ویرایش‌ها

شهید برات دانایی

۱٬۱۳۹ بایت اضافه‌شده، ‏۲۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۳۲
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = برات‌دانائی‌
|تصویر =
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[اسفراین]]
|شهادت = [[1361/06/30]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها =[[رزمنده‌]]
|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشان‌های لیاقت =
|عملیات‌ =
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات =
|تخصص‌ها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:قربان‌
}}
 
 
کد شهید : 6111467
==خاطرات==
- 116. * در هنگام برگشت ازعملیات از عملیات به پادگان [[پیرانشهر]]، تا عملیات دیگر دو روزی فرصت برای استراحت و نافت شخصی داشتیم . ایشان موی سر خود را با تیغ تراشیده بود، وقتی از او سئوال کردم که چرا ابتکار را کردی؟ به من پاسخ داد : " این عملیاتی که می خواهیم برویم، آخرین عملیاتی است که من می توانم در آن شرکت کنم و می خواهم سرم نیز تمیز باشد . " و همانطور هم شد و ایشان در آن عملیات به درجه رفیع [[شهادت]] نائل شد . - 116. یک شب خواب دیدم که بدون آنکه من مطلع باشم دستم حنا شده است، صبح که برای [[نماز]] بیدار شدم دیدم که دستم حنایی شده است و هر چه می شویم پاک نمیشود . به همسرم گفتم : که چه اتفاقی افتاده است و او نیز اظهار بی اطلاعی کرد . تا چند روز اثر این حنا بر دستم بود، و این خاطره را به زیاد داشتم تا زمانیکه پسرم [[شهید]] شد و برات را که می خواستند در خاک بگذارند دستم به خون شهید خورد و یاد آن خواب و آن حادثه افتادم و روزی که دستم با خون شهید آغشته شد، به خدا این اثر تا چند روز بردستم بود .
- . * یک بار آن زمانی شب خواب دیدم که در روستا بودیم، برات از جبهه آمده بود . بدون آنکه من مطلع باشم دستم حنا شده است، صبح که برای [[نماز]] بیدار شدم دیدم که دستم حنایی شده است و هر چند وقت یکبار سر درد بسیار شدیدی چه می شد و گاهی مواقع شویم پاک نمیشود. به حدی می رسید همسرم گفتم: که دچار حالت تهوع می شد چه اتفاقی افتاده است و او نیز اظهار بی اطلاعی کرد. یک تا چند روز من خواهرم بالای سرش نشستم اثر این حنا بر دستم بود، و خیلی گریه کردیم، وقتی چشمهایش این خاطره را باز کرد ما را خیلی نصیحت کرد به زیاد داشتم تا زمانیکه پسرم [[شهید]] شد و گفت : " چرا گریه برات را که می کنید؟ هیچ کاری بدون اراده خداوند صورت نخواهد گرفت خواستند در خاک بگذارند دستم به خون [[شهید]] خورد و یاد آن خواب و آن حادثه افتادم و روزی که دستم با خون [[شهید]] آغشته شد، به خدا این اثر تا چند روز بردستم بود. "
- 116. * یک بار وقتی آن زمانی که در روستا بودیم، برات از جبهه آمده بودند، حال خوبی نداشتند و مریض شده بود . به او گفتم : برات جان ! اگر هر چند وقت یکبار سر درد بسیار شدیدی می شود تو به جبهه نرو شد و من گاهی مواقع به جای تو حدی می روم و شما استراحت کن رسید که دچار حالت تهوع می شد. یک روز من خواهرم بالای سرش نشستم و خیلی گریه کردیم، وقتی چشمهایش را باز کرد ما را خیلی نصیحت کرد و او با لبی پر از خنده گفت : " فرهاد جان مگر چرا گریه می شود تو به جای من به جبهه بروی؟ هر کس برای خودش می رود و خدا از هر کسی هدیه خودش را قبول می کند کنید؟ هیچ کاری بدون اراده خداوند صورت نخواهد گرفت. تو هم می توانی برای انجام وظیفه، برای خودت به جبهه بروی . <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8563 سایت یاران رضا]</ref>"
* یک بار وقتی که از جبهه آمده بودند، حال خوبی نداشتند و مریض شده بود. به او گفتم: برات جان! اگر می شود تو به جبهه نرو و من به جای تو می روم و شما استراحت کن. و او با لبی پر از خنده گفت: " فرهاد جان مگر می شود تو به جای من به جبهه بروی؟ هر کس برای خودش می رود و خدا از هر کسی هدیه خودش را قبول می کند. تو هم می توانی برای انجام وظیفه، برای خودت به جبهه بروی.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8563 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش