی یک کالیبر به بغلم خورده است و بغلش را شکافته بود و هیچی دست دشمن را نگرفت بعد از مدتها آخرین قایقی که آمده بود برای نجات نیروهایی که در آب احیاناً غرق شده بودند یا ولو شده بودند در آب یک قایقی بود که خیلی هم نیرو داخلش بودند خلاصه حاج حسن را می گیرند می برند و نجات پیدا می کند. | |
| − | + | خاطرات جنگی | |
| − | + | موضوع خاطرات جنگي | |
| − | + | راوی محمود همت آبادی | |
| − | + | متن کامل خاطره | |
| − | + | ||
| + | من ابتدا حاج حسن محقر را نمی شناختم فقط اسما نامه ی معرفی ایشان را به لشکر ویژه شهدا از آقای امانی گرفتم و زنگ زدم بجنورد به به معاونت نیرو گفتم آقای محقر را بفرستید زمانی که من از مراغه رفتم دفتر فرماندهی و قبل از این که بروم نیروی انسانی به عنوان یک کار خوب و خوشحال کننده به آقای منصوری بدهم برگه ی آقای محقر را نشان بدهم وقتی رفتم آقای منصوری خیلی خوشحال شد که دست بر شانه های من گذاشت گفت احسنت معاونت نیرو می گویند به این برود برگه را بگیرد و بیاید پرسید خودش کجاست گفتم خودش پشت سر می آید که بعدا آمدند لشگر ویژه شهدا که باز اولین برخورد شان با معاونت نیرو بود ما سازماندهی شان کردیم من خودم دست ایشان را گرفتم و بردم به آقای ناصری معرفی کردم دفتر فرماندهی هم قاسم رادمرد بود و ایشان هم می شناخت به ایشان خیلی خوش آمد گویی گفت بعد ما ایشان را بردیم ادوات دیگر ندیدیمش تا جریان عملیات تا می خواستیم بجنبیم ایشان را بشناسیم و توان ایشان را بیشتر در عملیات ببینیم که دیگرخدا خواست و به معشوقش رسید و در اولین عملیات ایشان شهید شد . | ||
| + | منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18429 | ||
| + | زندگی نامه== | ||
بیست و پنجم مهر ماه ۱۳۳۸ در بجنورد به دنیا آمد. نخستین آموزش ها را از کودکی در کلاس های قرآن پدرش یاد گرفت. اولین بار الفبای وحی، کلامی بود که با آن آشنا شد و روح پاکش در این فضای ملکوتی اوج گرفت. | بیست و پنجم مهر ماه ۱۳۳۸ در بجنورد به دنیا آمد. نخستین آموزش ها را از کودکی در کلاس های قرآن پدرش یاد گرفت. اولین بار الفبای وحی، کلامی بود که با آن آشنا شد و روح پاکش در این فضای ملکوتی اوج گرفت. | ||
| سطر ۱۹۰: | سطر ۲۳۱: | ||
برادران بزرگوار و ايثارگرم، حاج علي آقا و احمد جان, از آنجا كه همواره مربي و استاد و راهنمايم بوده ايد, ديگر نيازي به توصيه ندارم. فقط تنها درخواستم از شما و به ويژه حاج علي آقا كه حكم پدري را بر من دارند اين است كه در تربيت فرزندان عزيزم «محمد حسين» و «مرضيه» نهايت تلاش را بفرمائيد. سعي كنيد همچون پروانه دور مادر داغديده مان بگرديد و تا آنجا كه ممكن است دردهاي او را تسكين بخشيد. | برادران بزرگوار و ايثارگرم، حاج علي آقا و احمد جان, از آنجا كه همواره مربي و استاد و راهنمايم بوده ايد, ديگر نيازي به توصيه ندارم. فقط تنها درخواستم از شما و به ويژه حاج علي آقا كه حكم پدري را بر من دارند اين است كه در تربيت فرزندان عزيزم «محمد حسين» و «مرضيه» نهايت تلاش را بفرمائيد. سعي كنيد همچون پروانه دور مادر داغديده مان بگرديد و تا آنجا كه ممكن است دردهاي او را تسكين بخشيد. | ||
برادران بزرگوارم, اطاعت از رهبري امام امت و ولايت فقيه را همچنان محور حقيقي و اصيل زندگي خويش قرار دهيد و تا تحقق اهداف متعالي اسلام از پاي ننشينيد هرچند كه تحقق آن شهادت تك تك ما باشد. | برادران بزرگوارم, اطاعت از رهبري امام امت و ولايت فقيه را همچنان محور حقيقي و اصيل زندگي خويش قرار دهيد و تا تحقق اهداف متعالي اسلام از پاي ننشينيد هرچند كه تحقق آن شهادت تك تك ما باشد. | ||
| − | حسن محقر | + | حسن محقر<ref>موسوی,سید سعید،فرهنگنامه جاودانه های تاریخ(زندگینامه فرماندهان شهیدخراسان)،نشر شاهد,تهران،۱۳۸۸۵</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references /> | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | موسوی,سید سعید،فرهنگنامه جاودانه های تاریخ(زندگینامه فرماندهان شهیدخراسان)،نشر شاهد,تهران،۱۳۸۸۵ | + | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | پانویس | + | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | |||
== ردهها == | == ردهها == | ||
{{ترتیبپیشفرض:حسن_محقر}} | {{ترتیبپیشفرض:حسن_محقر}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۰۴
= کد شهید: 6532691 تاریخ تولد : نام : حسن محل تولد : بجنورد نام خانوادگی : محقر تاریخ شهادت : 1365/10/23 نام پدر : حسین مکان شهادت : پاسگاه زید
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : لشگر ویژه شهدا گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرماندهگردان گلزار : شهدا خاطرات
دعا وتوسل- انفرادی
موضوع بدون موضوع راوی سید علی اوسط موسوی متن کامل خاطره
شب جمعه بود که بعد از تک های دشمن در منطقه ی والفجر 9 من رفتم از حاج حسن محقر خبری بگیرم ببینم حالشان چطور است دیدم دارد از طریق رادیو دعای کمیل را گوش می کند توی حال رفته بود و اشک از چشمانش جاری بود وقتی مرا دید از بچه هایی که می شناخت سؤال کرد از بعضی ها اطلاع نداشتم اما از بعضی ها که اطلاع داشتم از جمله آقای مظفرمحمود سؤال کرد گفتم او در گردان حاج حسن مهرابی بود گویا شهید شده است خیلی ناراحت شد و گفت آخر خانم ایشان ناراحتی قلبی دارد و با شنیدن این خبر چه بر سر او خواهد آمد.
خاطرات سیاسی
موضوع خاطرات سياسي راوی احمد محقر متن کامل خاطره
زمانی که حاج حسن در شاهرود دانشجو بود یادم هست یکدفعه خودش را از حراسون ساعت 2 الی 3 شب به بجنورد رسانده بود از ایشان سؤال کردم چی شده است؟ گفت هیچی آن جا رفتیم راهپیمایی کردیم و پلیس آمد حسابی تظاهرات را سرکوب کرد تعدادی از بچه ها را هم را دستگیر کردند و در جیپ پلیس سوار کردند خیلی هم او را زده بودند تمام بدنش سیاه بود تعدادی باتوم خورده بودند و از جیپ پلیس فرار کرده بود هر چه دنبالش دویده بودند نتوانسته بودند و ایشان موفق شده بود شبانه بوسیله ماشین تو راهی خودش را به بجنورد برساند و مدتی هم مخفی زندگی می کرد.
حسن برخورد
موضوع حسن برخورد راوی محمود همت آبادی متن کامل خاطره
وقتی حکم حاج حسن محقر را از سپاه ناحیه خراسان به لشکر ویژه گرفتم زنگ زدم به سپاه بجنورد و گفتم من حکم شما را که بیاید لشکر ویژه شهدا که در آنجا در معیت شما باشیم ایشان حتی چهره مرا ندیده بودند فقط صدای مرا تلفنی شنیدند ایشان پشت تلفن فرمودند که من کی باید اعزام شوم من گفتم من از امروز گرفتم شما هر وقت که دوست داری بیا ایشان فقط سه جمله به من گفتند کی باید بیاریم دوم از طریق مراغه یا ارومیه که من گفتم از طریق مراغه با قطار بیایید بعد ایشان گفت چشم من با قطار می آیم.
حجب و حیا
موضوع حجب و حيا راوی محمود همت آبادی متن کامل خاطره
در عملیات مأووت به اتفاق رئیس ستاد آقای ناصری با توجه به کمبود نیرویی که داشتیم رفتیم شب قبضه ها را جا بگذارند و سرکشی از مجموعه ی غقبه خودمان که آتش می ریختیم داشته باشیم چون ما احتمال می دادیم که بعد از آفند و عملیات این خطوط گردرش، الاغلو و گلان و آن مجموعه را یا تپه مرغی را که بالا سر ما بود پدافندش را به ما بدهنداز از مقر نیروهایمان می رفتیم سر می زدیم عزیزانی که شهید حاج حسن محقر را از نزدیک دیده بودند قد متوسطی داشت همین طور که می رفتیم خمپاره نزدیکی ما به زمین اصابت کرد خوب احتیاط این است که بخوابیم روی زمین یادم هست آقای محقر کمرش را دولا کرد خمپاره بعدی که خورد آزاد شد کمرش سوی را کاملاً مسلط بود فقط به گلوله نگاه می کرد که به کجا می خورد موقعی که ما بلند شدیم چون ما نیروهای استفاضی بودیم هر صدایی که می شنیدیم تجربه نداشتیم روی زمین می خوابیدم خود آقای ناصری و دیگران هم که با ما بودند بخاطر این که ما رعایت بکنیم آنها هم با ما همکاری می کردند و ما تجربه ای که شهید محقر در نوع صدا و گلوله داشت فرق می کرد آقای محقری این را درک کرد و احساس کرد که ما خوابیدیم و ایشان نخوابیدن به علت این که بگوییم شجاع است نه همان جا که بلند شدیم از آقای ناصری عذر خواست که ببخشید از این که من نتوانستم بخوابم شاید این هم نشان می داد که خیلی شجاع است یعنی نزدیک به بی باک بودن بود که گلوله بغل گردنش پشت سر هم می خورد ولی در اینجا فقط کمرش را خم می کرد. حجب حیا ایجاب می کرد که معذرت خواهی کند می گفت ببخشید بی احترامی نشود من به او گفتم که نمی ترسید آقای محقر چون هنوز در برخورد های اولیه بود آنجور با هم یخلا نشده بودیم گفت من نیروی قبضه ی ادواتی هستم و حسابش فرق دارد و ادواتی برای شما الگو است الان من می دانم که این حرفش چقدر است نزدیک است یا نه البته احتیاط این است که باید احتیاط کرد اما ایشان بر اثر تجربه ای که داشت شاید تجربه ی او برای ما الگو نبود. آقای ناصری برای ما الگو بود ولی برای شخص خودش این کار را نکرد بعد هم عذر خواهی کرد و من هم از او پرسیدم گفت: که من آن تجربه ای که دارم در بحث ادوات دارم.
