{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = حسینمجیدیرادکانی |تصویر =18323.jpg|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد =[[مشهد]]|شهادت = [[شلمچه،1365/10/22]]|وفات = |مرگ = |محل دفن =|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = [[لشکر 5 نصر]]|طول خدمت = |درجه = |سمتها =[[فرماندهیگاندریائی]]|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشانهای لیاقت = |عملیات = |فعالیتها = |تحصیلات =|تخصصها = |شغل = |خانواده = نام پدر:علیحسن}}
کد شهید: 6532519 تاریخ تولد :
نام : حسین محل تولد : مشهد
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرماندهیگاندریائی
گلزار :
==خاطرات== * موضوع عشق شهادت در عملیات [[والفجر 8]] با آنکه مجروحیت زیادی پیدا کرده بود وظیفه ما بود که جهت عیادت به خانه ایشان برویم، یک بار جلو در خانه با یکی از همسایه ها ایستاده بودم و صحبت می کردیم، همسایه ما به جوانی که از دور عصا بدست می آمد اشاره کرد و گفت: نگاه کنید ببینید همه جوانهایمان مجروح هستند، بعد که جوان نزدیکتر شد، دیدم، ایشان حاج حسین آقا، اخوی بنده هستند، از دور با چهره ای گشاده و خنده برایت می آمد که از ما خبری بگیرد. گفتم: حسین آقا مجروح شدید، ایشان گفت: نه چیزی نیست، دعا کنید [[شهید]] بشوم. بنده گفتم: امیدوارم که همیشه زنده باشید، دوباره تأکید کرد که دعا کنید [[شهید]] بشوم. راوی فاطمه مجیدی رادکانی * موضوع عشق خواب و روياي شهادت [[شهید]] دقیقاً هفتاد و پنج روز قبل از [[شهادتش]] خواب می بیند که امام زمان(عج)به همراه یوسف، برادر [[شهید]]ش و یکی از معتمدین محل که ایشان از محبّین اهل بیت بود، و ایشان نیز [[[شهید]] شده بود به همراه پدر و مادرشان در یک جایی نشسته اند و مشغول خوردن عصرانه هستند، در اینجا امام زمان (عج) تاریخ دقیق [[شهادت]]شان حتی دقیقاً ساعت [[شهادت]] را به ایشان می گوید. این قضایا را ما در وصیّت نامه ایشان خواندیم و وقتی تطبیق نمودیم، دقیقاً ساعت [[شهادت]]ش همان ساعتی بود که ایشان در وصیّت نامه نوشته بودند. راوی فاطمه مجیدی رادکانیمتن کامل خاطره* موضوع لحظه و نحوه شهادت در عملیات [[کربلای ۵]] با وجود اینکه ایشان مسئولیت یگان دریایی را بر عهده داشتند به طور داوطلبانه در [[لشگر 21]] امام رضا ( ع ) در یک محور مشغول به کار شده بودند و هنگامی که برای انجام کاری با موتور به پشت خط بر می گشتند بر اثر اصابت [[گلوله]] [[خمپاره]] به درجه رفیع [[شهادت]] نائل آمدند. راوی علی اصغر حصار پرور * موضوع محبوبيت شهيد نزد ديگران یکی از همرزمان ایشان نقل می کرد که: در یگان دریایی ایشان یک فرزندی را که ظاهرا" خطایی مرتکب شده بود را تنبیه کرده بود و این فرد از ایشان شکایت کرده بود. بنده می خواستم یک تذکری در این رابطه به ایشان بدهم که در تنبیه نیروها نباید درگیری فیزیکی پیش بیاید و باید تنبیه افراد خاطی را به دفتر قضایی واگذار نمایید. ولی هر وقت با ایشان روبرو می شوم یک حالت محبوبیت خاصی در چهره ایشان بود که نمی گذاشت که بنده این تذکر را به ایشان بدهم. راوی عاصف مجیدی اردکانی * موضوع پيش بيني شهادت آخرین باری که ایشان در منزل ما بود، از بنده پرسید: آیا دوست دارید که بنده [[شهید]] شوم، من گفت. نخیر، دوست ندارم. ایشان لبخند زد و گفت: ما عمر کمی داریم به هر حال [[شهید]] می شویم ولی شما دوست دارید جنازه ام را چطوری بیاورند. پودر شوم یا غرق شوم یا اینکه جنازه ام را سالم بیاورند. من هم گفتم دوست دارم سالم باشد. بعدأ هم که [[شهید]] شدند جنازه ایشان را سالم آوردند. راوی زهرا غلامی
