ویرایش‌ها

شهید محمود محمودی

۲٬۲۷۰ بایت اضافه‌شده، ‏۱۹ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۲۰
کد شهید: 6617767 تاریخ تولد : {{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = محمودمحمودی‌ |تصویر =|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده: محمود محل پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد : =[[بیرجند]]نام خانوادگی : محمودی‌ تاریخ |شهادت : = [[1366/12/28]]|وفات = |مرگ = |محل دفن =[[شهدا]]|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت =|درجه = |سمت‌ها =[[امدادگر-بهیار-پرستار]]|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشان‌های لیاقت = |عملیات‌ = |فعالیت‌ها = |تحصیلات =|تخصص‌ها = |شغل =بهداری |خانواده = نام پدر : محمدرضا مکان شهادت : }}
تحصیلات کد شهید: نامشخص 6617767  نام : منطقه محمود  نام خانوادگی : محمودی‌ نام پدر : محمدرضا  محل تولد : بیرجند تاریخ شهادت : 1366/12/28 شغل تحصیلات : بهداری نامشخص یگان خدمتی شغل : بهداری
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
 نوع عضویت : سایر شهدا  مسئولیت : امدادگر-بهیار-پرستار 
گلزار : شهدا
خاطرات
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی
متن کامل خاطره
==خاطرات== * خواب و رویای دیگران درمورد شهید خواب دیدم که یک لشکر با فرماندهی [[امام حسین (ع) ]] است که این منطقه را پوشانده بودند و دو سید بزرگوار پیکر فرزندم محمود را آوردند و پس از خواب چند روزی طول نکشید که شهیدم [[شهید]]م را آوردند . * محبت و مهربانیموضوع به یاد دارم در 13 آبان سال 1366 که می خواستم با کاروان دانش آموزی به جبهه بروم برای خداحافظی به روستا رفتم که اتفاقا محمود نیز آمده بود خیلی خوشحال شدم چون بعد از حدود 6 ماه همدیگر را می دیدیم ایشان بیشتر اوقات در مناطق جنگی و جبهه به سر می برد. مادرم می گفت: چون برادرت در جبهه به سر می برد تو پیش ما بمان ولی محمود گفت: مادر جان چه اشکالی دارد اگر احمد دوست دارد برود. هرکس به جای خود باید به اسلام و قرآن و کشور اسلامی کمک کند. بالاخره مادرم راضی شد و من از آنها خداحافظی کردم و به آموزش و جبهه اعزام شدم و این آخرین دیدار ما در این دار فانی بود. راوی احمد محمودی * محبت و مهربانيمهربانی به یاد دارم در 13 آبان سال 1366 که می خواستم با کاروان دانش آموزی به جبهه بروم برای خداحافظی به روستا رفتم که اتفاقا محمود نیز آمده بود خیلی خوشحال شدم چون بعد از حدود 6 ماه همدیگر را می دیدیم ایشان بیشتر اوقات در مناطق جنگی و جبهه به سر می برد. مادرم می گفت: چون برادرت در جبهه به سر می برد تو پیش ما بمان ولی محمود گفت: مادر جان چه اشکالی دارد اگر احمد دوست دارد برود. هرکس به جای خود باید به اسلام و قرآن و کشور اسلامی کمک کند. بالاخره مادرم راضی شد و من از آنها خداحافظی کردم و به آموزش و جبهه اعزام شدم و این آخرین دیدار ما در این دار فانی بود. راوی احمد محمودیمتن کامل خاطره
به یاد دارم در 13 آبان سال 1366 که می خواستم با کاروان دانش آموزی به جبهه بروم برای خداحافظی به روستا رفتم که اتفاقا محمود نیز آمده بود خیلی خوشحال شدم چون بعد از حدود 6 ماه همدیگر را می دیدیم ایشان بیشتر اوقات در مناطق جنگی و جبهه به سر می برد. مادرم می گفت: چون برادرت در جبهه به سر می برد تو پیش ما بمان ولی محمود گفت: مادر جان چه اشکالی دارد اگر احمد دوست دارد برود. هرکس به جای خود باید به اسلام و قرآن و کشور اسلامی کمک کند. بالاخره مادرم راضی شد و من از آنها خداحافظی کردم و به آموزش و جبهه اعزام شدم و این آخرین دیدار ما در این دار فانی بود. * پیش بینی شهادتموضوع پيش بيني شهادتراوی احمد محمودیمتن کامل خاطره
محمود برای آخرین بار که به مرخصی آمده بود یک شب خوابی دید که این گونه برای من نقل کرد: در خواب دیدم که در حال نماز خواندن هستم و تسبیح سیز رنگی در دست دارم همان طور که ذکر می گفتم ناگهان [[امام حسین علیه السلام ]] رو به روی من ظاهر شدند و تسبیح را از من گرفتند و به من گفتند: تو در جبهه [[شهید ]] می شوی و به آرزوی خودت می رسی. همین طور هم شد و بعد از اینکه دوباره عازم جبهه شد در یک عملیات که شرکت کرده بود بعد ها با اصابت ترکش [[خمپاره ]] به ناحیه سر شربت [[شهادت ]] را نوشید و پس از چند روز خبر شهادتش [[شهادت]]ش را بریمان آوردند.راوی احمد محمودیمنبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18878سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />==رده=={{ترتیب‌پیش‌فرض:محمود محمودی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]][[رده: شهدای شهرستان بیرجند]]
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش