{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = اسحاقمحمدی
|تصویر =
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[بیرجند]]
|شهادت = [[1371/05/06]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمتها =
|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشانهای لیاقت =
|عملیات =
|فعالیتها =
|تحصیلات =
|تخصصها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:غلام
}}
کد شهید : 7100766
نام : اسحاق
نام خانوادگی : محمدی محمدی
نام پدر : غلام
گلزار :
==خاطرات==
* موضوع : عشق شهادت
موضوع به خاطر دارم هنگامی که دوست و همرزم برادرم اسحاق به [[شهادت]] رسیده بود. برادرم اسحاق خیلی گریه می کرد و شبها دیر به خانه می آمد و با دوستانش می رفت به مسجد خیرآباد و تا صبح می نشستند و گریه می کردند. یک حالت دیگری شده بود و صبرم تمام شد به ایشان گفتم چرا این قدر گریه می کنی؟ مگر چی شده است؟ گفت: عشق تو هم اگر جای من بودی گریه می کردی و ساکت نمی شدی! چون علی رضا قاسمی از برادر هم به من نزدیک تر بود و خیلی دوست خوبی بود. ما با هم قرار گذاشته بودیم که هر کجا رفتیم با هم باشیم و هرگز از هم جدا نشویم و حتی هر دو با هم [[شهید]] شویم. ولی این طور نشد و او به [[شهادت]] رسید و من تنها ماندم. حتما لیاقت [[شهید]] شدن را نداشتم وگرنه من هم به شهادت می رسیدم. راوی : نرجس خاتون محمدی
راوی * موضوع : نرجس خاتون محمدیخاطرات بعد از مجروحيت
متن کامل خاطرهبه خاطر دارم برادرم اسحاق محمدی را موج انفجار گرفته بود و چون نمی خواست کسی ناراحت شود به هیچ کس نگفت که موج انفجار او را گرفته و موجی شده است تا این که یک روز در اتاق دراز کشیده بود و بدون آن که حرفی بزند و یاد حرکتی انجام دهد فقط اشک می ریخت، رفتم بالای سر وی پرسیدم چرا گریه می کنی؟ جوابی نداد. دستش را گرفتم دیدم دستش بی حس شده ترسیدم و شروع کردم به گریه کردن نه دلم می آمد او را تنها بگذارم و بروم کسی را خبر کنم و نه تحمل دیدن آن حالت او را داشتم. در آن لحظه تنها کاری که می توانستم انجام دهم این بود که از خدا بخواهم خلاصه یک ساعت را به همین حالت در اتاق دراز کش افتاده بود و کم کم به حالت عادی برگشت و خوب شد و گفت: خواهر جان نمی خواستم کسی از حال من با خبر شود اما حالا که تو متوجه شدی از تو می خواهم که به کسی چیزی نگویی و از این راز بین من و تو باشد فقط تنها خواهشی که از تو دارم این است هر وقت به این حالت افتادم فقط شما یک پارچه ی نیمه گرم بدنم را ماساژ بدهید گفتم اما تو در آن حالت خود را نمی بینی چرا اشک می ریزی؟ گفت چون در آن حالت درد زیادی دارم اشک چشمهایم خود به خود می ریزد برای همین هر موقع که حال اسحاق بد می شد کاری را که به من یاد داده بود را انجام می دادم و اگر کسی هم می پرسید چه شده چکار می کنید؟ می گفتم هیچ چی، چیزی نیست. کمی کلیه اسحاق درد گرفته و من می خواهم حوله ی گرم بگذارم تا کمی حالش بهتر شود. این راز بزرگ همیشه بین من و برادرم ماند تا این که ایشان در دانشکده ی افسری قبول شد و بعد از آموزش به منطقه ی [[کردستان]] اعزام شد و در طی یک درگیری با قاچاقچیان به فیض عظیم [[شهادت]] نائل آمد تا همین الان که خدمت شما هستم این راز را برای کسی بازگو نکرده ام و خانواده ام نمی دانستند که اسحاق چه دردی را تحمل کرد و به [[شهادت]] رسید. راوی : نرجس خاتون محمدی