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی سید علی اوسط موسوی متن کامل خاطره
در منطقه ی شلمچه که بودیم در مراصغمان با کمبود نیرو مواجه شده بودیم دشمن هم شدیداً پیشروی کرده بود و آتش شدیدی را روی موانع ما می ریخت با سلاحهای مستقیم و منحنی می زد. بنده در سنگردیده بانی بودم تا صبح بیدار بودم بعد از نماز صبح آتش بازی های دشمن خاموش شد و رفتم به داخل سنگر دراز کشیدم و همان طور خواب رفته بودم که درعالم خواب حاج حسن محقر را دیدم او را در آغوش گرفتم در حالی که می دانستم ایشان شهید شده است همان طور که گریه می کردم از صدای گریه از خواب بیدار شدم بعد رفتم بالای سنگر نشستم سخت متأثر بودم از این خواب ناگهان دیدم یک موتور سوار از دور دارد به من نزدیک می شود او را شناختم جانباز عزیز حسین زنده دل مسوول تخریب لشکر ویژه شهداء بود نزدیک من رسید او را در آغوش گرفتم حالش را جویا شدم گفتم چند دقیقه پیش من شهید حاج حسن محقر را خواب دیدم. تبسمی مثل تبسم شما بر لب داشت ایشان خنده ای کرد و لحظه ای هم کنار ما آمد در سنگر نشست و بعد راهش را گرفت و دنبال مأموریتش رفت.
شرح عملیات
موضوع شرح عمليات راوی احمد محقر متن کامل خاطره
خاطره ای را حاج حسن محقر از عملیات خیبر این گونه برایم نقل می کرد: زمانی که آمده بود و جراحتی هم برداشته بود می گفت در شرایطی قرار گرفته بودیم که حلقه ی محاصره گاز انبری تنگ تر می شد به صورت نعل اسبی تانک ها می آیند و نیروها را می خواهند به تدریج داخل گاز انبر خودشان بگیرند در آنجا یکی از دوستان نقل می کرد که ما به نیروها گفتیم که بچه ها فرار کنید دیگر هیچ راهی نمانده گفتیم بچه ها تا تانک ها به هم نرسیده اند از لابه لای تانکها فرار کنید چون ممکن بود گاهی نیروها ترسی وارد بشود ترغیب می کردیم و هلشون می دادیم برن تمام نیروها را رد کردیم ماند من و دو نفر دیگر در آخرین لحظات طالب زاده به آن دوست دیگر هم گفت شما هم بروید برای این که توجه تانکهای دشمن را به خودش جلب بکند اینها هم در آخرین دو تانکی که مانده بود کاملاً چفت بشوند این دو نفر هم فرار می کنند حاج حسن می ماند و می گوید شروع کردم به جویدن نقشه ها و مدارک عملیات که داشتیم و قورت دادم و محو کرد با این که حاج حسن شنا بلد نبود شروع می کند به در آوردن لباسهایش که برود توی آب در حالی که گلوله ی شدید هم می بارید از همه طرف آتش می آمد که به تدریج تانکها به من نزدیک شدند من تمام لباسها را درآوردم به غیر از یک لباس زیر و خودم را انداختم توی آب و شروع کردم به شنا کردن همین طور از علف ها و نی ها می گرفتم و خودم را بالا می کشیدم تا نفسی بکشم از بالا با هلی کوپتر می زدند از پایین با تیربار می زدند گفتم چی شده گفت: هیچی یک کالیبر به بغلم خورده است و بغلش را شکافته بود و هیچی دست دشمن را نگرفت بعد از مدتها آخرین قایقی که آمده بود برای نجات نیروهایی که در آب احیاناً غرق شده بودند یا ولو شده بودند در آب یک قایقی بود که خیلی هم نیرو داخلش بودند خلاصه حاج حسن را می گیرند می برند و نجات پیدا می کند.
خاطرات جنگی
موضوع خاطرات جنگي راوی محمود همت آبادی متن کامل خاطره
من ابتدا حاج حسن محقر را نمی شناختم فقط اسما نامه ی معرفی ایشان را به لشکر ویژه شهدا از آقای امانی گرفتم و زنگ زدم بجنورد به به معاونت نیرو گفتم آقای محقر را بفرستید زمانی که من از مراغه رفتم دفتر فرماندهی و قبل از این که بروم نیروی انسانی به عنوان یک کار خوب و خوشحال کننده به آقای منصوری بدهم برگه ی آقای محقر را نشان بدهم وقتی رفتم آقای منصوری خیلی خوشحال شد که دست بر شانه های من گذاشت گفت احسنت معاونت نیرو می گویند به این برود برگه را بگیرد و بیاید پرسید خودش کجاست گفتم خودش پشت سر می آید که بعدا آمدند لشگر ویژه شهدا که باز اولین برخورد شان با معاونت نیرو بود ما سازماندهی شان کردیم من خودم دست ایشان را گرفتم و بردم به آقای ناصری معرفی کردم دفتر فرماندهی هم قاسم رادمرد بود و ایشان هم می شناخت به ایشان خیلی خوش آمد گویی گفت بعد ما ایشان را بردیم ادوات دیگر ندیدیمش تا جریان عملیات تا می خواستیم بجنبیم ایشان را بشناسیم و توان ایشان را بیشتر در عملیات ببینیم که دیگرخدا خواست و به معشوقش رسید و در اولین عملیات ایشان شهید شد . منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18429 زندگی نامه== بیست و پنجم مهر ماه ۱۳۳۸ در بجنورد به دنیا آمد. نخستین آموزش ها را از کودکی در کلاس های قرآن پدرش یاد گرفت. اولین بار الفبای وحی، کلامی بود که با آن آشنا شد و روح پاکش در این فضای ملکوتی اوج گرفت.
