=کد شهید: 6532691 تاریخ تولد : نام : حسن محل تولد : بجنوردنام خانوادگی : محقر تاریخ شهادت : 1365/10/23نام پدر : حسین مکان شهادت : پاسگاه زید تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : لشگر ویژه شهداگروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرماندهگردانگلزار : شهداخاطرات دعا وتوسل- انفرادیموضوع بدون موضوعراوی سید علی اوسط موسویمتن کامل خاطره شب جمعه بود که بعد از تک های دشمن در منطقه ی والفجر 9 من رفتم از حاج حسن محقر خبری بگیرم ببینم حالشان چطور است دیدم دارد از طریق رادیو دعای کمیل را گوش می کند توی حال رفته بود و اشک از چشمانش جاری بود وقتی مرا دید از بچه هایی که می شناخت سؤال کرد از بعضی ها اطلاع نداشتم اما از بعضی ها که اطلاع داشتم از جمله آقای مظفرمحمود سؤال کرد گفتم او در گردان حاج حسن مهرابی بود گویا شهید شده است خیلی ناراحت شد و گفت آخر خانم ایشان ناراحتی قلبی دارد و با شنیدن این خبر چه بر سر او خواهد آمد. خاطرات سیاسیموضوع خاطرات سياسيراوی احمد محقرمتن کامل خاطره زمانی که حاج حسن در شاهرود دانشجو بود یادم هست یکدفعه خودش را از حراسون ساعت 2 الی 3 شب به بجنورد رسانده بود از ایشان سؤال کردم چی شده است؟ گفت هیچی آن جا رفتیم راهپیمایی کردیم و پلیس آمد حسابی تظاهرات را سرکوب کرد تعدادی از بچه ها را هم را دستگیر کردند و در جیپ پلیس سوار کردند خیلی هم او را زده بودند تمام بدنش سیاه بود تعدادی باتوم خورده بودند و از جیپ پلیس فرار کرده بود هر چه دنبالش دویده بودند نتوانسته بودند و ایشان موفق شده بود شبانه بوسیله ماشین تو راهی خودش را به بجنورد برساند و مدتی هم مخفی زندگی می کرد. حسن برخوردموضوع حسن برخوردراوی محمود همت آبادیمتن کامل خاطره وقتی حکم حاج حسن محقر را از سپاه ناحیه خراسان به لشکر ویژه گرفتم زنگ زدم به سپاه بجنورد و گفتم من حکم شما را که بیاید لشکر ویژه شهدا که در آنجا در معیت شما باشیم ایشان حتی چهره مرا ندیده بودند فقط صدای مرا تلفنی شنیدند ایشان پشت تلفن فرمودند که من کی باید اعزام شوم من گفتم من از امروز گرفتم شما هر وقت که دوست داری بیا ایشان فقط سه جمله به من گفتند کی باید بیاریم دوم از طریق مراغه یا ارومیه که من گفتم از طریق مراغه با قطار بیایید بعد ایشان گفت چشم من با قطار می آیم. حجب و حیاموضوع حجب و حياراوی محمود همت آبادیمتن کامل خاطره در عملیات مأووت به اتفاق رئیس ستاد آقای ناصری با توجه به کمبود نیرویی که داشتیم رفتیم شب قبضه ها را جا بگذارند و سرکشی از مجموعه ی غقبه خودمان که آتش می ریختیم داشته باشیم چون ما احتمال می دادیم که بعد از آفند و عملیات این خطوط گردرش، الاغلو و گلان و آن مجموعه را یا تپه مرغی را که بالا سر ما بود پدافندش را به ما بدهنداز از مقر نیروهایمان می رفتیم سر می زدیم عزیزانی که شهید حاج حسن محقر را از نزدیک دیده بودند قد متوسطی داشت همین طور که می رفتیم خمپاره نزدیکی ما به زمین اصابت کرد خوب احتیاط این است که بخوابیم روی زمین یادم هست آقای محقر کمرش را دولا