در عملیات والفجر 8 با آنکه مجروحیت زیادی پیدا کرده بود وظیفة ما بود که جهت عیادت به خانه ایشان برویم، یک بار جلو در خانه با یکی * موضوع اطاعت از همسایه ها ایستاده بودم و صحبت می کردیم، همسایه ما به جوانی که از دور عصا بدست می آمد اشاره کرد و گفت: نگاه کنید ببینید همه جوانهایمان مجروح هستند، بعد که جوان نزدیکتر شد، دیدم، ایشان حاج حسین آقا، اخوی بنده هستند، از دور با چهره ای گشاده و خنده برایت می آمد که از ما خبری بگیرد. گفتم: حسین آقا مجروح شدید، ایشان گفت: نه چیزی نیست، دعا کنید شهید بشوم. بنده گفتم: امیدوارم که همیشه زنده باشید، دوباره تأکید کرد که دعا کنید شهید بشوم.خواب و رویای شهادتموضوع خواب و روياي شهادتراوی عاصف مجیدی اردکانیمتن کامل خاطرهفرماندهي
شهید دقیقاً هفتاد و پنج روز قبل از شهادتش خواب می بیند یک شب حدود ساعت 12 بود که امام زمان(عج)به همراه یوسف، برادرشهیدش و یکی از معتمدین محل که ایشان با ماشینی از محبّین اهل بیت بود، وایشان نیز شهید شده منطقه به طرف [[اهواز]] آمدیم با آنکه جاده خلوت بود به همراه پدر و مادرشان هیچگونه ترددی در یک جایی نشسته اند و مشغول خوردن عصرانه هستند، در اینجا امام زمان (عج) تاریخ دقیق شهادتشان حتی دقیقاً ساعت شهادت را به منطقه نبود ایشان با سرعت کمی حرکت می گوید. این قضایا را ما در وصیّت نامه کردند بنده به ایشان خواندیم و وقتی تطبیق نمودیم، دقیقاً ساعت شهادتش همان ساعتی بود گفتم: جاده که ایشان در وصیّت نامه نوشته بودندخلوت است، چرا تندتر نمی روید، [[شهید]] گفت: دستور فرماندهی اینست که هیچ ماشینی حق اینکه از 80 کیلومتر سریعتر برود را ندارد، به همین خاطر نباید از سرعت مجاز بیشتر برویم.لحظه و نحوه شهادتموضوع لحظه و نحوه شهادتراوی علی اصغر حصار پرورمتن کامل خاطره
در عملیات کربلای پنج با وجود اینکه ایشان مسئولیت یگان دریایی را بر عهده داشتند * موضوع عشق به طور داوطلبانه در لشگر 21 امام رضا ( ع ) در یک محور مشغول به کار شده بودند و هنگامی که برای انجام کاری با موتور به پشت خط بر می گشتند بر اثر اصابت گلوله خمپاره به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.محبوبیت شهید نزد دیگرانموضوع محبوبيت شهيد نزد ديگرانراوی عاصف مجیدی اردکانیمتن کامل خاطرهجهاد
یکی از همرزمان موقعیکه [[شهید]] بچه اش بدنیا آمده بود ایشان نقل می کرد که: در یگان دریایی مرخصی گرفته بودند تا بروند بچه شان را ببینند ایشان یک فرزندی را که ظاهرا"خطایی مرتکب شده بعد از اینکه بچه اش بدنیا آمد بیشتر از 3 روز نمانده و دوباره به منطقه برگشته بود را تنبیه کرده حتی هنوز چشمهای بچه باز نشده بود و این فرد از ایشان شکایت کرده [[شهید]] نتوانسته بود . بنده می خواستم یک تذکری در این رابطه به ایشان بدهم که در تنبیه نیروها نباید درگیری فیزیکی پیش بیاید و باید تنبیه افراد خاطی بچه اش را به دفتر قضایی واگذار نمایید . ولی هر وقت با ایشان روبرو می شوم یک حالت محبوبیت خاصی در چهره ایشان بود که نمی گذاشت که بنده این تذکر را به ایشان بدهمببیند.پیش بینی شهادتموضوع پيش بيني شهادتراوی زهرا غلامیمتن کامل خاطرهمحمد جواد افتخاری
آخرین باری که ایشان در منزل ما بود، از بنده پرسید: آیا دوست دارید که بنده شهید شوم، من گفتم . نخیر، دوست ندارم . ایشان لبخند زد و گفت : ما عمر کمی داریم به هر حال شهید می شویم ولی شما دوست دارید جنازه ام را چطوری بیاورند. پودر شوم یا غرق شوم یا اینکه جنازه ام را سالم بیاورند. من هم گفتم دوست دارم سالم باشد. بعدأ هم که شهید شدند جنازه ایشان را سالم آوردند.اطاعت از فرماندهی* موضوع اطاعت از فرماندهيراوی علی اصغر حصار پرورمتن کامل خاطرهناظر و شاهد بودن شهيد برامور
یک بعد از [[شهادت]]شان ،یک شب حدود ساعت 12 بود در خواب دیدم که به همراه ایشان با ماشینی از منطقه به طرف اهواز آمدیم با آنکه جاده خلوت بود [[شهید]] در باغ سر سبزی، کنار یک خاکریزی مثل همان خاکریزهای جبهه نشسته و هیچگونه ترددی به فکر فرو رفته است. بنده سئوال کردم که در منطقه نبود چه فکری هستید؟ ایشان با سرعت کمی حرکت ناراحتی گفتند: می کردند بنده به ایشان خواهم بروم بچه ها را از همسرم بگیرم. من گفتم: جاده به چه دلیل؟ ایشان که خلوت است، چرا تندتر نمی روید، به خوبی از بچه مواظبت می کند. ولی ایشان چیزی نگفتند. من از خواب بیدار شدم و همان روزبه خانه همسر [[شهید گفت: دستور فرماندهی اینست که هیچ ماشینی حق ]] رفتم، دیدم بچه تب شدیدی دارد و مثل اینکه از 80 کیلومتر سریعتر برود مسموم شده است، و بحمدالله بچه را ندارد، دکتر بردم و خوب شد. بعدا" من فهمیدم که ناراحتی [[شهید] به همین چه خاطر نباید از سرعت مجاز بیشتر برویماست.عشق به جهادموضوع عشق به جهادراوی محمد جواد افتخاریمتن کامل خاطرهزهرا غلامی
موقعیکه شهید بچه اش بدنیا آمده بود ایشان مرخصی گرفته بودند تا بروند بچه شان را ببینند ایشان بعد از اینکه بچه اش بدنیا آمد بیشتر از 3 روز نمانده و دوباره به منطقه برگشته بود حتی هنوز چشمهای بچه باز نشده بود و شهید نتوانسته بود بچه اش را ببیند.ناظر و شاهد بودن شهید برامور* موضوع ناظر ابتکار و شاهد بودن شهيد برامورراوی زهرا غلامیمتن کامل خاطرهخلاقيت
بعد از شهادتشان ،یک در عملیات [[کربلای 5]]، بخاطر اینکه جهت راهنمایی قایقها در شب هیچ علامت مشخصه ای نبود، معمولاً قایقها مسیرشان را گم می کردند، بهمین خاطر [[شهید]] ناراحت بود و همیشه در خواب دیدم پی راه حلی برای رفع این مشکل بود. چون می بایست یک چراغی یا علامتی درست می کردند که شهید در باغ سر سبزی عین اینکه بسیار سبک و قابل تحرک باشد ، کنار یک خاکریزی مثل همان خاکریزهای جبهه نشسته و به فکر فرو رفته است باعث جلب توجه دشمن نگردد. بنده سئوال کردم که بعد از مدتی در چه فکری هستید ؟ پی طرحی که ایشان به بچه های مخابرات داده بود، با ناراحتی گفتند : می خواهم بروم بچه ها را استفاده از همسرم بگیرم . من گفتم :به چه دلیل ؟ایشان چراغهای راهنما ژیان که به خوبی از بچه مواظبت می کند. ولی ایشان چیزی نگفتند . من از خواب بیدار شدم و همان روزبه خانه همسر شهید رفتم، دیدم بچه تب شدیدی دارد و مثل اینکه مسموم بر روی تخته های مثلث شکلی نصب شده است، بود و بحمدا... بچه را دکتر بردم باطریهای بلا استفاده بی سیم چراغی درست کردند که بوسیله پایه های چوبی بلندی در داخل خود رودخانه نصب می شد که بسیار طرح جایی بود و خوب مشکل حل شد . بعدا" من فهمیدم که ناراحتی شهید به چه خاطر است.ابتکار و خلاقیتموضوع ابتکار و خلاقيتراوی محمد حسین ظریفمتن کامل خاطره
در عملیات کربلای 5 ، بخاطر اینکه جهت راهنمایی قایقها در شب هیچ علامت مشخصه ای نبود، معمولاً قایقها مسیرشان را گم می کردند، بهمین خاطر شهید ناراحت بود و همیشه در پی راه حلی برای رفع این مشکل بود. چون می بایست یک چراغی یا علامتی درست می کردند که در عین اینکه بسیار سبک و قابل تحرک باشد ، باعث جلب توجه دشمن نگردد. بعد از مدتی در پی طرحی که ایشان به بچه های مخابرات داده بود، با استفاده از چراغهای راهنما ژیان که بر روی تخته های مثلث شکلی نصب شده بود و باطریهای بلا استفاده بی سیم چراغی درست کردند که بوسیله پایه های چوبی بلندی در داخل خود رودخانه نصب می شد که بسیار طرح جایی بود و مشکل حل شد.اعتقاد به ولایت* موضوع اعتقاد به ولايتراوی عاصف مجیدی اردکانیمتن کامل خاطره
موقعیکه حضرت امام فرمان 16 گانه را به جبهه اعلام نمودند، از جمله این فرامین ورزش، بجا آوردن نمازهای نافله، روزه گرفتن در روزهای دوشنبه و پنجشنبه، و یاد گرفتن سوارکاری و غیره بود. ایشان اینقدر به حضرت امام ارادت داشتند که تمام فرامین ایشان را بدون کم و کاستی انجام می داد. یک بار دیدم که در یگان یک اسبی را بسته اند، گفتم: این اسب در یگان چکار می کند؟ ایشان گفتند: اسب آورده ایم که موقع بیکاری سوار کاری را یاد بگیریم.راوی عاصف مجیدی اردکانیمنبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18323سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />==رده=={{ترتیبپیشفرض: حسین مجیدی رادکانی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان مشهد]]