- تحصیلات
دوره ی ابتدایی را در مدرسه ی ابن سینا و دوران راهنمایی و دبیرستان را در مدرسه ی حسن آبادی بجنورد گذارند.
او پس از اخذ دیپلم در موسسه آموزش عالی انستیتو شاهرود به تحصیلات عالی خود ادامه داد.
- مبارزات انقلاب
از نخستین روزهایی که بار تکلیف الهی را بر دوشش احساس کرد، علیه رژیم ستمگر شاه قیام کرد. او در این راه با تشکیل هسته های مخفی گذراند. فعالیت های مذهبی و انقلابی او مورد سوءظن ماموران حکومت شاه در دبیرستان شده بود. با ورود به مقطع آموزش عالی و رشد بینش الهی اش، بر شدت مبارزات علیه حکومت شاه افزود. پخش اعلامیه های امام خمینی برای آگاهی مردم از فساد و ظلم حکومت شاه، سازماندهی تظاهرات و تشکل نیروهای مذهبی و تشکیل هسته های نظامی علیه رژیم شاه از کارهای حسن بود.
- زندان
اقدامات و فعالیت های چشمگیرش، او را از چشم ماموران شاه پنهان نکرد. حسن در سال ۱۳۵۷ دستگیر شد. او به زندان مخوف ساواک افتاد و مدتی تحت شکنجه و آزار قرار گرفت.
برادرش احمد در این مورد خاطره ای نقل می کند: در اوایل سال ۱۳۵۷به علت فعالیت هایی که از حسن دیده بودند، ایشان را برای مدتی در زندان شهربانی بجنورد بازداشت کردند. با وجود این که او را مدتی نگه داشتند اما به دلیل آشنایی با اصول مخفی کاری، به بچه ها آن را می آموخت و شدیداً کار می کرد و از ساواک و عوامل آن بسیار زرنگ تر و زیرک تر بود. آنها چیزی نتوانستند کشف کنند و اتهاماتی را که به ایشان زدند ( از جمله پخش اطلاعیه و اعلامیه های امام ) نتوانستند اثبات کنند و حسن را آزاد کردند.
فعالیت های حسن بعد از آزادی از زندان شدت گرفت. من به یاد دارم بعد از آزادی، یک سری اعلامیه و تجهیزاتی آورده بود که در حیاط منزل پنهان کند. به او گفتم: حسن ساواک جای این ها را می فهمد. آن ها را لابه لای آجرهای حیاط خلوت جای داده بود. در جواب من گفت: ساواکی ها بی شعورتر از آن هستند که تو فکرش را می کنی، نمی فهمند. این قدر اعتماد به نفس داشت.
- ورود به حوزه علمیه
روح بی تابش تشنه معارف الهی و اسلامی بود. سال ۱۳۵۸ از دروس فنی به تحصیل در رشته الهیات دانشگاه تهران تغییر رشته داد. مدتی بعد به دانشکده الهیات مشهد رفت تا بتواند دروس حوزوی را که از دیرباز به آموختن آن می پرداخت به راحتی ادامه دهد. آغاز اصلاح جامعه را از طریق حوزه های علمیه می دانست و بر این اعتقاد بود که برای حل مشکلات جامعه اسلامی علاوه بر آگاهی های سیاسی اجتماعی، باید به قوه درک و استنباط و اجتهاد نیز دست یافت. در این مهم رهبرش را گواه و الگو قرار داده بود و در کسب این صلاحیت، تحصیلات خود را تا کفایهّ الاصول ( که از آخرین کتب درسی سطح حوزه می باشد ) ادامه داد.
پس از اخذ مدرک لیسانس در سال۱۳۶۴ در رشته ی الهیات و معارف اسلامی، همان سال در دوره ی کارشناسی ارشد فقه و حقوق به تحصیل مشغول شد.
او بر آموختن دروس حوزه که باعث تقویت ساختار فکری و تکامل روحی او می شد، تاکید داشت.
- مقابله با انحراف
او فعالیت های سیاسی و انقلابی خود را در سطح بجنورد، با تشکیل و سازماندهی بسیج ادامه داد. از سوی دیگر چهره دروغین و منافقانه گروهک های الحادی را برای مردم آشکار ساخت. به طوری که با مدیریت عالی و آگاهانه خود و همکاری با اطلاعات سپاه بجنورد توانست به شناسایی و مقابله با عوامل گروهک های الحادی بپردازد.
حسن یکی از ناظران عینی ترور و شهادت دکتر مفتح، توسط عوامل ملحد گروهک فرقان در دانشگاه تهران بود.
- ازدواج
برادر بزرگترش محمد محقر قبلاً به شهادت رسیده بود. حسن با همسر برادرش ازدواج کرد. یک فرزند دختر از برادر شهیدش به یادگار ماند و ثمره او نیز یک پسر به نام محمد حسین است.
- حضور در جبهه
از نخستین روزهای جنگ با پوشیدن لباس رزم، به عرصه پیکار علیه کفر شتافت. قداست روحی، اخلاقی و مدیریت ذاتی اش به سرعت در جبهه بر همرزمانش آشکار شد. در کنار همسنگرانش شهید ولی الله چراغچی و عبدالحسین برونسی علیه دشمن جنگید.
او درمسئولیت فرمانده گردان و مسئول امور رزمی لشکر، در عملیات بیت المقدس، رمضان، والفجر مقدماتی، والفجر۱، والفجر۳، خیبر، کربلای۲، کربلای ۴ و کربلای ۵ شرکت کرد.
معاون فرمانده گردان در تیپ۱۸ جواد الائمه(ع)، وفرمانده گردان در تیپ ۲۱ امام رضا (ع) و لشکر پنج نصر، از مسئولیت های دیگری بود که حسن برای انجام رسالت خود در دفاع از اسلام و ایران اسلامی، پذیرفت.
- درحمله اولین، عقب نشینی آخرین
حسن یک بار در عملیات خیبر، مجروح شد.
یکی از همرزمان شهید از او خاطره ای نقل می کند: حسن به عنوان روحانی گردان ما در لشکر پنج نصر بود. درعملیات خیبر که برای آزاد سازی جزیره مجنون آغاز شده بود، به لشکر پنج نصر دستور داده شد در مقابل پاتک های سنگین دشمن مقاومت کند تا مهندسان جهاد سازندگی بتوانند شش روزه پل های ارتباطی را به جزیره وصل کنند. ماموریتی که انجام آن بسیار دشوار بود و خطرات فراوانی داشت. این وظیفه به عهده لشکر پنج نصر گذاشته شد و همه می دانستیم شرط پیروزی در گرو پایداری ماست وگرنه جزیرۀ مجنون از دست خواهد رفت. ما همگی دل به شهادت بستیم و آماده دفاع شدیم تا در پشت سرمان جهاد بتواند به کارش مشغول شود. عملیات آغاز شد. بارانی از آتش دشمن بر سر ما می ریخت. وجب به وجب مواضع ما بمباران می شد. نیروهای دشمن با هر سلاحی که داشتند شلیک می کردند. آتشی سخت، سنگین، بی وقفه زمین را شخم می زد. بالاخره کار به جایی رسید که فرماندهان جنگ ایستادگی ما را به صلاح ندانستند و دستور عقب نشینی صادر شد. قایق ها آمدند و دسته دسته رزمندگان را بازگرداندند.
دشمن هر لحظه نزدیک تر می شد. بچه ها به حسن اصرار کردند که زودتر به عقب برگردد. او با لبخند گفت: دستورات اخلاقی موقوف! من با آخرین قایق برمی گردم.
دیدم که او با عده ی بسیار کمی که هنوز خاک آن قسمت از جزیره را ترک نکرده بودند از پشت خاکریزها با شلیک آرپی جی۷ ، از جلو آمدن تانک های دشمن جلوگیری می کنند و امکان عقب نشینی را برای قایق ها فراهم می سازند.
بالاخره آخرین قایق هم رسید. همه سوار شدند. او در ساحل ایستاده بود. بچه ها فریاد زدند: حاج آقا بدو. گفت: شما باید از تیررس دور شوید. یک نفر باید چند تا شلیک از پشت خاکریزها به سوی دشمن انجام دهد که آن ها متوجه عقب نشینی بقیه نشوند.
دوازده ساعت دیگر در حالی که همه مطمئن بودند که حسن در آن سوی آب های هور شهید شده است، از آب بیرون آمد و این در حالی بود که به شدت خسته بود. بچه ها دورش حلقه زدند و صورتش را بوسه باران کردند.
من پرسیدم: حاج آقا،چطور برگشتید؟ گفت: آن قدر شلیک کردم تا شما از تیررس خارج شدید و آن وقت زدم به آب. بچه ها با ناباوری به او نگاه کردند و گفتند: سیزده کیلومتر با شنا؟ چرا با بچه ها سوار قایق نشدید؟ گفت: فرماندهان اسلام در حملات، در صف اول بودند و در عقب نشینی در صف آخر. فرمانده تا آخرین فشنگ و تا آخرین لحظه در حمله و عقب نشینی باید شرکت داشته باشد.