کرد خمپاره بعدی که خورد آزاد شد کمرش سوی را کاملاً مسلط بود فقط به گلوله نگاه می کرد که به کجا می خورد موقعی که ما بلند شدیم چون ما نیروهای استفاضی بودیم هر صدایی که می شنیدیم تجربه نداشتیم روی زمین می خوابیدم خود آقای ناصری و دیگران هم که با ما بودند بخاطر این که ما رعایت بکنیم آنها هم با ما همکاری می کردند و ما تجربه ای که شهید محقر در نوع صدا و گلوله داشت فرق می کرد آقای محقری این را درک کرد و احساس کرد که ما خوابیدیم و ایشان نخوابیدن به علت این که بگوییم شجاع است نه همان جا که بلند شدیم از آقای ناصری عذر خواست که ببخشید از این که من نتوانستم بخوابم شاید این هم نشان می داد که خیلی شجاع است یعنی نزدیک به بی باک بودن بود که گلوله بغل گردنش پشت سر هم می خورد ولی در اینجا فقط کمرش را خم می کرد. حجب حیا ایجاب می کرد که معذرت خواهی کند می گفت ببخشید بی احترامی نشود من به او گفتم که نمی ترسید آقای محقر چون هنوز در برخورد های اولیه بود آنجور با هم یخلا نشده بودیم گفت من نیروی قبضه ی ادواتی هستم و حسابش فرق دارد و ادواتی برای شما الگو است الان من می دانم که این حرفش چقدر است نزدیک است یا نه البته احتیاط این است که باید احتیاط کرد اما ایشان بر اثر تجربه ای که داشت شاید تجربه ی او برای ما الگو نبود. آقای ناصری برای ما الگو بود ولی برای شخص خودش این کار را نکرد بعد هم عذر خواهی کرد و من هم از او پرسیدم گفت: که من آن تجربه ای که دارم در بحث ادوات دارم. خواب و رویای دیگران درمورد شهیدموضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيدراوی سید علی اوسط موسویمتن کامل خاطره در منطقه ی شلمچه که بودیم در مراصغمان با کمبود نیرو مواجه شده بودیم دشمن هم شدیداً پیشروی کرده بود و آتش شدیدی را روی موانع ما می ریخت با سلاحهای مستقیم و منحنی می زد. بنده در سنگردیده بانی بودم تا صبح بیدار بودم بعد از نماز صبح آتش بازی های دشمن خاموش شد و رفتم به داخل سنگر دراز کشیدم و همان طور خواب رفته بودم که درعالم خواب حاج حسن محقر را دیدم او را در آغوش گرفتم در حالی که می دانستم ایشان شهید شده است همان طور که گریه می کردم از صدای گریه از خواب بیدار شدم بعد رفتم بالای سنگر نشستم سخت متأثر بودم از این خواب ناگهان دیدم یک موتور سوار از دور دارد به من نزدیک می شود او را شناختم جانباز عزیز حسین زنده دل مسوول تخریب لشکر ویژه شهداء بود نزدیک من رسید او را در آغوش گرفتم حالش را جویا شدم گفتم چند دقیقه پیش من شهید حاج حسن محقر را خواب دیدم. تبسمی مثل تبسم شما بر لب داشت ایشان خنده ای کرد و لحظه ای هم کنار ما آمد در سنگر نشست و بعد راهش را گرفت و دنبال مأموریتش رفت. شرح عملیاتموضوع شرح عملياتراوی احمد محقرمتن کامل خاطره خاطره ای را حاج حسن محقر از عملیات خیبر این گونه برایم نقل می کرد: زمانی که آمده بود و جراحتی هم برداشته بود می گفت در شرایطی قرار گرفته بودیم که حلقه ی محاصره گاز انبری تنگ تر می شد به صورت نعل اسبی تانک ها می آیند و نیروها را می خواهند به تدریج داخل گاز انبر خودشان بگیرند در آنجا یکی از دوستان نقل می کرد که ما به نیروها گفتیم که بچه ها فرار کنید دیگر هیچ راهی نمانده گفتیم بچه ها تا تانک ها به هم نرسیده اند از لابه لای تانکها فرار کنید چون ممکن بود گاهی نیروها ترسی وارد بشود ترغیب می کردیم و هلشون می دادیم برن تمام نیروها را رد کردیم ماند من و دو نفر دیگر در آخرین لحظات طالب زاده به آن دوست دیگر هم گفت شما هم بروید برای این که توجه تانکهای دشمن را به خودش جلب بکند اینها هم در آخرین دو تانکی که مانده بود کاملاً چفت بشوند این دو نفر هم فرار می کنند حاج حسن می ماند و می گوید شروع کردم به جویدن نقشه ها و مدارک عملیات که داشتیم و قورت دادم و محو کرد با این که حاج حسن شنا بلد نبود شروع می کند به در آوردن لباسهایش که برود توی آب در حالی که گلوله ی شدید هم می بارید از همه طرف آتش می آمد که به تدریج تانکها به من نزدیک شدند من تمام لباسها را درآوردم به غیر از یک لباس زیر و خودم را انداختم توی آب و شروع کردم به شنا کردن همین طور از علف ها و نی ها می گرفتم و خودم را بالا می کشیدم تا نفسی بکشم از بالا با هلی کوپتر می زدند از پایین با تیربار می زدند گفتم چی شده گفت: هیچی یک کالیبر به بغلم خورده است و بغلش را شکافته بود و هیچی دست دشمن را نگرفت بعد از مدتها آخرین قایقی که آمده بود برای نجات نیروهایی که در آب احیاناً غرق شده بودند یا ولو شده بودند در آب یک قایقی بود که خیلی هم نیرو داخلش بودند خلاصه حاج حسن را می گیرند می برند و نجات پیدا می کند. خاطرات جنگیموضوع خاطرات جنگيراوی محمود همت آبادیمتن کامل خاطره من ابتدا حاج حسن محقر را نمی شناختم فقط اسما نامه ی معرفی ایشان را به لشکر ویژه شهدا از آقای امانی گرفتم و زنگ زدم بجنورد به به معاونت نیرو گفتم آقای محقر را بفرستید زمانی که من از مراغه رفتم دفتر فرماندهی و قبل از این که بروم نیروی انسانی به عنوان یک کار خوب و خوشحال کننده به آقای منصوری بدهم برگه ی آقای محقر را نشان بدهم وقتی رفتم آقای منصوری خیلی خوشحال شد که دست بر شانه های من گذاشت گفت احسنت معاونت نیرو می گویند به این برود برگه را بگیرد و بیاید پرسید خودش کجاست گفتم خودش پشت سر می آید که بعدا آمدند لشگر ویژه شهدا که باز اولین برخورد شان با معاونت نیرو بود ما سازماندهی شان کردیم من خودم دست ایشان را گرفتم و بردم به آقای ناصری معرفی کردم دفتر فرماندهی هم قاسم رادمرد بود و ایشان هم می شناخت به ایشان خیلی خوش آمد گویی گفت بعد ما ایشان را بردیم ادوات دیگر ندیدیمش تا جریان عملیات تا می خواستیم بجنبیم ایشان را بشناسیم و توان ایشان را بیشتر در عملیات ببینیم که دیگرخدا خواست و به معشوقش رسید و در اولین عملیات ایشان شهید شد .منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18429زندگی نامه==
بیست و پنجم مهر ماه ۱۳۳۸ در بجنورد به دنیا آمد. نخستین آموزش ها را از کودکی در کلاس های قرآن پدرش یاد گرفت. اولین بار الفبای وحی، کلامی بود که با آن آشنا شد و روح پاکش در این فضای ملکوتی اوج گرفت.