* موضوع : عشق به جهاد
به خاطر یاد دارم هنگامی که دوست و همرزم برادرم اسحاق به شهادت رسیده بود . برادرم اسحاق خیلی گریه محمدی در دوران دبیرستان که با یک دیگر در شهر زندگی می کرد کردیم و شبها دیر برای تحصیل به خانه می آمد شهر آمده بودیم ایشان دو مرتبه به جبهه رفت که هیچ کس ازاعضای خانواده خبر نداشتند و تنها کسی که با دوستانش می رفت خبر بود من بودم چون به مسجد خیرآباد من گفته بود که کسی از جبهه رفتن او با خبر نشود و تا صبح می نشستند اگر کسی از تو پرسید اسحاق کجا رفته است بگو از طرف مدرسه به اردو رفته و گریه اگر باز هم پرسیدند چند روزه به اردو رفته بگو 45 روزه و اگر بعد از 45 روز من برنگشتم به بهانه های مختلف آنها را راضی کن برای همین بقیه اعضا خانواده فکر می کردند که او به اردو رفته است. یک حالت دیگری شده سری اول که به جبهه رفته بود تقریبا بعد از 40 تا 45 روز برگشت و صبرم تمام من در اولین لحظه ای که او را دیدم خوشحال شدم و گفتم چه خوب شد زود آمدی چون هنوز کسی نفهمیده ولی بعد از چند ساعت اسحاق به ایشان من گفت زهرا باید به ده برویم. گفتم چرا این قدر گریه می کنی؟ مگر چی چیزی شده است؟ است گفت : تو هم اگر جای آخر من بودی گریه می کردی مجروح شده ام و باید در بیمارستان بستری شود و ساکت نمی شدی ! چون علی می خواهم کسی نفهمد باید به روستا برویم و همان شب طوری نقش بازی کردیم که پدر و مادر راضی شد به مدت چند روز برای زیارت امام رضا قاسمی علیه السلام به مشهد مقدس بروند صبح روز بعد پدر و مادرم عازم مشهد مقدس شدند و برادرم اسحاق بعد از برادر هم یکی دو ساعتی بعد خودش را پشت سر پدر و مادرم به من نزدیک تر بود شهر رساند و خیلی دوست خوبی بود . ما با هم قرار گذاشته بودیم که هر کجا رفتیم با هم باشیم به بیمارستان امام رضا علیه السلام رفت تا پانسمان پای خود را عوض کند و هرگز قبل از هم جدا نشویم آن که پدر و حتی هر دو با هم شهید شویم . مادرمان از مشهد برگردند به خانه آمد چند روزی از ماندن در روستا نگذشت که او دوباره خواست عازم جبهه شود ولی من این طور نشد دفعه مخالفت کردم و او گفتم دیگر من نمی توانم دروغ بگویم آخرش همه متوجه می شوند برای همین برادرم اسحاق نمی خواست که من ناراحت شوم بدون آن که چیزی بگوید دوباره به شهادت رسید جبهه رفت و هر موقع کسی از من تنها ماندم . حتما لیاقت می پرسید اسحاق کجاست؟ شروع می کردم به گریه کردن چون می ترسیدم او [[شهید شدن را نداشتم وگرنه ]] شده باشد و چون مدت زیادی بود که من هم به شهادت از او بی خبر بود و نیز می رسیدم . خاطرات ترسیدم متوجه دروغ گفتن من شوند و همه ی ماجرای جبهه رفتن اسحاق لو رود تا این که یک روز اسحاق بعد از مجروحیت موضوع : خاطرات بعد گذشت 65 روز به روستا برگشت و خودش قضیه جبهه رفتن را تعریف کرد آن موقع بود که همگی با خبر شدند که او از مجروحيتجبهه می آید.
راوی : نرجس خاتون محمدی
متن کامل خاطره به خاطر دارم برادرم اسحاق محمدی را موج انفجار گرفته بود و چون نمی خواست کسی ناراحت شود به هیچ کس نگفت که موج انفجار او را گرفته و موجی شده است تا این که یک روز در اتاق دراز کشیده بود و بدون آن که حرفی بزند و یاد حرکتی انجام دهد فقط اشک می ریخت، رفتم بالای سر وی پرسیدم چرا گریه می کنی؟ جوابی نداد . دستش را گرفتم دیدم دستش بی حس شده ترسیدم و شروع کردم به گریه کردن نه دلم می آمد او را تنها بگذارم و بروم کسی را خبر کنم و نه تحمل دیدن آن حالت او را داشتم . در آن لحظه تنها کاری که می توانستم انجام دهم این بود که از خدا بخواهم خلاصه یک ساعت را به همین حالت در اتاق دراز کش افتاده بود و کم کم به حالت عادی برگشت و خوب شد و گفت : خواهر جان نمی خواستم کسی از حال من با خبر شود اما حالا که تو متوجه شدی از تو می خواهم که به کسی چیزی نگویی و از این راز بین من و تو باشد فقط تنها خواهشی که از تو دارم این است هر وقت به این حالت افتادم فقط شما یک پارچه ی نیمه گرم بدنم را ماساژ بدهید گفتم اما تو در آن حالت خود را نمی بینی چرا اشک می ریزی؟ گفت چون در آن حالت درد زیادی دارم اشک چشمهایم خود به خود می ریزد برای همین هر موقع که حال اسحاق بد می شد کاری را که به من یاد داده بود را انجام می دادم و اگر کسی هم می پرسید چه شده چکار می کنید؟ می گفتم هیچ چی، چیزی نیست . کمی کلیه اسحاق درد گرفته و من می خواهم حوله ی گرم بگذارم تا کمی حالش بهتر شود . این راز بزرگ همیشه بین من و برادرم ماند تا این که ایشان در دانشکده ی افسری قبول شد و بعد از آموزش به منطقه ی کردستان اعزام شد و در طی یک درگیری با قاچاقچیان به فیض عظیم شهادت نائل آمد تا همین الان که خدمت شما هستم این راز را برای کسی بازگو نکرده ام و خانواده ام نمی دانستند که اسحاق چه دردی را تحمل کرد و به شهادت رسید . عشق به جهاد * موضوع : عشق به جهاد راوی : نرجس خاتون محمدی متن کامل خاطره به یاد دارم برادرم اسحاق محمدی در دوران دبیرستان که با یک دیگر در شهر زندگی می کردیم و برای تحصیل به شهر آمده بودیم ایشان دو مرتبه به جبهه رفت که هیچ کس ازاعضای خانواده خبر نداشتند و تنها کسی که با خبر بود من بودم چون به من گفته بود که کسی از جبهه رفتن او با خبر نشود و اگر کسی از تو پرسید اسحاق کجا رفته است بگو از طرف مدرسه به اردو رفته و اگر باز هم پرسیدند چند روزه به اردو رفته بگو 45 روزه و اگر بعد از 45 روز من برنگشتم به بهانه های مختلف آنها را راضی کن برای همین بقیه اعضا خانواده فکر می کردند که او به اردو رفته است . سری اول که به جبهه رفته بود تقریبا بعد از 40 تا 45 روز برگشت و من در اولین لحظه ای که او را دیدم خوشحال شدم و گفتم چه خوب شد زود آمدی چون هنوز کسی نفهمیده ولی بعد از چند ساعت اسحاق به من گفت زهرا باید به ده برویم . گفتم چرا مگر چیزی شده است گفت آخر من مجروح شده ام و باید در بیمارستان بستری شود و چون می خواهم کسی نفهمد باید به روستا برویم و همان شب طوری نقش بازی کردیم که پدر و مادر راضی