- فرماندهِ ناجی
محمدتقی عزیزی می گوید: وقتی از حسن در باره آن عقب نشینی پرسیدم، گفت: با شروع عملیات خیبر و با وارد شدن نیروها به صحنه ی عملیات، بعثی ها عقبه جبهه ما را بمباران شیمیایی کرده بودند و از ناحیه ی مقابل هم تانک های آن ها پیشروی می کردند و ما در محاصره ی دشمن قرار گرفتیم. در مقابل مان دشمن و تانک هایش و در عقب آب های هور به طول ۱۳کیلومتر بود. ما با دو تن دیگر از دوستان تصمیم گرفتیم قبل از این که حلقه ی محاصره تنگ تر شود، نیروها را از میان تانک ها خارج کنیم که آن دو نفر دیگر نیز از صحنه خارج شدند و من تنها ماندم. دشمن سعی داشت مرا زنده بگیرد. در حالی که می توانستند مرا از بین ببرند. در همین حال لباس هایم را از تن خارج کردم و فقط نقشه ی منطقه ی عملیات را به دهان گرفته و خود را به آب زدم. در حالی که تانک های دشمن و بالگردها تیراندازی می کردند، من در میان امواج بودم. خودم را به آخرین قایق که برای نجات آمده بود رساندم. خودم را به آن متصل کردم و به دنبال آن کشیده می شدم، در حالی که بالگردهای دشمن در حال تیراندازی بودند.
- شهادت
آرزوی حسن این بود که حکومت اسلامی به نتیجه برسد و بزرگترین آرزویش، فرج آقا امام زمان (عج) بود. به واسطه ی خمیر مایه ی مذهبی اش، یک عشق و علاقه ی خاصی در قبل و بعد از انقلاب در او به وجود آمده بود که آرزو داشت سرباز واقعی امام زمان (عج) باشد.
حسن محقر عاقبت۲۳/۱۰/۱۳۶۵ در عملیات کربلای پنج در شلمچه و بر اثر اصابت ترکش خمپاره دشمن به شهادت رسید.
پیکر مطهر ایشان پس از تشییع در زادگاهش، در گلزار شهدای بجنورد دفن شد.
محتویات
خاطرات
قناعت و ساده زيستي اش, شجاعتش در ميدانهاي رزم، تقيدش به انجام فرائض الهي و برخورد جذابش با مردم, تمام بازگوكننده قلب وسيع و روح بزرگ او بود. افسوس كه مقام والايش آنگونه كه بايد شناخته مي شد شناخته نشد و اخلاص سرشار و پاك او نيز هرچه بيشتر باعث گمنامي اش شد.
- ← محمدتقی عزیزی
از جمله سرداراني است كه نماز شب را به جاي می آورد و دعاهاي توسل و كميل پرسوزي را در جمع رزمندگان خوانده است. ايشان از اولين روزهاي انقلاب با شركت فعال در مراسم سوگواري ائمه اطهار و شهيدان انقلاب دين خود را به آنان ادا نمود. در سال ۱۳۶۵ به زیارت خانه خدا ( حج تمتع ) مشرف شدند.
- ←← مفسرقرآن
با توجه به اينكه داراي تحصيلات عاليه دانشگاهي ( فوق ليسانس الهيات ) و همچنين روحاني جليل القدري بودند, كلاسهاي تفسير قرآن و مسائل سياسي روز را داشت و مداح قابلي بودند. تأليفاتي به صورت جزوات پراكنده داشتند كه چاپ نشده. كلاسهاي عقيدتي سياسي و تحليل مسائل روز در محل بسيج توسط ايشان برای جوانان و مردم انجام مي گرفت. او از جمله سامان دهندگان تظاهرات قبل از پيروزي انقلاب بود. بر همين اساس توسط ساواك بازداشت و زنداني گرديد. پس از حضور در صحنه دانشگاه از اعضاي فعال انجمن اسلامي دانشكده الهيات دانشگاه فردوسي مشهد بودند.
- ←← امام جماعت مسجد كرامت
قبل و بعد از انقلاب در راستاي تحقق اهداف انقلاب اقدام به ايجاد هسته هاي انقلابي نموده بودند. مدتي نيز شهيد درلباس روحانيت به عنوان امام جماعت مسجد كرامت مشهد اقامه نماز مي فرمودند. در ابتداي تشكيل سپاه پاسداران در بجنورد به عنوان مسئول روابط عمومي اين نهاد, اولين دعاي كميل در سطح شهرستان توسط ايشان در محل روابط عمومي سپاه برگزاري شد. مدتي نيز مسئول امور سياسي فرمانداري شهرستان بودند. تعدادي از افراد آموزش ديده نزد ايشان به عنوان عوامل موثر سازمان اطلاعات فعاليت داشتند که در اين راستا اهداف منافقين نقش بر آب مي شد. از فعاليتهاي اجتماعي شهيد تشكيل راهپيمائي هاي كوهنوردي كه در همين قالب درسهاي آموزنده جوانان مي دادند.
- ←← اسطوره ی گمنام
در مشكلات و مصائب و دشواريها صبر و بردباري و شكيبائي بود. از خصوصيات بارز اخلاق شهيد تنها مي توان به همين نكته اشاره كرد. چنانكه در تشييع جنازه برادرشان علاوه بر اينكه بر احساسات خود تسلط كافي داشتند و با لباس سفيد در اين مراسم شركت نموده بودند و به حضار در مراسم با لحني صبورانه و با صورتي خندان خيرمقدم مي گفتند و تسلي خاطر مي دادند. آواي محزون دعايش و ناله هاي شبانه اش كه درد عمری پررنج و تحمل را از كسان و ناكسان بود,حکایت می کرد. قناعت و ساده زيستي اش, شجاعتش در ميدانهاي رزم، تقيدش به انجام فرائض الهي و برخورد جذابش با مردم, تمام بازگوكننده قلب وسيع و روح بزرگ او بود. افسوس كه مقام والايش آنگونه كه بايد شناخته مي شد شناخته نشد و اخلاص سرشار و پاك او نيز هرچه بيشتر باعث گمنامي اش شد.
- ←← سرنوشت ما
دريكي از كوهپيمائي ها شهيد بزرگوار جمله اي را فرمودند كه هيچگاه از ذهن من پاك نمي شود و آن اين بود كه: با استناد به آيه شريفه قرآن انسان بايد خود را بسازد و سرنوشت هر قومي دست خودش مي باشد و اين سخن سرلوحه زندگي آينده اينجانب شد و در راستاي اين فرمايش به حقايق زيادي در زندگي دست يافتم.
وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم خداوندا تو خود شاهدي كه هدف ما از دست يازيدن به جهاد مقدس و دفاع حيات بخشمان نه تسلط يافتن بر ديگران و نه كسب متاع ناچيز دنياست بلكه هدف اساسي ما در اين نبرد مقدس، هموار ساختن طريق دين و شريعت مقدس تو و ظاهرساختن اصلاحات در بلاد اسلامي و خارج ساختن مستضعفين و محرومين از يوغ استثمار و قيد و بند گردنكشان و جباران و اقامه حدود تعطيل شده توست. خطبه ی ۱۲۱نهج البلاغه [۱]
اين وصيتي است از بنده اي خوار و ذليل و مسكين و مستكين كه پناهي جز سايه رحمت الهي براي خويش نمي يابد. با سلام بر قلب تپنده امت اسلام و مستضعفين، روح متعالي و جلوه اي راستين از تشعشعات رباني، خميني بزرگ نايب بر حق آقا امام زمان (عليه السلام )و سلام بر تمامي پويندگان حقيق طريق شريعت و ولايت. اي امت اسلام، اينك زمان حرکت فرا رسيده است آيا نواي جرس كاروان را نمي شنويد؟ آيا صداي یاری خواستن حسین(ع) را با گوش دل نمي شنويد؟ آيا فريادهاي مظلومانه يتيمان را كه در زير آوار در اهواز و انديمشك و دزفول و باختران(کرمانشاه)و گيلان غرب و اقصي نقاط كشورمان بلند است, با گوش دل نمي شنويد؟ آيا ديدگان اشك آلود مادران به غم نشسته در سوگ عزيزان را مشاهده نمي كنيد؟ آيا دشمن بعثي را كه اسلحه به دست بر خانه شهيدان پاك وطن به پايكوبي پرداخته اند را مشاهده نمي كنيد؟ آيا نعره هاي جباران تاريخ را كه از استواري و استقامت بسيجيان جان بركف بر آسمان بلند است، نمي شنويد؟ پس چرا خاموشيد؟ پس چرا مغمومید؟ و چرا بي تحرك در زندگاني خويش غرق گشته ايم؟ پس چرا با تمام وجود به علايق مادي دلبسته ايم؟ پس چرا زن و فرزند و مال و كسب و مقام و شهرت را بر پيكار در راه حق و شهادت در راه او ترجيح داده ايم؟ آيا نداي علي زمان را نمي شنويم ـ آيا اتمام حجت امام بزرگوارمان را كه فرموده هرآنكسي كه توانايي برداشتن سلاح را داراست امروز بر او واجب است كه در جبهه هاي نبرد شركت جويد ـ و هيچ امري مقدم برآن نيست ـ و هيچ مانعي نمي تواند سد اين راه گردد را, نشنيديم. واي بر ما اگر اين دوران طلائي انقلاب طي شود ولي ما همچنان در عالم حيواني خويش غوطه ور باشيم. والله ديگر خواندن دعاي ندبه بدون شركت در دفاع مقدس معنا ندارد, ديگران خواندن اذكار فارغ از عمل, وردهاي بي محتوي كه تحركي حقيقي در آدمي ايجاد نكند عباداتي است كه صرفاً براي فرار از مسئوليت عظيم انساني ـ اسلامي مان انجام می گيرد و هرگز نخواهد توانست ذمه ما را در قبال خونهاي بناحق ريخته شهدا بري سازد.
- وصیت به روحانیان
اي روحانيون معظم, اي طلاب علوم ديني, اي شاگردان مكتب امام صادق, اي ميهمانان ضيافت امام باقر(ع) بدانيد علم بدون عمل باری خواهد بود بر دوش حامل آن. عالم بي عمل و متواري از جامعه و غافل از درد هاي محرومان و مستضعفان بر دوش جامعه خواهد بود, چرا كه آن علمي كه در عمل كارساز نباشد هيچ دردي را از جامعه مداوا نخواهد كرد و خود دردي بر دردها خواهد افزود.
- وصیت به همسنگران
اي همسنگران من در جبهه حوزه و دانشگاه ـ اي رزمندگانی كه پيكره انقلاب را با پرواز هماهنگ دراوج تعالي و تكامل آن ,هدايت مي كنيد؛ ياران, امروز گاه ايثار و فداكاري است. امروز زمان فدا كردن مدارك و مراتب اجتهادي و علمي است. امروز بايد تمامي موجودي ما براي جنگ و براي دفاع از استقلال و حاكميت سياسي انقلاب مصروف گردد و اگر امروز از پاي نشينيم و با مشغول كردن خويش در لابلاي كتابها و استدلالهاي غیرمنطقي بي روح و بريده از دردهاي جامعه و ادبيات جداشده از ادب محرومين و مستضعفين و در نهايت, با انبار كردن الفاظ و مفاهيم خالي از روح ايمان و عمل؛ از وظيفه حساس و خطير خويش در رابطه با « محور جبهه و جنگ » فراموش كنيم , هرگز خداوند ما را نخواهد بخشيد. هرگز نخواهيم توانست در برابر خون بناحق ريخته شهدا پاسخي قانع كننده داشته باشيم. پس بر تمامي ماست كه از تمامي موجودي خويش در راه اعتلاي الله و لااله الا الله ومحمد رسول الله و علي ولي الله بگذريم و براي گرفتن حقوق محرومين و مستضعفين قيام كنيم.
- وصیت به خانواده
خانواده عزيزم, مادر بزرگوار و دلبندم, خواهران محجبه و مومنه ام, برادران مجاهد و ايثارگرم.
و همسر دردكشيده و صبورم, فرزندان عزيز و جگرگوشه گانم «مرضيه جان ـ حسين جانم» اگر امروز شما يكي از نزديكان خويش را در راه خدا و براي شريعت دين الهي و پاسخ گوئي به نداي حسين مظلوم روانه جبهه ساختيد و يك قرباني ناچيز و هديه ناقابلي به پيشگاه الهي تقديم داشتيد، بدانيد كه هرگز در نزد خدا فراموش نخواهد شد و با اين حركت ايثارگرانه تان سعادت دنيا و آخرت را براي خويش فراهم ساخته ايد.
مادر عزيزم از اينكه نتوانستم در زمان اعزام به خدمت برسم بسيار شرمنده ام ولي مي دانم روح بزرگ و ايمان متعالي شما موجب خواهد شد اين فرزند سراپا تقصيرت را عفو فرمائي.
مادرجان, از تو تقاضا دارم با تقربي كه در پيشگاه الهي داري در بين نمازهايت برايم دعا كني و مغفرت و رحمت الهي را برايم خواستار گردي.
مادر عزيزم, هرچند خداي بزرگ نگه دار فرزندان معصومم خواهد بود وليكن, براي جبران خلأ محبت پدري و به ويژه درباره «مرضيه عزيز» از شما تقاضا دارم كه با محبتهاي شيرين خود كه هرگز فراموشم نمي شود, آثار غم و اندوه را از چهره هايشان پاك سازي.
- وصیت به همسر
همسر عزيزم كه خودت سالها رنج و مرارت در راه انقلاب را تحمل كردي و همواره خودت را براي مقابله با حوادث آماده ساخته اي و در طي اين دوران اندكي که با هم بوديم, نهايت ايثار و فداكاري را در حق من ايفا نمودي و زينب وار در برابر مصائب و مشكلات مقاومت كردي, از تو خواهشم اين است كه در صورت شهادت من, فرزندان عزيزمان را آنچنان تربيت نمائي كه در آينده اي نزديك موجب افتخار و سربلندي اسلام باشند. لباسهاي رزمي مرا همواره حفظ كن تا در صورت بزرگ شدن فرزندم محمدحسين، برتن او بپوشاني و با اعزام او به جبهه هاي نبرد حق عليه كفر جهاني و صهيونيزم جنايتكار, قلب مرا شاد سازي.
حسينم را بگو كه پدرت به راه حسين رفت و تو نيز بايد در اين راه گام برداري و راه پدر شهيدت را همواره استمرار بخشي و انتقام خون بناحق ريخته اش را از دشمنان بگيري و تا تحقق اهداف پاك شهيدان هرگز از پاي ننشيني.
- وصیت به فرزند
پسر عزيزم تو اينك مرد خانه اي، پس با جديت و تلاشي گسترده و با استواري و صلابتي همچون كوه در برابر سختيها و مشكلات مقاومت كن و كمر مردانگي و همت بربند و با رشد خود در سه بعد علم و تقوي و عمل آنچنان باش كه اسوه اي براي جامعه انقلابي و اسلامي مان باشي.
پسر عزيزم از تو مي خواهم كه مواظب خواهرت مرضيه «عزيز » و خدمتگزاري متواضع و خاشع براي مادر بزرگوارت باشي. تو و خواهرت مرضيه عزيز را به خدامي سپارم.
- وصیت به برادران
برادران بزرگوار و ايثارگرم، حاج علي آقا و احمد جان, از آنجا كه همواره مربي و استاد و راهنمايم بوده ايد, ديگر نيازي به توصيه ندارم. فقط تنها درخواستم از شما و به ويژه حاج علي آقا كه حكم پدري را بر من دارند اين است كه در تربيت فرزندان عزيزم «محمد حسين» و «مرضيه» نهايت تلاش را بفرمائيد. سعي كنيد همچون پروانه دور مادر داغديده مان بگرديد و تا آنجا كه ممكن است دردهاي او را تسكين بخشيد. برادران بزرگوارم, اطاعت از رهبري امام امت و ولايت فقيه را همچنان محور حقيقي و اصيل زندگي خويش قرار دهيد و تا تحقق اهداف متعالي اسلام از پاي ننشينيد هرچند كه تحقق آن شهادت تك تك ما باشد. حسن محقر[۱]
پانویس
- ↑ موسوی,سید سعید،فرهنگنامه جاودانه های تاریخ(زندگینامه فرماندهان شهیدخراسان)،نشر شاهد,تهران،۱۳۸۸۵