ویرایش‌ها

شهید اسداله محولاتی

۱٬۵۶۸ بایت اضافه‌شده، ‏۱۸ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۵۱
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = اسداله‌محولاتی‌
|تصویر =
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[کاشمر]]
|شهادت = [[1365/10/21]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =[[شهیدمدرس‌]]
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها =[[رزمنده‌]]
|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشان‌های لیاقت =
|عملیات‌ =
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات =
|تخصص‌ها =
|شغل = دانش آموز
|خانواده = نام پدر:محمدحسن‌
}}
 
کد شهید: 6533780
==خاطرات==
 
خواب و رویای شهید
راوی زهرا کوهی  موقعی که پسرم اسدالله می خواست به [[جبهه ]] برود خیلی ناراحت بودم این اواخر کنار او می خوابیدم یک شب ناگهان اسدالله از خواب پرید پرسیدم مادر چی شده است؟ چرا نفس، نفس می زنی؟ گفت: مادر جان خواب دیدم یک آقایی با یک اسب درب منزل ما آمد، من می خواستم بروم مدرسه گفت: بیا می خواهیم برویم یک شهر دیگر گفتم: من اصلا پول ندارم آن آقا گفت: به آدرس هایی که می دهم می روی یک صلوات می فرصتی و مایحتاج خود را می گیری، سوار اسب شدم که قرمز رنگ بود. آن آقا به من گفت:چشم هایت را روی هم بگذار. چشمانم را بستم، همین که باز کردم در کنار گنبد و بارگاهی هستم ولی نفمیدم کجاست. زیارت کردیم و دوباره سوار اسب شدیم چشم هایم را بستم دیدم جلوی درب حیاط هستم. بعد از آن آقا پرسیدم شما کی هستی؟ گفت: تو به زودی می روی جبهه و [[شهید ]] می شوی بعد از [[شهادت ]] تو این [[جنگ ]] به نفع اسلام خاتمه می یابد، به حدی خوشحال شدم که از خواب پریدم و آن آقا از نظرم محو شد.راوی زهرا کوهی منبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18911سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />==رده=={{ترتیب‌پیش‌فرض:اسداله محولاتی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان کاشمر]]
۶۸۰
ویرایش