بعد از [[شهادت]] یک شب [[شهید]] به خواب من آمد. دیدم زیر یک درختی تسبیح به دست دارد و با یک نفر صحبت می کند، تمام لباسهایش سبز بود، و صورتش نقاب داشت من به طرفش رفتم و دوبار او را بوسیدم و گفتم: پسرم من از تو راضی هستم. ایشان به من گفت: می خواستم بیایم ، ولی آمدم. گفتم: خوش آمدی ،کار بسیار خوبی کردی یکدفعه از دیدگانم محو شد.
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18464 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
==رده==
{{ترتیبپیشفرض:علی اصغر محمد پور}}