شد به مدت چند روز برای زیارت امام رضا علیه السلام به مشهد مقدس بروند صبح روز بعد پدر و مادرم عازم مشهد مقدس شدند و برادرم اسحاق بعد از یکی دو ساعتی بعد خودش را پشت سر پدر و مادرم به شهر رساند و به بیمارستان امام رضا علیه السلام رفت تا پانسمان پای خود را عوض کند و قبل از آن که پدر و مادرمان از مشهد برگردند به خانه آمد چند روزی از ماندن در روستا نگذشت که او دوباره خواست عازم جبهه شود ولی من این دفعه مخالفت کردم و گفتم دیگر من نمی توانم دروغ بگویم آخرش همه متوجه می شوند برای همین برادرم اسحاق نمی خواست که من ناراحت شوم بدون آن که چیزی بگوید دوباره به جبهه رفت و هر موقع کسی از من می پرسید اسحاق کجاست؟ شروع می کردم به گریه کردن چون می ترسیدم او شهید شده باشد و چون مدت زیادی بود که من از او بی خبر بود و نیز می ترسیدم متوجه دروغ گفتن من شوند و همه ی ماجرای جبهه رفتن اسحاق لو رود تا این که یک روز اسحاق بعد از گذشت 65 روز به روستا برگشت و خودش قضیه جبهه رفتن را تعریف کرد آن موقع بود که همگی با خبر شدند که او از جبهه می آید . عشق شهادت موضوع : عشق شهادت راوی : رقیه اسماعیلی متن کامل خاطره به خاطر دارم یکدفعه که پسرم از جبهه به مرخصی آمده بود، مرا با خود به تهران برای زیارت عبدالعظیم و قم برای زیارت بی بی معصومه (س) و دیگر جاهای دیدنی و زیارتی برد . موقغی که در حرم بی بی معصومه (س) بودیم و مشغول زیارت رو به من کرد و گفت : مادر حالا از من راضی هستی؟ گفتم این چه حرفی است که می زنی؟ برای چه از تو راضی نباشم پسرم؟ البته که از تو راضی هستم . گفت پس مادر برایم دعا کنید زیرا من شهادت را قبول کردم و چون دعای مادر در نزد خدا مستجاب می شود برایم دعا کنید . من با این حرف او نگران شدم و شروع به گریه کردم . اما او با حرفهای دلنشین خود مرا دلداری می داد . موقعی که به بیرجند برگشتیم بعد از چند روز وسایلش را برداشت و به جبهه رفت . تقریباً 20 روزی از رفتنش به جبهه نمی گذشت که یکی از همرزمانش خبر شهادتش را برایمان آورد و پسرم به آرزوی قلبی خود که شهادت بود رسید . لحظه و نحوه شهادت موضوع : لحظه و نحوه شهادت راوی : غلام محمدی متن کامل خاطره یکی از دوستان و همرزمان پسرم اسحاق نحوه شهادتش را اینگونه توصیف می کرد : به یاد دارم اسحاق را به تهران منتقل کرده بودند که همان موقع با بیسیم تماس گرفتند و گفتند : اشرار در منطقه هستند . احتیاج به نیروی کمکی داریم . همان روز اسحاق آمد و از تمام پرسنل نظامی خداحافظی کرد و حلالیلت طلبید و رفت . ایشان با تعدادی از سربازان به منطقه برای مبارزه با اشرار شرور رفتند . در هنگام پیشروی به کمین دشمن بر می خورند که او به وسیله یکی از اشرار مورد شلیک تیر مستقیم گلوله قرار می گیرد و همانجا به درجه رفیع شهادت نائل می گردد . تولد و کودکی موضوع : تولد و کودکي
به خاطر دارم یکدفعه که پسرم از جبهه به مرخصی آمده بود، مرا با خود به تهران برای زیارت عبدالعظیم و قم برای زیارت بی بی معصومه (س) و دیگر جاهای دیدنی و زیارتی برد. موقغی که در حرم بی بی معصومه (س) بودیم و مشغول زیارت رو به من کرد و گفت: مادر حالا از من راضی هستی؟ گفتم این چه حرفی است که می زنی؟ برای چه از تو راضی نباشم پسرم؟ البته که از تو راضی هستم. گفت پس مادر برایم دعا کنید زیرا من [[شهادت]] را قبول کردم و چون دعای مادر در نزد خدا مستجاب می شود برایم دعا کنید. من با این حرف او نگران شدم و شروع به گریه کردم. اما او با حرفهای دلنشین خود مرا دلداری می داد. موقعی که به بیرجند برگشتیم بعد از چند روز وسایلش را برداشت و به جبهه رفت. تقریباً 20 روزی از رفتنش به جبهه نمی گذشت که یکی از همرزمانش خبر [[شهادت]]ش را برایمان آورد و پسرم به آرزوی قلبی خود که [[شهادت]] بود رسید. راوی : غلام محمدیرقیه اسماعیلی
متن کامل خاطره* موضوع : لحظه و نحوه شهادت
یکی از دوستان و همرزمان پسرم اسحاق نحوه [[شهادت]]ش را اینگونه توصیف می کرد: به یاد دارم اسحاق را به تهران منتقل کرده بودند که همان موقع با بیسیم تماس گرفتند و گفتند: اشرار در منطقه هستند. احتیاج به نیروی کمکی داریم. همان روز اسحاق آمد و از تمام پرسنل نظامی خداحافظی کرد و حلالیلت طلبید و رفت. ایشان با تعدادی از سربازان به منطقه برای مبارزه با اشرار شرور رفتند. در هنگام پیشروی به کمین دشمن بر می خورند که او به وسیله یکی از اشرار مورد شلیک تیر مستقیم [[گلوله]] قرار می گیرد و همانجا به درجه رفیع [[شهادت]] نائل می گردد. راوی : غلام محمدی
به یاد دارم موقعی که فرزندم اسحاق به دنیا آمد . مادرش گفت * موضوع : این بچه دو انگشت اضافی دارد . که بعد از چند سالی اسحاق را به مشهد مقدس بردیم تا دو انگشت اضافی او را قطع کنیم . اول به حرم آقا امام رضا (ع) رفتیم و در آنجا موضوع را با یکی از خادمین در جریان گذاشتیم که آن خادم گفت چیزی که خدا داده است شما حق ندارید قطع کنید . و ما هم به حرف آن خادم گوش دادیم و انگشتان او را قطع نکردیم تا اینکه اسحاق به جبهه رفت و در آنجا شهید شد . و ماهنگام شناسایی از طریق دو انگشت اضافی او را شناسایی کردیم و از این که هیچ کار خدا بی حکمت نیست، خدا را شکر تولد و سپاس گزاری کردم .کودکي
منبع سایتبه یاد دارم موقعی که فرزندم اسحاق به دنیا آمد. مادرش گفت: این بچه دو انگشت اضافی دارد. که بعد از چند سالی اسحاق را به مشهد مقدس بردیم تا دو انگشت اضافی او را قطع کنیم. اول به حرم آقا امام رضا (ع) رفتیم و در آنجا موضوع را با یکی از خادمین در جریان گذاشتیم که آن خادم گفت چیزی که خدا داده است شما حق ندارید قطع کنید. و ما هم به حرف آن خادم گوش دادیم و انگشتان او را قطع نکردیم تا اینکه اسحاق به جبهه رفت و در آنجا [[شهید]] شد. و ما هنگام شناسایی از طریق دو انگشت اضافی او را شناسایی کردیم و از این که هیچ کار خدا بی حکمت نیست، خدا را شکر و سپاس گزاری کردم. راوی : غلام محمدی<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 18723سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />==رده=={{ترتیبپیشفرض:اسحاق محمدی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]][[رده: شهدای شهرستان بیرجند]]